داستانهای تلخ و شیرین زندگی مردمی از جنس خودمان

چند سال پیش جایی که زندگی میکردیم یه کوچه آروم و کم تردد بود. از در و دیوار اگه صدا درمیومد از همسایه ها نمیومد غیر از ما. انتهای کوچه به یه پارک ختم میشد٬ همونجا که صبح زود میرفتم واسه ورزش صبحگاهی. یه صبح یادمه وقتی پاورچین به طرف پارک میرفتم که ریا نشه٬ از داخل خونه همسایه صدای بلند نیایش شنیدم. ماشالا به حنجره! اما الان چه وقتش بود؟ نه شب جمعه بود٬ نه صبح جمعه، نه عید فطر بود و ... اول فکر کردم یکی به سرش زده. رم ریدر شده و داره مکنونات قلبی خودشو با صدای بلند مرور میکنه، اما چند ثانیه بعد که صدای نیایش دسته جمعی یه عده رو شنیدم به این نتیجه رسیدم که احتمالن یه عده ی کثیر به سرشون زده و رم ریدر شدن.

 روانپزشک معروفی اعتقاد داشت علت اینکه ما٬ بیماران شیزوفرنی رو بستری میکنیم اینه که تعداد ما بیشتره! به این معنی که اگه یه روز برسه که تعداد اونا بیشتر بشه، قطعن ما رو بستری میکنن، آمفتامین و هالوسینوژن به نافمون میبندن که مثل خودشون دچار توهم بشیم. حالا هم در برخورد با این همسایه ها باید محتاطانه اظهارنظر میکردم، چون از تعدادشون خبر نداشتم. ولی کماکان این سئوال برام مطرح بود که این همه آدم٬ کله سحر اینجا چیکار میکردن؟ خونه زندگی نداشتن؟

هیچ توجیهی نداشتم٬ اصلن علاقه ای هم به دونستن نداشتم. اما چندبار دیگه هم شاهد این صداهای عجیب بودم. بالاخره یه رابطه کشف کردم٬ صبحهای چهارشنبه این جماعت معرکه میگرفتن. البته مدتی طول کشید بفهمم که همسایه خجسته دل ما بهایی تشریف دارن. اولش احساس عجیبی داشتم که داخل کوچه ما پیروی از پیروان بهاییت زندگی میکنن. هیچوقت اینقدر بهشون نزدیک نشده بودم. بعد فهمیدم که همسایه این دست ما هم بهاییه. این یعنی اون احساس عجیب دو برابر شد. بالاخره یه صبح چهارشنبه که شاهد قشون کشی یه عده به داخل آپارتمان خودمون و برپایی مراسم درست بالای سرمون بودیم٬ به این نتیجه رسیدم که اونجا کوچه بهایی ها بود و فقط ما بهایی نبودیم. حالا دیگه کاملن درک میکردم که همسایه ها از بودن ما تو اون کوچه٬ چه حس عجیبی داشتن!

مدرسه که میرفتیم یه همکلاسی بهایی داشتیم٬ اسمش فربد بود. اون موقع اطلاعات زیادی از این فرقه نداشتم. فکر میکردم یه چیزی تو مایه های زرتشتی یا ارمنی هستن. یه روز اما معلم تعلیمات دینی (یا یه چیزی معادل این) سرکلاس به فربد گیر داد. الان که فکر میکنم با خودم میگم این بشر ساعت دینی و قرآن واسه چی قاطی ما بود؟ بعد به خودم جواب میدم که حتمن چاره ای نداشت٬ وگرنه علاقه ای هم نشون نمیداد٬ البته تمایلی به دروس دیگه بجز ورزش نداشت.

خلاصه اینکه معلم ازش میخواد بخشی از اوراد یا شایدم قسمتی از نماز خودشونو بخونه. اونم از اینکه تابلو شده و همه دارن بهش توجه میکنن اشکش دراومد٬ شروع به خوندن کرد اونم به زبان عربی. بعد نوبت معلم بود که رشته ی سخن رو در دست بگیره و درخصوص تاریخ تولید این فرقه٬ کشور سازنده و مشخصات فنی دیگه توضیح بده! در ادامه ازش خواست که بیشتر تحقیق کنه تا به حقیقت برسه وگرنه ممکنه دیر بشه. فربد قبول کرد و شب به سراغ پدرش رفت تا حقیقت رو کشف کنه. اما با اولین پس گردنی که دریافت کرد فهمید حقیقت چیز تلخیه! حداقل اینکه دردناکه٬ این بود که راسختر از پیش در اعتقاداتش برگشت.

چندسال بعد که برای کنکور آماده میشدیم تحرکی از فربد نمیدیدم٬ وقتی ازش سئوال کردم فهمیدم که محدودیت هایی براشون وجود داره. بهش پیشنهاد دادم حداقل برای شرکت در آزمون هم شده یه چند صباحی به حقیقت بپیونده و بعد دوباره بره به سراغ اصل خودش! اما با خنده جواب داد: نه! ارزششو نداره.

البته درسش تعریفی نداشت و اگه هم در کنکور شرکت میکرد بعید بود که قبول بشه. اونم زمانی که فقط حدود بیست درصد شرکت کننده ها از سد کنکور رد میشدن٬ آزاد و غیرآزاد! حالا لااقل یه بهانه ایدئولوژیک برای ناکامی خودش داشت. نتیجه گوش نکردن به حرفم این شد که فربد رفت به سراغ تجارت شیشه عینک و الان برای خودش کارتلی محسوب میشه خیر سرمون!

پیرزن در حال ناله و مویه بسر میبره. چندتا از خانمهای همسایه دوروبرشو گرفتن و مددکاری میکنن. باتفاق بازپرس و رئیس آگاهی وارد صحنه میشیم. یه منزل ویلایی قدیمی. پیرمرد منزل اما خودشو حلق آویز کرده. داخل منزل. یه میله بارفیکس بین چارچوب در بود که پیرمرد باهاش عضلات نحیفشو تقویت میکرد. اما حالا شده بود چوبه ی دارش. طناب بهش بسته بود . سر دیگه طناب دور گردنش بود. درحالیکه زانوهاش روی زمین بود.

شاید شما هم مثل کارآموزهای اداره آگاهی اعتقاد داشته باشید وقتی پای طرف به زمین میرسه دیگه نمیتونه خودکشی باشه و حتمن دست یک قاتل به خون پیرمرد آغشته است. اما باید به عرضتون برسونم پیرمرد در اثر انسداد راه هوایی کشته شده و اصولن خونی ازش روی زمین نریخته! نکته ی انحرافی رو داشتین؟ چی میخواستم بگم؟ آهان یادم اومد چیز مهمتری که میخواستم به عرض برسونم این بود که اگه پای طرف به زمین برسه منافاتی با خودکشی نداره. حتا دیدم یه بابایی رو که نشسته خودشو حلق آویز کرده بود. نه اینکه فکر کنید حوصله ی ایستادن نداشت بلکه چون خیر سرشون میرن جایی که سقفش کوتاهه٬ یا دستاویزی روی سقف نیست که طنابو بهش ببندن. اونوقت مجبور میشن با امکانات موجود کلک خودشونو بکنن. حالا دیگه بیشتر توصیف نمیکنم که یه وقت به سرتون بزنه که خودتونو به بوته ی آزمایش بسپرین. البته قطعن هیچ بوته ی آزمایشگاهی نمیتونه مارو در بربگیره و ظرف بزرگتری مورد نیازه.

از لابلای حرفای پیرزن شنیدم که میگفت قرار بود بزودی کار اقامتشون در کانادا درست بشه و اونا هم به فرزندانشون ملحق بشن. اما چون درب سفارت کانادا تخته شده بود و لاجرم مراجعان باید به کشور دوست و همسایه یعنی ترکیه مراجعه کنن٬ در کار ترانسفر اختلال ایجاد شده بود. چون پیرمرد تنگی نفس داشت و در همین حد نفس داشت که تا سفارت بره٬ نه اینکه بخواد تا یه کشور دیگه بره.

با رئیس آگاهی مشغول تماشای در و دیوار هستیم. کلی عکس های رنگارنگ اونجا بود. از جوونی هاشون٬ از بچه ها و نوه هاشون٬ از گل و گیاه و طبیعت و اینا. اما عکس یه بابایی بود که من نتونستم بشناسم. البته هدف ما اصلن فضولی نبود٬ بلکه داشتیم مدارک سرصحنه رو مرور میکردیم خیر سرمون. رئیس آگاهی اما صاحب عکسو میشناسه. آروم زیرگوشم گفت این خانواده بهایی هستن و این بابا هم مرشدشون محسوب میشه.

حس عجیبی دوباره بهم دست داد. قبلن هیچوقت اینقدر به عمق استراتژیک منزلشون نزدیک نشده بودم. حالا بهتر میتونستم درک کنم که چرا در این سن و سال بفکر مهاجرت بودن. رئیس آگاهی یه تابلو دیگه رو بهم نشون میده. یه تابلو قدیمی منقش به لفظ جلاله "الله". بعد با هیجان بهم میگه: دکتر! میدونستی اینا به خدا اعتقاد دارن؟ تازه پیامبرهای دیگه رو هم تایید میکنن اما میگن پیامبر اسلام آخرین پیامبر نبوده و مال ما بعدش اومده.

البته اینارو از قبل میدونستم و چیزهای دیگه ای هم میدونستم از جمله اینکه احتمالن ائمه ی ما رو هم قبول دارن وگرنه "علی محمد باب" ادعا نمیکرد که نائب امام زمان هست. حالا اینا به کنار٬ تکلیف ما با این پیرمرد چی بود؟ خب تکلیف روشن بود: دست به خودکشی زد دیگه. اما بذارین حرف آخرو بزنم. چون تقریبن مطمئنم پیروان بهاییت اینجارو نمیخونن٬ راحتتر حرف میزنم. اینکه چطور اینقدر مطمئنم برمیگرده به اینکه تا حالا هیچکدوم ابراز وجود نکردن. اما از اونجا که خیلی بدشانسم تقریبن مطمئنم به گوششون میرسه و خفت منو میگیرن. البته خفت گیری مجازی عیب نداره مهم اینه که نمیدونن من کجام.

راستش اعتقاد من اینه که بهاییت یه آیین ساختگیه٬ میشه گفت یه جورایی powered by UK. اگه همه ی شواهد و قرائن رو نادیده بگیریم٬ همون عکسی که عباس افندی رو در حال گرفتن لقب "Sir" از سفیر انگلستان نشون میده و مجیزگویی های بهاییان برای جرج پنجم اونم در کتاب مقدسشون٬ برای اثبات این مدعا کافیه. در حالیکه این بابا در کشور خودش هم امپراطور خوشنامی نبود. البته حرف من چیز دیگه ای بود. اینکه آیا این دلیل کافی برای این نوع برخورد ما با پیروان بهاییت هست؟ اگه هدف هدایت یه عده باشه که قطعن این راهش نیست چون وقتی اقلیتی رو محصور و محدود کنید مکانیسم های دفاعی در اونا فعال میشه و درصدد اثبات خودشون برمیان و نتیجه٬ شاخص شدن اون گروهه. اگه هم هدف اذیت و آزار باشه که بدون توجه به جامعه ی هدف٬ کار پسندیده ای نیست.

حالا دیگه بیشتر قضیه رو باز نمیکنم چون میدونم میدونید که چی میخوام بگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 7:0  توسط آرش | 
  نظرتون راجع به مقوله ی "خبرچینی" چیه؟ چی؟ موافقین؟ چشمم روشن! خب حالا اگه پیه یه خبرچین به تنتون بخوره چه احساسی دارین؟

طبیعیه دیگه٬ انتظار دیگه ای نداشتم. درست مثل مقوله ی دروغ میمونه که همه ی ما ازش بدمون میاد٬ اما نه از گفتنش بلکه از شنیدنش! حالا بیاید از یه منظر جدید به این صفت خبرچینی نگاه کنیم که جذابیت خودشو برای اون گروه اندک از مردم که متاسفانه اکثریت قابل توجهی رو شامل میشه٬ از دست بده!

طبق متون تاریخی برای اولین بار یکی از ملائکه ی بریتانیا بود که قبل از به قدرت رسیدن یه عده خبرچین اجیر کرده بود. این جماعت صبح به صبح لابلای ملت تاب میخوردن و شب به شب اطلاعات موثقی رو برای اون خانم قدرت طلب میبردن. بعد از به قدرت رسیدن٬ خانم ملکه به اون مجموعه خبرچین ها انسجام داد و سرویس اطلاعاتی مخوفی تدارک دید که اخلاف ناصالح اونا الان ام آی ۵ و ۶ و بخشی از اسکاتلندیارد رو در چنبره قدرت خودشون دارن. اما با غوری که اینجانب در کتب تاریخی کردم فهمیدم که ابناء بشر از خیلی قبلتر و حتا در دوران هابیل و قابیل با این صفت رذیله دست به گریبان بودن.

حالا کاری به سبقه ی تاریخی خبرچینی نداریم اما تفاوتی که در سالهای اخیر کرده اینه که عنوانش عوض شده٬ در زمینه فرهنگی جوامع تئوریزه شده و اسم و رسمی واسه خودش پیدا کرده. مثلن دیگه بهشون نمیگن خبرچین بلکه میگن"مخبر".

تا حالا شده قبل از ظهر برگردین خونه و سرکوچه با موادفروش شریف محله مواجه بشین که همچون پوستی که روی استخوان کشیده شده دم در وایستاده؟ در حالیکه ملبس به یک تیکه پارچه مندرس به نام زیرپوش و پارچه نمای دیگه ای به نام پیژامه هست و سیگار بدست با نگاه تعجب آمیزی داره به شما نگاه میکنه! شما هم در این اندیشه هستید که این بابا با این وضع تابلو چرا به جای حضور در کمپ ترک اعتیاد٬ آزاد و آشکار داره تناسب اندام خودشو به رخ رهگذران میکشه و دلبری میکنه! هر دوی شما در اندیشه هستید اما این کجا و آن کجا! اندیشه ی شما از اونجا نشات میگیره که حس کنجکاوی شروع به قلقلک دادنتون میکنه٬ اما اندیشه اون از سر انجام وظیفه است و اینکه باید به مقامات بالا گزارش کار بده که احیانن شما چه نقشه ی خفنی در سر دارین که امنیت کوچه استحفاظی اونو به مخاطره بندازین. در قبال این خدماتی که ارائه میکنه٬ یحتمل مجوز فعالیت سالم اقتصادی کسب کرده و مشغول رتق و فتق اموره.

حالا که با دسته ی اول این انسانهای خدوم آشنا شدین دقت کنید که باعث تکدر خاطر این عزیزان نشین و سربسرشون نذارین و به فکر لو دادنشون نباشین که تیشه به ریشه ی خودتون زدین.

اما دسته ی دوم این انسانهای ستمدیده٬ همانا منتسبین به اتحادیه ی صنف نصابان هستن. البته احتمالن متوجه شدید که منظورم نصاب پرده کرکره یا نصاب ژنراتور سد کارون چهار نیست! همون نصاب های معروف که کار فرهنگی میکنن و ...

یعنی اگه از ده سال پیش یه بابایی بهتون شماره داده و هنوزم وقتی یه تک زنگ بهش میزنین سیم ثانیه بعد مثل غول چراغ جادو سرمیرسه بدونید که با یک مخبر اصل و نسب دار سروکار دارین و خودتون خبر ندارین! چون اصولن نصابی که به کسوت مخبرین درنیاد٬ اصلن نمیتونه وجود خارجی داشته باشه و مثل عناصر رادیواکتیو شدیدن ناپایداره و به عناصر سنگین بی خاصیت دیگه تبدیل میشه. حالا شاید به جواب این سئوال ها رسیده باشین که چرا وقتی یه نصاب برای بار اول میاد به منزلتون اصرار عجیبی داره که اسم و رسم و محل کارتونو بدونه٬ یا چرا همینکه تمام ساکنان یک مجتمع مسکونی منصوب شدن٬ ناگهان از زمین و هوا برادران تکاور جوشش میگیرن و رفع نصب میکنن. بالاخره چرخ زندگی نصابان باید بچرخه این درست نیست که شما با یک پروسه ی نصب پنج سال منصوب باشین. حالا تا کی باید منتظر باشه تا بادی بوزد و طوفانی بیاید و شاید که شما دست به جیب بشین. آخه زن و بچه ش چه گناهی کردن!

به خاطر چنین ملاحظاتی بود که ما به اتفاق دوستان٬ تکنولوژی نصب توربین های بادی! رو بومی کردیم و از این نصاب نماها بی نیاز شدیم. به نظرم شما هم بهتره یا روش نصب رو یاد بگیرین یا بیخیال "حریم اون بابا" بشین!

حالا اینایی که گفتم از تراوشات ذهنی یه نهادیه که هشتاد درصد بار کاری اون بر دوش سربازان وظیفه ست. پونزده درصد دیگه هم به عهده ی ارباب رجوعه و پنج درصد ناقابل که شامل گیر دادن و سوتی دادنه به عهده ی پرسنل خدوم این سازمانه. اینکه بچه های بالا از چه شیوه هایی استفاده میکنن دیگه بماند و الان جای گفتن نیست.

اما ماجرای مرتبط با ما از اونجا شروع شد که خانواده فرهیخته ای در منزل خودشون جشن عروسی گرفتن و بساط لهو و لعب و شیش و هشت و اینا راه انداختن. صدای دوبس دوبس چهل تا خونه اونورتر رو مستفیض کرده بود و بدتر از اون انکرالاصواتی بود که معلوم نبود کدوم تشکل موسیقیایی بهش مجوز خوانندگی داده! خلاصه اینکه ترکیب نامیمون صوت و صدا٬ دروهمسایه رو به این نتیجه رسونده بود که آواز دهل حتا از دور هم خیلی ضایع است! اینجا بود که یه شیرپاکسار خورده تلفنو برمیداره و خبر از آلودگی صوتی در اون حوالی میده. پرسنل جان برکف نیروی انتظامی هم که در این مقوله جات کم نمیذارن و ورود به هرگونه آلودگی رو به جان میخرن.

خانواده ی فرهیخته اما میتونن حدس بزنن که این حماسه رو کی خلق کرده. دست بکار میشن و فردا صبح دسته جمعی جهت احوالپرسی به منزل فردی میرن که اشتهار به مخبریت در اون منطقه داشته. مراسم احوالپرسی به زدوخورد خفنی منتهی میشه و لاجرم برادران انتظامی سرمیرسن. خانواده فرهیخته که هوا رو پس میبینن و میدونن که نه تنها به حریم خصوصی طرف تجاوز کردن بلکه به طرز فجیعی بندگان خدا رو کتک زدن٬ حالا تغییر رنگ میدن و خطاب به برادران انتظامی مدعی میشن که اصلن معلوم نیست این زن و مرد با هم چه نسبتی دارن که زیر یه سقف زندگی میکنن!

طبیعیه که این مقوله جذابیت بیشتری برای پیگیری داره لذا برادران ما به جای پرداختن به اصل موضوع و اینکه اصلن کی باهاشون تماس گرفته و دادخواهی کرده٬ خفت زن و مرد رو میگیرن و به کلانتری میبرن. البته خیلی زود و با حضور بموقع قاضی کشیک٬ رابطه ی زوجیت ثابت میشه و هرکی برمیگرده سر خونه زندگی خودش تا فردا صبح که ما وارد عمل بشیم و حق صاحب حق رو کف دستش بذاریم. ماموران خاطی هم توبیخ میشن که من بعد وظایف خودشونو انجام بدن و در پی جذابیت سنجی نباشن!

راستش مقوله خبرچینی جا واسه حرف زیاد داره که شاید در پستهای بعدی بهش بپردازم و موارد مثبت و سازنده اونو هم معرفی کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 20:57  توسط آرش | 

سلام دوستان. بعد از یکی دو ماه سلام منو پذیرا باشید. بالاخره این ماراتن امتحانی تمام شد و زندگی عادی رو از سرگرفتیم. اما زیاد از امتحان راضی نیستم. بقیه دوستان و اطرافیان هم مثل من فکر میکنن. شاید چون اونطور که فکر میکردیم نتیجه نگرفتیم. به نظرم سطح نمرات نسبت به سال قبل پنجاه نمره ای پایینتره. یعنی امیدوارم اینطور باشه در غیر اینصورت کلاهمون پس معرکه ست.

اما خب این امتحان واسه من یه خاصیت داشت و اونم اینکه پنج کیلو وزن کم کردم و کاملن فیت شدم. چندسال بود که آرزوم شده بود به وزن هفتاد و دو کیلو برسم. هربار که اراده میکردم دو کیلو اضافه وزن پیدا میکردم. اما حالا بدون اینکه اراده ای در این زمینه داشته باشم به هدفم رسیدم و به شما هم وصیت میکنم که واسه هیچ کاری اراده نکنید و درپی جذب از کائنات و اینا نباشید که چهار ستونش رو سرتون آوار میشه. روی شعور کائنات هم حساب باز نکنید که اگه شعور داشت کائنات نمیشد، مثل ما آدم میشد. خلاصه اینکه اومدم بگم من کارمو شروع کردم و کما فی السابق در خدمت دوستان هستم. دارم پست جدیدمو آماده میکنم و به محض آماده شدن آپ میکنم. این دو پاراگراف هم از باب احوالپرسی بود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 0:58  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.

پیوندهای روزانه
موعود
http://pezeshkweb.com/
گل سرخ
دنیای عجیب یک ال
جایی برای گفتن دلتنگیها
دانشمنگ
خونه خاله
صاحب بساطات عدیده
گاه کدار یک روانشناس
خودکرده را تدبیر نیست
بهشت من
خط خلاق
الهه باران
دکتر مینا
از هر دری سخن
دکتر دلژین
روزهای بی عشق
باد شن ستاره ها
my heart
پزشک زندان
درباره الی
گیلاسی
دریای کویر
نانازی بانو و آقا خرسی(دختر خاله)
انجمن دستیاری
لژیونلا
دخترک پاییز
آپلود
دست نوشته های یک جادوگر
یادداشت های مارگزیده
محبوبه ها
خانه پزشک(بابابزرگ)
بوسه ی تقدیر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
پیوندها
12/12/12
11/11/11
یار دبستانی من
نقطه سرخط
تاکهای تراریخته
غازقولنگ
عشق اهورایی
سقوط آزاد
افسانه سه برادر
مورفئوس
آفرودیت
دورانداختنی ها
Driving psychology
ولنتاین
خرده شیشه
سگها و آدمها
تیر خلاص
Fingerprint
آبراهام لینکلن
ایندیاناجونز چهارونیم
سردرگمی
Burn bag
آپارات
Big brother
یادگارخواهی
پدرخوانده دو
پدرخوانده یک
خورزوخان
اشک تمساح
خانه ی دوست کجاست
Die verwandlung
مینیمال پست
پارازیت
نخود داغتر از آش
Halflife
هاچ زنبور عسل
پدافند غیرعامل
حلقه مفقوده
بیست و پنج دقیقه
بدون شرح
آری این چنین بود برادر
ارتش چندمیلیونی
طالع نحس
Anthropometry
تذکرة الاطباء
مردان اساطیری
Cable fever
Help me
معصومیت از دست رفته
گنجشکک اشی مشی
شهر بی کلانتر
خلایق هرچه لایق
زی زی
خداوند بی سلاح
misery
سوء تفاهم
Euthanasia
مردان سیاه پوش
سوختن و ساختن
دو تفنگدار
سردار دردسردار
The mermaid
رستاخیز
مومیایی
آپاچی ها
transformers
جام جهان نما
ماموریت غیر ممکن
راه نیکی
یاهو
دست بالای دست
ولگرد
shaun the sheep
حنجره خسته
دیوار
سه کله پوک
ابیتات
take it easy
شکارچی ذهن
سودوچارت
دگردیسی
کاربوت
case report
Social cancer
ما چگونه ما شدیم
آرش کنجکاو
شاهد عینی
Raptor
کلافه
آل سقوط
MMS لعنتی
هلاکت هالک
نه از رومم نه از زنگم
قفس
سفرنامه نوروزی
داستان یک گزینش
دالتونها
دوقلوها
قاتل خاموش
رویای یک مرد
مردی از جنس بلور
einfache leute
تریبون آزاد
شهر کورها
دردسر مویی
Disaster
مظنون همیشگی
آرش گیت
تو را من چشم در راهم
صندلی داغ
بنیامین باتن
ماز
اگه میتونی منو بگیر
طاقت بیار
سرزمین عجایب
بزرگ مرد کوچک
نشنیدید صدایم؟...
مصائب یک جراح
solitary cell
قلعه شیشه ای
سرطان ایدز
لاهوت و ناسوت
Disputed paternity
سگ کشی
ضربه نهایی
نشانه ها
غولها و آدمها
پت و دیگر هیچ
پیرمرد و چاه
Squad elite
بی سرزمین تر از باد
تشنه محبت
No face No name No number
بازجویی به سبک ما
بینی های شکسته و سوخته
لوک خوش شانس
داستان دو مرد
کویر
یه کله پوک دیگه
اراذل با آبرو
کله پوک
سیگار حیات بخش
آدمک
اسکلت محبوب من
keen mind
آخرین نجوا
هالو
صادقانه
برخورد نزدیک از نوع سوم
مگس
scarred face
اندر فواید درخت
واسه یه مشت دلار
خودکرده را تدبیر نیست
کودک طلاق یا طلاق کودک
آخرین باری که گریستم
چهارشنبه سوزی
کفتارها
شوخی نابجا
قوزبالاقوز
تقدیر
بازرس دودو
pay off
به خدایی که در این نزدیکیست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM