X
تبلیغات
خاطرات یک پزشک
داستانهای تلخ و شیرین زندگی مردمی از جنس خودمان

ممکنه تا حالا اصطلاح  PTSD به گوشتون رسیده باشه٬ شایدم فکر کنید یه جور سخت افزاره، مثل میکرو اس دی. اما واقعیت اینه که ما به اختلال اضطرابی بعد حادثه میگیم PTSD. البته نظر شما هم محترمه!

 یعنی اگه یه حادثه شدید و ناگهانی برای فردی اتفاق بیافته ممکنه در آینده وقتی این فرد در شرایط مشابهی قرار بگیره٬ خاطره ی اون حادثه ی بد یادش بیاد و بشدت دچار علایم اضطرابی بشه. البته نوع و شدت حادثه برای افراد مختلف فرق میکنه. طرف ممکنه یکی از اعضای خانواده خودشو جلوی چشمش از دست بده و اتفاقی براش نیافته اما یکی دیگه با مرگ گربه ی ملوسش دچار علائم PTSD بشه و سروکارش به ما بیافته.

تاحالا با موارد گوناگونی از این اختلال مواجه شدم. بخصوص آدمایی که تصادف های شدیدی رو تجربه کردن. اما مورد داشتیم که دخترخانم وقتی شوهرش با کارد میوه خوری انگشت دست اونو برید دچار علایم این اختلال شد. یعنی شبها با این کابوس ک یکی با کارد میوه خوری تعقیبش میکرد از خواب میپرید. خسارتی که بابت جراحت دستش تعیین کردیم به نیم درصد هم نرسید اما بابت اختلال اضطرابی پنج درصد بهش دادیم تا درس عبرتی بشه برای بقیه ی شوهرای مردم. خدا ازمون بگذره.

این یعنی نوع حادثه برای پیش بینی اینکه طرف در آینده دچار PTSD میشه یا نه کافی نیست بلکه تعبیر و تصویری که فرد از اون واقعه در ذهن خودش ترسیم میکنه اینجا نقش مهمتری داره. یه مثال جالبی که میزنن مربوط به زن و شوهری است که سالها قبل اولین فرزند خودشونو بعلت زایمان زودرس از دست دادن. جنین پسر بود و هیچکدوم از والدین ابراز تاسف عمیقی نکرد و زیاد ناراحت نشد. چون حالا جا واسه ی کار زیاد بود.

اونا در طی این سالها صاحب شش فرزند شدن که همگی دختر بودن. یعنی هربار به نیت پسردار شدن باردار میشد اما به هدف نمیرسیدن. تا اینکه زن به سنی رسید که دیگه بچه دار نمیشد. حالا اما بعد از سی سال بابت اون حادثه ی سقط که در زمان خودش استرسور عمده ای محسوب نمیشد زن و شوهر هردو دچار علایم PTSD شدن. یعنی فکر اون حادثه دایم به ذهنشون میاد و دچار اضطراب شدید میشن. عجیبه مگه نه؟ 


 اما چیزی که باعث شده این اختلال در مملکت ما اهمیت ویژه ای داشته باشه ارتباط اون با جنگ و تبعات ناشی از جنگ هست. مشاهده ی صحنه های به غایت خشن در جبهه های جنگ باندازه ی کافی قابلیت برای تبدیل شدن به PTSD رو دارن. چیزی هم که به عنوان جانباز اعصاب و روان در جامعه ی ما شناخته شده گاهی اوقات این نوع از اختلالات رو شامل میشه. اما راستشو بخواهید اساتید ما اعتقاد دارن که بیماران PTSD واقعی ناشی از جنگ دیگه وجود ندارن و همه ی اونا تا حالا شهید شدن. یه تعداد از اینایی هم که الان این عنوان رو یدک میکشن در واقع واجد یکسری اختلالات خلقی هستن که الزامن ارتباطی با جبهه و جنگ نداره. اما مشکل اینجاست که بعضی از این دوستان زیر بار نمیرن و حسابی ما رو به چالش میکشن. 

خب ما هم روشهای برای رو کردن دست این افراد داریم. ناسلامتی یه دورانی پزشک قانونی بودیم. به عنوان مثال یکی از مشخصه های سه گانه PTSD اجتناب از موقعیتی استکه حادثه در اون اتفاق افتاده. مثلن اگه حادثه ترافیکی بوده فرد از سوار شدن داخل خودرو اجتناب میکنه. یا اگه با کارد میوه خوری آسیب دیده٬ ترجیح میده میوه ها رو پوست نکنده بخوره! و اگر در اثر جنگ ایجاد شده باشه٬ طرف با فکر برگشتن به جبهه و جنگ دچار وحشت میشه. اینه که ما در راستای یک اقدام مذبوحانه ازشون میپرسیم که آیا اگه دوباره جنگ بشه شما به جبهه میری؟ جای شما خالی که باشین و جوابهای پرشور اونا رو بشنوین. اینکه با هیجان زایدالوصفی قصد دارن به جبهه برگردن و خاک ممالک کفر رو به توبره بکشن. ما هم ضمن اینکه تشویقشون میکنیم و بهشون خداقوت میگیم، در همون حال مشغول نوشتن نامه به بنیاد هستیم تا یه جورایی از هستی ساقط بشن. آدمهای خبیثی هستیم مگه نه؟

البته فکر میکنم بندگان خدا رو سر بد دوراهی قرار میدیم. چون اگه هم جواب بدن که عمرن دیگه به جبهه برنمیگردن، فکر کنم دوستان بنیاد از خجالتشون جور دیگه ای درمیان و چیزهایی که تا حالا دادن رو پس میگیرن! 

گفتم بعید به نظر میرسه که درحال حاظر بیمار PTSD ناشی از جنگ تحمیلی داشته باشیم. شاید به همین خاطر بود که بنیاد جانبازان یا هر نهادی که بانی امر خیر دادن درصد جانبازی به این عزیزان هست اخیرن دست به خانه تکانی زده و بعضی از درصدهای سابق رو کم کرده یا حتا حذف کرده. این یعنی خیلی از افراد از مزایایی که تا حالا ازش بهره مند بودن محروم شدن. اما اصلن نگران نباشید، چون در مملکت ما هر قانونی که وضع میشه بلافاصله روشهای دور زدن اون هم در متن قانون پیش بینی شده و در قالب تبصره و ماده و روح قانون و اینا به ته قانون سنجاق میشه. 

اینجا هم بزرگان بنیاد شرط گذاشتن که اگر این عزیزان حداقل دو هفته سابقه ی بستری در بخشهای اعصاب و روان داشته باشن، درصدهای کسر شده دوباره مسترد میشه. خب حالا خودتون میتونید حدس بزنید که الان چه بلایی داره سرمون میاد. یعنی هفته ای نیست که تعدادی از این عزیزان شیشه ی یه جاهایی رو پایین نیارن و کت بسته شرفیاب حضور ما نشن. ما هم طبق قوانین مجبوریم بیماران پرخاشگر رو بستری کنیم اگرچه میدونیم پرخاشگری اینا بابت چیه. اما بازم نگران نباشید اجازه نمیدیم این دوستان  بیشتر از یک هفته مهمان ما باشن و درنهایت گواهی به دستشون میدیم که باهاش حتا یه سبد بدون کالا هم نمیدن!

البته بعد آگاهی از مضمون نامه دوباره برای عرض تشکر به سراغ ما میان و دنبال شیشه میگردن، اما همینکه چشمشون به پهن پیکرهای گارد ما میافته ترجیح میدن گزینه های دیگه ی روی میز رو اونم جای دیگه امتحان کنن.

 اخیرن دیدم یه تعدادی از این افراد که من اونا رو بستری نکردم و حتا اونا رو نمیشناختم برای اخذ توضیح به سراغ من میان و دست به یقه میشن. پیگیری کردم و فهمیدم که این همکاران گرامی بنده که ظاهرن از خودم خبیثتر تشریف دارن٬ به این بهانه که طرف قبلن پزشک قانونی بوده و از قوانین شما سر درمیاره اونا رو به سمت من میفرستن و از سر خودشون وا میکنن. به کدامین گناه آخه!

میگن طرف مسیحی بوده فوت میکنه اونو با کت و شلوار و کراوات توی قبرستون مسلمونا دفن میکنن. بعد یه مدت پسرش اونو توی خواب میبینه. پدره شاکی میشه که زودتر منو از اینجا ببرین جای دیگه٬ اینا هرجا هر کاری دارن منو میفرستن میگن تو برو که لباس تنت هست ما همه لختیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 16:29  توسط آرش | 

حتمن الان برای شما سئواله که علت تاخیر سه ماهه ی اینجانب چیه. خب حق دارین بپرسین٬ بالاخره اینجا متعلق به خودتونه. اما واقعیت اینه که رزیدنتهای سال بالاتر ما در راستای یه اقدام مذبوحانه٬ از سه ماه پیش دست به ایجاد رعب و وحشت بین ما سال اولی ها زدن. نوعی امتحان هراسی بین ما رواج دادن که در طول عمر بی خاصیت ما سابقه نداشت. اینا رو بزارید در کنار تعداد زیاد کشیک های شبانه روزی و یکصدوچهل تخت فعال که نه تنها همشون پر هستن که تا یکماه بعد زنبیل گذاشتن روشون.

این بود که در این مدت یا داشتیم کشیک میدادیم یا درس میخوندیم و یا مشغول ارائه توضیح در خصوص گزارش هایی بودیم که بزرگ تا کوچیک بیمارستان واسه ما به مقامات بیمارستان می دادن. نمیدونم واقعن تعرفه ی هر گزارش چقدره ولی بنظر باید شغل پردرآمدی باشه که اینجور باهم مسابقه میزارن. گاهی اوقات واسه یه واقعه پیچوندن که ما اتخاذ میکردیم سه تا گزارش ارسال میشد که از جنبه های مختلف به قضیه نگاه میکرد و تحلیل های متفاوتی بدست میداد. هنوزم نمیفهمم ترک کشیک ما چه ارتباطی با تاسیساتی بیمارستان داره که خودشو قاطی میکنه و دست به قلم میشه! اونوقت الان چهارماهه ازش خواستیم جای آنتن تی وی رو عوض کنه که سایه توی تصویر نیافته انگار نه انگار!

اما نیمه ی پر لیوان این بود که امتحان رو با موفقیت پشت سرگذاشتیم و نه تنها حدنصاب نمره ی سال یک رو بدست آوردیم بلکه حدنصاب سال دو رو هم رد کردیم و بدتر از همه اینکه در آزمون ایستگاهی سال دویی ها رو هم پشت سر گذاشتیم. فک کنم یک کمی زیاده روی کردیم. چون الان همشون با ما دشمن شدن و نیمه ی پر لیوان مارو به لجن کشیدن. حالا تصمیم گرفتیم یه مدت بیخیال درس و مشق بشیم تا این سال دویی های لوس بیان از ما جلو بزنن. چون اصلن حوصله ی شنیدن غرولند اینا رو از پشت سر نداریم.

اینا رو گفتم که بدونید من اینجا رو فراموش نکردم و از این به بعد با قدرت در این جبهه حضور خواهم داشت. از همه ی دوستانی که کامنت دادن صمیانه تشکر میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 2:26  توسط آرش | 

خیلی از مردم فرق بین توهم و هذیان رو نمیدونن. یا لااقل این دوتا رو جای هم بکار میبرن. اما هذیان به معنی عقیده ی اشتباهیه که با منطق اصلاح نمیشه. مثل همین آقایی که امروز توی مصاحبه بهم میگفت "قصد دارم سازمان ملل رو به ایران بیارم! چه معنی میده اونجا باشه و اینا". خب طبیعیه که با هشت ساعت مصاحبه کردن و دلیل و مدعا آوردن٬ این بابا از عقیده ی خودش برنمیگرده. ما هم تلاشی برای این تغییر به خرج نمیدیم چون اصولن وظیفه داریم محتوای هذیانی رو نه تکذیب و نه تایید کنیم. بلکه همینجور میخ به طرف نگاه میکنیم تا حرفشو تموم کنه.

ولی توهم یا پریشان پنداری٬ درک بدون محرک حسی تعریف میشه. یعنی اینکه کسی چیزی رو ببینه یا بشنوه یا حتا لمس کنه٬ بدون اینکه واقعن چنین چیزی وجود داشته باشه. درواقع این تعبیر مغز هست که این طور سناریو سازی میکنه. البته نوع توهم در افراد مختلف با هم فرق میکنه. بعضی ها از توهم خودشون لذت میبرن و دوست ندارن اونو از دست بدن. مثل همین بابایی که مبتلا به نوع نادری از توهم به نام Lilliputian Hallucination بود. محتوای توهم بینایی اینا آدمهای ریزی هستن٬ درست مثل فلرتیشیا٬ گلم٬ بانکو و ایگل در کارتن گالیور.

یعنی یه عده آدمهای ریز رو میدید که روی میز گروه ارکستر تشکیل دادن و مشغول نوازندگی هستن. کار این بابا هم شده بود که روی صندلی بشینه و دست زیر چونه به این گروه ارکستر خیره بشه و با حرکت سر همراهیشون کنه. طبیعی بود که به شدت وابسته به توهمش شده بود و اصلن دوست نداشت که با مصرف دارو توهمش از بین بره. این بود که در برابر مصرف دارو مقاومت میکرد و میگفت که یه جور دارو بدین که این آدما نرن. پس اونوقت انتظار داشت با خوردن دارو ما از دوروبرش بریم یعنی؟ البته ما با این درخواست عرصه رو خالی نکردیم و ترجیح دادیم آدم کوچولوها رو محو کنیم. چه معنی میده اون ببینه اما ما نتونیم ببینیم؟ حالا که ما نمیبینیم اونم نبینه! بعدش دیگه فحش بود که نثار ما میکرد مبنی بر اینکه کجا بردین دوستای منو؟

البته همه در داشتن توهم اینقدر خوش شانس نیستن. مورد داشتیم که یه خانم چهل ساله اومده بود و شدیدن عصبانی بود و ظاهرن با یکی بگومگو داشت. بعد فهمیدیم خیلی وقته که با شوهرش درگیری داره و حالا هم دچار توهم شنوایی شده بود. یعنی صدای یه زن رو میشنید که دایم از شوهره تعریف میکرد و کارهای اونو براش توجیه میکرد. بدتر اینکه وقتی خانمه مخالفت میکرد بهش بدوبیراه میگفت. خانم بیچاره هم بیشتر اوقات مشغول گلاویز شدن با توهمش بود. به نظرم این خیلی بده که آدم از توهم خودش ضدحال بخوره. حالا اگه توهم مال یکی دیگه باشه باز تا حدی قابل تحمله. این خانم البته خیلی دلش میخواست از شر این توهم مزاحم خلاص بشه اما نمیدونم چی شد که بعد بیست و چهار ساعت شوهرش اومد و با رضایت شخصی همسرشو ترخیص کرد و برد! یعنی چی تو فکر شوهره بود؟ چه موجوداتی هستن اینا واقعن!

البته برای ما زیاد مهم نیست که طرف از توهمش راضی باشه یا ناراضی. تحت هر شرایطی ما اونو یه چیز زیادی میدونیم که باید برطرف بشه٬ حالا میخواد باشه هاله ی نور یا یه زن سیاه پوست با چشمای کور. اما اون چیزی که ما رو بیشتر نگران میکنه توهم امری هست. یعنی صدایی که به طرف دستور میده چیکار کنه و چیکار نکنه. واقعن نمیدونم این توهم به طور سخت افزاری از کجا منشا میگیره و کی پشت سرشه٬ ولی هرچی که هست چیز خیلی ضایعی محسوب میشه. چون تا حالا ندیدم محتوای این توهم امری٬ خیر متوهم خودشو بخواد. یا به مریض میگه که داروهای خودشو مصرف نکنه چون اینا یه مشت آشغاله٬ یا توصیه میکنه پنجره رو باز کنه و بپره پایین! مشکل اصلی اینجاست که بیمار خودشو متعهد میدونه که از این دستورات توهمی پیروی کنه و معمولن هم اینکارو میکنه. خیلی از جنایت هایی که بوسیله این آدم ها اتفاق میافته تحت تاثیر چنین توهمات ضایعیه.

مثل مریضی که دیروز دیدم. توهم این بابا خیلی با حوصله روشهای مختلف خودکشی رو براش توصیف کرد و ازش خواست که حالا یکی رو انتخاب کنه. اونم سلاح سرد رو انتخاب کرد و قصد داشت با یه چاقو کار خودشو بسازه. در اینجا بود که خواهرش سرمیرسه و طی یه عملیات غافلگیری٬ چاقو رو از چنگش درمیاره. اونوقت توهمش عصبانی میشه و به بیمار دستور میده که اول باید خواهر خودتو خفه کنی و بعد حالا ببینیم چی میشه. اینجا بود که بیمار به خواهرش حمله میکنه و قصد داشت با دستاش اونو خفه کنه. اما با جیغ و داد اون برادر بزرگتر سرمیرسه و بلایی سر بیمار و توهمش میاره که تا چند ساعت همدیگه رو نمیشناختن که کی مال کدومه!

اینجاست که آدم متوجه خطر داروهای روانگردان و توهم زا میشه. چون کاملن باعث صلب شدن اختیار طرف میشن و ممکنه در همون زمان کوتاه جنایتی اتفاق بیافته که تا آخر عمر نشه جبرانش کرد.

حالا که به اینجا رسیدیم بذارید اینو هم بگم که همه ی توهم ها در افراد بیمار دیده نمیشن و افراد سالم هم ممکنه تحت شرایطی توهم رو تجربه کنن. یعنی همه ی ما تجربیات توهمی داریم و کسی نمیتونه بگه من هیچوقت توهم نداشتم مگه اینکه دچار هذیان باشه. من که ترجیح میدم دچار توهم باشم تا اینکه متهم به داشتن هذیان باشم. چون هذیان در هر صورت یه چیز غیر طبیعیه. اما داشتن توهم الزامن به نفع بیماری نیست.

اما معروفترین این توهمات طبیعی حین به خواب رفتن یا بیدار شدن از خواب اتفاق میافتن. برای همه ی ما اتفاق افتاده که حین بخواب رفتن صدایی میشنویم و بیدار میشیم و دنبال منبع صدا میگردیم ولی چیزی پیدا نمیکنیم. یا با صدایی از خواب بیدار میشیم و فکر میکنیم خواب دیدیم.

دومین مورد وقتیه که سطح هوشیاری تغییر میکنه مثلن وقتی کسی در اتاق عمل داره بیهوش میشه یا برعکس داره بهوش میاد. من البته اینو تجربه نکردم ولی شنیدم کسایی میگن که مثلن حین بهوش اومدن مادربزرگ خودمو دیدم در حالیکه سالها پیش فوت کرده بود. یا خودشو خیلی سبک احساس میکرد و با بهوش آمدن دوباره سنگین شد. این جور توهمات در افراد عادی دیده میشه و نشانه ی بیماری نیست.

مورد سوم وقتیه که در محیطی قرار بگیرید که محرک های حسی شدیدن کم شده باشن. مثلن یه محیط خیلی تاریک که هیچ صدایی هم بگوش نرسه. اینجاست که مغز وقتی با کمبود محرک مواجه میشه برای خالی نبودن عریضه٬ خودش سرخود صدا و تصویر درست میکنه.

مورد چهارم هم در شرایط اضطراب یا ترس خیلی شدیده که ممکنه صدایی بشنویم یا چیزهایی رو ببینیم یا حتا لمس کنیم که وجود خارجی ندارن.

بنابراین اگر فقط در این شرایطی که توصیف کردم دچار توهم شدید میتونید به خودتون امیدوار باشید که هنوز از سلامت روان برخوردارید و جای نگرانی نیست. حالا شما هم اگر تجربه ی توهمی دارید یا داشتید برامون تعریف کنید فکر میکنم برای بقیه جالب باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 16:25  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.

پیوندهای روزانه
موعود
عکس و مطالب جالب
گل سرخ
جرم شناس
جایی برای گفتن دلتنگیها
دانشمنگ
خونه خاله
صاحب بساطات عدیده
گاه کدار یک روانشناس
خودکرده را تدبیر نیست
بهشت من
خط خلاق
دکتر مینا
از هر دری سخن
دکتر دلژین
روزهای بی عشق
باد شن ستاره ها
my heart
پزشک زندان
درباره الی
گیلاسی
دریای کویر
نانازی بانو و آقا خرسی(دختر خاله)
انجمن دستیاری
لژیونلا
دخترک پاییز
آپلود
دست نوشته های یک جادوگر
یادداشت های مارگزیده
محبوبه ها
خانه پزشک(بابابزرگ)
بوسه ی تقدیر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1392
بهمن 1392
آبان 1392
مهر 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
آرشيو
پیوندها
رابین شوت
powered by UK
خبرچین
چپ اندرقیچی
آش نخورده
12/12/12
11/11/11
یار دبستانی من
نقطه سرخط
تاکهای تراریخته
غازقولنگ
عشق اهورایی
سقوط آزاد
افسانه سه برادر
مورفئوس
آفرودیت
دورانداختنی ها
Driving psychology
ولنتاین
خرده شیشه
سگها و آدمها
تیر خلاص
Fingerprint
آبراهام لینکلن
ایندیاناجونز چهارونیم
سردرگمی
Burn bag
آپارات
Big brother
یادگارخواهی
پدرخوانده دو
پدرخوانده یک
خورزوخان
اشک تمساح
خانه ی دوست کجاست
Die verwandlung
مینیمال پست
پارازیت
نخود داغتر از آش
Halflife
هاچ زنبور عسل
پدافند غیرعامل
حلقه مفقوده
بیست و پنج دقیقه
بدون شرح
آری این چنین بود برادر
ارتش چندمیلیونی
طالع نحس
Anthropometry
تذکرة الاطباء
مردان اساطیری
Cable fever
Help me
معصومیت از دست رفته
گنجشکک اشی مشی
شهر بی کلانتر
خلایق هرچه لایق
زی زی
خداوند بی سلاح
misery
سوء تفاهم
Euthanasia
مردان سیاه پوش
سوختن و ساختن
دو تفنگدار
سردار دردسردار
The mermaid
رستاخیز
مومیایی
آپاچی ها
transformers
جام جهان نما
ماموریت غیر ممکن
راه نیکی
یاهو
دست بالای دست
ولگرد
shaun the sheep
حنجره خسته
دیوار
سه کله پوک
ابیتات
take it easy
شکارچی ذهن
سودوچارت
دگردیسی
کاربوت
case report
Social cancer
ما چگونه ما شدیم
آرش کنجکاو
شاهد عینی
Raptor
کلافه
آل سقوط
MMS لعنتی
هلاکت هالک
نه از رومم نه از زنگم
قفس
سفرنامه نوروزی
داستان یک گزینش
دالتونها
دوقلوها
قاتل خاموش
رویای یک مرد
مردی از جنس بلور
einfache leute
تریبون آزاد
شهر کورها
دردسر مویی
Disaster
مظنون همیشگی
آرش گیت
تو را من چشم در راهم
صندلی داغ
بنیامین باتن
ماز
اگه میتونی منو بگیر
طاقت بیار
سرزمین عجایب
بزرگ مرد کوچک
نشنیدید صدایم؟...
مصائب یک جراح
solitary cell
قلعه شیشه ای
سرطان ایدز
لاهوت و ناسوت
Disputed paternity
سگ کشی
ضربه نهایی
نشانه ها
غولها و آدمها
پت و دیگر هیچ
پیرمرد و چاه
Squad elite
بی سرزمین تر از باد
تشنه محبت
No face No name No number
بازجویی به سبک ما
بینی های شکسته و سوخته
لوک خوش شانس
داستان دو مرد
کویر
یه کله پوک دیگه
اراذل با آبرو
کله پوک
سیگار حیات بخش
آدمک
اسکلت محبوب من
keen mind
آخرین نجوا
هالو
صادقانه
برخورد نزدیک از نوع سوم
مگس
scarred face
اندر فواید درخت
واسه یه مشت دلار
خودکرده را تدبیر نیست
کودک طلاق یا طلاق کودک
آخرین باری که گریستم
چهارشنبه سوزی
کفتارها
شوخی نابجا
قوزبالاقوز
تقدیر
بازرس دودو
pay off
به خدایی که در این نزدیکیست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM