داستانهای تلخ و شیرین زندگی مردمی از جنس خودمان

یه پدیده که چندسالی میشه با ما دست به گریبانه٬ کاهش سن مراجعان به پزشکی قانونی است. بذارید یه جور دیگه بگم: افزایش مراجعات دانش آموزی به پزشکی قانونی! وحشتناکه٬ مگه نه؟ در نظر بگیرید یه عده دانش آموز نیم وجبی توی حیاط مدرسه کتک کاری میکنن و به جای اینکه دست به دامان معلم و ناظم و مدیر مدرسه بشن٬ راه کلانتری محل رو در پیش میگیرن. بدینسان در عنفوان طفولیت پاشون به دادگاه و پزشکی قانونی باز میشه!

شاید اعتقاد داشته باشید این حادثه پیش آگهی خوبی نداره٬ اما من طور دیگه ای فکر میکنم. نه اینکه فکر کنید دربند افزایش آمار مراجعان به مرکز خودم باشم که اصلن اینطور نیست. خیلی تلاش میکنم دفعات مراجعه افراد رو به حداقل برسونم. اصولن پولی که ملت واریز میکنن به حساب دارایی و خزانه دولت میره و به ما دخلی نداره. ما هم چون ارادت ویژه ای به دولتمردان مملکت داریم٬ نمیخوایم زیاد آه و نفرین مردم حین واریز تعرفه به ملاج دولتیان برخورد کنه! اما چه کنیم که برخورد میکنه و در عجبم که چرا اثر نمیکنه! شایدم اثر کرده که اینطور گیج میزنن!

اما راستش این موضوع شبیه افزایش آمار طلاق در جامعه است. خیلیها اعتقاد دارن این افزایش یه زنگ خطر محسوب میشه٬ اما من فکر میکنم لااقل یه نکته مثبت درش نهفته است. اینکه چه مردها و چه زنها بیشتر به حقوق خودشون آگاه شدن و دیگه حاضر نیستن به هر بهایی شرایط تحمیل شده و رفتارهای bizarre یک به اصطلاح شریک زندگی رو تحمل کنن. درسته که درحال حاضر چهره هولناک این پدیده نمود داره اما مطمئنم به تدریج این تنش٬ به انگیزه و وسواس در خانواده ها تبدیل میشه تا با چشمان بازتر و دقت نظر بیشتر دست به انتخاب بزنن.

اما در مراجعه یک دانش آموز دوره ابتدایی به مرکز ما چه نکته ی مثبتی میتونه نهفته باشه؟ به نظرم باید هزینه اعمال خشونت در سطوح مختلف بالا بره و ریشه اون از سن پایین خشک بشه. مهم نیست این خشونت از جانب کی اعمال میشه: والدین٬ معلم٬ ناظم مدرسه یا حتا یه دانش آموز دیگه. اما برخورد جدی با مظاهر خشونت میتونه دورنمای یک جامعه سالم رو ترسیم کنه. چیزی که ما در گذشته ازش محروم بودیم. یادمه اون سالها اینکه در جوامع غربی یه فرزند میتونه به علت خشونت اعمال شده از سوی والدینش با پلیس تماس بگیره٬ در رسانه ملی ما به عنوان یک فاجعه در غرب تلقی میشد. نمادی از هتک حرمت نسبت به والدین! در حالیکه چندسال بعد همون رسانه ملی از ضرورت برقراری خط تلفن کودک در کشور٬ برای گزارش موارد کودک آزاری دم میزد!

آخرین مورد از این دست که داشتیم٬ یه دانش آموز سیزده ساله بود. داخل حیاط مدرسه رو به دیوار ایستاده بود و با دوستان گپ میزد. ناگهان یه دانش آموز دیگه معلوم نبود با چه نیتی جفت پا پرید توی کمرش! قبل اینکه فرصت کنه دستاشو از جیب دربیاره و تعادلشو حفظ کنه٬ با صورت رفت توی دیوار! طبیعیه که اولین نقطه برخورد با دیوار بینی بود. شکست! اما خونریزی نکرد. شاید همین باعث شد که کسی قضیه رو جدی نگیره. ولی تا غروب اونروز به شدت ورم کرد و دردناک شد. والدین طرف با والدین اونطرف تماس میگیرن و شاکی میشن که بچه شما بچه ما رو ناقص کرده. والدین اونطرف هم سراسیمه میان که ببینن چی شده! بعد قرار بر این شد که والدین اونطرف به اتفاق طرف برن پیش دکتر تا ببینن جریان چیه.

دکتر اما نمیدونه که اینا پدر و مادر واقعی بچه نیستن٬ چون کسی بهش نگفته. اون پدرنما هم از این موقعیت سوءاستفاده میکنه. درگوشی به دکتر میگه که اگه مشکلی هست به من بگو٬ پیش همسرم نگو چون مشکل قلبی داره و حالش بد میشه!

حالا وقتی من بهتون میگم این نژاد ایرانی ختم روزگاره و چه فرصتهایی رو که به تهدید تبدیل نمیکنه٬ شما میگید عینک بدبینی به چشم داری و نبوغ ایرانی ها رو ندیده میگیری! آخه در طول تاریخ تمدن بشر٬ کجا مردمانی رو سراغ دارید که ظرف سیم ثانیه چنین نقشه های اهریمنی به سرشون بزنه که مجموعه قضایی و سیستم پویایی مثل پزشکی قانونی رو همینجور مچل نگه دارن؟

خلاصه اینکه دکتر بهش میگه بینی بچه شکسته و هماتوم سپتوم که عارضه خطرناکی محسوب میشه ایجاد شد. یعنی خون بین نسج نرم و استخوان بینی تجمع کرده و اگه ادامه پیدا کنه میتونه باعث سیاه شدن غضروف بینی و بدشکلی اون بشه. واسه همینه که میگن شکستگی بینی با خونریزی خطرش کمتر از شکستگی بدون خونریزیه.

اما وقتی دکتر میره پیش بچه و اون مادرنما٬ وانمود میکنه مشکل خاصی نیست و جای نگرانی اصلن وجود نداره! الان واقعن من نمیتونم در خصوص رفتار اون پزشک بر اساس موازین اخلاق پزشکی اظهارنظر کنم. البته مطمئنم اشتباه کرده اما اینکه یه اشتباه کوچیک بوده یا یه فاجعه کم عمق یا حتا یه فاجعه با عمق زیاد٬ دیگه باید بزرگان اظهارنظر کنن. حداقل ازش انتظار میرفت اقدام به تخلیه هماتوم و تامپون گذاری کنه. اما به توصیه درگوشی پدر اکتفا کرد و به امان خدا!

پدرنما و مادرنما٬ بچه رو تحویل والدین واقعی میدن و ادعا میکنن که دکتر گفت چیزی نیست. ادعایی که پسرشون هم تایید کرد. اما به تدریج درد و تورم افزایش یافت. پسر متوجه شد که یه جای کار ایراد داره٬ هم ساختار بینی بهم خورده بود و هم گرفتگی بینی بدتر شده بود. تصمیم میگیرن به یه پزشک دیگه مراجعه کنن. اونجا پی به واقعیت تکان دهنده ای میبرن٬ اینکه اوضاع بینی قمردرعقربه! با صرف هزینه قابل توجه کارهای درمانی انجام میشه. بعد پدر و پسر و ... سراسیمه به مطب پزشک اول میرن و شاکی میشن که چرا بهشون اطمینان خاطر الکی داد. اونم با حیرت بهشون نگاه میکنه و در غور عمیقی فرو میره که مگه یه بچه چند دست پدرومادر میتونه داشته باشه!

میتونم حدس بزنم اون پزشک چه حسی داشت٬ حس وقتی که یه بچه از آدم میخواد زنگ در خونه ای رو واسش بزنی و همینکه اینکارو کردی پا به فرار میذاره! حالا شما میمونی و صاحبخونه و داستانی که نمیتونی اثبات کنی!

نتیجه اینکه پدر و مادر واقعی نه تنها از پسر شکایت کردن بلکه از پدرنما و پزشک اول هم شاکی شدن که جریان رو به انحراف کشوندن. درسته که استرس عمده ای به خانواده ها وارد شد اما به نظرم همین میتونه یه مانع برای جلوگیری از تکرار اقدامات خشونت آمیز در آینده باشه. اگه چنین فرایندی در گذشته هم رایج بود شاید حالا کمتر شاهد مصادیق خشونت بودیم و احساس امنیت بیشتری در جامعه داشتیم.

یادمه وقتی کلاس پنجم بودیم٬ روزای پنجشنبه هرهفته پای یه عده از دانشجویان "تربیت معلم" به مدرسه ما باز میشد. به جای معلم ها میرفتن سرکلاس و تمرین تدریس میکردن. هیچوقت نتونستم باهاشون یه رابطه صمیمانه داشته باشم٬ در نتیجه ازشون خوشم نمیومد٬ اونا هم همینطور.

اونروز اما برخلاف روزای دیگه که بسان بچه آدم میرفتم کلاس و سرجام مینشستم٬ با یکی از دوستان رفتیم روی سکوی جلوی تخته سیاه. کلاس در غیاب معلم داشت به حداکثر بی نظمی نزدیک میشد. من و دوستم شروع کردیم به نمایش حرکات رزمی. هیچکی حواسش به ما نبود٬ البته به هم ضربه نمیزدیم بلکه فقط اجرا میکردیم. دوستم یکی از سبک های کاراته کار میکرد و حرکات ترکیبی پاش دیدنی بود٬ منم که اصولن اینطور مواقع کم نمیاوردم. جو کلاس به تدریج آروم شد. ای ول! تونسته بودیم توجه افکار عمومی رو به خودمون جلب کنیم و حالا همه داشتن از دیدن حرکات ما لذت میبردن. پس با انگیزه مضاعفی به سرعت و شدت حرکات افزودیم. اما سکوت مرگبار کلاس مشکوک برانگیر بود٬ بخصوص اون آدم عینکی سبیلو که کنار سکو ایستاده بود و بهمون میخ شده بود. خب حالا بهتره بریم سرجامون بشینیم. اما زهی خیال باطل! اون آقای سبیلو کسی نبود جز معلم آزمایشی اونروز. محترمانه مارو به بیرون کلاس راهنمایی کرد و درو محکم بست!

چطور شد؟ حالا تکلیف چی بود؟ دچار استرس شده بودیم٬ عادت به این نوع برخوردهای سخیف نداشتیم. هیچوقت هم از اراذل و اوباش کلاس نپرسیدیم وقتی از کلاس اخراج میشن اوقات فراغت خودشونو چطور پرمیکنن! تصمیم گرفتیم به حیاط مدرسه بریم. یه گوشه بچه های کلاس دوم یارگیری کرده بودن و داشتن فوتبال بازی میکردن. از ما خیلی کوچیکتر بودن٬ واسه همین مجبورشون کردیم که ما هم بازی!

من شدم کاپیتان این تیم و دوستم اون تیم. طبیعی بود که همه توپها به ما ختم میشد و عملن بقیه خرس وسط شده بودن. چند دقیقه بعد یکیشون توپو با دست گرفت و به گوشه زمین رفت٬ بقیه هم به دنبالش رفتن و مظلومانه به ما خیره شدن. یه تجمع اعتراضی مسالمت آمیز بود٬ نیاز به مجوز از جایی هم نداشت. با این حرکت ناخشنودی خودشونو از حضور ما نشون دادن. خب دیگه وقت رفتن بود. نباید به زور خودمونو تحمیل میکردیم.

دوباره تنها شده بودیم٬ به طرف غروب خورشید حرکت کردیم و به اون سمت حیاط رسیدیم. یه عده کلاس پنجمی مثل خودمون داشتن بسکتبال بازی میکردن٬ دوتا هم کنار زمین وایستاده بودن. هیچوقت نفهمیدم چی باعث شد با اون دوتا درگیر شدیم٬ هر آتیشی بود از گور اون دوستم بلند شده بود که خیلی ادعاش میشد. اول کار ما دو نفر بودیم و اونا هم دو نفر٬ اما بعد نمیدونم چی شد که ما همون دو نفر موندیم و اونا شدن شونزده نفر! خب زنگ ورزش اونا بود دیگه! البته حسابی کتکشون زدیم. خوشبختانه ناظم مدرسه به دادشون رسید و مارو از زیر دست و بالشون بیرون کشید. تمام لباسام خاکی بود و دهنم پر خون. یک کمی مرتبمون کرد و باهاش به دفتر مدرسه رفتیم. دستمال کاغذی مچاله کرد و زیر لبم گذاشت. بعد یه سئوال اساسی از ما پرسید: اینکه بیرون کلاس چیکار میکنید؟

خوشبختانه من دهنم پر بود و نمیتونستم حرف بزنم اما دوستم گفت که آقای معلم از کلاس بیرونمون کرد. به اتفاق ناظم به طرف کلاس رفتیم. در زد و معلم آزمایشی اومد دم در. کاملن یادمه که ناظم بهش گفت این کلاس دوتا آدم حسابی بیشتر نداشت که اونارو اخراج کردی٬ اونوقت واسه کی داری به خودت زحمت میدی؟ قیافه معلم آزمایشی درهم شد و گفت که این دوتا بی انضباطی کردن و بعد ادامه داد که از قیافه شون معلومه که آدمای شروری هستن و آینده خوبی نخواهند داشت!

انگار داشت واسمون فال قهوه میگرفت یا اسطرلاب میکشید. کی بهش اجازه داده بود شخصیت مارو زیر سئوال ببره؟ بالاخره مجبور شد به کلاس راهمون بده. سرجام نشستم. برای بچه ها عجیب بود٬ کسی نمیدونست طی این بیست دقیقه چه اتفاقی افتاد که اینجور لته پار شده بودیم. مزه ی شور خون داخل دهنم احساس میشد. به همه چی فکر میکردم غیر از اینکه بخوام از دست کسی شکایت کنم٬ یا حتا بخوام به خانواده چیزی بگم. هرچی که بود از نظرم همونجا تموم شده بود. اما شاید اشتباه میکردم و اگه در اون زمان مکانیسم های حمایتی و حفاظتی ضدخشونت وجود داشت٬ امروز خیلی کمتر شاهد بودیم که هم نسلهای ما به این گستردگی قربانی خشونت بشن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 7:30  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.

پیوندهای روزانه
موعود
عکس و مطالب جالب
گل سرخ
جرم شناس
جایی برای گفتن دلتنگیها
دانشمنگ
خونه خاله
صاحب بساطات عدیده
گاه کدار یک روانشناس
خودکرده را تدبیر نیست
بهشت من
خط خلاق
دکتر مینا
از هر دری سخن
دکتر دلژین
روزهای بی عشق
باد شن ستاره ها
my heart
پزشک زندان
درباره الی
گیلاسی
دریای کویر
نانازی بانو و آقا خرسی(دختر خاله)
انجمن دستیاری
لژیونلا
دخترک پاییز
آپلود
دست نوشته های یک جادوگر
یادداشت های مارگزیده
محبوبه ها
خانه پزشک(بابابزرگ)
بوسه ی تقدیر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1392
بهمن 1392
آبان 1392
مهر 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
آرشيو
پیوندها
رابین شوت
powered by UK
خبرچین
چپ اندرقیچی
آش نخورده
12/12/12
11/11/11
یار دبستانی من
نقطه سرخط
تاکهای تراریخته
غازقولنگ
عشق اهورایی
سقوط آزاد
افسانه سه برادر
مورفئوس
آفرودیت
دورانداختنی ها
Driving psychology
ولنتاین
خرده شیشه
سگها و آدمها
تیر خلاص
Fingerprint
آبراهام لینکلن
ایندیاناجونز چهارونیم
سردرگمی
Burn bag
آپارات
Big brother
یادگارخواهی
پدرخوانده دو
پدرخوانده یک
خورزوخان
اشک تمساح
خانه ی دوست کجاست
Die verwandlung
مینیمال پست
پارازیت
نخود داغتر از آش
Halflife
هاچ زنبور عسل
پدافند غیرعامل
حلقه مفقوده
بیست و پنج دقیقه
بدون شرح
آری این چنین بود برادر
ارتش چندمیلیونی
طالع نحس
Anthropometry
تذکرة الاطباء
مردان اساطیری
Cable fever
Help me
معصومیت از دست رفته
گنجشکک اشی مشی
شهر بی کلانتر
خلایق هرچه لایق
زی زی
خداوند بی سلاح
misery
سوء تفاهم
Euthanasia
مردان سیاه پوش
سوختن و ساختن
دو تفنگدار
سردار دردسردار
The mermaid
رستاخیز
مومیایی
آپاچی ها
transformers
جام جهان نما
ماموریت غیر ممکن
راه نیکی
یاهو
دست بالای دست
ولگرد
shaun the sheep
حنجره خسته
دیوار
سه کله پوک
ابیتات
take it easy
شکارچی ذهن
سودوچارت
دگردیسی
کاربوت
case report
Social cancer
ما چگونه ما شدیم
آرش کنجکاو
شاهد عینی
Raptor
کلافه
آل سقوط
MMS لعنتی
هلاکت هالک
نه از رومم نه از زنگم
قفس
سفرنامه نوروزی
داستان یک گزینش
دالتونها
دوقلوها
قاتل خاموش
رویای یک مرد
مردی از جنس بلور
einfache leute
تریبون آزاد
شهر کورها
دردسر مویی
Disaster
مظنون همیشگی
آرش گیت
تو را من چشم در راهم
صندلی داغ
بنیامین باتن
ماز
اگه میتونی منو بگیر
طاقت بیار
سرزمین عجایب
بزرگ مرد کوچک
نشنیدید صدایم؟...
مصائب یک جراح
solitary cell
قلعه شیشه ای
سرطان ایدز
لاهوت و ناسوت
Disputed paternity
سگ کشی
ضربه نهایی
نشانه ها
غولها و آدمها
پت و دیگر هیچ
پیرمرد و چاه
Squad elite
بی سرزمین تر از باد
تشنه محبت
No face No name No number
بازجویی به سبک ما
بینی های شکسته و سوخته
لوک خوش شانس
داستان دو مرد
کویر
یه کله پوک دیگه
اراذل با آبرو
کله پوک
سیگار حیات بخش
آدمک
اسکلت محبوب من
keen mind
آخرین نجوا
هالو
صادقانه
برخورد نزدیک از نوع سوم
مگس
scarred face
اندر فواید درخت
واسه یه مشت دلار
خودکرده را تدبیر نیست
کودک طلاق یا طلاق کودک
آخرین باری که گریستم
چهارشنبه سوزی
کفتارها
شوخی نابجا
قوزبالاقوز
تقدیر
بازرس دودو
pay off
به خدایی که در این نزدیکیست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM