داستانهای تلخ و شیرین زندگی مردمی از جنس خودمان

هر چه با این نامه قضایی کلنجار میرم متوجه منظورش نمیشم. ترجیح میدم صاحب نامه بیاد داخل تا ببینم جریان چیه. پیرمرد حدودا هفتاد ساله وارد میشه. با کت و شلوار قهوه ای و عینک ذره بینی و کلاه شاپو٬ سبیل پرپشت و صورت صاف و صیقلی که مورچه روی اون بکس باد میکرد. عصا زنان وارد میشه و آهسته کنارم میشینه. آروم و شمرده حرف میزد٬ ولی شنوایی ضعیفی داشت و من مجبور بودم بلندتر صحبت کنم.

یکی از معضلات پزشکا سر و کله زدن با افراد پر سن و ساله. اصولا در جواب هر سئوالی فقط حرفی رو که دوست دارن میزنن. اصلا مهم نیست شما چی پرسیدین. هر تلاشی در به راه آوردن اونا هم محکوم به شکسته. نه اینکه توی مرکز ما اینطور باشه بلکه در دوران دانشجویی هم که در بیمارستان بودیم و کار بالینی انجام میدادیم اوضاع همینطور بود.

دیگه اینکه به شدت خصوصیات پارانوئیدی دارن و به زمان و زمین مشکوکن. هر چی سنشون بالاتر میره این مشکل حادتر میشه. از نظر اونا ما مظنونین همیشگی هستیم حتی اگه خلاف اون ثابت بشه! 

سلام و احوالپرسی انجام میشه و میریم سر اصل مطلب. برام تعریف میکنه که بیشتر از سی سال بوده که سابقه اعتیاد داشته. یک روز به خودش میگه: دیگه بسه! اراده می کنه که بذاره کنار و با کمک یک پزشک به این هدفش میرسه.

 البته خودش لفظ اعتیاد رو به کار نمی برد و مدعی بود که تفننی مصرف میکرد٬ ولی خانواده از تکرر این تفنن به تنگ اومده بودن. تمام زار و زندگی داشت فدای این تفنن نامیمون میشد. این بود که ایشون رو کت بسته فرستادن به یک موسسه ترک اعتیاد تا تحت نظر پزشک و با مصرف متادون از شر غول اعتیاد خلاص بشه. اینها اطلاعاتی بود که بعدا از خانواده گرفتم.

ــ خب اینایی که گفتید خیلی خوبه. حالا چرا اومدی اینجا؟

ــ نکته همینجاست! سلامتی من از دست رفت دکتر!

ــ چطور؟ مریض شدید؟

ــ تمام انرژی من زایل شد. مردانگیم تباه شد!

ــ عجب! خب مواد مخدر یه انرژی کاذب به آدم میده. منظورتون اینه که از این انرژی کاذب محروم شدید؟

ــ نه دکتر متوجه منظور من نیستی.

ــ خب شما توضیح بده.

ــ قوه جوانی من از دست رفت!

ــ البته دل آدم باید جوون باشه حاج آقا! ولی فرصت کردین یه نگاه به شناسنامه بندازین. قبل جنگ جهانی دوم به دنیا اومدین. بناهای اون موقع هم الان آثار باستانی شدن چه برسه به آدما.

ساکت میشه. از پشت شیشه عینک ذره بینی یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازه و با تاسف میگه:

ــ نه! اصلا تو باغ نیستی. قوه باء من از بین رفته دکتر! (این جمله آخر رو با صدای بلند گفت)

ــ اینی که گفتید چی هست؟

ــ یعنی تو نمیدونی چی هست؟ پس هفت سال داشتی...

خیره بهش نگاه میکنم. چه راحت به آدم توهین میکنه. به حساب سن و سالش میذارم.

ــ والا کتابهای ما لاتین بوده و این اصطلاحات توش نبود.

ــ قوه باء همان قوه جوانی هست یعنی میل جنسی!

راستشو بخواین از همون اول میدونستم چی می خواد بگه. حتی معنی اون کلمه عربی رو هم میدونستم. ولی از اونجا که سیاست ما بر اینه که به کسی اجازه ندیم در لفافه و دوپهلو حرف بزنه و بعدا بخواد از این ابهام سوءاستفاده کنه٬ این بود که ایشون رو قدری مانیپوله کردیم  تا خودش با صراحت همه چی رو به زبون بیاره.

ــ ماشالا! یعنی شما با این سن و سال هنوز براتون مهمه این قوه؟

ــ بعله! پس چی.

ــ از کی ترک کردین؟

ــ حدود شش ماه قبل.

ــ یعنی قبل این شش ماه همه چی رو به راه بوده؟

ــ بعله!

ــ ای ولا! حالا واسه چی اومدین اینجا؟

ــ از پزشکم شکایت دارم. چون داروهایی که بهم داده باعث این مشکل شده.

ــ شما مطمئنی؟ چون بالاخره دیر یا زود این قوه زایل میشده.

دو تا دستش رو زیر چونه گذاشته و روی عصا تکیه داده. با عصبانیت بهم خیره میشه.

ــ حق داری از همکارت دفاع کنی. سر هر دوتون توی یه آخوره!

ــ مواظب حرف زدنتون باشید جناب!

ــ تو اینجا نشستی که از حق مردم دفاع کنی نه اینکه هوای همکارتو داشته باشی.

ــ من اصلا اون آقا رو نمی شناسم. برام اهمیتی نداره محکوم بشه یا نه. حرف من اینه که ادعای شما پشتوانه علمی نداره.

ــ خودت پشتوانه و اصل و نسب نداری!

ــ ای بابا! یکی بیاد این آقا رو راهنمایی کنه.

ــ تو می خوای منو بندازی بیرون؟ من جوون بودم محله ها رو غربال میکردم حالا تو یه الف بچه زبون درازی میکنی واسم.

ــ برو حاج آقا با یه کوچیکترت بیا ببینم حرف حسابتون چیه.

ــ میرم ژاندارمری از دست همتون شکایت میکنم.

ــ ژاندارمری!!!

ــ بعله! چی خیال کردی. کم آوردی؟

ــ نه! ولی اینایی که گفتی خیلی وقته نسلشون منقرض شده!

پرسنل سر میرسن و کمی باهاش صحبت می کنن. آروم میشه. قرار شد پرونده تشکیل بده و موضوع در کمیسیون پزشکی مطرح بشه.

 حالا وقتشه که تعرفه رو پرداخت کنه. یکی از پرسنل به خودش جرات میده و ازش میخواد که شش هزار تومان پرداخت کنه. دفترچه بیمه خودشو در میاره و به سمت اون دراز می کنه.

ــ اینجا دفترچه ای نیست حاج آقا!

ــ توی این شهر هر جا پزشکی قانونی رفتم با دفترچه دو هزار تومان بود بدون دفترچه پنج هزار تومان!

شما چرا مردمو سرکیسه میکنین؟ آخه دزدی یعنی همین دیگه!

خون پرسنل به جوش اومده بود. حالا نوبت من بود که اونا رو از هم جدا کنم.

از خیر تعرفه می گذریم و می فرستیمش بیرون.

همسرش بعدا اومد پیش ما و داستانشو تعریف کرد. البته آدم محترمی بود و کلی ازمون عذرخواهی کرد.

پرونده این آقا هم به جایی نرسید و مختومه شد.

                                                                                                                    تابستان  ۱۳۸۷

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 7:10  توسط آرش | 
سلام به دوستان!

نمیدونم چه اتفاقی داره میافته. هم کامپیوتر و هم لب تابی که استفاده می کردم به شدت آسیب دیدن. یعنی ویندوزشون از کار افتاده. در حالیکه هیچ ارتباطی بین اونها نبود. آنتی ویروس و فایروال قویی دارم ولی معلوم نیست چرا اینطور شده. ضمنا وبم خیلی دیر بالا میاد و بعضی وقتا اصلا باز نمیشه. فکر می کنم مورد حمله سایبری قرار گرفتم! کسی اگه میتونه کمکم کنه. ترجیح میدم فقط با موبایل کانکت باشم  چون ویندوز موبایل نیست. سعی میکنم تا صبح پست جدیدمو آماده کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 17:22  توسط آرش | 
اوایل دوره کاریم بود. هنوز تجربه زیادی نداشتم. خوشبختانه جایی بودم که دسترسی به همکاران با تجربه داشتم. برای همین هر جا که کم می آوردم به سراغ بزرگان قوم می رفتم.

مردی حدودا چهل ساله وارد می شود و کنارم می نشیند. چند برگ مدارک پزشکی را به زحمت روی میزم می گذارد. ظاهرا در استفاده از دستهایش مشکل دارد. با چشمان بسته هم می توان فهمید که معتاد است. احتمالا مدتی هم هست که مواد به او نرسیده چون عصبی و بی قرار است.

ــ چی شده؟

ــ دعوام شده!

ــ خب چرا اومدی اینجا؟

ــ دستام فلج شده.

ــ چطوری توی دعوا دستات فلج شده؟

ــ با چوب زده به دستم و فلج شده!

ــ مگه میشه؟

ــ حالا که شده!

اول فکر می کنم داره اغراق میکنه. ولی به مدارک پزشکی روی میز که نگاه میکنم نظرم عوض میشه. نوار عصبی فلج نسبتا شدید دو طرفه شبکه عصبی براکیال (بازویی ) رو نشون میده. ولی خاطرم نمیاد جایی دیده باشم یا حتی شنیده باشم در اثر ضربه چوب شبکه عصبی براکیال آسیب ببینه. البته می دونستم در اثر استفاده طولانی مدت و غیر صحیح از عصای زیر بغل ممکنه این اتفاق بیافته ولی این چه ارتباطی با درگیری داره؟

طرف حوصله حرف زدن و توضیح دادن نداشت. برای من هم این یه معما شده بود که مکانیسم آسیب چی بوده. حالا اگه فلج یک طرفه بود شاید میشد یه جوری توجیه کرد. تصمیم گرفتم به حافظه ام رجوع کنم و همه تشخیص هایی که مطرح میشه رو مرور کنم.

مسمومیت با سرب میتونه عارضه مشابهی داشته باشه ولی علائم دیگه ای به نفعش نداشت. البته یه کمی گیج میزد ولی این ناشی از محرومیت از یه چیز دیگه بود نه مسمومیت با سرب! 

یه عارضه ای هم هست در تازه عروس و دامادها که صبح موقعی بیدار میشن آقا داماد متوجه میشه که دستش فلج شده. چون تمام شب عروس خانوم روی بازوش خوابیده بود و ایشون هم مرامی مخالفتی نکرده بود. ولی این عارضه یک طرفه هست نه دو طرفه مگه اینکه ... . به قیافش نگاه میکنم یعنی ممکنه تلاش مضاعفی به خرج داده باشه! خیلی بعیده! اصلا به گروه خون این بشر نمیخوره.

در نوزادانی که سرو ته به دنیا میان هم به علت تحت کشش قرار گرفتن شبکه عصبی زیر بغلی ممکنه پاره شدن فیبرهای عصبی ناحیه اتفاق بیافته و فلج دو طرفه دستها. ولی خب این عارضه در نوزادان هست چه ارتباطی با این خرس گنده داره؟

فایده نداره. اینجوری به جایی نمیرسم. تصمیم می گیرم از این افکار موهوم دست بردارم و برم به سراغ پیران طریقت. چون از نظر خودم مکانیسم ایجاد آسیب با نوع آسیب همخوانی نداره.

یکی از همکارا رو پیدا میکنم و مشکل رو باهاش در میون میذارم. همینکه گفتم فلج دو طرفه براکیال بدون اینکه سرشو بیاره بالا و بدون اینکه بهم نگاه کنه فورا میگه : کار مامورای آگاهیه!

ــ چطور؟

ــ متهمو شب به دیوار دستبند میزنن. طرف هم که نمیتونه تا صبح سر پا بایسته آروم آروم ولو میشه و می خوابه. بازوها و شبکه عصبی هم تحت فشار قرار میگیرن و آسیب میبین.

حتی فکر کردن به این موضوع هم برام سخته. یعنی عزت نفس آدما به هیچ گرفته میشه؟ یعنی کسی بر کارشون نظارت نداره؟ گزارشگرهای خبره بیست و سی که چند ده هزار کیلومتر اونطرفتر رو رصد میکنن و کوچکترین مصادیقی از شکنجه رو از ماست بیرون میکشن و به اطلاع عموم میرسونن چرا از بیخ گوش خودشون یه گزارش تهیه نمی کنن؟

میام به سراغ مرد. آروم ازش میپرسم:

ــ بازداشت بودی؟

آهسته سرشو بالا میاره و برای اولین بار بهم نگاه میکنه و جواب میده:

ــ آره! تازه آزاد شدم.

ــ توی آگاهی بودی؟

ــ آره!

ــ به دیوار دستبند زده بودنت؟

سرشو پایین میاره و دیگه جوابی نمیده. بقیه رو دیگه میشه حدس زد. شاید فکر میکرده دست ما هم با اداره آگاهی توی یه کاسه هست که واقعیت رو نمی گفت. واقعا نمیدونم شکایتش به کجا میرسه ولی امیدوارم این پیگیریها بالاخره باعث بشه که وجدان خوابیده یه عده بیدار بشه و در آینده نه زیاد دور جامعه ای داشته باشیم که در اون به کرامت انسانی احترام گذاشته بشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 7:22  توسط آرش | 
اینجا بخش جراحی یک بیمارستان دولتی است. طبق معمول شلوغ و پر ازدحام هست. نگهبان ها در حال خارج کردن همراهان و خلوت کردن بخش برای ویزیت پزشکان هستند. برخی همراهان هم با آنها موش و گربه بازی می کنند. سرپرستار با جیغ و داد کردن سعی در کنترل امور دارد.

درب آلومینیومی زهوار در رفته بخش با صدای دلخراشی باز و بسته می شود و پزشک جراح وارد می شود. قد بلند با موهای پرپشت و یک دست سفید. صورت استخوانی و چشمان فرورفته با پوست براق و سبیل کوتاه و نازک که یادگار دوران تحصیلش در اروپا در گذشته های دور است.  شالی که بر گردن دارد به همراه اورکت بلندش وقار خاصی به این جراح پیشکسوت بخشیده است.

پرستارها و پرسنل یکی یکی سلام می کنند و جراح ما با متانت جواب می دهد. بدون وقفه به سراغ بیماران می رود. پرستار کاردکس به دست به دنبالش می دود. جراح اوردرهای لازم را می دهد و با مریض ها خوش و بش می کند. آخرین بیمارش پیرمردی است که روز قبل بستری شده و در نوبت عمل جراحی فتق است. فتق به ضعف عضلات جدار شکم و عبور محتویات آن به خصوص روده ها از محل تضعیف شده گفته می شود. عمدتا در قسمت تحتانی شکم اتفاق می افتد و گاهی اوقات می تواند با گیر انداختن روده سبب بیماری خطرناکی شود.

جراح به پرستار می گوید که بیمار را به اتاق عمل منتقل کنند و خودش هم به آنجا می رود.  

چند ساعت بعد درب دو تکه بخش با صدای مهیبی باز می شود و تخت حامل پیرمرد وارد می شود. مرد خدماتی که انگار یک فرغون پر از ملات را حمل می کند با عجله وارد می شود و با مهارت خاصی تخت را به طرف اتاقش هدایت می کند. پرستارها دورش جمع می شوند و با کمک مرد خدماتی مثل یک گونی سیب زمینی پیرمرد را روی تختش منتقل می کنند. باز جای شکرش باقیست که هنوز کاملا به هوش نیامده و گرنه صدای ناله اش تا عرش میرسید.

چند ساعت طول می کشد تا حواس پیرمرد سرجایش بیاید. پرستار سمت راستش ایستاده و مشغول ور رفتن با درن جراحی هست. تا آنجا که پیرمرد به خاطر می آورد با شکایت از توده زیر شکم در سمت چپ به پزشک مراجعه کرده بود و با تشخیص فتق سمت چپ توصیه به عمل جراحی شده بود ولی حالا میدید که سمت راست شکمش پانسمان دارد این موضوع را به پرستار می گوید و ایشان هم عالمانه جواب می دهد به محض اینکه گیجی داروهای بیهوشی از سرش خارج شود همه چی درست میشود!

اما پیرمرد گیج نیست. سعی می کند یک بار دیگر داستان را مرور کند. هیچ شکی ندارد که یک جای کار می لنگد. موضوع را با خانواده اش مطرح می کند و آنها با ناباوری به او نگاه می کنند.

سرپرستار خبر می شود. به بالین پیرمرد می رود و از ماجرا مطلع میشود. اما جواب مختصر و مفیدی دارد: تو بهتر میدونی یا دکتر جراح؟

البته که پیرمرد بهتر میداند. ولی کو گوش شنوا ؟

کشمکش ادامه دارد و قرار میشود تا صبح فردا صبر کنند که آقای دکتر بیاید.

پیرمرد درد می کشد. پرستارها سعی می کنند مورفین بیشتری به او تزریق کنند تا بیدار نماند که نق بزند. به لطف مورفین پیرمرد اوقات خوشی را سپری می کند. انگار که روی ابرها طی طریق می کند. اما هر از چندگاهی پرستاری که علائم حیاتی و فشارش را چک می کند او را از آن بالا به پایین می کشاند!

صبح فردا جراح بر بالین پیرمرد است. شکسته بسته ماجرا را تعریف می کند. جراح با ناباوری لباس او را بالا میزند. توده فتقی سمت چپ کماکان حضور پررنگی دارد و به جراح ریشخند میزند.

سرش سنگین می شود. چطور باید این افتضاح را جمع کند. خودش را نمی بازد. با لحن طلبکارانه ای می گوید : ای بابا! سمت چپت هم که فتق داشتی پس چرا نگفته بودی؟

چشمان پیرمرد گرد می شود. حالا یک چیز هم بدهکار شده. درد محل عمل اجازه حجت و دلیل آوردن را نمی دهد. ترجیح می دهد سکوت کند. به این فکر می کند که دوباره باید مصائب یک جراحی دیگر را تحمل کند.

فرزندانش اما حالا که پی به قضیه برده اند کوتاه نمی آیند و از پرسنل توضیح می خواهند. اما کسانی که باید توضیح بدهند در یک جلسه اضطراری به دعوت جراح حاضر شده اند. در تمام برگه های پرونده بیمارستانی فتق سمت چپ ذکر شده است. بنابراین تا دیر نشده باید فکری کرد.

پرونده پیرمرد برای دقایقی مفقود می شود و بعد با هیبتی تازه روی میز پرستار ظاهر می گردد. در همه صفحات نوشته شده که بیمار با فتق سمت راست مراجعه کرده و تحت عمل جراحی قرار گرفته است.

طفلک جراح! چه اتهام بی اساسی بهش زدن.

خانواده پیرمرد بعد از آگاه شدن از این تک! جلسه اضطراری تشکیل می دهند تا پاتک درخوری بزنند ولی همه مدارک به ضررشان است. فرد با وجدانی هم پیدا نمی شود که به اصل ماجرا اعتراف کند. اما خواهرزاده پیرمرد که در آنجا حاضر است برگ برنده را رو می کند.

به سراغ جراح می رود و یک عدد سی دی را روی میزش می گذارد و نگاه معناداری به او می اندازد.

جراح با ترس و لرز سی دی را در کامپیوتر می گذارد. یک کلیپ تصویری از برگه های پرونده اصلی! این فیلم را شب گذشته و با استفاده از غفلت پرستارها تهیه کرده بود. احتمالا حدس زده بود که پرسنل دست به یک حرکت ایذایی می زنند. 

عرق سردی بر بدن جراح نشسته است. چاره ای جز مصالحه نمانده. به سراغ پیرمرد و خانواده اش میرود و ضمن عذرخواهی می پذیرد که جراحی مجدد را به هزینه خودش انجام دهد.

اما خانواده پیرمرد نقشه دیگری دارند و کیسه فراخی برای جراح دوخته اند. اینجا بود که به سراغ من آمدند تا مظنه بازار دستشان بیاید و حد و حدود این کیسه را تعیین کنند.

من به حرفشان گوش دادم. پیرمرد مجبور بود درد مضاعفی را تحمل کند. جراح هم شرایط سختی را تحمل می کرد و حیثیت حرفه ایش در خطر بود. ولی به عنوان یک مشاور باید جانب انصاف را رعایت می کردم. نهایتا به آنها گفتم خسارتی که بابت این قصور باید پرداخت شود آنقدرها هم بالا نیست. بنابراین بهتر است با هم کنار بیایند. همینطور هم شد و ماجرا با کد خدا منشی رئیس بیمارستان حل شد.

اما یه سئوال هنوز برای من باقی موند. اینکه وقتی جراح جدار سمت سالم شکم رو باز کرد چی رو به چی دوخت و ترمیم کرد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 7:23  توسط آرش | 
مرد جوان با عجله وارد میشه. حدود سی سال داره. لاغر با موهای لخت و بلند و ریش بلند. روبروی من میشینه. اضطراب رو در حرکاتش میشه دید. تماس چشمی برقرار نمی کنه. پس از نظر ما ریگی به کفش داره.

ــ چی شده؟

ــ هیچی دکتر! یه گواهی در حد دویست هزارتومن برام بنویس برم!

ــ امر دیگه ای نیست؟ میخوای چند دقیقه اینجا ماساژت بدم خستگیت در بره؟

ــ چطور مگه؟

ــ احتمالا اینجا رو با بقالی یا ... اشتباه گرفتی؟

ــ ببخشید منظوری نداشتم.

ــ حالا میگی چی شده یا نه؟

ــ با چند تا از رفقا دعوام شده.

ــ سر چی؟

ــ قرار شد برم دادگاه به نفعش شهادت بدم و اونم دویست هزارتومن بهم بده. این همه راه تا گرگان باهاش رفتم ولی بعد دادگاه که برمی گشتیم زد زیرش. باهاش درگیر شدم اونم با دوستاش کتکم زدن.

ــ پس واسه همینه گواهی دویست هزار تومنی میخوای. شهادت دروغ دادی؟

ــ نه...نه .. به خدا.

ــ بابت چی شهادت دادی؟

ــ اینکه همسرش هیچ حق و حقوقی نداشت.

ــ حق و حقوق چی؟

ــ یعنی وسایل خونه و مغازه همه مال شوهره بود.

ــ شما از کجا اینقدر مطمئن بودی که قسم خوردی؟

ــ خب مطمئنم اینطور بوده. اونا رو از نزدیک میشناختم.

ــ چند ساله این رفیقتو میشناسی؟

ــ دو سال میشه.

ــ چند ساله ازدواج کردن؟

ــ پنج سال.

ــ پس از کجا میدونی که همسرش جهیزیه با خودش نیاورده بود؟

ــ ... خب خود شوهره می گفت.

ــ به استناد حرف شوهره رفتی شهادت دادی؟

ــ آره ! آدم قابل اعتمادیه.

ــ پس چرا پول تو رو نداده؟

به فکر فرو میره و تو چشام خیره میشه. صدای فریاد من اونو به خودش میاره:

ــ قسم دروغ خوردی و زن بی پناه رو از هستی ساقط کردی؟

ــ نه والا...

ــ راستشو بگو  وگرنه...

صدای هق هق گریه اون بلند میشه. هنوز نمیتونم تشخیص بدم که گریه اون از روی عذاب وجدانه یا اینکه فهمیده من گواهی دویست هزار تومنی واسش نمی نویسم!

خیلی برام عجیب بود. مصداق واقعی خسر الدنیا والاخره. چطور میشه یکی به این درجه از انحطاط میرسه و فقط به خاطر دویست هزار تومن مرتکب یک اشتباه بزرگ میشه. به این فکر می کنم که آیا ممکنه ما هم به چنین حضیض ذلتی برسیم؟ خب چرا که نه! غیر از این نیست که انحراف آدم تدریجیه. همه چیز از تفکر آدم نشات میگیره. جمله معروفی هست به این مضمون : مراقب افكار خود باشيد، چون افكار شما اعمال شما را مي‌سازند، اعمال شما عادت‌هاي شما، عادت‌هاي شما شخصيت شما و شخصيت شما سرنوشت شما را رقم میزند.

  اي برادر! تو همه انديشه اي            مابقي ، خود ، استخوان و  ريشه اي
گر بود انديشه ات گل، گلشني           ور بود خاري ، تو هيمه گلخني

      

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 7:10  توسط آرش | 
 چیزی که در این مدت تجربه کردم این است که هر تماس پلیس آگاهی با ما به معنای شروع یک دردسر تازه هست. البته آدمهای خوبی هستند ولی ماهیت شغلشان اینطور است که استرس ایجاد می کنند.  ایندفعه مامور آگاهی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد و خبر از کشف و انهدام یک باند بزرگ تولید ماده مخدر از نوع شیشه می دهد. 

ــ  چند نفر بودن؟

ــ یک نفر!

ــ یک نفر که باند نمیشه.

ــ مشتریهاشو هم حساب کنیم بیشتر میشن!

ــ چطور کشف کردین؟

ــ بچه های اطلاعات کشف کردن.

ــ پس شما واسه چی خوشحالین؟

ــ همینجوری!

ــ حالا چند گرم بوده؟

ــ سه تا پیت!

ــ پیت؟؟!! مطمئنی مشروبات الکلی نبوده؟

ــ نه دکتر! یه خمیر شبیه ماست داخل پیت های پلمپ شده بود.

حرف زدن فایده نداره. آقا اصلا تو باغ نیست ظاهرا مواد شیمیایی اولیه رو با محصول نهایی اشتباه گرفته.

قرار بر این شد که برای نمونه گیری و ارسال به آزمایشگاه نماینده اعزام کنیم. داخل پذیرش ایستادم و دنبال یک نفر قابل اعتماد میگردم تا بفرستم. اولی که با این سن و سال داره با دوست دخترش اس و مس بازی میکنه. دومی هم  هنرش اینه که یه پا شکسته رو با عصا بفرسته دویست متر اونطرفتر برای یک برگ کپی در حالیکه برای خودش بیست ثانیه وقت میگیره البته اعتقاد داره بیت المال حروم میشه! اونوقت پایان ترم موقع امتحان خودش که میشه پونصد تا پونصد تا از جزوه ها کپی میگیره. سومی هم که اصلا خودش نمیدونه واسه چی اینجاست! نهایتا به این نتیجه میرسم که خودم برم.

به اتفاق نماینده آگاهی و نماینده بازپرس به محل نگهداری تجهیزات کشف شده از این باند یک نفره میریم. به علت کمبود جا تجهیزات در بازداشتگاه دادگستری نگهداری میشه.

قبل از ورود به داخل بازداشتگاه همراهان به من توصیه می کنند که ماسک بزنم چون مواد شیمیایی کشف شده بوی غیر قابل تحملی دارد.

سرباز در بازداشتگاه را باز می کند و وارد می شویم. حق با آنها بود. بوی تند مواد شیمیایی قابل تحمل نیست. در کمال تعجب می بینم که یک نفر هم داخل بازداشتگاه هست. مرد میانسالی که کم مانده تلف شود. مرا که میبیند فریاد می زند: آقای قاضی من کشتمش همه رو من کشتم. هر چی شما بگین قبول دارم!

با حیرت می پرسم این آقا اینجا چکار میکنه؟

ــ به اتهام رابطه نامشروع اینجا هست.

ــ کسی رو هم کشته؟

ــ نه ! از دیشب تا حالا الکی اعتراف میکنه که از اینجا بیرونش ببریم.

مرد که تازه مرا می شناسد به التماس میافتد که من بیماری قلبی دارم و حالم خیلی بده و...

 متقاعدشون میکنم که هر چه سریعتر از اونجا منتقلش کنن وگرنه تبعاتش به پای اونهاست.

کلی لوازم آزمایشگاهی اونجا هست. انواع لوله آزمایش دستگاه تقطیر و بشر و یک ارلن خیلی بزرگ که می گفتن دو میلیون قیمتشه!

از همه مواد نمونه برداری کردیم. بعد هم به اتاق بازپرس رفتیم. چون محصول نهایی داخل گاوصندوق نگهداری میشد. اتاق آقای بازپرس بیشتر شبیه به تعمیرگاه لوازم الکترونیکی یا سمساری بود. از بس ریسیورهای با مارک های متنوع البته از نوع ضبط شدش توی قفسه ها چیده شده بود. طی مراسمی پاکت نایلونی حاوی ششصد گرم شیشه را نزد ما آوردن تا نمونه بگیریم. لحظه با شکوهی بود. تا حالا این همه شیشه توی دستم نگرفته بودم. حدود بیست میلیون قیمتش بود.

 همه نمونه ها را پلمپ شده تحویل آزمایشگاه دادیم و امضاء گرفتیم. ظاهرا کار ما تمام شد.

اما قضیه به این سادگیها نبود. درسته که ما کارمونو درست و دقیق و سر وقت انجام دادیم اما گاهی اوقات آدم نادانسته و ناخواسته وارد عرصه ای میشه که زندگیش تحت تاثیر قرار میگیره.

مادر فرد بازداشت شده به شدت پیگیر کار فرزندش هست. به هر وسیله مشروع و غیر مشروع می خواهد پسرش را خلاص کند. در این میان به تور یک شارلاتان می خورد که خود را کارمند آزمایشگاه معرفی می کند. به مادر قول می دهد که در ازای دریافت ده میلیون کاری کند که جواب آزمایش از نظر مواد مخدر منفی شود.

با هم در آزمایشگاه قرار می گذارند. در روز موعود فرد کلاهبردار به بهانه کاری به داخل آزمایشگاه می رود و در یک گوشه خلوت روپوش سفید آزمایشگاهی را که به همراه آورده بود به تن می کند و با دمپایی از آزمایشگاه خارج می شود و به طرف مادر و خواهر که داخل خودرو در خیابان نشسته بودند میرود.

شکی برایشان نمی ماند که با یک تکنسین آزمایشگاه پزشکی قانونی مواجه هستند. شش میلیون را به او می دهند و قرار می شود مابقی را چند روز دیگر تهیه کنند.

یکی از پرسنل آزمایشگاه به این فرد با روپوش سفید در خیابان مظنون می شود. تا حراست را خبر کند طرف متواری می شود و هنوزم که هنوزه متواری هست.

از فردا بازجوییهای تلفنی از ما شروع میشه. اصلا نمیدونم چه ارتباطی به من داره. آش نخورده و دهن سوخته!  یک نفر کارگاه شیشه سازی تاسیس کرده یک نفر رشوه داده و یک نفر دیگه هم کلاهبرداری کرده و سر آخر من باید حساب پس بدم. ماجرا در شهر هم پیچید که" شش کیلو! شیشه در پزشکی قانونی مفقود شد" یا " پزشکی قانونی نمونه اصلی رو جابجا کرد" و ... از اون روز به بعد ملت یه جوری به ما نگاه می کردن که انگار هر روز داریم شیشه های مفقود شده رو استعمال می کنیم!

این وسط مادره هم پاشنه در پزشکی قانونی را از جا کند که یا پسرمو بدین یا شش میلیون پولی رو که گرفتین. توضیحات ما هم به گوشش نمی رفت که اصلا هیچکدومش پیش ما نیست. یکی هم نبود بهش بگه آخه مگه شما پولو به ما داده بودی که از ما میخوای!

  آخر این پرونده معلومه که به کجا میرسه. فرد کلاهبردار دستگیر میشه شیشه ها معدوم میشه و پسر شیشه گر به مجازات میرسه. ولی یه نکته برام روشن شد این که چقدر ما آسیب پذیریم درست مثل کسی که روی یک قلعه شیشه ای ایستاده باشه.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 6:42  توسط آرش | 
یک شب گرم تابستانی که تحمل آن بدون کولر ممکن نیست. باد گرم و سوزانی در کوچه پس کوچه های شهر میوزد که انگار از کوره آهنگران بیرون می آید و هر عابری را مجبور به پناه بردن زیر سقف می کند. در یک خانه مخوف در حومه شهر اما وضع به گونه ای دیگر است. افراد زیادی با ظاهری عجیب را در یک جا گرد هم آوردند. در آن گرمای طاقت فرسا آنها کلاه و شال گردن پلیور و اورکت به تن دارند. شلوار گرم کن و جوراب پشمی را هم به آن اضافه کنید. درها و پنجره ها کاملا بسته و چند بخاری گاز سوز با آخرین شعله می سوزد. این همه ماجرا نیست. عده ای گردن کلفت شلاق به دست در آنجا حضور دارند و افراد را به زور مجبور به دویدن می کنند. گرمای اتاق در حد انفجار هست هیچ موجود زنده ای قادر به تحمل آن نیست. عرق از سر و روی این بینواها  روان شده است تعدادی بی حال شده و روی زمین افتاده اند. ضربات شلاق پیاپی بر بدنشان فرود میاید اما دیگر نای دویدن ندارند. دیوارها عایق صوتی دارد پس صدای ضجه و ناله آنها زیاد دور نمی رود. کسی کمک نمی خواهد چون نفعی به حالشان ندارد. صورتهای استخوانی و بدن نحیفشان خبر از عمق رنج و عذابی می دهد که بر آنها رفته است.

این شرح زندان ابوغریب نبود. گوانتانامو یا زندانهای مخفی آمریکا در خاک اروپا هم نیست. اینجا همین کشور خودمان هست. سراوان جکیگور و تایباد هم نیست. جایی نه چندان دور از مرکز! مربوط به دوران ماقبل تاریخ یا عصر برده داری هم نبود. شاید حدود سه سال از آن گذشته باشد. افراد حاضر در آنجا  اگرچه با میل خود نیامدند اما به اسارت هم نرفتند.

 این فقط یک روش نوین ترک اعتیاد هست که ظاهرا از سوی یک روانپریش ابداع شده است. اصرار عجیبی وجود دارد که این روش مخفی بماند و کسی از آن مطلع نشود. همه شرکت کنندگان که نزدیک به یکصد نفر هستند تعهد سفت و سختی داده اند که راجع به این خانه و این روش اطلاعاتی بروز ندهند. عوارض احتمالی هم پای خودشان است. در عوض مبدع این روش قول داده است که یک شبه آنها را از شر غول اعتیاد رهایی دهد.

چند ساعت بعد دیگر هوایی برای تنفس نمانده گرما بیداد  میکند. همه از پا افتاده اند. ظاهرا نیاز به استراحت کوتاهی دارند. درها را باز می کنند. اجازه داده می شود تا لباسهایشان را در آورند و لخت شوند. حالا نوبت یک نوشیدنی است. یک لیوان شیر به هر کدام داده میشود با دو عدد قرص مثلثی شکل. وقتی از نام قرص سئوال میشود به آنها گفته می شود که قرص "یاعلی" هست. قرصها را در شیر حل می کنند و می نوشند.

دقایقی به همین منوال می گذرد تا اینکه دوباره درها را می بندند. تعدادی دف زن وارد می شوند و با صدای هراس آوری شروع به دف زدن می کنند. شلاق به دستها معتادین را مجبور می کنند تا حرکات موزون انجام دهند و با صدای بلند یاعلی بگویند. این بار این بخت برگشته ها انرژی مضاعفی در خود احساس می کنند. برسرعت حرکاتشان می افزایند و با شور و اشتیاق خاصی گردن می زنند و یاعلی می گویند. دیگر گرما و خیس عرق شدن مانعی در برابر حرکات خارج از عرف و قاعده آنها نیست. دهانشان خشک شده است اما هر چقدر بخواهند می توانند آب بنوشند ولی از حرکت نباید بایستند.

درست حدس زدید چیزی که به عنوان قرص یاعلی به خوردشان داده شد همان قرص اکستازی معروف بود. آن هم دو تا!

این اکس پارتی خفن تا نزدیکیهای صبح ادامه داشت. دیگر انرژی برای فعالیت و گردن زدن نمانده است. بدن نیمه جان آنها در جای جای آن خانه افتاده است. صبح که می شود خانواده ها طبق قرار قبلی سر میرسند و عزیزانشان را نیمه جان تحویل می گیرند. هر کس به سراغ کار خود می رود.

شش ماه از این ماجرا می گذرد. همان طور که انتظار می رفت این روش باعث عوارض جسمی شدید در برخی افراد می شود و کار به مراجع انتظامی و قضایی می کشد. بانیان آن دستگیر می شوند و محکوم به زندان و پرداخت خسارت به زیان دیدگان می شوند.

در این میان پنج نفر از معتادینی که عضو یک خانواده بودند شامل سه برادر و دو برادرزاده وقتی آب را گل آلود می بینند به سراغ ما می آیند تا خود را از زیان دیدگان این روش تلقی کنند. هر کدام با ژست خاصی وارد می شوند. دو نفر را کشان کشان می آورند.

یکی که از بقیه بزرگتر هست به نمایندگی شرح جفاهایی که بر آنها رفته را توضیح می دهد.

ــ کی بوده این جریان؟

ــ شیش ماه پیش.

ــ چرا اینقدر دیر اومدید؟

ــ این مدت تحت درمان بودیم.

ــ عجب! چه مشکلی پیدا کردید؟

ــ گرما و حرارت درون مارو سوزونده. از داخل پوک شدیم. قلب و کبد ما ذوب شده. مغز ما دیگه کار نمیکنه.

ــ قبلا کار میکرد؟

ــ اختیار دارین دکتر! ما خونواده تحصیل کرده ای هستیم.

ــ پس چرا به این سادگی خودتونو سپردین دست این افراد؟

حرفی برای گفتن نداره. یکی دیگه رشته سخن رو در دست میگیره و میگه:

ــ دکتر همه ما سرطان مغز گرفتیم!

ــ چه جور سرطانی؟

مات بهم نگاه میکنه بعد دستپاچه میشه و در حالیکه لابلای سیناپس های مغزش دنبال یه اصطلاح میگرده تا عمق فاجعه رو بیشتر نشون بده با بیقراری میگه:

ــ اصلا سرطان ایدز گرفتیم!

حالا نوبت منه که مات بهش نگاه کنم.

اگر چه میدونم ادعای کذبی رو مطرح کردن ولی وظیفه داریم بررسی کنیم. هر چقدر بیشتر گشتیم کمتر پیدا کردیم. البته نه اینکه دنبال علائم سرطان ایدز! بگردیم بلکه به دنبال عوارض سوء مصرف ترکیبات آمفتامین از جمله اکستازی بودیم.  نهایتا هم راه رو بر سوء استفاده اونها بستیم.

مشابه این روش ترک اعتیاد در شمال شرق کشور جایی که سد دوستی رو می ساختند رایج بوده و قبلا چیزهایی راجع به اون شنیده بودم. نکته جالب اینجا بود که درصد بالایی از این افراد با این روش اعتیادشون رو ترک کرده بودند. از جمله همین پنج نفری که به ما مراجعه کردند. شاید هم از ترس اینکه خانواده مجددا آنها را به این جهنم بفرستند به دنبال اعتیاد نرفتند. ولی آنقدر این روش هولناک و عوارض جانبی اون شدید هست که هیچ آدم عاقلی جرات توصیه آنرا به کسی ندارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 7:42  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.

پیوندهای روزانه
موعود
عکس و مطالب جالب
گل سرخ
جرم شناس
جایی برای گفتن دلتنگیها
دانشمنگ
خونه خاله
صاحب بساطات عدیده
گاه کدار یک روانشناس
خودکرده را تدبیر نیست
بهشت من
خط خلاق
دکتر مینا
از هر دری سخن
دکتر دلژین
روزهای بی عشق
باد شن ستاره ها
my heart
پزشک زندان
درباره الی
گیلاسی
دریای کویر
نانازی بانو و آقا خرسی(دختر خاله)
انجمن دستیاری
لژیونلا
دخترک پاییز
آپلود
دست نوشته های یک جادوگر
یادداشت های مارگزیده
محبوبه ها
خانه پزشک(بابابزرگ)
بوسه ی تقدیر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1392
بهمن 1392
آبان 1392
مهر 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
آرشيو
پیوندها
رابین شوت
powered by UK
خبرچین
چپ اندرقیچی
آش نخورده
12/12/12
11/11/11
یار دبستانی من
نقطه سرخط
تاکهای تراریخته
غازقولنگ
عشق اهورایی
سقوط آزاد
افسانه سه برادر
مورفئوس
آفرودیت
دورانداختنی ها
Driving psychology
ولنتاین
خرده شیشه
سگها و آدمها
تیر خلاص
Fingerprint
آبراهام لینکلن
ایندیاناجونز چهارونیم
سردرگمی
Burn bag
آپارات
Big brother
یادگارخواهی
پدرخوانده دو
پدرخوانده یک
خورزوخان
اشک تمساح
خانه ی دوست کجاست
Die verwandlung
مینیمال پست
پارازیت
نخود داغتر از آش
Halflife
هاچ زنبور عسل
پدافند غیرعامل
حلقه مفقوده
بیست و پنج دقیقه
بدون شرح
آری این چنین بود برادر
ارتش چندمیلیونی
طالع نحس
Anthropometry
تذکرة الاطباء
مردان اساطیری
Cable fever
Help me
معصومیت از دست رفته
گنجشکک اشی مشی
شهر بی کلانتر
خلایق هرچه لایق
زی زی
خداوند بی سلاح
misery
سوء تفاهم
Euthanasia
مردان سیاه پوش
سوختن و ساختن
دو تفنگدار
سردار دردسردار
The mermaid
رستاخیز
مومیایی
آپاچی ها
transformers
جام جهان نما
ماموریت غیر ممکن
راه نیکی
یاهو
دست بالای دست
ولگرد
shaun the sheep
حنجره خسته
دیوار
سه کله پوک
ابیتات
take it easy
شکارچی ذهن
سودوچارت
دگردیسی
کاربوت
case report
Social cancer
ما چگونه ما شدیم
آرش کنجکاو
شاهد عینی
Raptor
کلافه
آل سقوط
MMS لعنتی
هلاکت هالک
نه از رومم نه از زنگم
قفس
سفرنامه نوروزی
داستان یک گزینش
دالتونها
دوقلوها
قاتل خاموش
رویای یک مرد
مردی از جنس بلور
einfache leute
تریبون آزاد
شهر کورها
دردسر مویی
Disaster
مظنون همیشگی
آرش گیت
تو را من چشم در راهم
صندلی داغ
بنیامین باتن
ماز
اگه میتونی منو بگیر
طاقت بیار
سرزمین عجایب
بزرگ مرد کوچک
نشنیدید صدایم؟...
مصائب یک جراح
solitary cell
قلعه شیشه ای
سرطان ایدز
لاهوت و ناسوت
Disputed paternity
سگ کشی
ضربه نهایی
نشانه ها
غولها و آدمها
پت و دیگر هیچ
پیرمرد و چاه
Squad elite
بی سرزمین تر از باد
تشنه محبت
No face No name No number
بازجویی به سبک ما
بینی های شکسته و سوخته
لوک خوش شانس
داستان دو مرد
کویر
یه کله پوک دیگه
اراذل با آبرو
کله پوک
سیگار حیات بخش
آدمک
اسکلت محبوب من
keen mind
آخرین نجوا
هالو
صادقانه
برخورد نزدیک از نوع سوم
مگس
scarred face
اندر فواید درخت
واسه یه مشت دلار
خودکرده را تدبیر نیست
کودک طلاق یا طلاق کودک
آخرین باری که گریستم
چهارشنبه سوزی
کفتارها
شوخی نابجا
قوزبالاقوز
تقدیر
بازرس دودو
pay off
به خدایی که در این نزدیکیست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM