![]() |
![]() |
|
| داستانهای تلخ و شیرین زندگی مردمی از جنس خودمان |
|
از شنیدن این خبر که "امام موسی صدر" سی سال قبل به وسیله شخص معمر قذافی اونقدر شکنجه شد که جونشو از دست داد٬ چند روزی حالم بد بود. نه اینکه فکر کنید منتظر برگشتنش بودم یا انتظار داشتم بعد برگشتن شق القمر کنه. نه! اینطور نیست. اونایی که دهها سال در بطن مسائل بودن یا منحرف شدن یا فتنه گر. اونوقت از یکی که سی سال دور از همه مناقشات بوده چه انتظاری میره؟ غیر اینکه ازش به عنوان تندیس مقاومت اسم برده بشه. این تندیس ها رو هم که الان چینی ها از جنس نیکل و با قیمت یک دهم سفارش میگیرن و در تیراژ بالا میسازن. یعنی به جای یک امام موسی میشه بر هر کوی و برزنی چندتا امام موسی صدر داشت! اما دگرگونی حال من واسه این بود که چطور میشه یه ملت٬ دیکتاتور دیوانه ای مثل قذافی رو برای چهل و دو سال تحمل کنن. سرگذشت ملک ادریس پادشاه قبلی لیبی همیشه برام جالب بوده. از بطن مردم به حکومت میرسه٬ اما در مدت کوتاهی به ثروت اندوزی رو میاره و مردمو فراموش میکنه. به این ترتیب زمینه رو برای یک کودتای بی دردسر بوسیله یک دیوانه زنجیری فراهم میکنه. حالا میفهمم که چرا ریگان رئیس جمهور وقت ایالات متحده اونو "سگ دیوانه" خطاب میکرد. حتی زمانی که ما اونو به عنوان یک آزادی خواه و ضد امپریالیسم می شناختیم. نه ما٬ که همه جهان عرب اونو اینطور میشناختن. ممکنه الان بگیم ما هیچوقت چنین جرثومه ای رو تحمل نمی کنیم. اما انسان موجود پیچیده ای محسوب میشه. ظرفیت بالایی برای پذیرش موقعیت هایی داره که در ظاهر غیر قابل تحمل هستن. به شرطی که به تدریج وارد بشن و فرصت کافی برای ظرفیت سازی و توجیه فراهم باشه. به این ترتیب بعد از سالها خودشو در موقعیتی میبینه که یه روز حتی تصورشو نمیکرد. اسرای اردوگاه های کار اجباری آلمان نازی مشغول بیگاری بودن. برای ساختن بمب ها و موشک هایی که مطمئن بودن بر سر برادران و خواهران خودشون ریخته میشه. اما به اینکار ادامه میدادن. یه جور مسخ شدن به معنای واقعی کلمه! نمیخوام راه دوری برم. همین دور و بر خودمون پر است از این مسخ شدن انسانها. حالا دیگه خودمون جزئی از این مجموعه مسخ کننده ها هستیم. اما اگه دقت بیشتری داشته باشیم متوجه میشیم که خودمون هم یه جورایی مسخ شدیم. ----------------------------------------------- وقتی میگم این زندانی ها روی مخ ما دوی ماراتن با نیزه برگزار میکنن٬ شاکی نشین که چیکار به کار این طفلکیا داری! سربسرشون نذار یه وقت خداگیر میشی و ... طرف هشت سال پیش تصادف کرده ساق پاش شکسته٬ از هفت سال پیش هم داشته مثل ما به خوبی و خوشی زندگی میکرده و احیانا جفت پا میرفته تو در و دیوار! اما همین که سر از هلفدونی درآورده٬ فیلش یاد هندوستان کرده که ایها الناس! من از کارافتاده ام٬ توانایی ایستادن و راه رفتن ندارم٬ اینا دارن بهم ظلم میکنن و ... ــ بس کن دیگه! ــ حرف حق تلخه دکتر؟ ــ خیلی خب! مینویسم که تو زندان کاری به کارت نداشته باشن و بذارن واسه خودت استراحت کنی. ــ ما که اونجا کاری نداریم٬ تمام وقت داریم استراحت میکنیم. از بیکاری حوصله مون سرمیره! ــ پس دیگه چی میخوای؟ همونجا استراحت کن تا مرضت خوب بشه! ــ نمیشه دکتر! زندان روحیه آدمو ضعیف میکنه٬ هر چی درد و مرض داشتیم به یادمون میاد. آخ من بمیرم براشون. روحیه لطیف یه مشت قاچاقچی و کلاهبردارو خدشه دار کردیم! ــ کار اجباری هم میبرن شمارو؟ ــ نه بابا! کار اجباری دیگه چیه؟ ــ اینکه به پاهاتون غل و زنجیر ببندن و ببرن معدن سنگ تا با پتک سنگ خرد کنین؟ ــ میخنده... چرا فکر میکردم زندانی ها باید کار اجباری کنن؟ فکر کنم از تبعات دیدن فیلم "باراباس" باشه. پارسال دیدمش. اما این بابا میگه سخت ترین کار ما اونجا گل کوچیکه. معدن سنگ هم اگه باشه میریم٬ بد نیست. یه تنوعی میشه و هوایی عوض میکنیم. ول کن ماجرا نیست. اصرار داره تا از پزشک معالجش یه نامه برام بیاره. چون مدعیه من هنوز عمق فاجعه رو درک نکردم. با اکراه قبول میکنم و میره٬ دو روز بعد دوباره سروکله ش پیدا میشه. نامه همکار محترم مارو با خودش آورده. سرمو بردم تو نامه تا ببینم این همکارمون چی نوشته. درسته که یک کمی بدخطه اما یه جورایی معلم اخلاق ما محسوب میشه. به همین خاطر از نظر اخلاقی سروته یه کرباسیم! اگه من بتونم خطشو بخونم احتمالا قادر خواهم بود تا خط آزتک ها رو هم رمزگشایی کنم. با بدخط بودنشون یه جورایی کنار اومده بودیم٬ اما الان یه مدتیه که کج مینویسن. از بالا به پایین یا برعکس. شبیه فرفورژه! نمیدونم این دیگه چه صیغه ایه! میزشون کجه٬ کج میشینن یا شایدم کج فکر میکنن. بخشی از بیانات گهربار همکار ما اینه: "... تخریب استخوانها و مفاصل پا حاصل گردید. ایشان تحمل حبس ندارد. هر چند ممکن است انسان در بدترین شرایط به نوعی تطابق و عادت برسد که آن هم از الطاف خداوند است که سیستم بیولوژی را چنین حکیمانه٬ مدبرانه و دفاعی ساخته است." نکته اول اینکه من فکر میکنم چیزی که همکار ما ازش به عنوان "تطابق بیولوژیک" اسم برده٬ در واقع همون مسخ شدن هست. تهی شدن از انگیزه و سائق ها و به سرنوشت تن در دادن. مشغول شدن به نیازهای دانی و غفلت از نیازهای عالی بشر. اما نکته دوم و مهمتر اینکه حالا تکلیف من چی بود. بالاخره دارد یا ندارد؟ عدم تحمل حبس بهش بدم یا بفرستمش زندان تا سیستم بیولوژیک خودشو تقویت کنه؟ البته من راه دومو انتخاب کردم. چون بالاخره زندان باید کارایی سنتی خودشو داشته باشه. هتل نیست. کسی هم ازش خوشش نمیاد. پس صرف دوست نداشتن زندان دلیلی برای دادن عدم تحمل حبس نیست. اینو زندانی های محترم تو گوششون فرو کنن. هر صبح گواهی به دست نیان ور دل ما نشینن و اوقاتمونو تلخ نکنن. خب این واقعیتی که در اطراف ما جریان داره. اما من خودم فکر میکنم زندان اصلا مجازات خوبی نیست. یه جور شونه خالی کردن از زیر بار مسئولیت تلقی میشه. مسئولیت در قبال افرادی که نیاز به حمایت جامعه دارن نه محرومیت از جامعه. این یه بحث مفصله که اینجا جاش نیست. اما از اونجایی که دوست ندارم فقط شعار بدم٬ دارم فکر میکنم که چندتا آلترناتیو برای مجازات زندان پیشنهاد بدم. شما هم کمک کنید این مقاله ما تکمیل بشه زودتر ارائه کنیم ثواب داره. البته من خودم میدونم٬ همینطوری میخوام بدونم نظر شما چیه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 7:11 توسط آرش |
|
|
میگن در ایام قدیم یه بابایی اسمش "منصور بن موسی" بوده. یه روز رفقاش شاکی میشن و بهش میگن اسمت خیلی طولانیه٬ خلاصه ش کن. اونم قبول میکنه. با خودش میگه منصور که دو جزء داره٬ جزء اولش"من" که میکنمش "نیم من" دومی هم صور که خیلی بزرگه٬ شیپور کوچیکتر و بهتره و ... فردا میره پیش رفقاش و میگه اسممو نصف کردم٬ از امروز بهم بگین "نیم من شیپور بن پشم پونزده"! حالا شده قضیه خودم. نیم ساعت وقت صرف کردم٬ به خلسه فرو رفتم تا شش صفحه پرونده بیمارستانی رو خلاصه کنم. حالا که نگاه میکنم٬ خلاصه ها شد هشت صفحه. الان دو تا سئوال اساسی برام مطرح شده٬ اول اینکه انگیزه من از این کار چی بوده؟ دوم اینکه اصلا چطور میشه خلاصه یه موضوعی از اصلش بیشتر بشه! نتیجه اینکه یک ساعت دیگه صرف تطبیق این دو تا با هم کردم تا خدای نکرده مکاشفات خودمو حین سیر و سلوک٬ جای گواهی به خورد مراجع محترم غذایی ندم! دلم واسه مصدوم پرونده سوخت. بیچاره فکر میکرد با صرف یکساعت و نیم وقت حالا دیگه چه گزارش فایده مندی واسش نوشتم. یاد ایام دانشجویی افتادم. وقتی که ترم یک بودیم و جزوه بافت شناسی رو از روی نوار پیاده کردیم. شد هشت صفحه. خیلی هم زیبا بود. اما چند تا از دخترای ضایع کلاس که تحمل این همه زیبایی رو نداشتن٬ گرفتن دوازده صفحه غلط نامه واسه جزوه ما تهیه و پخش کردن! اینا اصلا اعتقاد نداشتن آبروی مومن باید حفظ بشه.حالا ما ذوق کرده بودیم تا نصفه شب نشستیم با رفقا یه جزوه ای تهیه کردیم٬ اینطوری باید جواب زحمات ما رو میدادن؟ ------------------------------------------------------------------- پ.ن: با این برنامه ای که بلاگفا در پیش گرفته٬ یا برای بلاگفا در پیش گرفتن٬ نتونستم پست جدیدمو سر وقت حاضر کنم. فعلا این مینیمال نوشتو از من داشته باشید تا فردا ببینیم چطور میشه. سئوال نوشت: کسی میدونه آیا ماشین ظرفشویی تک نفره داریم یا نه؟ اگه داریم چه مارکیه؟ به نظر شما اگه ظرف نشسته هارو بریزم تو ماشین لباسشویی و فقط دکمه Rinse رو فشار بدم٬ اتفاق ناگواری میافته؟ -------------------------------------------------- |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:26 توسط آرش |
|
|
میدونید وقتی آدم خیلی عصبانی باشه یعنی چی؟ یعنی خیلی عصبانیه! باورتون میشه! اونم از دست یکی که داری بهش ترحم میکنی. اونوقت همین ترحم چماق میشه رو سر آدم. بعد دیگه تصمیم میگیری به کسی ترحم نکنی٬ اینم یعنی اینکه تبدیل به یه هیولا شدی! حالا از خودت بدت میاد و تصمیم میگیری دوباره آدم باانصافی بشی٬ بازم یکی پیدا میشه و از انصافت سوءاستفاده میکنه و دوباره ... الان من تو این سیکل بسته گیر افتادم و نمیدونم تکلیفم چیه. البته طبیعیه٬ وقتی واسه وجدان ظرفیت سازی نشه و اونوقت بخوای ادای "مادر ترزا" رو درآری٬ چنین بلای نرم افزاری سرت میاد. درست مثل اینکه DDR RAM در حد ۱۲۸ مگ داشته باشی و بخوای دلتا فورس ۵ نصب کنی! آخه چرا بعضی ها آدمو توی این موقعیت قرار میدن که محدودیت سخت افزاریش عیان بشه؟ اصلا میدونید چیه؟ فکر نکنید اگه یکی راننده خوبی باشه هیچوقت تصادف نمیکنه٬ برعکس ممکنه بدتر از همه تصادف کنه. چون به قول چینی های یه بار مصرف: ماهرترین سوارکارها بدتر از همه به زمین میخوره! (چقدر خودمو تحویل گرفتم) معضل جدید ما وقتی شروع شد که یه زن و شوهر به سراغمون اومدن. شوهر زندانی بود و طبق معمول همسرش اومده بود تا روی nerve ما راه بره. انصافا هم کارشو خوب انجام داد. شوهر کمتر حرف میزد. فقط از بی مهری زمونه گلایه میکرد و این که بدشانسی آورده و در شرایط نامناسب اقتصادی سرمایه گذاری کرده. بعد هم واردات بی رویه از کشورهای دوست و برادر و با مخ به زمین خوردن! ــ دکترجان! میدونستم بالاخره اینطوری میشه! ــ اگه میدونستی چرا سرمایه گذاری کردی؟ ــ چه میدونستم!! اصولا ما عادت نداریم از زندانی بپرسیم چرا زندانی شده. درواقع طبق قوانین٬ نباید بپرسیم. چون ممکنه در نظریه مون تاثیر گذار باشه. مثلا ممکنه به عنوان یه مرد از اینکه یه مرد بیگناه دیگه واسه خاطر مهریه سر از هلفدونی در آورده٬ حس همذات پنداری٬ قلقلکمون بده و حق و ناحق کنیم. اما اونایی که زندانی مهریه هستن بدون استثناء از همون اول٬ مثل یه قهرمان این پوئن مثبت خودشونو رو میکنن. انگار که نباید این اتفاق میافتاد٬ جامعه قدر اونارو ندونست و از بد روزگار و بیعدالتی سر از پشت میله ها درآوردن! از اونجایی که خیلی باتجربه تشریف دارم٬ از اول فهمیدم که این بابا زندانی مهریه نیست. چون اصلا حرفی از مهریه به میون نیاورد. البته برای فهمیدن این نکته پیچیده راه ساده تری هم بود. چون اونیکه باید بابت مهریه تلکه ش میکرد٬ همراهش بود و داشت سنگشو به سینه میزد. در اولین مراجعه یه نامه از جناب دکتر آذرنیک داشتن. مبنی بر اینکه تست ورزش مثبت شده و نامبرده باید تحت بررسی آنژیوگرافیک قلب قرار بگیره. منم یه هفته بهش استراحت دادم تا اینکار انجام بشه. بعد از یه هفته با یه نامه دیگه اومدن. توصیه آقای دکتر بعد از آنژیوگرافی این بود که به دلیل درگیری تنه شریان کرونر چپ٬ بهتره که عمل جراحی قلب باز براش انجام بشه. خب طبیعی بود که باید این فرصتو بهش میدادم. یک ماه استراحتشو تمدید کردم. بهشون توصیه اکید کردم که حتما از این فرصت استفاده کنن چون قابل تمدید نیست. اما یک ماه بعد با همون ادا و اطوار اومدن. خانم همسر از زمین و زمان شکایت داشت. آقای شوهر هم انگار اگه یک کلمه حرف بزنه قلبش میاد ته حلقش! صم بکم یه گوشه نشسته بود و در غور عمیقی فرو رفته بود. چیزی هم اگه می پرسیدم با ایماء و اشاره جواب میداد. حدسم درست بود. عمل جراحی انجام نشد. خانم همسر با لحن طلبکارانه ای باهام طرف میشه. ظاهرا داشت دست پیش می گرفت که پس نیافته. مدعیه پزشک جراح تشریف بردن خارج از کشور و مرکز قلب رجایی بهشون نوبت نداد و ... می دونستم داره حرفای صدمن یه غاز میزنه. اعصابم به هم ریخته بود. برگ گزارش آنژیوگرافی جلوم بود. دو تا از عروق کرونر تنگی بالای نود درصد داشتن. این یعنی نباید بیمار به حال خودش رها بشه. حتما باید یه پروسه درمانی در اسرع وقت انجام بشه. اما اونا اصلا شرایطو درک نمیکردن. از این وضعیتی که پیش اومده بود٬ داشتن برای گرفتن عدم تحمل حبس سوء استفاده میکردن. مطمئن بودم که به این زودیها تن به جراحی نمیدن. نطق غرایی براشون انجام دادم. در خصوص ضرورت جراحی و اینکه با هالو طرف نیستن و ... آخر سر هم اتمام حجت کردم که اگه دفعه بعد با همین تیریپ بیان٬ کل استراحت هایی که تا حالا دادم رو باطل میکنم تا غیبت بخوره و دیگه بهش مرخصی ندن. اما بشنوید از اون طرف. یعنی شهر محل سکونتش. جایی که این مشتری به ظاهر آروم و ستمدیده ما٬ از کلی آدم کلاهبرداری کرده بود و متواری شد و در نهایت تحت تعقیب قرار گرفت. معنی فعالیت اقتصادی رو هم فهمیدیم. طلبکارها بعد اینکه فهمیدن از نیروی انتظامی آبی گرم نمیشه٬ خودشون گشت نامحسوس تشکیل دادن و محل هایی که به نظر میرسید در اونجا تردد کنه رو زیر نظر گرفتن. بالاخره تونستن بازداشتش کنن و تحویل نیروی انتظامی بدن. دادستان اون شهر هم قرار بازداشت اونو صادر کرد. ولی چون شهرشون از نعمت زندان بی بهره بود٬ اونو پاس دادن به شهر ما تا از لوث وجودش بی بهره نمونیم. از همون روز اول مدعی شد که مشکل قلبی داره و اگه اونجا نگهش دارن سکته میزنه و مایه دردسرشون میشه. دادستان هم اونو به ما ارجاع داد و ما هم بدون اینکه بدونیم پشت قضیه چی هست هی بهش استراحت میدادیم. اونم برای اینکه دل طلبکاراشو بسوزونه٬ ادعا کرد که توی دادگاه و پزشکی قانونی آشنا داره و داغ زندان رفتنو تو دلشون میذاره! بالاخره کاسه صبر طلبکارا از زیر نیم کاسه دراومد و اونا حدس زدن این وسط یه چیزی داره لبریز میشه! دسته جمعی به محل دادگستری شهرشون میرن و تحصن میکنن. دادستان علت این عمل قبیح رو ازشون میپرسه و اونا هم از دست این حقیر عارض میشن که دستش با این کلاهبردار توی یک کاسه هست و حتی نذاشت طرف یک شب توی زندان بخوابه! خب راست میگفتن نذاشتم دیگه٬ حرف حق که جواب نداره. اصلا زورشو داریم میتونیم. همینه که هست! بدتر از همه این که دادستان اونجا با دادستان اینجا تماس گرفت و درددل کرد و در ضمن ازش خواست که راجع به من یه تحقیقی بکنه که تا چه حد اهل یک کاسه شدن با کلاهبرداران و افراد شارلاتان هستم. دادستان اینجا هم صاف زنگ زد به من تا ازم تحقیق بکنه. کلی خندیدیم. خیالم جمع بود که طرف الان جراحی قلب انجام داده و همین که بیاد٬ مدارک بیمارستانی رو ضمیمه گواهی میکنم و برای دادستان اونجا میفرستم تا راجع به مجموعه پزشکی قانونی فکر بد نکنه. روز موعود رسید. زن و شوهر وارد شدن٬ اما دوباره همون نمایش مسخره رو شروع کردن. آخ که خونم به جوش اومد. پرونده رو کوبیدم روی میز٬ در حد مرگ عصبانی شده بودم که یکی اینقدر منو پخمه گیر بیاره. انرژی بسیار زیادی در وجودم جمع شده بود که باید تخلیه میکردم بنابراین تصمیم گرفتم فریاد بزنم. حین فریاد زدن هم باید چیزی میگفتم٬ الکی که نمیشد عربده کشید. چیزی یادم نیومد و ناخودآگاه فریاد کشیدم برید بیرون! اونا هم با عجله رفتن بیرون. اما کلی کار باهاشون داشتم٬ فعلا نباید میرفتن بیرون. این بود که دوباره فریاد زدم بیاید تو! اما کارمند پذیرش بود که سراسیمه اومد تو. ــ تو اینجا چیکار میکنی؟ ــ اتفاقی افتاده دکتر؟ ــ نه همینطوری دارم تست صدا میدم! بهشون بگو بیان تو! خیلی سربه زیر اومدن داخل. یه نطق دیگه واسشون کردم. بهشون گفتم که فکر نکنن تونستن این دو ماه سرم گول بمالن. یادآوری کردم که همه چی رو میدونم و دیگه اجازه نمیدم یکی از حسن نیت ما سوءاستفاده کنه. همینکارو کردم. به دادستان نامه نوشتم و گفتم که این فرد از فرصتی که در اختیارش قرار دادیم استفاده نکرده و عملا در این مدت کار مثبتی انجام نداده. نه تنها نیاز به تمدید استراحت نداره٬ بلکه استراحت قبلی ایشان هم از نظر ما باطله. الان عصبانیتم کمتر شد. چون با گزارشی که نوشتم یه جورایی هفت نفر از اجداد صالحشو جلوی چشمش آوردم. به نظرتون کار اشتباهی کردم؟ پ.ن: نام تو رازی نوشته بر بال پروانه هاست٬ گلها همه به نام تو مشهورند٬ آیینه ها از انعکاس نام تو می خندند٬ و من تنها برای تو میگویم٬ زندگی کن تا زنده بمانم. روزتان مبارک ای مادران همه سرزمین من! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 7:17 توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.
|
|
RSS
|