داستانهای تلخ و شیرین زندگی مردمی از جنس خودمان

الان برام سئواله که واسه چی ایربگ یا کیسه هوایی که روی خودروها نصب میشه ملتو میسوزونه. طرف یه تصادف شدید داشته بدون اینکه آسیب جدی ببینه، اما حالا میاد پیش ما شاکی که صورتش یا دستاش در اثر تماس با ایربگ جزغاله شده! البته درجه سوختگی زیاد نیست و اینا برای اینکه عمق فاجعه رو بیشتر نشون بدن٬ اینطور میگن. اما ما که معاینه میکنیم متوجه میشیم نه سوختگی و نه اون فاجعه همچین عمقی نداشتن. ولی مهم اینه که بالاخره یه چیزی این وسط مردمو داغ میکنه و باید نقاب از چهره پر تزویرش برداشته بشه.

اصلا میدونید ایربگ چطور کار میکنه؟ یه کیسه که به سرعت از نوعی گاز پر میشه و فضای خالی بین سرنشین و داشبورد رو پر میکنه. در نتیجه باعث کم شدن اینرسی حرکتی سرنشین میشه. یعنی با شدت کمتری برخورد اتفاق میافته. اما اگه این کیسه کماکان پر بمونه، بعد از برخورد اولیه٬ مطابق قانون سوم نیوتن یا همون عمل و عکس العمل، باعث پرت شدن سرنشین به عقب میشه و احتمالا گردن طرف یا صورت سرنشین عقبو خرد میکنه! به خاطر همین ایربگ با همون سرعتی که پر میشه، تخلیه میشه تا حداکثر محافظتو ایجاد کنه.

حالا میشه حدس زد که علت سوختگی چیه. گفته میشه عامل عمده، سوختگی شیمیایی در اثر تماس با آئروسل های هیدروکسید سدیم است که کیسه هوا ازش پر و خالی میشه. البته این گاز دمای بالایی هم داره که مزید بر علت میشه. ضمن اینکه سوختگی سایشی در اثر تماس کیسه با پوست یا حتی لباس با پوست هم میتونه عامل این پدیده باشه.

واسه همین وقتی یه مصدوم تصادفی با سوختگی میاد٬ ما به این موضوع فکر میکنیم. مثل همین جوون که با سوختگی ساق پا مراجعه کرد. یعنی چطور میشه که ایربگ ساق پا رو میسوزونه؟ عجیب بود! دیدم بعضی خودروها تا یازده تا ایربگ دارن که مثل پر قو سرنشینو در بر میگیرن و حفظش میکنن. حالا درسته از شدت گرما سرنشین سولاریزه میشه اما مهم اینه که جونش حفظه! اما تا حالا ندیدم از کف ماشین هم ایربگ علم بشه و ساق پای طرفو بسوزونه! اونوقت انگیزه طراحان از این کار چی بوده؟ اصلا شاید طرف سرته نشسته بود تو ماشین. یعنی به سرش زده بود که تو ماشین حرکات آکروباتیک انجام بده واسه همین لنگاشو هوا کرده بود و ...

اما صبر کنین ببینم! اینکه تمام سر و صورت و دستاش زخم و زیلی شده بود، پس فلسفه وجودی این همه ایربگ چی بوده؟ سیم خاردار اگه جای ایربگ میذاشتن این همه زخم درست نمیکرد. ایربگ آجدار هم که نداریم. تا اونجایی که میدونم شرکتهای خودروسازی داخلی هم تا حالا خودشون اقدام به ساخت ایربگ نکردن که اگه میکردن ایراد هر نوع آسیبی متصور بود! از نشت مواد رادیواکتیو گرفته تا انفجار در حد خودرو بمب گذاری شده!

خب بهتر بود از خودش می پرسیدم که چرا ساق پاش سوخته٬ همینکارو کردم.

ــ چرا ساق پات سوخته؟

ــ به اگزوز موتور چسبید و سوخت.

ــ موتور سوار بودی؟

ــ آره!

ــ آهان از این نظر.

خب راست میگه طفلی٬ هر جور سوختگی که ناشی از ایربگ نیست. اگزوز موتور هم باعث سوختگی میشه. یادم رفته بود. نیاز به این همه نطق هم نبود. یه گلویی صاف میکنم و به کارم ادامه میدم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 7:44  توسط آرش | 

سلام دوستان!

نصفه شبی اومدم بگم که من اصلا با پرشین بلاگ حس خوبی ندارم. درسته که بلاگفا خیلی اذیت میکنه اما یه جورایی بهش عادت کردم. شما رو نمیدونم نظرتون چیه. اما از اونجایی که نظرتون برام خیلی مهمه٬ لطفا تا ساعت هفت صبح کامنت بذارین و بهم اطلاع بدین که کجا رو ترجیح میدین و پست امروز رو کجا بذارم؟ با پرشین ادامه بدم یا برگردم بلاگفا و فقط عنوان وبلاگ رو عوض کنم؟ هر کدوم در این مدت بیشتر رای بیاره برنده میشه. نگران تقلب هم نباشید!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 1:22  توسط آرش | 

یه بعدازظهر گرم تابستونی٬ داشتم توی خیابون رانندگی میکردم. احساس کردم یه جای کار ایراد داره، رفتار ماشین تغییر کرده بود. اخلاقش هم همینطور! به صفحه پشت آمپر نگاه کردم، هیچ چراغی غیرعادی روشن نبود. احتمالا مشکل جدی نبود. تصمیم به ادامه مسیر گرفتم که یه حس جدیدتر بهم دست داد. حس روندن روی رینگ! تا حالا این احساسو تجربه کردین؟ زدم کنار و پیاده شدم. یه آقای تپل توی پیاده رو٬ زیر سایه یه درخت تناور روی یه چهارپایه کوچولو نشسته و بهم زل زده بود. خب چیه مگه! انگار آدم ندیده تا حالا.

لعنت به این شانس! چرخ جلوی سمت شاگرد به طرز فجیعی پنچر بود. یادم نمیاد از کی مشغول قالپاق گردی بودم اما از روی پودر سیاهرنگی که روی رینگ و لاستیک پاشیده بود فهمیدم که رانندگی روی رینگ و باد نیتروژن توفیر چندانی برام نداره٬ بس که دقت نظر دارم!

حالا آپاراتی از کجا پیدا کنم؟ این وقت روز، تو این خیابون. معمولا آپاراتی ها حومه شهر هستن. البته گاهی اوقات هم تو خیابونهای اصلی دفتر و دستک بهم میزنن و تمام وقت مشغول گلاویز شدن با راننده های عبوری هستن تا جلوی محل کسب و کارشون پارک بیجا نکنن. حالا باید تایر رو عوض میکردم. وای خدا چه مصیبتی! با این لباس، تو این گرما، جلوی مردم. عجب افتضاحی!

به طرف مقابل خیابون نگاه کردم. اثری از آپاراتی ندیدم، تا دوردست ها. اونوقت روز به کسی هم نمیتونستم زنگ بزنم. دست به کار شدم. جک و زاپاس رو در آوردم. مردی که کنار خیابون نشسته بود با اخم بهم نگاه میکرد. این چی میخواست از جونم؟ اصلا واسه چی تو این ظل گرما اینجا آویزون بود؟ به فکرم رسید ازش بخوام واسم پنچرگیری کنه تا باهاش خشکه حساب کنم. اما منصرف شدم٬ بس که این بشر مخوف بود. ممکن بود بهش بربخوره خیر سرش!

کار سختیه. باید دقت میکردم هیچ جای لباسم کثیف نشه٬ اونم با اون لباسای چسب و تنگونی که ما می پوشیم. شکنجه ای محسوب میشه واسه خودش. نباید با زمین تماس برقرار میکردم. خب این خودش یعنی که کار سخت تری در پیش داشتم. اما از عهده ش براومدم. با تحمل سختی های فراوان٬ رنجهای بی پایان. وسایلمو جمع کردم. حالا باید دستمو میشستم. کاملا سیاه شده بود. یه نگاهی به دوروبرم انداختم، خواستم از مرد کنار پیاده رو بپرسم که اینجا آبی پیدا میشه یا نه. اما کلاه لبه دارشو جلو داده بود و به خواب رفته بود. نیاز به پرسیدن نبود، درست روبروی مرد یه شیر آب بود. به سراغش رفتم. مشغول شستن دستم بودم که چشمم به چندتا تایر فرسوده کنار شیر آب افتاد.

اینا اینجا چیکار میکردن؟ چندتا دیگه هم اونطرفتر بودن٬ کنار اون مغازه تیره و تار! چقدر کثیف بود٬ این مغازه چی فروشی بود؟ هان...؟ آپاراتیه؟ یعنی من فقط سه متر با آپاراتی فاصله داشتم؟ یعنی دقیقا جلوی آپاراتی بودم؟ یعنی این مرد تپل همون آپاراتیه بود؟ پس بگو چرا با خشم بهم نگاه میکرد. جلوی محل کارش مثل یه سیمولاتور داشتم شبیه سازی میکردم و رو اعصابش راه میرفتم. بیچاره چقدر خودشو کنترل کرد که حرفی نزد. چرا ما همش خواسته های خودمونو دور میبینیم٬ در حالیکه ممکنه خیلی بهمون نزدیک باشن٬ اونقدر نزدیک که حتی در میدان دید ما نباشن!

تایر پنچر رو از صندوق درآوردم٬ جلوش ایستادم و بهش خیره شدم. با خشم! بدون اینکه حرفی بزنه بلند شد و از دستم گرفت. طی چند دقیقه پنچری گرفت٬ بدون اینکه ازم بپرسه٬ طی فقط سه دقیقه اونو با زاپاسم عوض کرد. زاپاس دوباره برگشت تو صندوق. یعنی اون همه رنج و مرارتی که نیم ساعت داشتم میکشیدم به کشک بند شد. فقط چهارتا کلمه بین ما رد و بدل شد: چقدر شد؟ پنج تومن.

بعد اون قضیه دیگه میدونستم آپاراتی کجاست. بعضی وقتا که از جلوش رد میشدم٬ مرد تپل رو میدیدم که بدون هیچ ترسی کنار ماشین چمباتمه زده و مشغول تعویض تایره. اونم سمت راننده. من که میلی متری از کنارش رد میشدم٬ اما همیشه فکر میکردم ممکنه یه راننده حواسش نباشه و اونو اون پایین نبینه. اونوقت چه اتفاقی میافتاد؟ یک خانم راننده اما این فانتزی منو به حقیقت رسوند. البته مرد آپارات رو دید٬ تصمیم گرفت با حاشیه اطمینان یک متری از کنارش رد بشه. به همین خاطر گرفت به چپ٬ اما بوق بنفش یه موتوری که کم مونده بود بین ماشین خانم و بلوار ساندویچ بشه اونو هول کرد. واسه همین یکدفعه یک و نیم متر گرفت به راست. این یعنی حدود نیم متر به قلمرو مرد تجاوز شده بود. نصف تنش رفت.

اولین بار که آوردنش رو ویلچر نشسته بود. دو تا از مهره های کمری و کلی از دنده هاش شکسته بود. حتی نمی تونست خوب نفس بکشه. جاش نبود که به خاطر رفتارهای پرخطر اونو سرزنش کنم. بعد چندماه که حالش بهتر شد٬ پرونده رو بستم. اما راضی نبود. میگفت که خسارتش باید خیلی بیشتر بشه. ازش پرسیدم رو چه حسابی این حرفو میزنه. مدعی بود از یک نفر شنیده که شکستگی دنده خسارت بالایی داره و اگه با شکستگی مهره همراه بشه دیگه سر به فلک میزنه.

خیلی برام جالب بود بدونم که این بیانات گهربار رو از کی شنیده٬ بالاخره از زیر زبونش کشیدم. راننده تاکسی که روز اول اینو آورده بود اینجا اینطور کارشناسی کرده بود. چون یکی از اقوامش شکستگی دنده داشت و بیست میلیون خسارت گرفته بود و ... یعنی واقعا این بشر نظر کارشناسی راننده تاکسی رو به نظر ما ترجیح میده؟ مطمئنا اینطور نیست و یه جور سوءتفاهم پیش اومده بود. اما وقتی به نظریه ما اعتراض کرد و نامه آورد٬ فهمیدیم که سوءتفاهمی درکار نیست و اصولا نظریات عوامانه در بین عوام مقبولیت بیشتری داره. ما هم چاره ای نداشتیم غیر اینکه اونو ارجاع بدیم به یه مرکز بزرگتر تا اونا هم نظرشونو بدن. همینکارو کردیم.

حالا بعد چند هفته دوباره سروکله ش پیدا شده و اینجا بسط نشسته. چون مرکزی که رفته بود نه تنها خسارتشو زیاد نکرد بلکه یه درصد ناچیزی کم کرده بود. تازه کلی هم هزینه کرده بود. حالا هم اصرار داره که من اعتراض خودمو پس میگیرم و همون نظریه خودتونو قبول دارم. اما دیگه دیر شده و ما چاره ای جز پذیرفتن نظریه مرکز بزرگتر از خودمون نداریم. اما اینا به کنار. هنوزم وقتی از کنار مغازه آپاراتی رد میشم میبینم که شاگردش با همون هیبت نشسته و مشغول رتق و فتق امور تایری هست. یعنی دیگه چه اتفاقی باید بیافته که اینا متوجه رفتار پرخطر خودشون بشن؟ البته بیشتر که فکر میکنم میبینم چاره دیگه ای ندارن. نمیشه که اعلام کنن ما فقط پنچری سمت راست ماشینو میگیریم. پس به نظرم این ما هستیم که باید حواسمون به حاشیه خیابون بیشتر باشه.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

پ.ن: زمانی که من شروع به نوشتن این خاطرات کردم قبل اینکه پزشک قانونی باشم یه فرد بودم از جامعه. ابتدا اگه حرفی میزدم و نظری میدادم به عنوان همون فرد بود نه یک پزشک قانونی. کار ساده تری بود. اما الان وضع فرق کرده. حرفه من باعث هویتم شده و ممکنه در آینده نزدیک روزی برسه که اگه حرفی میزنم و نظری میدم به عنوان طرز فکر و موضع پزشکی قانونی تلقی بشه. این چیزی نبود که من به دنبالش باشم. چون دوست ندارم همکاران شریف و زحمتکش و سازمان متبوع من٬ بابت افکار و اعتقادات و نوع بیانم زیر سئوال برن. بنابراین ترجیح میدم اینجا پایانی باشه به کار وبلاگ خاطرات یک پزشک قانونی. از این به بعد در یک وبلاگ دیگه و با یه قالب جدید مینویسم. نه فقط خاطراتم که راجع به هر چیزی که فکر میکنم. امیدوارم شرایط منو درک کنید و ازم دلگیر نشید. به زودی آدرس جدید خودمو از همینجا تقدیمتون میکنم.

پ.ن: در این دو سال تمام تلاشم بر این بود که در طرح خاطراتم طوری رفتار نکنم که به ملیت٬ قومیت٬ فرهنگ و حتی اقلیت خاصی توهین بشه. نمیدونم موفق بودم یا نه. اما بعضا پیش میومد که صدای اعتراض یه عده بلند میشد و این یعنی که یه جای کار ایراد داشت. از همینجا از همه دوستان و خوانندگانی که با خوندن مطالبم احساس بدی بهشون دست داد عذرخواهی میکنم و ازشون میخوام که منو ببخشن و اینطور در نظر بگیرن که در یک جمع دوستانه حرفی زده شده و درست یا اشتباه باعث رنجش اونا شده٬ پس نباید زیاد سخت گرفت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1391ساعت 7:28  توسط آرش | 

چه دلیلی میتونه باعث بشه که ما ظاهر و باطن متفاوتی داشته باشیم؟ یه جور حرف بزنیم اما جور دیگه رفتار کنیم؟ به مبانی عرفی و دینی تا وقتی مقید باشیم که در راستای سلایق و علایق و منافع ما باشن٬ اما همینکه تقابلی پیش بیاد٬ راه توجیه باز بشه! من فقط یه چیز به ذهنم میرسه و اون منفعت طلبی ماست. در این راه حاضریم از همه اون چیزایی که به عنوان سرمایه معنوی جمع کردیم٬ بگذریم. باورتون نمیشه؟ من که اینجوریم. تا حالا کلی سرمایه معنوی هدر دادم!

این مورد "ترنس" که جلوم نشسته بود٬ یه جورایی با بقیه تومنی هفت صنار فرق داشت. اول اینکه اولین مورد "اف تو ام" بود که میدیدم. یعنی دختری بود که تبدیل به پسر شد. تا حالا هرچی مجوز داده بودیم٬ باعث کاهش جمعیت ذکور مملکت شده بود. حالا هم این دختر سابق٬ بی حجاب جلوی من نشسته بود٬ بدون اینکه خجالت بکشه. ساختار بدنش زنانه بود. با وجود سن کم٬ چاقی شکمی و لگنی داشت. صدای دورگه ای داشت که احتمالا به خاطر مصرف هورمونهای مردانه ایجاد شده بود. نحوه راه رفتنش هم کاملا شبیه خانمها بود. یعنی اگه یه مانتو می پوشید و یه کیف زنانه به دستش می گرفت٬ رفتارش خیلی منطقی تر به نظر می رسید. دوم هم اینکه برای گرفتن مجوز تغییر جنسیت نیومده بود بلکه اصلا معلوم نبود برای چی اومده! خودش هم نمیدونست.

پدر و مادرش حمایت خوبی ازش کرده بودن. پدر روستایی اما متمولی داشت. تا موقعی که زنده بود پیگیرکارهای درمانی و اقدامات جراحی اون بود. تکیه گاه خوبی محسوب میشد. چقدر خوبه که آدما با دیدی کاملا باز و علمی به قضیه نگاه میکنن. برعکس برادر بزرگترش تا اونجایی که تونست چوب لای چرخش گذاشت. به بهانه های مختلف. همون دید عوامانه جامعه رو داشت. اعتقاد داشت اینا همه بهانه ست و با اینکارا میخواد انحراف اخلاقی خودشو توجیه کنه. خیلی عجیبه٬ پدر پیرش که جنگ جهانی دومو درک کرده٬ به این نتیجه رسیده بود که باید برای حل مشکل فرزندش کاری انجام بده. اما برادر بزرگترش که به زحمت جنگ تحمیلی یادش میاد٬ نه تنها کاری انجام نداد که همه جا سنگ جلوی پاش انداخت.

حالا اما با همه مشکلات به آرزوی خودش رسید و پسر شد. من اگه جای برادرش بودم٬ باهاش مخالفت نمیکردم اما واسش روشنگری میکردم که جایگاه جنسیتی ما همچین آش دهن سوزی نیست. ازش میخواستم یه تحقیق و تفحصی بکنه تا فردا مایه پشیمونی نشه. اما خودش اعتقاد داره شش ماه با همین شرایط بینابینی زندگی کرده و همه چی دستش اومده و تصمیم خودشو گرفته. دیگه همه چی پای خودش!

متاسفانه پدرش اونقدر زنده نموند که شاهد دگردیسی فرزندش باشه. اما احتمالا خبرش اون دنیا بهش رسید بس که وراث سر ارث و میراث به جون هم افتادن و نفرینش کردن! البته برادر بزرگتر کماکان اعتقاد داشت که این دوست ترنس ما فساد اخلاقی داره و برای همین باید از ارث محروم بشه! بر اساس چه منطقی خدا میدونه. بعد که نتونست ادعای خودشو برای بقیه اثبات کنه دست به اعمال ایذایی زد و با ضبط مدارک مانع انحصار وراثت و تقسیم ارث و میراث شد. به این نیت که سر برادرش به سنگ میخوره و دوباره تبدیل به خواهرش میشه! واقعا اگه آدم چنین قوم و خویشی داشته باشه٬ دیگه هیچ نیازی به دشمن نداره.

ترنس بیچاره ما هم که عرصه رو بر خود تنگ دید و در مضیقه قرار گرفت٬ مجبور شد کاری دست و پا کنه تا خرج زندگی خودشو دربیاره. اونم چه کاری! بنایی و آجرکشی و آجرچینی و ...

کار طاقت فرسایی محسوب میشه. اونم برای یکی که ساختار بدنی زنانه داره. در نظر بگیرید که یه دخترخانم به جای اینکه پای تلویزیون بشینه و کارتون تماشا کنه٬ فرغون ملاط جابجا کنه٬ بیل بزنه و عرق بریزه. اما هیچکدوم از اینا باعث نشد که ذره ای از میثاقی که با خودش بسته بود عقب نشینی کنه. البته یه موقع فکر نکنید من مثل برادرش فکر میکنم٬ اما خب چه کاریه؟ اینم شد زندگی؟ بشین یه گوشه زندگیتو بکن یکی هم پیدا میشه خرجتو میده!

اما از اونجایی که همه تحولات عمده در اطراف ما از اونجا ناشی شد که یه عده خلاف جهت آب شنا کردن٬ این دوست ما هم مصمم به خرق عادت و اثبات خودش بود تا یه تحولی ایجاد کنه. بالاخره بقیه وراث از دست برادر بزرگتر عارض میشن که مایملک پدرشونو ضبط کرده و به اونا چیزی نمیده. کار به محاکم قضایی میکشه و در نهایت برادر بزرگتر مدعی میشه که مایملک پدرش باید بین اون و سه تا خواهرش تقسیم بشه. اما قاضی هرچی نگاه میکنه دوتا خواهر بیشتر نمیبینه. جویای احوال خواهر سوم میشه که برادر بزرگتر دوست ترنس مارو نشون میده! قاضی امتداد اشاره اونو میگیره و به یک جوان رشید با محاسن و سبیل و انگشتر عقیق و تشکیلات میرسه. ابرمردی محسوب میشد واسه خودش! برادر بزرگتر که دهان باز مرجع محترم قضایی رو میبینه به سرعت یک برگ کپی شناسنامه طرفو بهش نشون میده. یه اسم دخترانه با عکس محجبه و دم و دستگاه. توضیح میده که این خواهر ناخلف برای اینکه ارث بیشتری نصیبش بشه حاضر شد جنسیت خودشو تغییر بده!

پس این بود علت مخالفت چند ساله برادر بزرگتر! واسه چندرغاز میلیارد تومن پول سیاه! کی فکرشو میکرد که چی پشت صحنه این جریانات بود؟ اصلا از کجا معلوم برادر بزرگتر درست نگه؟ یعنی ما از کجا باید بفهمیم جریان چی بوده و چرا طرف جنسیتشو تغییر داد؟ کی میتونه تضمین کنه این بابا بعد تقسیم ارثیه فامیلی٬ فیلش یاد هندوستان نکنه و دوباره زن نشه؟ اونوقت ما هم باید از رای خودمون برگردیم و اعلام کنیم طرف زنه! نتیجه اینکه پزشکی قانونی متهم به عدم ثبات در اظهارنظر میشه!

حالا اما قاضی محترم طرفو ارجاع داد به ما تا تکلیفشونو روشن کنیم که بالاخره این جوان رشید یا رشیده زنه یا مرد! راستش اینجاست که جواب دادن به سئوالات یک کمی سخت میشه. البته ما به سادگی میتونیم جواب بدیم که طرف مرد هست٬ حداقل اینکه فعلا مرده! اما اونور قضیه وقتی بحث ارث و میراث پیش بیاد تکلیف چیه؟ یعنی این دوست ما یه ارث میبره یا دوتا؟ البته ربطی به من نداره و از سر کنجکاوی میخوام بدونم که چطور میشه. آیا با توجه به اینکه طرف یه عمری مثل یک شیرزن زندگی کرده و هیچگونه مسئولیت مردانه ای در قبال خانواده نداشته و همه به چشم یه زن بهش نگاه کرده بودن٬ حالا باید با برادرش که یه عمر رنج برده و مشغول سنگ اندازی جلوی پاش بوده٬ به طور مساوی از ارث برخوردار باشه؟ پیشنهاد من یک و نیم ارث هست تا نه سیخ بسوزه و نه کباب! فردا هم اگه باز تغییر جنسیت داد لااقل دستمون باز باشه که بگیم به پاس شهامتی که داشت و به دفعات تغییر جنسیت داد٬ اون نیم تا ارث گوارای وجودش!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 7:24  توسط آرش | 

از جمله گروه هایی که تبحر خاصی در بهم زدن مستندات سرصحنه دارن٬ دوستان اورژانس ۱۱۵ هستن. این قابلیتو دارن که در مدت زمان کوتاهی صحنه رو کاملا زیرورو کنن. حالا در نظر بگیرید که ما با دقت مشغول جستجوی صحنه هستیم که ناگهان با چند سرنگ و سرسرنگ استفاده شده مواجه میشیم. این میتونه علامت خوبی باشه که دیگه با یه جنایت مواجه نیستیم و طرف overdose شده٬ اما بعد متوجه میشیم که چند دقیقه قبل٬ بچه های اورژانس اینجا مشغول انجام عملیات احیاء روی قربانی بودن و اینا ضایعات اوناست. پس باید به جستجو ادامه بدیم. حالا دیگه راجع به بقیه موارد چیزی نمیگم که تشویش اذهان عمومی نشه!

گروه دومی که این وظیفه خطیر بهم زدن صحنه رو به نحو احسن انجام میدن٬ سربازای وظیفه هستن که از طرف مراجع انتظامی اعزام میشن تا پیرامون سرصحنه رو از گزند ملت همیشه در صحنه مصون نگه دارن. اما ما که هر وقت میرسیم٬ این عزیزان رو ملبس به پوتین های زمخت در مرکز سرصحنه مشغول بازرسی و اظهار نظرهای کارشناسی می بینیم. بسان مرحوم شرلوک هلمز! این حقو برای خودشون قائل هستن که اجزاء سرصحنه رو به دلخواه چیدمان کنن و از اینکار لذت ببرن. اونوقت در نظر بگیرید که ما با چه مرارتی از روی نظم یا بی نظمی موجود در صحنه میخوایم سرنخ جمع کنیم. غافل از اینکه خیلی از این سرنخ ها به بچه های اورژانس و سربازان وظیفه ختم میشه.

از ملت همیشه در صحنه دیگه چیزی نمیگم که دلم خونه. از اول تا آخر موبایل به دست مشغول تهیه گزارش خبری هستن. هر از چندگاهی به سبک خبرنگارهای حرفه ای با موبایل در حال فیلمبرداری بهمون نزدیک میشن و سئوالات تخصصی میپرسن! تعدادشون هم که الی ماشالا. انگار از زمین میجوشن. هیچ مرزی رو هم واسه سرصحنه معتبر نمیدونن و به شدت اعتقاد دارن که همه جای ایران سرای اوناست! آخه تا حالا نفهمیدم چه جذابیتی در این صحنه ها وجود داره که اینطور ملت جذب میشن. من که اگه مجبور نباشم اصلا به اینجور جاها نزدیک نمیشم.

سرصحنه آخری که داشتیم یه مورد تمام عیار بود. تمام معیارهای بالا رو داشت. اورژانس ۱۱۵ که قبل همه رسیده بود و منطقه رو شخم زده بود٬ چندتا یافته دست نخورده که میشد پیدا کرد هم بوسیله سربازان گلگون کفن وطن خاکمال شد. اونوقت نمیدونم واسه چی ما رو خواسته بودن.

صحنه عبارت بود از یه آقای حدود سی ساله که از بالای یه آپارتمان شیک سقوط کرده بود. سرصحنه هم ما بودیم که آخر شب با چشمهای خواب آلود جلب شده بودیم. اجزاء صحنه هم عبارت بودن از یک دستگاه آپارتمان شش طبقه با پنجره هایی به سبک پالادیم که همه به طرز فجیعی بسته شده بودن و چفت و بست٬ چند فقره مامور آگاهی بیسیم به دست که داخل خودروهای خودشون چمباتمه زذه بودن و ملت بیکار به مقدار لازم!

همه بودن به جز اهالی آپارتمان که رفته بودن داخل خونه و درهارو محکم بسته بودن. بدتر اینکه از پشت آیفون هرگونه آشنایی با قربانی رو به شدت تکذیب میکردن. اونوقت پس این از کجا پیداش شده بود؟ دو تا فرضیه مطرح کردم. اول اینکه احتمالا این بابا از بقایای مسابقات انتخابی گلایدر و پاراگلایدر تیم ملی بود که داشت برگزار میشد و از بد حادثه سر از اینجا درآورد٬ در اینصورت پس تجهیزاتش کجاست؟ اما دومین فرضیه که محتملتر هم هست اینه که احتمالا طرف روی قالیچه پرنده نشسته بوده و داشته رد میشده٬ همینکه به اینجا رسید تصمیم گرفت کج بشه و دستی تکون بده و ابراز احساسات کنه که تعادلشو از دست داد و سقوط کرد. قالیچه بی سرنشین هم به مسیرش ادامه داد! این منطقی تره٬ چون نبود تجهیزات رو میشه توجیه کرد!

اما ناگهان یک فروند مامور آگاهی مثل آصف برخیا سرمیرسه و بدون هیچ تحقیق و تفحصی مدعی میشه که طرف احتمالا از بالای آپارتمان سقوط کرده٬ یعنی از روی پشت بوم! بر خرمگس معرکه لعنت! آخه بر اساس کدوم مستندات چنین فرضیه های پوچی ارائه میکنن؟ وقتی اهالی آپارتمان و همسایه ها اونو نمیشناسن٬ چطور تونسته سر از پشت بوم دربیاره؟ واقعا جای تاسف داره با این کارشناسای ما! اینا مدرکشونو از کجا گرفتن؟

یکی از سربازای وظیفه داره لباسهای قربانی رو جستجو میکنه تا مدرک هویتی یا شناسایی پیدا کنه. ما هم مشغول فیلمبرداری هستیم٬ ملت هم همینطور. ناگهان متوجه میشیم که داخل دست مشت شده قربانی چیزی هست. یه چیزی شبیه پارچه. سرباز اونو درمیاره و هویدا میکنه. چقدر خجالت کشیدم. چی میدیدم! یک فقره لباس زیر زنانه بود. همهمه ای بین جمعیت درمیگیره و دسته جمعی میخندن. نمیدونم چرا٬ اونارو دعوت به آرامش میکنم و واسشون توضیح میدم که احتمالا طرف حین سقوط٬ قائل به این تمثیل که"الغریق یتشبث بکل حشیش" یا "مرد غرقه گشته جانی میکند٬ دست را در هر گیاهی میزند" سعی کرد دستاویزی پیدا کنه و از بد روزگار روی بند لباس داخل تراس دست در ریسمان نامطمئنی زد!

در حالیکه باد به غبغب انداختم مشغول اظهارنظر کارشناسی هستم که این سرباز ضایع دوباره عربده میکشه و یک فقره دیگه لباس زیر زنانه رو که پیدا کرده بود٬ به نمایش عمومی درمیاره! این دیگه داخل جیب شلوارش بود. ملت ایندفعه با صدای بلندتری میخندن. بازم اونارو دعوت به آرامش میکنم اما چون دیگه توجیه محترمانه ای ندارم ترجیح میدم خودم هم آرام بشم. آخه چی میتونم بگم؟ دعا میکردم چیز دیگه ای پیدا نشه.

واقعا نمیدونم چرا مردم به جای تعجب کردن میخندیدن. یعنی اونا هم چیزایی که من میدونمو میدونن؟ خیلی بعیده. پس علت این رفتارشون چی بود؟ با خودشون چی فکر میکردن؟ اما واقعیت اینه که ما با پدیده پیچیده و از نظر خودم جالب "فتیشیسم" یا "یادگارخواهی جنسی" مواجه بودیم. نوعی نابهنجاری جنسی که خیلی هم عجیبه. خیلی دلم میخواست بی پرده خاطرات خودمو در این زمینه براتون تعریف کنم. تجربیاتی که پارتنرهای جنسی این افراد گاهی برام بیان میکنن. اما مطالبی هست که نمیشه در یک مکان عمومی مثل اینجا به قلم آورد. امیدوارم منو ببخشید اما تا حد امکان سعی میکنم اطلاعات مفیدی در اختیارتون بذارم.

در اینجا فرد اختلال عملکرد جنسی نداره٬ تازه خیلی هم فعاله٬ اما منبع برانگیختگی جنسی از همسر به اشیاء یا موقعیت های خاص منتقل میشه. به همین خاطر طرف تمایل به جمع آوری اشیایی داره که عامل تهییج جنسی اون محسوب میشه. مثل لباس زیر زنانه٬ چکمه٬ کفش پاشنه بلند و ... بدون حضور این اشیاء یا فکر کردن به اونها٬ مرحله برانگیختگی جنسی اتفاق نمیافته. علت این اختلال٬ آسیب به مسیرهای عصبی عنوان شده که میتونه ناشی از در معرض فیلمها و تصاویر غیراخلاقی قرار گرفتن از سنین پایین باشه.

تازه اینا که خوبه٬ به ندرت مواردی رو داریم که طرف با بوییدن بنزین یا تولوئن(چسب آبکی) به برانگیختگی و حداکثر لذت جنسی یا ارگاسم(orgasm) میرسه. این یعنی مسیر عصبی دیگه خیلی آسیب دیده و کلا تعطیله. برای این مورد بخصوص من راه درمان مناسبی ارائه دادم. به جای اینکه طرف بره با یه دختر سالم و آبرودار ازدواج کنه و این دختر بیچاره هم دائم شوهرشو از کف پمپ بنزین جمع کنه٬ یه آگهی توی روزنامه یا سایتهای همسریابی بده و نیمه گمشده بنزین سوزخودشو پیدا کنه. اونوقت دیگه با خوبی و خوشی کنار هم زندگی میکنن و کارشون به طلاق و طلاق کشی نمیکشه. کلی هم در هزینه ها صرفه جویی میشه. نه نیاز به اتاق خواب دارن و نه سرویس خواب! با یه کارت بنزین کار هردوشون راه میافته! اما از اونجایی که عده ای معتقدن این فرم از فتیشیسم فقط در آقایون دیده میشه٬ باز هم تئوری درمانی ما بی اعتبار شد.

البته فکر نکنید قضیه به همین سادگیه. درسته که فتیشیسم شیوع بالایی نداره اما به شدت برای پارتنر این افراد عذاب آوره. بخصوص وقتی که بیمار از همسرش هم به عنوان یک شئ برای مقاصد بیمارگونه خودش استفاده میکنه. خوشبختانه این اختلال در اکثر موارد قابل درمانه٬ به شرطیکه خود فرد بخواد. حتی میتونه خوددرمانی کنه و جواب بگیره. به این شکل که ابتدا با تصور اون شئ که بهش فتیش داره به مرحله برانگیختگی برسه و ناگهان فریاد بزنه" دیگه بسه". حالا نیاز نیست هوار بزنه و در و همسایه رو نیمه جون کنه٬ میتونه توی دلش فریاد بزنه. با اینکار به تدریج مسیر عصبی معیوب از کار میافته و دیگه با دیدن یا تصور اون اشیاء احساس لذت نمیکنه. اینکار باید برای هر شئ به طور جداگانه انجام بشه.

برمیگردیم سرصحنه خودمون. حالا که با این واقعیتها آشنا شدید شاید بتونید حدس بزنید چه اتفاقی افتاده. یه بیمار فتیش به دنبال کامل کردن کلکسیون اشیاء خودش٬ خونه به خونه بام به بام از چندتا آپارتمان اونطرفتر به اینجا میاد. با یه وسیله ای که ما هیچوقت پیداش نکردیم سعی میکنه از تراس های پایینی لباس کش بره. اما احتمالا زیاد خم شده بود و تعادلشو از دست میده و سقوط میکنه. شایدم داستان طور دیگه ای باشه و بعدا تحقیقات قضایی ماجرا رو برملا کنه٬ اما تا اون موقع همینی که گفتم درسته!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 7:11  توسط آرش | 

ماجرای ما تا به اونجا پیش رفت که معتقد شدیم آزمایشگاهی که باهاش کار میکردیم قابل اعتماد نیست. البته خودمون که درک نکردیم٬ یه عده دیگه در اعماق وجودشون درک کردن و به ما منتقل کردن٬ هم این عقیده و هم اون تبلور ادراکات رو!

باید یه تصمیم اساسی می گرفتیم و گرفتیم. یه گردهمایی با حضور پرسنل برگزار کردیم. بالاخره اونا هم جزء مجموعه هستن دیگه. قبل از من اینجا بودن و مطمئنا بعد من هم هستن. نباید این مطلب نادیده گرفته بشه. نمیشه که یه گروه خودشونو سر مسئله ای٬ بیشتر از ده سال از نقد و نظر بی نیاز بدونن! حالا هر پرونده ای که میخواد باشه. تازه این پرسنل بی پناه٬ خط اول مقابله با ارباب رجوع هستن. هر وقت ما اشتباهی بکنیم یا به اشتباه تصور بشه که ما اشتباه کردیم٬ تهاجم ارباب رجوع  اول از همه دامن پرسنل اینجا رو میگیره. تا به سراغ ما بیان سرد میشن. اگه هم سرد نشن و موانع رو پشت سر بذارن و کماکان به مقصد ما در حرکت باشن٬ باز بستگی داره به اینکه چند نفرن؟ دو سه نفر اگه باشن که خیالی نیست٬ اما اگه بیشتر بودن٬ پس این پنجره پشتی رو واسه چی گذاشتن؟ اما پرسنل که پنجره ندارن. یعنی دارن اما میله های آهنی سرد و بیروح٬ پنجره رو از کاربری اصلی خودش که همون ورود و خروج باشه ساقط کردن!

بالاخره مقرر شد با یه آزمایشگاه تشخیص طبی خصوصی وارد مذاکره بشیم٬ پشت درهای بسته. یه معامله "برد برد" بود٬ از اولش معلوم بود. درگیر یه معامله پوچ نبودیم. قصد وقت تلف کردن هم نداشتیم٬ اون که سود خودشو میبرد٬ ما هم اطمینان خاطر داشتیم٬ دیگه نیاز نبود دارالایتام تاسیس کنیم. قبول کرد که با دقت بالایی آزمایشات درخواستی ما رو انجام بده٬ به خصوص از نوع بارداری که تبعات اون به طور مستقیم روی دوش ما سنگینی میکرد. انصافا کارشونو خوب انجام دادن. مشکلی هم باهاشون نداشتیم تا وقتی که پای صاحب منصبی وارد عرصه شد.

آقایی که رئیس همون آزمایشگاه مرکز بهداشت بود و به طور همزمان مسئول کنترل کیفی آزمایشگاه های منطقه هم بود. خنده داره مگه نه؟ یعنی کنترل کیفیت رو با کدوم معیارها انجام میداد؟ اصلا واسه مرکز زیر نظر خودش انجام میداد؟ اونوقت اگه قرار بود همه آزمایشگاهها به معیارهای این بابا اقتدا کنن٬ چی میشد و چندتا بچه بی پدر میموندن!

داستان از اونجا شروع شد که این آقای مسئول برای کنترل کیفیت به سراغ آزمایشگاه خصوصی طرف مشاوره ما رفت. خانم دکتر رئیس آزمایشگاه حین کنترل شدن کیفیت واسه اینکه داغی هم تو دل مسئول کنترل بذاره فرمودن که: پزشکی قانونی یه مدته که همه آزمایشات خودشو میفرسته پیش ما٬ داغ داغ!

مسئول کنترل کیفی اول زیر بار این داغدیدگی نمیره و ادعا میکنه که طرف مشاوره پزشکی قانونی فقط اونا هستن نه اینا! اما بعد که با دلایل غیرقابل انکار طرف میشه٬ خیلی بهش برمیخوره٬ واسش افت داشت که ما دیگه بهشون اعتماد نداریم و پای اغیار رو به دایره احرار باز کردیم. البته اونجا چیزی به خانم دکتر نگفت و فقط داغ کرد. اما همین که برگشت به مرکزش با من تماس گرفت و معرفی جامع و کاملی از خودش به عمل آورد. از قبل میشناختمش اما نه دیگه با این عناوین رنگارنگ!

اول از در تهدید و ارعاب دراومد و با لحن طلبکارانه ای ازم پرسید که چرا با آزمایشگاه خصوصی کار میکنیم؟ در جواب با آرامش زایدالوصفی گفتم که تصمیم برای اینکه با کدوم مرجع کار کنیم با خودمونه و اصولا برای ما کیفیت کار مهمتر از اسم و عنوانه. بعد رشته سخنو در دست گرفت و شروع به وراجی کرد. همون اول یه عبارت با این مضمون گفت که شما حق ندارید با آزمایشگاه های پایین تر از ما کار کنید و اینا. خیلی عصبانی شدم٬ خودمو آماده یه برخورد انفجاری کرده بودم اما اونقدر وراجیش طول کشید و مباحث متفرقه پیش کشید که اون عبارت توهین آمیز اولش یادم رفت. البته فرداشبش یادم اومد. گوشی رو برداشتم و خواستم باهاش تماس بگیرم و از خجالتش دربیام٬ اما دیدم دیگه دیر شده و اصلا موضوعیت نداره٬ حالا زنگ بزنم چی بگم نصفه شبی؟

خلاصه اینکه واسش توضیح دادم پرسنل شریف اونا مرتکب اشتباهات مرگباری شدن و الان ما با دوتا بچه بی سرپرست مواجهیم که نمیدونیم بابتش چه خاکی به سرمون بریزیم. اما این آقا این حرفا تو کتش نمیرفت و اصرار داشت که چرا ایراد کار اونا رو از اول با خودشون مطرح نکردیم تا اصلاح کنن. این باعث میشد که کیفیت کار اونا ارتقاء پیدا کنه و ...در انتها از ما خواست که به سر میز مذاکره برگردیم.

حق با اون بود. یه جورایی البته. عجله کرده بودیم. میتونستیم ازشون بخوایم که بیشتر دقت کنن و از بالا دستی هاشون بخوایم که نظارت بیشتری بر کار اونا داشته باشن. اینطوری در مظان اتهام قرار نمیگرفتیم که با اون آزمایشگاه خصوصی ساخت و پاخت کردیم٬ اونم با مدیریت یکی از جامعه نسوان! تازه ارباب رجوع ما هم مجبور نبودن تعرفه دو برابری پرداخت کنن و در خفا در مدح ما سخن سرایی کنن. البته این افکار خودمو اونجا مطرح نکردم چون باید اتوریته ما حفظ میشد٬ بنابراین از ایشون خواستم اول تکلیف این دو تا بچه طفل معصوم رو مشخص کنن تا بعد ببینیم چطور میشه٬ چون درسته که ما هیچ پیش شرطی رو برای مذاکره قبول نمیکنیم اما این دلیل نمیشه که پیش شرطهای غیرممکن جلوی پای اونا نذاریم!

      پ.ن: این مطلب ادامه پست قبلی بود و پست این هفته تلقی نمیشه. حالا اجازه بدید سر فرصت آماده میکنم. این تاخیر هیچ ارتباطی با جام ملتهای اروپا نداره! به طور شدیدی هر گونه شایعاتی رو در این خصوص تکذیب میکنم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 10:24  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.

پیوندهای روزانه
موعود
عکس و مطالب جالب
گل سرخ
جرم شناس
جایی برای گفتن دلتنگیها
دانشمنگ
خونه خاله
صاحب بساطات عدیده
گاه کدار یک روانشناس
خودکرده را تدبیر نیست
بهشت من
خط خلاق
دکتر مینا
از هر دری سخن
دکتر دلژین
روزهای بی عشق
باد شن ستاره ها
my heart
پزشک زندان
درباره الی
گیلاسی
دریای کویر
نانازی بانو و آقا خرسی(دختر خاله)
انجمن دستیاری
لژیونلا
دخترک پاییز
آپلود
دست نوشته های یک جادوگر
یادداشت های مارگزیده
محبوبه ها
خانه پزشک(بابابزرگ)
بوسه ی تقدیر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1392
بهمن 1392
آبان 1392
مهر 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
آرشيو
پیوندها
رابین شوت
powered by UK
خبرچین
چپ اندرقیچی
آش نخورده
12/12/12
11/11/11
یار دبستانی من
نقطه سرخط
تاکهای تراریخته
غازقولنگ
عشق اهورایی
سقوط آزاد
افسانه سه برادر
مورفئوس
آفرودیت
دورانداختنی ها
Driving psychology
ولنتاین
خرده شیشه
سگها و آدمها
تیر خلاص
Fingerprint
آبراهام لینکلن
ایندیاناجونز چهارونیم
سردرگمی
Burn bag
آپارات
Big brother
یادگارخواهی
پدرخوانده دو
پدرخوانده یک
خورزوخان
اشک تمساح
خانه ی دوست کجاست
Die verwandlung
مینیمال پست
پارازیت
نخود داغتر از آش
Halflife
هاچ زنبور عسل
پدافند غیرعامل
حلقه مفقوده
بیست و پنج دقیقه
بدون شرح
آری این چنین بود برادر
ارتش چندمیلیونی
طالع نحس
Anthropometry
تذکرة الاطباء
مردان اساطیری
Cable fever
Help me
معصومیت از دست رفته
گنجشکک اشی مشی
شهر بی کلانتر
خلایق هرچه لایق
زی زی
خداوند بی سلاح
misery
سوء تفاهم
Euthanasia
مردان سیاه پوش
سوختن و ساختن
دو تفنگدار
سردار دردسردار
The mermaid
رستاخیز
مومیایی
آپاچی ها
transformers
جام جهان نما
ماموریت غیر ممکن
راه نیکی
یاهو
دست بالای دست
ولگرد
shaun the sheep
حنجره خسته
دیوار
سه کله پوک
ابیتات
take it easy
شکارچی ذهن
سودوچارت
دگردیسی
کاربوت
case report
Social cancer
ما چگونه ما شدیم
آرش کنجکاو
شاهد عینی
Raptor
کلافه
آل سقوط
MMS لعنتی
هلاکت هالک
نه از رومم نه از زنگم
قفس
سفرنامه نوروزی
داستان یک گزینش
دالتونها
دوقلوها
قاتل خاموش
رویای یک مرد
مردی از جنس بلور
einfache leute
تریبون آزاد
شهر کورها
دردسر مویی
Disaster
مظنون همیشگی
آرش گیت
تو را من چشم در راهم
صندلی داغ
بنیامین باتن
ماز
اگه میتونی منو بگیر
طاقت بیار
سرزمین عجایب
بزرگ مرد کوچک
نشنیدید صدایم؟...
مصائب یک جراح
solitary cell
قلعه شیشه ای
سرطان ایدز
لاهوت و ناسوت
Disputed paternity
سگ کشی
ضربه نهایی
نشانه ها
غولها و آدمها
پت و دیگر هیچ
پیرمرد و چاه
Squad elite
بی سرزمین تر از باد
تشنه محبت
No face No name No number
بازجویی به سبک ما
بینی های شکسته و سوخته
لوک خوش شانس
داستان دو مرد
کویر
یه کله پوک دیگه
اراذل با آبرو
کله پوک
سیگار حیات بخش
آدمک
اسکلت محبوب من
keen mind
آخرین نجوا
هالو
صادقانه
برخورد نزدیک از نوع سوم
مگس
scarred face
اندر فواید درخت
واسه یه مشت دلار
خودکرده را تدبیر نیست
کودک طلاق یا طلاق کودک
آخرین باری که گریستم
چهارشنبه سوزی
کفتارها
شوخی نابجا
قوزبالاقوز
تقدیر
بازرس دودو
pay off
به خدایی که در این نزدیکیست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM