<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات یک پزشک قانونی</title>
<link>http://lmedicine.blogfa.com</link>
<description>داستانهای تلخ و شیرین زندگی مردمی از جنس خودمان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 07:11:32 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>!Die Verwandlung</title>
<link>http://lmedicine.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از شنیدن این خبر که &quot;امام موسی صدر&quot; سی سال قبل به وسیله شخص معمر قذافی اونقدر شکنجه شد که جونشو از دست داد٬ چند روزی حالم بد بود. نه اینکه فکر کنید منتظر برگشتنش بودم یا انتظار داشتم بعد برگشتن شق القمر کنه. نه! اینطور نیست. اونایی که دهها سال در بطن مسائل بودن یا منحرف شدن یا فتنه گر. اونوقت از یکی که سی سال دور از همه مناقشات بوده چه انتظاری میره؟ غیر اینکه ازش به عنوان تندیس مقاومت اسم برده بشه. این تندیس ها رو هم که الان چینی ها از جنس نیکل و با قیمت یک دهم سفارش میگیرن و در تیراژ بالا میسازن. یعنی به جای یک امام موسی میشه بر هر کوی و برزنی چندتا امام موسی صدر داشت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما دگرگونی حال من واسه این بود که چطور میشه یه ملت٬ دیکتاتور دیوانه ای مثل قذافی رو برای چهل و دو سال تحمل کنن. سرگذشت ملک ادریس پادشاه قبلی لیبی همیشه برام جالب بوده. از بطن مردم به حکومت میرسه٬ اما در مدت کوتاهی به ثروت اندوزی رو میاره و مردمو فراموش میکنه. به این ترتیب زمینه رو برای یک کودتای بی دردسر بوسیله یک دیوانه زنجیری فراهم میکنه. حالا میفهمم که چرا ریگان رئیس جمهور وقت ایالات متحده اونو &quot;سگ دیوانه&quot; خطاب میکرد. حتی زمانی که ما اونو به عنوان یک آزادی خواه و ضد امپریالیسم می شناختیم. نه ما٬ که همه جهان عرب اونو اینطور میشناختن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ممکنه الان بگیم ما هیچوقت چنین جرثومه ای رو تحمل نمی کنیم. اما انسان موجود پیچیده ای محسوب میشه. ظرفیت بالایی برای پذیرش موقعیت هایی داره که در ظاهر غیر قابل تحمل هستن. به شرطی که به تدریج وارد بشن و فرصت کافی برای ظرفیت سازی و توجیه فراهم باشه. به این ترتیب بعد از سالها خودشو در موقعیتی میبینه که یه روز حتی تصورشو نمیکرد. اسرای اردوگاه های کار اجباری آلمان نازی مشغول بیگاری بودن. برای ساختن بمب ها و موشک هایی که مطمئن بودن بر سر برادران و خواهران خودشون ریخته میشه. اما به اینکار ادامه میدادن. یه جور مسخ شدن به معنای واقعی کلمه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیخوام راه دوری برم. همین دور و بر خودمون پر است از این مسخ شدن انسانها. حالا دیگه خودمون جزئی از این مجموعه مسخ کننده ها هستیم. اما اگه دقت بیشتری داشته باشیم متوجه میشیم که خودمون هم یه جورایی مسخ شدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                        -----------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی میگم این زندانی ها روی مخ ما دوی ماراتن با نیزه برگزار میکنن٬ شاکی نشین که چیکار به کار این طفلکیا داری! سربسرشون نذار یه وقت خداگیر میشی و ... طرف هشت سال پیش تصادف کرده ساق پاش شکسته٬ از هفت سال پیش هم داشته مثل ما به خوبی و خوشی زندگی میکرده و احیانا جفت پا میرفته تو در و دیوار! اما همین که  سر از هلفدونی درآورده٬ فیلش یاد هندوستان کرده که ایها الناس! من از کارافتاده ام٬ توانایی ایستادن و راه رفتن ندارم٬ اینا دارن بهم ظلم میکنن و ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ بس کن دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ حرف حق تلخه دکتر؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ خیلی خب! مینویسم که تو زندان کاری به کارت نداشته باشن و بذارن واسه خودت استراحت کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ ما که اونجا کاری نداریم٬ تمام وقت داریم استراحت میکنیم. از بیکاری حوصله مون سرمیره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ پس دیگه چی میخوای؟ همونجا استراحت کن تا مرضت خوب بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ نمیشه دکتر! زندان روحیه آدمو ضعیف میکنه٬ هر چی درد و مرض داشتیم به یادمون میاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخ من بمیرم براشون. روحیه لطیف یه مشت قاچاقچی و کلاهبردارو خدشه دار کردیم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ کار اجباری هم میبرن شمارو؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ نه بابا! کار اجباری دیگه چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ اینکه به پاهاتون غل و زنجیر ببندن و ببرن معدن سنگ تا با پتک سنگ خرد کنین؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ میخنده... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا فکر میکردم زندانی ها باید کار اجباری کنن؟ فکر کنم از تبعات دیدن فیلم &quot;باراباس&quot; باشه. پارسال دیدمش. اما این بابا میگه سخت ترین کار ما اونجا گل کوچیکه. معدن سنگ هم اگه باشه میریم٬ بد نیست. یه تنوعی میشه و هوایی عوض میکنیم.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ول کن ماجرا نیست. اصرار داره تا از پزشک معالجش یه نامه برام بیاره. چون مدعیه من هنوز عمق فاجعه رو درک نکردم. با اکراه قبول میکنم و میره٬ دو روز بعد دوباره سروکله ش پیدا میشه. نامه همکار محترم مارو با خودش آورده. سرمو بردم تو نامه تا ببینم این همکارمون چی نوشته. درسته که یک کمی بدخطه اما یه جورایی معلم اخلاق ما محسوب میشه. به همین خاطر از نظر اخلاقی سروته یه کرباسیم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگه من بتونم خطشو بخونم احتمالا قادر خواهم بود تا خط آزتک ها رو هم رمزگشایی کنم. با بدخط بودنشون یه جورایی کنار اومده بودیم٬ اما الان یه مدتیه که کج مینویسن. از بالا به پایین یا برعکس. شبیه فرفورژه! نمیدونم این دیگه چه صیغه ایه! میزشون کجه٬ کج میشینن یا شایدم کج فکر میکنن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بخشی از بیانات گهربار همکار ما اینه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;... تخریب استخوانها و مفاصل پا حاصل گردید. ایشان تحمل حبس ندارد. هر چند ممکن است انسان در بدترین شرایط به نوعی تطابق و عادت برسد که آن هم از الطاف خداوند است که سیستم بیولوژی را چنین حکیمانه٬ مدبرانه و دفاعی ساخته است.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نکته اول اینکه من فکر میکنم چیزی که همکار ما ازش به عنوان &quot;تطابق بیولوژیک&quot; اسم برده٬ در واقع همون مسخ شدن هست. تهی شدن از انگیزه و سائق ها و به سرنوشت تن در دادن. مشغول شدن به نیازهای دانی و غفلت از نیازهای عالی بشر. اما نکته دوم و مهمتر اینکه حالا تکلیف من چی بود. بالاخره دارد یا ندارد؟ عدم تحمل حبس بهش بدم یا بفرستمش زندان تا سیستم بیولوژیک خودشو تقویت کنه؟ البته من راه دومو انتخاب کردم. چون بالاخره زندان باید کارایی سنتی خودشو داشته باشه. هتل نیست. کسی هم ازش خوشش نمیاد. پس صرف دوست نداشتن زندان دلیلی برای دادن عدم تحمل حبس نیست. اینو زندانی های محترم تو گوششون فرو کنن. هر صبح گواهی به دست نیان ور دل ما نشینن و اوقاتمونو تلخ نکنن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب این واقعیتی که در اطراف ما جریان داره. اما من خودم فکر میکنم زندان اصلا مجازات خوبی نیست. یه جور شونه خالی کردن از زیر بار مسئولیت تلقی میشه. مسئولیت در قبال افرادی که نیاز به حمایت جامعه دارن نه محرومیت از جامعه. این یه بحث مفصله که اینجا جاش نیست. اما از اونجایی که دوست ندارم فقط شعار بدم٬ دارم فکر میکنم که چندتا آلترناتیو برای مجازات زندان پیشنهاد بدم. شما هم کمک کنید این مقاله ما تکمیل بشه زودتر ارائه کنیم ثواب داره. البته من خودم میدونم٬ همینطوری میخوام بدونم نظر شما چیه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 May 2012 07:11:32 GMT</pubDate>
<dc:creator>lmedicine</dc:creator>
<guid>http://lmedicine.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مینیمال پست!</title>
<link>http://lmedicine.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;میگن در ایام قدیم یه بابایی اسمش &quot;منصور بن موسی&quot; بوده. یه روز رفقاش شاکی میشن و بهش میگن اسمت خیلی طولانیه٬ خلاصه ش کن. اونم قبول میکنه. با خودش میگه منصور که دو جزء داره٬ جزء اولش&quot;من&quot; که میکنمش &quot;نیم من&quot; دومی هم صور که خیلی بزرگه٬ شیپور کوچیکتر و بهتره و ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا میره پیش رفقاش و میگه اسممو نصف کردم٬ از امروز بهم بگین &quot;نیم من شیپور بن پشم پونزده&quot;!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا شده قضیه خودم. نیم ساعت وقت صرف کردم٬ به خلسه فرو رفتم تا شش صفحه پرونده بیمارستانی رو خلاصه کنم. حالا که نگاه میکنم٬ خلاصه ها شد هشت صفحه. الان دو تا سئوال اساسی برام مطرح شده٬ اول اینکه انگیزه من از این کار چی بوده؟ دوم اینکه اصلا چطور میشه خلاصه یه موضوعی از اصلش بیشتر بشه! نتیجه اینکه یک ساعت دیگه صرف تطبیق این دو تا با هم کردم تا خدای نکرده مکاشفات خودمو حین سیر و سلوک٬ جای گواهی به خورد مراجع محترم غذایی ندم! دلم واسه مصدوم پرونده سوخت. بیچاره فکر میکرد با صرف یکساعت و نیم وقت حالا دیگه چه گزارش فایده مندی واسش نوشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یاد ایام دانشجویی افتادم. وقتی که ترم یک بودیم و جزوه بافت شناسی رو از روی نوار پیاده کردیم. شد هشت صفحه. خیلی هم زیبا بود. اما چند تا از دخترای ضایع کلاس که تحمل این همه زیبایی رو نداشتن٬ گرفتن دوازده صفحه غلط نامه واسه جزوه ما تهیه و پخش کردن! ‏اینا اصلا اعتقاد نداشتن آبروی مومن باید حفظ بشه.حالا ما ذوق کرده بودیم تا نصفه شب نشستیم با رفقا یه جزوه ای تهیه کردیم٬ اینطوری باید جواب زحمات ما رو میدادن؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                           -------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: با این برنامه ای که بلاگفا در پیش گرفته٬ یا برای بلاگفا در پیش گرفتن٬ نتونستم پست جدیدمو سر وقت حاضر کنم. فعلا این مینیمال نوشتو از من داشته باشید تا فردا ببینیم چطور میشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سئوال نوشت: کسی میدونه آیا ماشین ظرفشویی تک نفره داریم یا نه؟ اگه داریم چه مارکیه؟ به نظر شما اگه ظرف نشسته هارو بریزم تو ماشین لباسشویی و فقط دکمه Rinse رو فشار بدم٬ اتفاق ناگواری میافته؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                     --------------------------------------------------&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 May 2012 16:26:49 GMT</pubDate>
<dc:creator>lmedicine</dc:creator>
<guid>http://lmedicine.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پارازیت!</title>
<link>http://lmedicine.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;میدونید وقتی آدم خیلی عصبانی باشه یعنی چی؟ یعنی خیلی عصبانیه! باورتون میشه! اونم از دست یکی که داری بهش ترحم میکنی. اونوقت همین ترحم چماق میشه رو سر آدم. بعد دیگه تصمیم میگیری به کسی ترحم نکنی٬ اینم یعنی اینکه تبدیل به یه هیولا شدی! حالا از خودت بدت میاد و تصمیم میگیری دوباره آدم باانصافی بشی٬ بازم یکی پیدا میشه و از انصافت سوءاستفاده میکنه و دوباره ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان من تو این سیکل بسته گیر افتادم و نمیدونم تکلیفم چیه. البته طبیعیه٬ وقتی واسه وجدان ظرفیت سازی نشه و اونوقت بخوای ادای &quot;مادر ترزا&quot; رو درآری٬ چنین بلای نرم افزاری سرت میاد. درست مثل اینکه DDR RAM در حد ۱۲۸ مگ داشته باشی و بخوای دلتا فورس ۵ نصب کنی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخه چرا بعضی ها آدمو توی این موقعیت قرار میدن که محدودیت سخت افزاریش عیان بشه؟ اصلا میدونید چیه؟ فکر نکنید اگه یکی راننده خوبی باشه هیچوقت تصادف نمیکنه٬ برعکس ممکنه بدتر از همه تصادف کنه. چون به قول چینی های یه بار مصرف: ماهرترین سوارکارها بدتر از همه به زمین میخوره! (چقدر خودمو تحویل گرفتم)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;معضل جدید ما وقتی شروع شد که یه زن و شوهر به سراغمون اومدن. شوهر زندانی بود و طبق معمول همسرش اومده بود تا روی nerve ما راه بره. انصافا هم کارشو خوب انجام داد. شوهر کمتر حرف میزد. فقط از بی مهری زمونه گلایه میکرد و این که بدشانسی آورده و در شرایط نامناسب اقتصادی سرمایه گذاری کرده. بعد هم واردات بی رویه از کشورهای دوست و برادر و با مخ به زمین خوردن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ دکترجان! میدونستم بالاخره اینطوری میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ اگه میدونستی چرا سرمایه گذاری کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ چه میدونستم!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اصولا ما عادت نداریم از زندانی بپرسیم چرا زندانی شده. درواقع طبق قوانین٬ نباید بپرسیم. چون ممکنه در نظریه مون تاثیر گذار باشه. مثلا ممکنه به عنوان یه مرد از اینکه یه مرد بیگناه دیگه واسه خاطر مهریه سر از هلفدونی در آورده٬ حس همذات پنداری٬ قلقلکمون بده و حق و ناحق کنیم. اما اونایی که زندانی مهریه هستن بدون استثناء از همون اول٬ مثل یه قهرمان این پوئن مثبت خودشونو رو میکنن. انگار که نباید این اتفاق میافتاد٬ جامعه قدر اونارو ندونست و از بد روزگار و بیعدالتی سر از پشت میله ها درآوردن! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اونجایی که خیلی باتجربه تشریف دارم٬ از اول فهمیدم که این بابا زندانی مهریه نیست. چون اصلا حرفی از مهریه به میون نیاورد. البته برای فهمیدن این نکته پیچیده راه ساده تری هم بود. چون اونیکه باید بابت مهریه تلکه ش میکرد٬ همراهش بود و داشت سنگشو به سینه میزد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اولین مراجعه یه نامه از جناب دکتر آذرنیک داشتن. مبنی بر اینکه تست ورزش مثبت شده و نامبرده باید تحت بررسی آنژیوگرافیک قلب قرار بگیره. منم یه هفته بهش استراحت دادم تا اینکار انجام بشه. بعد از یه هفته با یه نامه دیگه اومدن. توصیه آقای دکتر بعد از آنژیوگرافی این بود که به دلیل درگیری تنه شریان کرونر چپ٬ بهتره که عمل جراحی قلب باز براش انجام بشه. خب طبیعی بود که باید این فرصتو بهش میدادم. یک ماه استراحتشو تمدید کردم. بهشون توصیه اکید کردم که حتما از این فرصت استفاده کنن چون قابل تمدید نیست. اما یک ماه بعد با همون ادا و اطوار اومدن. خانم همسر از زمین و زمان شکایت داشت. آقای شوهر هم انگار اگه یک کلمه حرف بزنه قلبش میاد ته حلقش! صم بکم یه گوشه نشسته بود و در غور عمیقی فرو رفته بود. چیزی هم اگه می پرسیدم با ایماء و اشاره جواب میداد. حدسم درست بود. عمل جراحی انجام نشد. خانم همسر با لحن طلبکارانه ای باهام طرف میشه. ظاهرا داشت دست پیش می گرفت که پس نیافته. مدعیه پزشک جراح تشریف بردن خارج از کشور و مرکز قلب رجایی بهشون نوبت نداد و ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می دونستم داره حرفای صدمن یه غاز میزنه. اعصابم به هم ریخته بود. برگ گزارش آنژیوگرافی جلوم بود. دو تا از عروق کرونر تنگی بالای نود درصد داشتن. این یعنی نباید بیمار به حال خودش رها بشه. حتما باید یه پروسه درمانی در اسرع وقت انجام بشه. اما اونا اصلا شرایطو درک نمیکردن. از این وضعیتی که پیش اومده بود٬ داشتن برای گرفتن عدم تحمل حبس سوء استفاده میکردن. مطمئن بودم که به این زودیها تن به جراحی نمیدن. نطق غرایی براشون انجام دادم. در خصوص ضرورت جراحی و اینکه با هالو طرف نیستن و ... آخر سر هم اتمام حجت کردم که اگه دفعه بعد با همین تیریپ بیان٬ کل استراحت هایی که تا حالا دادم رو باطل میکنم تا غیبت بخوره و دیگه بهش مرخصی ندن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما بشنوید از اون طرف. یعنی شهر محل سکونتش. جایی که این مشتری به ظاهر آروم و ستمدیده ما٬ از کلی آدم کلاهبرداری کرده بود و متواری شد و در نهایت تحت تعقیب قرار گرفت. معنی فعالیت اقتصادی رو هم فهمیدیم. طلبکارها بعد اینکه فهمیدن از نیروی انتظامی آبی گرم نمیشه٬ خودشون گشت نامحسوس تشکیل دادن و محل هایی که به نظر میرسید در اونجا تردد کنه رو زیر نظر گرفتن. بالاخره تونستن بازداشتش کنن و تحویل نیروی انتظامی بدن. دادستان اون شهر هم قرار بازداشت اونو صادر کرد. ولی چون شهرشون از نعمت زندان بی بهره بود٬ اونو پاس دادن به شهر ما تا از لوث وجودش بی بهره نمونیم. از همون روز اول مدعی شد که مشکل قلبی داره و اگه اونجا نگهش دارن سکته میزنه و مایه دردسرشون میشه. دادستان هم اونو به ما ارجاع داد و ما هم بدون اینکه بدونیم پشت قضیه چی هست هی بهش استراحت میدادیم. اونم برای اینکه دل طلبکاراشو بسوزونه٬ ادعا کرد که توی دادگاه و پزشکی قانونی آشنا داره و داغ زندان رفتنو تو دلشون میذاره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره کاسه صبر طلبکارا از زیر نیم کاسه دراومد و اونا حدس زدن این وسط یه چیزی داره لبریز میشه! دسته جمعی به محل دادگستری شهرشون میرن و تحصن میکنن. دادستان علت این عمل قبیح رو ازشون میپرسه و اونا هم از دست این حقیر عارض میشن که دستش با این کلاهبردار توی یک کاسه هست و حتی نذاشت طرف یک شب توی زندان بخوابه! خب راست میگفتن نذاشتم دیگه٬ حرف حق که جواب نداره. اصلا زورشو داریم میتونیم. همینه که هست! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدتر از همه این که دادستان اونجا با دادستان اینجا تماس گرفت و درددل کرد و در ضمن ازش خواست که راجع به من یه تحقیقی بکنه که تا چه حد اهل یک کاسه شدن با کلاهبرداران و افراد شارلاتان هستم. دادستان اینجا هم صاف زنگ زد به من تا ازم تحقیق بکنه. کلی خندیدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیالم جمع بود که طرف الان جراحی قلب انجام داده و همین که بیاد٬ مدارک بیمارستانی رو ضمیمه گواهی میکنم و برای دادستان اونجا میفرستم تا راجع به مجموعه پزشکی قانونی فکر بد نکنه. روز موعود رسید. زن و شوهر وارد شدن٬ اما دوباره همون نمایش مسخره رو شروع کردن. آخ که خونم به جوش اومد. پرونده رو کوبیدم روی میز٬ در حد مرگ عصبانی شده بودم که یکی اینقدر منو پخمه گیر بیاره. انرژی بسیار زیادی در وجودم جمع شده بود که باید تخلیه میکردم بنابراین تصمیم گرفتم فریاد بزنم. حین فریاد زدن هم باید چیزی میگفتم٬ الکی که نمیشد عربده کشید. چیزی یادم نیومد و ناخودآگاه فریاد کشیدم برید بیرون! اونا هم با عجله رفتن بیرون. اما کلی کار باهاشون داشتم٬ فعلا نباید میرفتن بیرون. این بود که دوباره فریاد زدم بیاید تو!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما کارمند پذیرش بود که سراسیمه اومد تو. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ تو اینجا چیکار میکنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ اتفاقی افتاده دکتر؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ نه همینطوری دارم تست صدا میدم! بهشون بگو بیان تو! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی سربه زیر اومدن داخل. یه نطق دیگه واسشون کردم. بهشون گفتم که فکر نکنن تونستن این دو ماه سرم گول بمالن. یادآوری کردم که همه چی رو میدونم و دیگه اجازه نمیدم یکی از حسن نیت ما سوءاستفاده کنه. همینکارو کردم. به دادستان نامه نوشتم و گفتم که این فرد از فرصتی که در اختیارش قرار دادیم استفاده نکرده و عملا در این مدت کار مثبتی انجام نداده. نه تنها نیاز به تمدید استراحت نداره٬ بلکه استراحت قبلی ایشان هم از نظر ما باطله. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان عصبانیتم کمتر شد. چون با گزارشی که نوشتم یه جورایی هفت نفر از اجداد صالحشو جلوی چشمش آوردم. به نظرتون کار اشتباهی کردم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نام تو رازی نوشته بر بال پروانه هاست٬ گلها همه به نام تو مشهورند٬ آیینه ها از انعکاس نام تو می خندند٬ و من تنها برای تو میگویم٬ زندگی کن تا زنده بمانم. روزتان مبارک ای مادران همه سرزمین من!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 May 2012 07:17:34 GMT</pubDate>
<dc:creator>lmedicine</dc:creator>
<guid>http://lmedicine.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نخود داغتر از آش!</title>
<link>http://lmedicine.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یه خانم چاق رو در نظر بگیرید که به زحمت پشت فرمون پراید نشسته. وسط یه خیابون شلوغ دوبله پارک کرده و قصد داره دنده عقب بیاد و بین دو تا خودرو پارک کنه. خیلی از راننده ها این جای خالی رو دیده بودن اما اونقدر فاصله کم بود که کسی به ذهنش خطور نکرد دست به پارک ماشینش بزنه! البته به غیر از این خانم که آخر اعتماد به نفس بود! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیم تنه رو به زحمت به عقب چرخونده تا پشت سرشو ببینه٬ چون اصولا خانم ها اعتقادی به آیینه بغل ماشین ندارن. چه موقع پارک کردن و چه حین دور زدن. از نظر بعضیهاشون آیینه بغل یه جزء بی خاصیت و اضافی و بدترکیبه که حتی آدم نمیتونه توش خودشو ببینه و سر و وضعشو مرتب کنه! دائم هم گیر میکنه به در و دیوار و موتور سوار! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ماشین آروم آروم به عقب میاد٬ نصف خیابون بند اومده. ملت جمع شدن و منتظرن ببینن چه اتفاقی میافته. لقب ملت همیشه در صحنه الکی نیست٬ این یعنی هر جا صحنه ای باشه اینا اونجا آویزونن. به این شرایط بغرنج این وضعیت غامض رو هم اضافه کنید که خانم راننده در همین اثنا مشغول مکالمه با تلفن همراهشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آیا به نظر شما این ماجرا حقیقت داره یا زاییده ذهن بشره؟ مرز بین افسانه و واقعیت چقدره؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درست حدس زدید٬ افسانه ای بیش نیست. به جان خودم! حالا صبر کنید مابقی این افسانه رو بشنوید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانم چاق اونقدر به حرکت رو به عقب ادامه میده که ماشین کج میشه. خب این یعنی حداقل یه چرخ توی جدوله! حالا دنده جلو و آروم گاز دادن. جای نگرانی نیست٬ هنوز اتفاق خاصی نیافتاده. اما ماشین حرکت نمیکنه٬ بازم گاز بیشتر و بازم عدم حرکت. چاره ای نیست یه گاز خفن میده و ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صدای دزدگیر ماشین جلویی دراومد. سپر عقبش فرو رفت. در اصل باید اینطوری میساختنش. چه معنی میده سپر صاف باشه! در واقع مفهوم هنرهای مفهومی یا conceptual art همینه دیگه٬ یعنی درب و داغون! خودشو نمیبازه٬ به زحمت دنده رو عوض میکنه و عقب میاد. سرشو تا منتهی الیه بالا میاره تا ببینه این ماشین جلویی واسه چی اینقدر بی جنبه بازی در آورده و سروصدا راه انداخته! اما از ماشین پشت سری غافل میشه و محکم میخوره بهش. این شد دو تا. خوبیش اینه که ماشین عقبی دزدگیر نداره٬ اهل غوغاسالاری هم نیست. ملت تشویقش میکنن٬ قابلیتش بیشتر از ایناست. بی خیال پارک میشه. تصمیم میگیره جای دیگه ای واسه پارک پیدا کنه. با چهره ای مصمم گاز میده تا از اون تنگنا دربیاد. اما گوشه ماشینش میگیره به گلگیر یه پژو بخت برگشته که بیخبر از همه جا داشت از کنارش رد میشد و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; این دیگه یه رکورد محسوب میشه. با مال خودش چهار تا ماشینو نفله کرد. در کمتر از یک دقیقه! پژو چند متر جلوتر توقف میکنه. مرد راننده پیاده میشه و به ارزیابی آسیب وارده مشغول میشه. خسارت زیادی وارد نشد٬ شاید ببخشه و بره. سرشو بالا میاره تا چهره شرمسار خانم راننده رو ببینه و بیخیال بشه. اما با صحنه عجیبی روبرو میشه. خانم راننده رو میبینه که بدون اعتنا و با اعتماد به نفس بالا گاز داد و از کنارش رد شد. انگار که اصلا اتفاقی نیافتاده. فک مرد راننده تا نزدیک زمین کش اومده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به سرعت سوار ماشینش میشه و تعقیب و گریز خفنی راه میندازه. بهش میرسه. شروع میکنه به بوق زدن و چراغ دادن. اما خانم محترمه میره تو نقش دختر خانمی که یکی افتاده دنبالش و مزاحمش شده. مرد راننده کفری شده. سبقت میگیره و به سرعت میپیچه جلوش. خیلی شهامت میخواد اینکار. یعنی آدم باید از خیر جون و سلامتی و مال خودش بگذره تا دست به چنین حماقتی بزنه. اما شانس آورد که اتفاقی نیافتاد. خانم راننده ازش میخواد دست از سرش برداره و مزاحمش نشه. مرد راننده با عصبانیت ازش میخواد که پیاده بشه. توجه یه عده جوانمرد علاف که توی پیاده رو بودن جلب میشه. به رگ غیرتشون برمیخوره که یکی مزاحم ناموس مردم شده! حالا مهم نیست خودشون تو پیاده رو دارن چه ....  میکنن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مردم جمع میشن و از مرد توضیح میخوان. چون اینجا کسی نمیدونه صدمتر اونطرفتر این خانم چه حماسه ای خلق کرده. مرد اما حوصله توضیح دادن واسه کسی رو نداره. ازشون میخواد دخالت نکنن چون بهشون ربطی نداره. اما این جوانمردان علاف ثابت میکنن که تو این مملکت همه چی به همه ربط داره. از انرژی هسته ای گرفته تا قیمت تره بار و گوجه در نارمک! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درگیری ایجاد میشه. معلوم نیست کی به کیه. خانم محترم قصد داره از فرصت استفاده کنه و در بره٬ اما ماشینش بین جمعیت قفل شده. با پا درمیانی یه عده غائله ختم میشه اما نه به خیر! چون سروکارشون به ما میافته. یک طرف قضیه دو نفر از جامعه علافان بودن و خانم محترمه و اون طرف هم مرد راننده. سئوال من از اون دو نفر خیلی واضح بود. اینکه شما اون وسط چیکاره بودین؟ خودشون هم نمیدونستن٬ رو حساب جوگیری قاطی شده بودن و حالا هم کاملا پشیمون! چون رئیس کلانتری هم همین سئوالو ازشون پرسیده بود که وقتی مملکت قانون و پلیس داره کی به شما اجازه داد مثل نخود قاطی آش بشین؟ این دو نفر فکر میکردن همونطور که اونا از خانم محترمه حمایت کردن٬ اون هم حمایت بی قید و شرط خودشو از اونا اعلام میکنه. اما دنیای دیپلماسی خیلی پیچیده ست٬ چون خانم راننده هرگونه قرابتی رو با اون دو تا علاف به شدت تکذیب کرد. به این میگن چوب دوسر طلا!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یاد یه مورد دیگه افتادم که جوون بیست و پنج ساله وقتی میبینه یه جا غائله ای به پا شده جوگیر میشه. ذوق میکنه و با عجله میره تا ببینه چه خبره. اما همین که رسید٬ یه سنگ که از مبدا نامعلوم به یه مقصد نامعلوم تر شلیک شده بود٬ صاف به چشمش میخوره و نابینا میشه. چندباری که اومد پیشم به شدت ابراز پشیمونی میکرد که اصلا اون قضیه ربطی به من نداشت٬ اگه نمی رفتم چشممو از دست نمی دادم.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 May 2012 07:06:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lmedicine</dc:creator>
<guid>http://lmedicine.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هاچ زنبور عسل!</title>
<link>http://lmedicine.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;وقتی در جریان یک حادثه٬ تروما به گردن فردی وارد میشه٬ خیلی باید حواس پزشک جمع باشه. عناصر حیاتی مهمی در اونجا وجود داره که درگیری هر کدوم مصیبت بار تلقی میشه. حالا اینا که مربوط به شرایط مصدوم در اورژانسه٬ اما ما هم که چند ماه بعد سانحه دیدگان رو از نظر نقص عضو بررسی میکنیم٬ با مسائل پیچیده ای طرف میشیم. این پیچیدگی رو اضافه کنید به پیچیدگی نوع بشر بعد ببینید چی از آب درمیاد. اونوقت یه رقم پیچیدگی مضاعف هم نژاد نجیب آریایی داره که مزید بر علت میشه و نهایتا پیچیدگی خاص مربوط به ارباب رجوع پزشکی قانونی رو هم باید به این پیچ پیچک اضافه کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راه حل اینه که با صبر و حوصله و دقت نظر این پیچها رو باز کنیم تا به اصل ماجرا پی ببریم. این مستلزم اینه که خودمون تاب برداریم و دچار پیچیدگی بشیم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مورد آخری که داشتیم یه آقای بیست و پنج ساله بود. سوار بر موتور سیکلت داشت میرفت. البته کلاه ایمنی سرش بود اما هیچ کلاه ایمنی از گردن حفاظت نمیکنه. اگه اینطور بود که بهش میگفتن &quot;مقنعه ایمنی&quot;. خلاصه اینکه این رفیقمون دچار سانحه میشه. یعنی سر یه تقاطع به شدت با یک دستگاه پژو ۲۰۶ که از چراغ قرمز رد شده بود٬ برخورد میکنه. از روی موتور سیکلت به پرواز درمیاد. مطمئن به کلاه ایمنی که بر سر داشت! احتمالا دستهاشو باز کرده بود  و چشمهاشو بسته بود تا از تجربه سقوط  آزاد بیشتر لذت ببره. در حال کشیدن یه نفس عمیق بود که به شدت با خودرو روبرویی برخورد میکنه و گردنش آسیب میبینه. به اورژانس که رسید خوب نمیتونست نفس بکشه. غضروف حنجره دچار شکستگی شد٬ واسه همین جراح براش تراک نصب کرد. یعنی از جلوی گردن راه هوایی باز کرد. چند روز بستری شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت. در نهایت مرخص شد و پزشک معالج بهش یه مدت استراحت صوتی داد. دوره استراحت تموم شد اما کماکان صداش درنمیومد. ظاهرا تارهای صوتی قصد نداشتن از فاز استراحت خارج بشن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی پیش من اومدن٬ هر دو شاکی بودن. هم خودش و هم مادرش. خودش که سر درنمیاوردم چی میگه اما مادره میگفت که اگه جراحی نمیکردن صداش از دست نمیرفت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ پس به جای جراحی باید چیکار میکردن؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ باید شکستگی رو گچ میگرفتن! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ تا حالا جایی دیدی گردن یکی رو گچ بگیرن؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ چه اشکالی داره؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ اشکالی که نداره فقط خفه میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این اولین بار نبود که یک نفر چنین مودالیته ای پیشنهاد میکرد. خیلی ها رو تا حالا دیدم که شکایت مشابهی داشتن. مثلا طرف دنده هاش شکسته و شاکیه که چرا دکتر واسش گچ نگرفته! اونوقت ازش میخوام توضیح بده که چطور میشه قفسه سینه یه نفرو گچ گرفت. جالب اینجاست که کم نمیارن و یه الگوی من درآوردی اما با اعتماد به نفس بالا پیشنهاد میدن. در نظر بگیرید یه مصدوم ترومایی که دورتادور قفسه سینه ش با گچ طبی پوشیده شده باشه. خدا رحمتش کنه! اینجاست که من به ضریب هوشی بالای هموطنانم اعتقاد پیدا میکنم. فکر میکنم تو دنیا بی نظیریم. از نظر اظهار نظرهای کارشناسی در زمینه هایی که اصولا هیچ آگاهی نسبت بهش نداریم. مثل اونایی که با بیاناتی بی اعتبار خودشونو از هر مکتب و ایدئولوژی و فرستاده ای بی نیاز میدونن. اما کافیه بچه شون یه عطسه بکنه٬ اونوقته که به سرعت شال و کلاه میکنن و دنبال آدرس مطب معروفترین فوق تخصص شهر میگردن! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صدای این رفیق ما یواش یواش برگشت اما دچار تنگی راه هوایی زیر حنجره شده بود. یکی از بدترین عوارضی که تا حالا دیدم. طی یکسال و نیم٬ سه بار بالون زد و سه بار هم زیر تیغ جراح رفت٬ اما در نهایت تغییر زیادی نکرد. حالا دیگه وقت بستن پرونده بود. مادرش میگفت که بیست میلیون تومان خرج درمان پسرش شده. راست میگفت. اما خسارتی که براش میتونستم تعیین کنم نصف این مبلغ هم نبود. چون از نظر تعداد کلمات ادا شده در دقیقه مشکلی نداشت. تنها مشکلی که داشت این بود که صداش در یه جای شلوغ شنیده نمیشد. نقص عضوی این مشکل هم قابل توجه نبود. اما مادر لابلای حرفش چیزی گفت که توجهم جلب شد. البته یک ریز حرف میزد که هیچکدوم پشیزی ارزش نداشت. اما یه جا گفت که پسرش ماه محرم امسال نتونست مداحی کنه و افسرده شد و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این از نظر ما علامت مهمی محسوب میشه. چون اگه فردی از طریق صدای خودش کسب درآمد میکنه٬ پس از دست دادن صوت میتونه براش &quot;ازکارافتادگی&quot; تلقی بشه. مثل فردی که مداحی میکنه یا سخنران هست و حتی کسی که آواز میخونه. حالا وظیفه خطیری به گردن من افتاده بود. باید می فهمیدم آیا این حادثه باعث شده که میزان درآمدش افت کنه یا نه؟ شاید فکر کنید فهمیدن این نکته که کاری نداره. اما درست همینجاست که اون پیچیدگی وارد عمل میشه. یعنی کافیه مصدوم بو ببره که داشتن یک علامت یا نداشتن یک قابلیت به نفعشه٬ اونوقته که تمام هم و غمش صرف گمراه کردن ما میشه. پس باید طوری سئوالمو مطرح میکردم که بفهمه چی میگم اما در عین حال نفهمه که چی میخوام. اینکه چطور باید سئوال کرد که یکی هم بفهمه و هم نفهمه٬ دیگه برمیگرده به هنر یه پزشک قانونی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به عنوان مثال در همین مورد سئوالمو اینطور مطرح کردم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ حالا بابت مداحی از مردم پول میگیری یا اجرتو از امام حسین میخوای؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;طبیعی بود که خودش و قبل از خودش مادرش دستپاچه وارد عمل بشن و این لکه ننگو از چهره خودشون پاک کنن. جوابمو گرفتم بدون اینکه اونا بفهمن دنبال چی بودم. آخه من فکر میکردم مثل بعضی از مداح ها شغل خودشو مداحی انتخاب کرده و از این راه کسب درآمد میکنه٬ آدمایی مثل حاج ..............٬ حاج .............٬ حاج .............٬ حاج .............. اما خیلی زود متوجه شدم این بابا هاچ زنبور عسل هم نیست. اگه بچه محلای گردن کلفتش رخصت میدادن این بشر هم اون وسط یه خودی نشون میداد. اگه هم رخصت نمیدادن که باید سر در چنبره تفکر فرو میبرد تا سال دیگه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما مشکل هنوز سرجای خودش بود. اینکه هزینه درمانش خیلی بیشتر از خسارتی بود ک ما داشتیم تعیین میکردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادر میگفت که پسرش نقاش ساختمانه. اما حالا واسه کارش هم دردسر داره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ چه مشکلی داره؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ موقع کار همکاراش صداشو نمیشنون٬ بخصوص اگه یک کمی سروصدا باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ پس چطور باهاشون ارتباط برقرار میکنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادر ملتمسانه به پسرش نگاه میکنه. پسر هم با دهنش یه سوت محکم میزنه٬ یعنی که اینطوری باهاشون در تماسه! خنده م میگیره. پسر هم میخنده اما به زحمت. آهان! فهمیدم٬ این همون چیزیه که من دنبالش بودم: کاهش حجم ها و درایو تنفسی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بهش نامه میدم تا به بیمارستان بره و یه تست اسپیرومتری انجام بده. فردا با جواب برمیگرده حدسم درست بود. حجم های ریوی به خصوص  FEV1 به شدت افت کرده بود. خوشبختانه ما یه جدول در کتاب مرجع خودمون داریم که بر اساس این حجم ها نقص عضوی افت عملکرد تنفسی تعیین میکنه. حالا خیالم یک کمی راحت شد. چون خسارتی که تعیین کردم تقریبا دو برابر مبلغی بود که هزینه کردن. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Apr 2012 07:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lmedicine</dc:creator>
<guid>http://lmedicine.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدافند غیرعامل!</title>
<link>http://lmedicine.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;همیشه این احتمال در محل کار ما وجود داره که یکی از اوباش از کوره دربره و یه بلایی سرمون بیاره. البته این اتفاقات فقط محدود به محل کار ما نیست٬ ممکنه یه لمپن آی کیو بالا پیدا بشه و نعل وارونه بزنه. یعنی دور از محل کار٬ جلوی ما سبز بشه و به یه بهانه ای بهمون آسیب برسونه. اینطوری کسی بهشون مشکوک نمیشه. خیلی از دوستان در عالم مجازی و واقعی تا حالا در این خصوص ابراز نگرانی کردن و ازم خواستن بیشتر مراقب باشم. از تمام این دوستان ممنونم و به همشون اطمینان خاطر میدم که اصلا نگران نباشن! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته چون منو نمیشناسن و به توانایی های من آگاهی ندارن٬ بهشون حق میدم که اینجور فکر کنن. اما راستشو بخواین خودم شخصا کوچکترین ترس و واهمه ای از کسی ندارم. اصلا هم مهم نیست که چند نفر باهام مواجه بشن٬ یک نفر یا بیست نفر!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حتما میپرسین این همه اعتماد به نفسو از کجا آوردم؟ شاید فکر کنید که پشتم به این اسپری فلفل فسقلی گرمه. اما اشتباه میکنید٬ چون تاریخ مصرفش گذشته و الان دیگه میشه اونو روی چیپس ساده افشانید و با ماست موسیر تناول کرد! شایدم فکر کنید که با این دستگاه شوکر احساس قدرت کاذب میکنم. اما هیهات که بسی از ما دور است جامه عیاران به تن کردن و چون طراران دل به نمآهنگ تخلیه الکتریکی خوش کردن٬ که قدما گفته اند: مشک آنست که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگرچه دوست ندارم از خودم تعریف کنم اما واقعیت اینه که در دوران دانشجویی عضو تیم دو و میدانی دانشگاه و قهرمان ماده دو سرعت بودم. البته از نوع بدون مانع. چون بار اول که انتخابی تیم دو و میدانی برگزار شد سه چهارم شرکت کننده ها روی همون اولین مانع تلف شدن! این بود که این ماده رسما از لیست رقابتها حذف شد. اما این حقیر سراپا تقصیر با ثبت رکورد دوازده ممیز هشت دهم ثانیه برای دو صدمتر بدون مانع در میان پنج دانشکده پزشکی٬ دندانپزشکی٬ داروسازی٬ پرستاری مامایی٬ بهداشت و پیراپزشکی مقام اول رو کسب کردم.(چندتا شد؟) البته الان یک کمی افت کردم٬ اما رکوردم خیلی زیاد شده باشه دیگه بیشتر از چهارده ثانیه نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میدونید این یعنی چی؟ این یعنی چیز خیلی خوب. یعنی هیچکی به گرد پام نمیرسه. حالا میخواد یک نفر باشه یا بیست نفر!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امیدوارم چیزایی که گفتم رو به حساب تعریف از خود یا خودستایی نگذاشته باشید٬ بالاخره گاهی اوقات لازمه آدم شکست نفسی رو کنار بذاره و گوشه ای از توانایی های خودشو نشون بده!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 07:55:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lmedicine</dc:creator>
<guid>http://lmedicine.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حلقه مفقوده!</title>
<link>http://lmedicine.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اکیپ پزشکی قانونی با ابهت وارد صحنه شد. البته این اکیپ فقط شامل خودم بود. هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چرا اونروز تنهایی رفتم سر صحنه! دو سال قبل بود. یه روز بهاری مثل همین روزا. درختها سرسبز شده بودن و بوی گل و سبزه همه جا به مشام میرسید. البته اگه این مامورای اداره آگاهی اجازه بدن بوی خوش از مشام آدم پایین بره! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مثل یه خروس بی محل زنگ زدن و خبر از کشف یه اسکلت در یه منطقه مسکونی دادن. به آدرسی که دادن رفتم. وسط راه بازپرس محترم تماس گرفت. کاملا مطمئن بودم چی میخواد بگه. اینکه سرش شلوغه و من یه ارزیابی مقدماتی بکنم و اگه چیز مشکوکی دیدم باهاش تماس بگیرم تا بیاد. موافقت کردم. آخه بعضی وقتا من بهش زنگ میزنم و همینو ازش میخوام. به این میگن صرف جویی در وقت و هزینه و تکریم ارباب رجوع! حالا درسته که اونور قضیه٬ بیشتر پرونده های اینجوری لاینحل میمونه و شونصدتا متهم و مشکوک و بازداشتی رو دست میذاره٬ اما ما فعلا با اینور قضیه سروکار داریم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منطقه ای که میرفتم یه محله اعیان نشین بود. تا حالا سابقه نداشت چنین جاهایی سر صحنه داشته باشیم. یه خیابون بن بست بود با کلی آپارتمان و ویلاهای شیک. فقط یه باغچه دویست سیصد متری لابلای اون همه برج٬ بایر مونده بود که علتشو نمیدونم. شاید شهرداری ادعا کرده بود که این ملک٬ میراث پدری اوناست. یا اداره اوقاف یه بنچاق رو کرده بود که در دوره مادها این تیکه زمین وقف شده بود. شایدم وراث با هم گلاویز شده بودن٬ هرچی که بود فعلا مهم این بود که همسایه ها بعد از کاوشهای دیرین شناختی٬ گوشه باغ یه اسکلت پیدا کرده بودن و بی درنگ پی ما فرستادن. یعنی اگه دفینه ای٬ سکه ای٬ تندیسی چیزی پیدا میکردن باز هم همینکارو میکردن؟ معاذالله!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آدمهای باکلاس سرصحنه های باکلاسی هم دارن. مثل همینجا که همسایه ها دوتا میز فایبرگلاس و چندتا صندلی و سایه بون آورده بودن وسط باغ نصب کرده بودن و با مامورای تشخیص هویت آگاهی مشغول حشر و نشر و صرف میوه بودن تا ما سربرسیم. یه سری اطلاعات کلی گرفتم و به طرف اسکلت رفتم. هیچکی اون نزدیکی نبود. یه بخشهایی از اسکلتو روی یه کیسه نایلونی گذاشته بودن. از ناحیه ستون فقرات کمری تا بالای زانو. اما خیلی عجیب بود چون تا حالا اسکلت این شکلی ندیده بودم. مهره های کمری از بالا به پایین پهنتر میشدن تا به لگن خاصره برسن. استخوان ران هم یه جوری مقطع مثلثی داشت و گرد نبود. یعنی این اسکلت متعلق به چه جور آدمی بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مطمئن بودم مال آدم های امروزی نبود. پس شاید مربوط به اقوام باستانی بود. مایاها و اینکاها و ... اما اونا که این طرفا تاب نمیخوردن. شاید از نسل انسانهای نئاندرتال بود. آره حتما همینطور بود. فکر میکنم حدود سی چهل هزار سال قبل زندگی میکردن. اسکلت اونا یه فرق هایی با ما داشت. یعنی خیلی فرق داشته٬ یادم هست وقتی بچه بودم یه جا خوندم که قد اونا تا چهار متر میرسید اما الان میگن که قدشون حتی از ما کوتاهتر بوده. اینکه چرا تو این چند سال اینقدر آب رفتن معلوم نیست! ضمنا تو غار زندگی میکردن. خیلی هم قوی بودن٬ میتونستن یه درختو از ریشه دربیارن. ولی یه نکته ای بود که این تئوری رو رد میکرد. اینکه اونا ساکن اروپا و آسیای مرکزی بودن و اصولا اجداد ما روی خوشی بهشون نشون نمیدادن و سایه اونارو با سرنیزه میزدن. خب شاید یکیشون به خودش جرات داده و به اینجا اومده و اجداد غیرتمند ما دخلشو آوردن! اما نه باید واقع بین باشیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید مربوط به اقوام قدیمی تر بود که ما ازش خبر نداریم. مثلا اقوامی که قبل از ما انسانها روی کره زمین زندگی میکردن. اصلا نکنه &quot;نسناس&quot; باشه؟ وای! حالا تکلیف چیه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الهیون معتقدن قبل از هبوط حضرت آدم(ع) بر زمین٬ در دوره های متمادی نسلهای متفاوتی از انسان ها روی کره زمین زندگی کردن و از بین رفتن تا نوبت به ما رسید. یعنی اونا دیگه از نسل حضرت آدم نبودن. احتمالا اسم جد بزرگ اونا حضرت انسان بود یا شایدم حضرت بشر! در جواب این سئوال که پس چرا بقایایی ازشون تا حالا پیدا نشده مدعی هستن که انسان به عنوان یک موجود هوشمند و مختار مشمول معاد جسمانی میشه و دیگه اثری ازش در این عالم باقی نمیمونه.(پس چرا این اسکلت اینجا جا مونده؟)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستشو بخواین من با این نظریه موافقم. نه اینکه دلیلی براش داشته باشم٬ فقط به این خاطر که خیلی هیجان انگیزه. اینکه بدونیم در دوره دایناسورها هم انسانهایی روی کره زمین زندگی میکردن باید خیلی جالب باشه. سخته که راجع به نحوه تعامل انسان با موجودات عظیم الجثه عهد باستان صحبت کنیم٬ اما واقعیت اینه که دلایلی هم برای این نظریه وجود داره. مثل فسیل دایناسوری که جای اصابت گلوله روی جمجمه ش پیدا شده و در اثر همون کشته شده. یا سرنیزه ای که در اعماق یه معدن ذغال سنگ پیدا شده و عمر اونو دهها میلیون سال تعیین کردن. این یعنی دهها میلیون سال قبل اینکه حضرت آدم پا به زمین بذاره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما ظاهرا جانوران مثل ما رستاخیز ندارن چون در غیر اینصورت نباید هیچ سنگواره ای ازشون پیدا میشد. در ضمن ما خیلی از اونارو میخوریم یا خودشون همدیگه رو میخورن پس چطور میشه اینهارو از هم تفکیک کرد؟ یعنی از نظر تکنیکی امکانپذیر نیست. البته من خودم به شخصه ترجیح میدم گاو و گوسفندهایی که خوردم به جای من محشور بشن و حساب پس بدن. نه اینکه فکر کنید پرونده اعمالم مسئله داره و نگرانم . نه! اصلا از این حرفا نیست.(حالا از کجا فهمیدین؟) علتش اینه که اصلا حوصله معطلی ندارم٬ اونم پنجاه هزار سال٬ تو یه برهوت بی آب و علف. اما اگه این اتفاق بیافته واقعا قیافشون تماشایی میشه٬ یه گله گوسفند که به خط شدن و دارن در خصوص پرونده اعمال من تفهیم اتهام میشن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دو متری اسکلت ایستادم. یک کمی خم شدم و دارم به دقت مشاهده میکنم. اونوقت نمیدونم واسه چی دو لایه دستکش به دستم کردم. یه صدای ناهنجار رشته افکار موهوم منو پاره میکنه و باعث میشه نیم متر جهش داشته باشم. با خشم به طرف صاحب صدا برمیگردم. مامور آگاهی بود که کنارم ایستاده بود. این کی خودشو به اینجا رسونده بود؟ دوروبرم که کسی نبود. حداقل تا زمان نئاندرتال ها که مطمئنم. احتمالا بعدش اومده بود که یه سر و گوشی آب بده. اما جمله پرمغزی گفت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ بعیده اسکلت آدم باشه مگه نه دکتر؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ از کجا معلوم اسکلت یه حیوون نباشه! مشکل از اونجا ناشی میشه که ما انسان ها هیچ حیوونی رو آدم حساب نمیکنیم! اگه ما هم دو واحد آناتومی مقایسه ای میگذروندیم الان این همه نهادهای انتظامی و قضایی رو مچل نمیکردیم. این میتونست اسکلت یه گاو کوچیک باشه٬ یا یه سگ بزرگ. شایدم یه اسب کوچیک باشه یا یه گربه ... اما نه دیگه گربه نمیتونست باشه. بیشتر که دقت کردم متوجه شدم سطح مفصلی زانو به سمت جلو شکل گرفته و پاهاش به سمت جلو خم میشده. یعنی ما با اسکلت یه چهارپا طرف بودیم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم میخواست همسایه هارو خفه کنم. مامورای آگاهی هم همین احساسو داشتن. اما چون باهاشون میوه و نمک خورده بودن مجبور شدن این احساسو در خودشون خفه کنن و دم نزنن. منم مجبور شدم این احساسو در خودم خفه کنم چون تعداد همسایه ها خیلی بیشتر از من بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ختم صحنه رو اعلام کردم. مامورا بار و بنه خودشونو برداشتن و داشتن صحنه رو خالی میکردن. همسایه ها هم پچ پچ میکردن و میخندیدن. یکدفعه سر و کله یک نفر پیدا شد. یه آقای حدودا چهل ساله. شکمش تو آفساید بود. جلوی سرش خلوت بود و نفس نفس میزد. بدون اینکه مخاطب خاصی داشته باشه نطق غرایی رو آغاز کرد. یه دستش تو جیب شلوارش بود و با سوئیچی که تو اون دستش بود به اسکلت اشاره میکرد و میگفت که این اسکلت آدم نیست معلومه که گوساله ست ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کسی به حرفش توجه نمیکرد اما واسه من جالب بود که واسه چی این بشر خودشو نخود این آش کرده و داره اظهار نظر میکنه. اونم راجع به موضوعی که اصولا هیچ ربطی بهش نداشت. جلوش ایستادم و ازش پرسیدم که از کجا اینقدر مطمئنه. در واقع میخواستم حالشو بگیرم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ مشخصه دیگه استخون آدم که این شکلی نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ کار شما چیه که میدونی اسکلت آدم چه شکلیه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ کار من آزاده اما دیگه تشخیص اسکلت آدم و گاو که کاری نداره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مناظره من و مرد تازه وارد باعث شد که توجه مامورای آگاهی جلب بشه و دور ما جمع بشن. یکیشون زیر گوش من گفت که اونو میشناسه و شغلش قصابیه! به مامور آگاهی نگاه کردم و هر دو لبخند زدیم. برای اولین بار در طول این چند سال هر دو داشتیم به یه چیز فکر میکردیم. از مرد تازه وارد خواسته شد تا برای ارائه پاره ای از توضیحات باهاشون به اداره آگاهی بره. اینجاست که باید گفت لعنت به دهانی که بی موقع باز شود! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته من باهاشون نرفتم. اما مامورا زرنگی به خرج دادن و سر راه٬ اول به محل کارش رفتن و بازرسی کردن. انتهای مغازه قصابی یه در به داخل حیاط منزلش باز میشد و گوشه حیاط هم یه کشتارگاه کوچیک دائر کرده بود. بعدا معلوم شد که دامهای مرده و مریض که کشتارگاه شهر پس میزد رو از دامدارها به قیمت پایین میخرید و گوشت چرخ کرده درست میکرد. اونوقت داخل بسته بندی های شیک و با یه برند تقلبی به مغازه های حومه شهر و روستاهای اطراف میفروخت. بعد هم برای اینکه از شر اسکلت خلاص بشه اونارو چند تکه میکرد و داخل کیسه نایلونی میپیچید و جاهای مختلف شهر٬ داخل سطلهای زباله یا جاهایی که نخاله ساختمانی بود رها میکرد. کاری که اینجا هم کرده بود و اتفاقا سرصحنه درست شده بود. همینکه به گوشش رسید با عجله اومد تا این افتضاحو لاپوشانی کنه که گیر افتاد.    &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                           ......................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: با تشکر از همه دوستانی که به اندازه دو تا بیست و پنج روز این عنوان بیست و پنج دقیقه رو تحمل کردن و اینجارو زنده نگه داشتن. قدردانی ویژه از همه دوستانی که با کامنت های محبت آمیز بنده رو شرمنده کردن. امیدوارم که از این به بعد با شدت و حدت بیشتر در خدمت دوستان باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: متاسفانه مقدور نبود که به سئوالات دوستان در این مدت پاسخگو باشم از همه عذرخواهی میکنم. اگر از موعدش نگذشته لطفا سئوالات رو تکرار کنید و قطعا در حد توان جوابگو خواهم بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: با تشکر ویژه از دوست عزیزم مهران که افکار شیطنت آمیز به سرش نزد و وبلاگ رو بهم برگردوند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 07:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lmedicine</dc:creator>
<guid>http://lmedicine.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و پنج دقیقه!</title>
<link>http://lmedicine.blogfa.com/post-168.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;داشتم توی شهر رانندگی میکردم. کارمند پذیرش کنارم نشسته بود. از بیمارستان به طرف مرکز میرفتیم. تقریبا پنج دقیقه راهه٬ اما برای ما معمولا بیست و پنج دقیقه طول میکشه. البته اگه نریم داخل سوپرمارکت و کل قفسه ها رو در جستجوی قوت لایموت به عنوان صبحانه زیر و رو نکنیم٬ یا اگه بی خیال پرنده فروشی کنارش بشیم٬ همون پنج دقیقه طول میکشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در واقع فقط اسمش پرنده فروشیه٬ اما هرجور دد و دیو و جانور جونده و جهنده و چرنده و گزنده توش پیدا میشه. از طوطی و جغد بگیر تا سگ و گربه و راسو ! یه طوطی گنده سبزرنگ داره و چهارصدهزار تومان قیمت گذاشته روش. از پارسال تا حالا. هیچوقت ندیدم حرفی بزنه. دریغ از یک کلمه! نمیدونم چله نشسته یا موقع فروش٬ همچون کنفوسیوس حکیم قائل به سکوت و آرامش شده خیر سرش! حیوونکی از زیبایی بی بهره ست٬ خوردنی هم که نیست٬ گاوآهن هم که نمیشه بهش بست٬ اونوقت واسه چی باید اینهمه پول بابتش داد؟ حالا باز اون جغده اگه حرف نمیزنه لااقل دقتش زیاده و به آدم توجه میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه اینکه بعد از سیر آفاق و انفس٬ وقتی یادمون میاد کارهای مهمتری هم داریم و ملت منتظر ما هستن٬ با عجله راه مرکزو در پیش می گیریم. اما یه گوشه خیابون آب جمع شده. شاید لوله آب ترکیده یا در گذشته های دور بارون باریده. علتش مهم نبود. مهم این بود که باید از وسطش رد میشدم و کلی آب گل آلود پخش میکردم تو پیاده رو. خوشبختانه از عهده اینکار براومدم. به خوبی. از تو آیینه به پشت سر نگاه کردم تا حاصل دسترنج خودمو ببینم. کسی تو پیاده رو نبود اما یه مغازه دار با عجله اومده بود بیرون و با صدای بلند عباراتی رو بر زبون آورد. احتمالا از دست فرمونم تعریف و تمجید می کرد. ترمز زدم ببینم چی میگه. اما کارمند پذیرش سراسیمه منو به ادامه دادن مسیر دعوت کرد. با گفتن این جمله که: دکتر بریم الان غلام سرمیرسه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وای راست میگفت. این غولتشن اینجا چیکار میکنه؟ به سرعت دور میشم. نمیدونم این بشر چرا اینقدر مخوف آفریده شده؟ اصلا از مواجهه باهاش متنفرم. حالا هرجا میخواد باشه. اولین بار دو سال قبل بود که افتخار آشنایی باهاش نصیبم شد. زمانی که پسر کوچکترش از کمپ آزاد شد و همینکه پاش رسید به خونه یه بست زد تو رگ. اما هنوز سرنگ تو دستش بود که حالش بد شد و رسوندنش بیمارستان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخه معتادین محترم باید بدونن وقتی تو فاز ترک میرن٬ تحملشون نسبت به مواد کمتر میشه. پس در رجوع مجدد نباید با همون دوز قبلی استفاده کنن. نتیجه اینکه همینطور نشسته و سرنگ تو رگ٬ تاکسیدرمی میشن. اصلا بعضی از معتادین حرفه ای وقتی میبینن مصرفشون خیلی بالا رفت و دخل و خرجشون با هم نمیخونه٬ برای کم کردن مصرف٬ به کمپ مراجعه و خودشونو معرفی میکنن. یه عده هم که رفتن به کمپ براشون سخته٬ زنگ میزنن ۱۱۰ و خودشونو لو میدن. اینجوری ترانسفرشون رایگان درمیاد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه اینکه وقتی ما رسیدیم بیمارستان پسرش فوت کرده بود. پسر بزرگتر غلام اونجا بود و بیقراری میکرد. کلی از دوست و آشناها هم اونجا تجمع مسالمت آمیز به پا کرده بودن. در همین حین٬ غلام سر رسید. صورتش برافروخته بود. به دیوار تکیه داده بود و نفس نفس میزد. پسر بزرگ٬ اونو عامل مرگ برادرش میدونه. مدعیه که اگه از خونه طردش نمیکرد الان کارش به اینجا نمیکشید. اولش آروم صحبت میکرد. بعد حرفاش تندتر شد و چند دقیقه بعد کار به درگیری کشید. یه عده پسر بزرگ رو از اونجا دور کردن. وقتی میخواستیم بریم٬ سروصدایی به پا شد. نگاه که کردم دیدم پسر بزرگ یه میله آهنی برداشته و از فاصله دویست متری به طرز فجیعی داره به طرف جمعیت میاد. چند نفر سعی کردن سد دفاعی درست کنن٬ اما از همه رد شد. به کارمند پذیرش گفتم زود سوار شو که هوا پسه! اما سرجاش ایستاده بود. مدعی بود که با ما کاری نداره پس باشیم ببینیم چی میشه. کشیدمش داخل ماشین و به سرعت دور شدیم. آخه با اون حال وقتی میرسید به ما که تر و خشک نمیشناخت. حالا بیا واسش ثابت کن کی هستی و از کجا اومدی! از تو آیینه به پشت سر نگاه میکردم. بالاخره یکی به سبک فوتبال آمریکایی شیرجه زد و پسر بزرگ رو ساقط کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اپیزود بعدی مراوده ما یکسال قبل بود. غلام تصادف کرده بود و پیش ما پرونده داشت. لگنش شکسته بود و زمینگیر شده بود. چند ماه بعد بالاخره موقع بستن پرونده رسید. اما یه آقای دیگه اومد و مدعی شد که غلام حالش خوبه و بهتره که پرونده اونو ببندیم. بهش یادآوری کردم که ما کارمونو بلدیم اما جناب غلام باید خودش حضور داشته باشه تا معاینه بشه و پرونده مختومه بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما حالا مدعی بود که غلام حالش خوب نیست و نمیتونه بیاد. از ما هم اصرار که اگه حالش خوب نیست پس نباید پرونده بسته بشه! از اونم بیشتر اصرار که حالش به خاطر چیز دیگه ای بده این آدم بده! از اونجایی که عمرا تو اینجور کل کل کم بیاریم٬ متقاعدش کردیم که یا میره با غلام برمیگرده یا بی غلام اصلا برنمیگرده! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکساعت بعد. یک روز آفتابی مردادماه. گرما بیداد میکنه. اما یه آقای میانسال ملبس به بالاپوش قطور و مشکی توجه مارو جلب میکنه. کلاه پشمی به سر داره و یه شال هم دور گردنش است که نصف صورتشو پوشونده. دو چیز بود که در اون لحظه میتونست آدمو یاد جهنم بندازه. یکی همین بشر بود با این ظاهرش و یکی دیگه دیدن خود جهنم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ شما غلام هستید؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حرفی نمیزنه. فقط بهم خیره شده. منظورش اینه که خودم باید بشناسمش. ناسلامتی پنج ماه پیش یه بار اومد پیشم! احتمالا خودشه٬ چون مطمئنم &quot;دیدیه دروگبا&quot; نیست. پس حتما غلامه! خرس قطبی هم میدونه که تو این فصل سال نیاز به لایه چربی محافظ نداره. اما این بشر یا نمیدونه یا اینکه... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همینطور که نشسته بودیم و مشغول انجام امورات٬ ناگهان مامور نیروی انتظامی سرمیرسه. با دو نفر از طلبکارای غلام. حکم جلب سیار اونو داشتن اما نمیتونستن پیداش کنن. پاسگاه بهشون گرا داد که امروز نوبت پزشکی قانونی داره و اونا هم همین نزدیکی سنگر گرفته بودن. طبیعیه که فقط یه نفر پیدا میشه در دمای چهل درجه با چنین وضع فجیعی استتار کنه. اونم کسی نیست جز غلام. بهش دستبند میزنن و بعد از عذرخواهی از ما میبرنش. احتمالا زیر لب کلی بهم فحش داد که مجبورش کردم از پناهگاه خارج بشه. اما راستش من اصلا از قضیه خبر نداشتم. حدود سیصد میلیون تومان از چندنفر کلاهبرداری کرده بود و متواری شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اپیزود سوم برخورد ما همین دو هفته قبل بود. دو نفر اونو به طرز رقت باری با ویلچر میارن داخل. یه پاش تا بالای زانو توی گچه. ظاهرا از شدت درد و ضعف قادر به صحبت کردن نیست. همراهاش مدعین مچ پاش شکسته. اما توی گرافی چیزی نمی بینم. به این بهانه میخوان واسش عدم تحمل حبس بگیرن. البته &quot;رای باز&quot; بود. یعنی شب میرفت زندان و صبح برمیگشت سرکارش. تا وقتی که بتونه بدهکاری خودشو پرداخت کنه. حالا هم ادعا میکنه رفت و آمد واسش سخته و عدم تحمل حبس میخواد. گاهی اوقات سنگ پا جلوی این آدما کم میاره! خیالشو راحت میکنم و ازش میخوام که این بازیهارو تموم کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با تعجب بهم نگاه میکنه. اطلا انتظار نداشت اینطور جواب بدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ مگه فلانی زنگ نزد سفارش نکرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ اینجا خیلیها زنگ میزنن. راستش من اصلا یادم نمیمونه کی واسه کی زنگ زد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ یک کمی وجدان کاری داشته باشی بد نیست دکتر!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ یعنی اگه یادم بمونه کی سفارشتو کرد باوجدان میشم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ نه ولی این اصلا انصاف نیست من با این حال و روز برگردم زندان...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره با کلی دردسر از شرشون خلاص شدیم. حالا هم در آخرین مواجهه٬ کلی آب گل آلود پاشیده بودیم جلوی مغازه غلام و داشتیم فرار میکردیم. اما کمی جلوتر که رفتیم دو تا سئوال اساسی برای من و کارمند پذیرش مطرح شد. همزمان با هم! اول اینکه واسه چی داشتیم فرار میکردیم؟ دوم هم اینکه این بشر که دو هفته پیش در حال احتضار بود و دم از بی وجدان بودن ما میزد٬ چطور شد الان مثل قرقی افتاد پی ما؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حیف که بیست و پنج دقیقه امروز صرف پرنده بازی شد وگرنه برمی گشتیم و یه حال اساسی بهش میدادیم! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: نظر به اینکه قصد دارم در تعیین سرنوشتم نقش داشته باشم٬ چند هفته نیستم. بعد که برگشتم بهتون میگم کجا بودم. حالا تا اون موقع شما اینجارو فراموش نکنید. واسه هم کامنت بذارید و حال و احوال کنید تا من برگردم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 22:00:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lmedicine</dc:creator>
<guid>http://lmedicine.blogfa.com/post-168.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح!</title>
<link>http://lmedicine.blogfa.com/post-167.aspx</link>
<description>                                                          &quot; &lt;FONT size=3&gt;warning &quot;   &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;            This post may contain some inappropriate content. reader discretion is advised             &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;این پست ممکنه حاوی مطالب دلهره آور باشه. جانب احتیاط را رعایت کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ببینید الان من چندبار دارم تذکر میدم. اگرچه میدونم آدم به چیزی که ازش منع میشه مشتاقتره. اما احیانا اگه تا آخر خوندید٬ لااقل مرام داشته باشید و بهم بدوبیراه نگید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                      ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در ازای چه میزان پول حاضرید به بدن خودتون آسیب وارد کنید؟ یک میلیون؟ ده میلیون؟ یا بیشتر. ممکنه این سئوال به نظرتون بی ربط باشه و خودتونو مخاطبش ندونید٬ شایدم واستون مهم باشه که اول بدونید چه نوع آسیبی مد نظر ماست! یعنی چه مقدار پول در ازای چه میزان آسیب؟ اگه این فکر به سرتون زد باید مراقب باشید٬ چون دقیقا از همین جاست که پای انسان به وادی حراج بدن و سلامتیش باز میشه. یعنی از جایی که فرد به جای ریجکت کردن یه جریان نامعقول٬ بهش فکر میکنه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما راجع به همه نمیشه با این دید قضاوت کرد. گاهی ناملایمات اجازه نمیده که آدم به چیز دیگه ای فکر کنه. مثل اونایی که یکی از اعضای بدن خودشونو٬ وقتی که هنوز زنده هستن میفروشن. اما اجازه بدید وارد این مقوله پیچیده نشیم که خیلی جا واسه حرف داره. میخوام راجع به اون دسته از آدما صحبت کنم که با هنرمندی خاصی٬ حماقت و سبعیت و رفتارهای ضداجتماعی رو با یه ذهن خلاق ترکیب میکنن. شاید بگید این موارد در تضاد با هم هستن و یه جا جمع نمیشن! درسته٬ اما تجربه نشون داده که جمع میشن و پروداکت نهایی هم یه غول بی شاخ و دم از آب درمیاد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اولین بار حدود دو سال قبل بود که در یک همایش تخصصی٬ اساتید محترم در خصوص نسل جدید خودزنی ها بهمون هشدار دادن. یه جور پسانوگرایی در زمینه خودزنی پا به عرصه وجود گذاشته بود. در واقع همون تناقض و پیچیدگی و تنوعی که از پست مدرنیسم میشه انتظار داشت٬ در اینجا تمام و کمال وجود داشت! خاستگاه این جنبش استانهای شمال غرب بودن. از جهاتی خیال ما جمع بود که تا بارقه های این جنبش نامیمون به ما برسه٬ بسی گردش کند گردون٬ بسی لیل و نهار آید! اما اشتباه می کردیم. درست چند روز بعدش اولین ترکش این جنبش به ملاجم خورد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه آقای بیست و چند ساله متین و موقر بهمون مراجعه کرد. هموطن آذری بود و شاطر نونوایی. میگفت تصادف کرده و کلی از دندونهاش شکسته. راست میگفت. اما موقع معاینه٬ دقت که کردم فهمیدم دندوناشو یکی یکی با انبر شکستن. طوری که دندانهای پیش طرف٬ تبدیل به دندان نیش شده بود. درست مثل &quot;تی رکس&quot; یا همون دایناسور ستمگر! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 307px; HEIGHT: 209px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;تیرانوزوروس رکس&quot; align=baseline src=&quot;http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/61306470373533869876.jpg&quot; width=375 height=183&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی دهنش بسته بود٬ خیلی آروم و موجه به نظر می رسید. اما همین که دهنشو باز میکرد٬ یک چهره اهریمنی هویدا میشد. انگار میخواست خرخره منو بجوئه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگه فکر کردید که اینجا در خصوص نحوه تشخیص این موارد توضیح میدم٬ سخت در اشتباهید! آخه نمیخوام دانش فنی این عزیزان بالا بره و کیفیت محصول نهایی رو ارتقا بدن. در نتیجه تبعاتش نصیب ما بشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه اینکه با شجاعت کلیه ضایعات این رفیقو خودزنی اعلام کردم و با ترس و لرز فرستادمش بره. آخه ته قلبم هنوز باور نداشتم. اینکه تو مملکت ما پست مدرنیسم در غالب عرصه ها در قالب نظری محض باقی مونده٬ اونوقت چطور میشه در این جریان بخصوص که دامنگیر ماست٬ اینطور به شکوفایی رسیده باشه؟ آخه این شانسه ما داریم؟ حتی &quot;ژان فرانسوا لیوتار&quot; هم چنین تطور سریعی رو پیش بینی نمیکرد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روال معمول در این جور گواهی ها این بود که طرف وقتی به دادگاه یا پاسگاه میرسید٬ به محض آگاهی از مضمون نامه٬ همچون اسپندی که بر آتش افتد٬ سراسیمه به سراغ ما میومد و احوالپرسی جامع و کاملی به عمل می آورد! اما این بابا رفت که رفت. حتی به پشت سرش هم نگاه نکرد. شک من تبدیل به یقین شده بود که درست زدم به هدف. اولین جدال ما به عنوان نماد مدرنیسم٬ با اشرار سردمدار پست مدرنیسم به نفع ما تموم شد. هلهله و شادی رو در اردوی ما میشد شنید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما این شادی دیری نپایید. چون حملات بعدی دشمن منسجم تر بود. این بار دو نفر با هم اومدن. اینا دیگه آذری نبودن. یکی از اونا منو میشناخت. میگفت سه چهارسال قبل مشغول کار در یک کارخانه بود که از ارتفاع سقوط کرد و آوردنش پیش من. البته یه شهر دیگه بود. راست میگفت. یادم اومد. لته پار شده بود. ازارتفاع بیست متری افتاده بود روی یه کوه ماسه و به داخلش فرو رفت. تا اینجای کار آسیبی ندیده بود٬ اما دو سه تا لودر افتادن به جون ماسه ها تا این بابا رو نجات بدن که ... هنوز آثار جراحات اون حادثه روی سر و صورتش قابل مشاهده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; این از نظر ما علامت خوبی نیست. چون بیشتر موارد فریبکاری از سوی افرادی انجام میشه که قبلا سروکارشون به ما افتاده و راه و چاه رو بلدن. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کروکی که پلیس راهور به دستشون داده بود٬ با دقت زیاد شرح حادثه رو نوشته بود. انگار افسر درست سر صحنه حضور داشت: خودرو سمند در مسیر شرق به غرب در حرکت بود. راننده مشغول مکالمه با تلفن همراه بود که در اثر بی احتیاطی انحراف به چپ پیدا کرد و به طرف موتور سیکلتی که در مسیر غرب به شرق در حال حرکت بود رفت. راکب موتورسوار برای احتراز از برخورد٬ به منتهی الیه راست جاده رفت ولی کنترل موتور از دستش خارج شد و به زمین خورد. هردو سرنشین موتور کتلت شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شروع به معاینه کردم. اونقدر زخم و جراحت تو تنشون بود که قابل شمارش نبود. اما بازم همه ساختگی بودن. گیج شده بودم. هشت تا دندون جلویی هر دو نفر تقریبا به طور کامل با فرز دندانپزشکی برش داده شده بودن. استخوان بینی هر دو شکسته بود. شاید باورتون نشه. اما واقعی بود. من که شکی نداشتم. متاسفم که نمیتونم بگم چرا. چون مسائل حرفه ای و کاملا سری محسوب میشه. اما میگم که با چی این ضایعاتو رو تنشون ایجاد کردن. با استفاده از دستگاه &quot;سنگ فرز&quot;!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                   &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 280px; HEIGHT: 196px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;سنگ فرز آهنگری&quot; align=baseline src=&quot;http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/36504293298675612639.jpg&quot; width=284 height=195&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وسیله ای که برای بریدن سنگ و فلز بکار میره٬ اینجا سروکارش با پوست و گوشته! این چیزیه که قبلا بهمون گفته بودن. عکسهاشو دیده بودیم. اما هیچوقت فکر نمیکردم چنین جانورهایی رو به چشم ببینم. خیلی دلم میخواد بگم که چطور بینی رو میشکنن. اما از اونجایی که تقریبا مطمئنم هیچکی اخطار اولیه منو جدی نگرفته٬ از توصیف این رفتار حیوانی صرف نظر میکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه اینکه بعد مشورت با تنی چند از همکاران٬ یه گواهی تاریخی نوشتیم و با دلایل و مدارک مستدل٬ ساختگی بودن کلیه ضایعات رو اعلام کردیم. خوشحال بودم که مانع حیف و میل بیت المال شدم. قاضی پرونده باهام تماس گرفت تا مطمئن بشه این دو تا گواهی رو در سلامت عقل صادر کردیم! بهش اطمینان خاطر دادم. اما معلوم بود که نمیخواد زیر بار توجیهات ما بره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اقدام متهورانه ما در سطوح داخلی و خارجی بازتاب گسترده ای داشت. اولین نهادهایی که به شدت ابراز مسرت کردن٬ سازمانهای بیمه گر بودن. الحق که خیلی فرصت طلب هستن. این توانایی رو دارن که از حوضچه اسید سولفوریک ماهی قزل آلا صید کنن و تازه ازش خاویار هم استحصال کنن! این عزیزان بعد آگاهی از این جریان٬ اقدام به نبش قبر پرونده های راکد و غیر راکد کردن. هر مصدومی که بیشتر از دو تا دندون شکسته داشت رو دوباره بهمون ارجاع دادن که بررسی کنین نکنه شیطنت به خرج داده باشن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;طرف استخوانهای وسط صورتش خرد شده و شونزده روز تو کما بوده٬ اونوقت میفرستن پیش ما که مبادا خودزنی کرده باشه! بالاخره این تب هم فروکش کرد تا یه صبح که اون دو نفر باز به سراغ ما اومدن. نامه قضایی به همراه داشتن. با این مضمون که تحقیقات محلی انجام شده و وقوع تصادف برای ما محرز شده٬ شرح کامل ضایعات و خسارات حاصله را اعلام فرمایید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ابعاد فک کش آمده من در اون لحظه قابل تصور نیست. حتی اگه یک درصد به سلامت قضات اینجا شک داشتم٬ هضم قضیه برام راحت تر بود. اما هیچ توجیهی نداشتم. کاری از دستم برنمیومد. با قاضی مربوطه تماس گرفتم. منتظر تماسم بود. میگفت که اینا چندتا شاهد آوردن و خودشون هم قسم خوردن. کارشناس تصادفات ما هم تایید کرده و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی عجیب بود. خب وقتی یه عده اساس کارشون بر کلاهبرداری و فریبه و از اول هم برای همین برنامه ریزی کردن٬ دیگه قسم دروغ خوردن و شاهد دروغی آوردن که دیگه کاری نداره. البته از نظر قانونی حق با اون بود و طبق مستندات نظر داده بود. اما به نظرم ایراد در نظام سنتی حاکم بر سیستم قضاییه که اجازه اینطور سوءاستفاده ها رو به افراد میده. با اکراه شروع به نوشتن کردم. این تلخترین گواهی بود که در عمرم نوشته بودم. از اینکه دوتایی داشتن نزدیک به هشتاد میلیون تومان از بیت المال تلکه میکردن٬ اصلا خوشحال نبودم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پنج قرن میشد که تو پر سنت زده بودیم تا زمینگیر بشه و جولان نده. براش قلمرو تعیین کردیم که دست و پاگیر نشه. اونم مثل یه ناظر بیگناه نشست و شاهد یکه تازی مدرنیسم بود. پنج دهه میشد که تمام انرژی خودمونو معطوف پست مدرنیسم کرده بودیم تا همه رو متقاعد کنیم که اینا یه عده فریبکار هستن که خوب بلدن موج سواری کنن. اما درست جایی که داشتیم به نتیجه میرسیدیم و نقاب از چهره پرتزویر پست مدرنیسم برمیداشتیم٬ سنت از فاز انفعال خارج شد و از پشت بهمون خنجر زد. با اینکار انتقام تاریخی خودشو گرفت. در دنیایی که خیلیها دم از تعامل سنت و مدرنیسم میزدن٬ کی فکر میکرد یه روز سنت و پست مدرنیسم به تعامل برسن و روی گرده مدرنیسم تانگو برقصن. حالا بیشتر از هر زمانی اعتقاد دارم سنت و پست مدرنیسم یه آبشخور فکری مشترک دارن که از ناآگاهی مردم منشا میگیره!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Feb 2012 07:45:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lmedicine</dc:creator>
<guid>http://lmedicine.blogfa.com/post-167.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آری این چنین بود برادر!</title>
<link>http://lmedicine.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این بشر الان یه ساعته داره روی مخم راه میره. کلافه شدم. بیست و هفت سالشه. یکسال قبل تصادف کرده. هر جای بدنش که قابل شکستن بود٬ شکست. بقیه جاها که این قابلیتو نداشتن٬ طور دیگه ای از خجالتش دراومدن. مثلا کبد و طحالش پاره شدن٬ روده ها تو هم پیچیدن٬ حس بویایی مختل شده٬ محتوای عقلی افت کرده٬ اختلال شخصیتی پیدا کرده و بی ادب شده. بدتر اینکه استراکچرش بهم خورده. در نتیجه موقع راه رفتن به در و دیوار تنه میزنه. مادرش دائم به همراهشه تا از راه راست منحرف نشه! چون یکبار که تنهایی بیرون رفته بود٬ نزدیک بود با شک به اینکه آب شنگولی خورده و مست کرده بازداشت بشه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; از نظر من نیاز به شاسی کشی داره. اینو بهش میگم. اما ترجیح میده پرونده ش زودتر بسته بشه و به پولش برسه. چون تا حالا کلی هزینه کرده. اینا همه به کنار٬ حالا بعد یکسال اومده و ادعا میکنه موقع تصادف هشت تا از دندونهاش افتاده و چندتاشو قورت داده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ چرا زودتر نگفتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ یادم رفت بگم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ خب حالا بعد یه سال که نمیشه اثبات کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ شما چه جور دکتری هستی که نمیتونی بفهمی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ فهمیدنش که کار سختی نیست. هر آدمی به سن شما دو ردیف دندون تو دهنشه و اینطور مخوف مثل &quot;ماهاتما گاندی&quot; نیشخند نمیزنه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                    &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 226px; HEIGHT: 223px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;mahatma Gandhi&quot; align=baseline src=&quot;http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/71748332208964617817.jpg&quot; width=292 height=223&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ خب پس مشکل حله؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ نه! مشکل اینه که من از کجا بدونم پارسال این موقع دو ردیف دندون سالم تو دهنت بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ صدتا شاهد دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ ما با شاهد سروکار نداریم. مهم اینه که تا حالا هیچ ادعایی نداشتی و داخل پرونده بیمارستانی قطور شما هم کوچکترین اشاره ای بهش نشده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ یعنی هیچکارش نمیشه کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;طبیعیه که کاری نمیشه کرد. اما یه چیزی به یادم میاد. ازش میخوام اگه عکس چهره مربوط به قبل تصادف داره بیاره. به شرطیکه نیشش باز باشه و دندوناش معلوم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا صبح دوباره میاد. یه عکس رنگ و رورفته و از جنگ برگشته تحویلم میده. فکر کنم مربوط به هشت نه سالگیش بود. تقصیر خودم بود. باید بهش میگفتم که عکس باید مربوط به روزهای منتهی به تصادف باشه نه منسوب به دوران پارینه سنگی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باز شروع میکنه به تخته شلنگ زدن رو اعصابم. در نهایت تصمیم میگیرم که اونو به همکار دندانپزشک که بخشی از کارهای ترمیم دندوناشو انجام داد٬ ارجاع بدم. البته این همکار ما در شهر مجاور مطب داره. مادر شاکی میشه که ما تا اونجا بریم روزه مون باطل میشه. آخه ماه مبارک بود. پیشنهاد میدم بعد افطار برن. بالاخره میرن. دندانپزشک معاینه میکنه و نظر خودشو مکتوب میکنه. طبق روال مرسوم بدون اینکه نامه رو به مصدوم نشون بده داخل پاکت میذاره و مهروموم میکنه. اما مادر و پسر اصرار دارن از محتوای نامه مطلع بشن. زیر بار نمیره. پسر اما با جسارت نامه رو از پزشک میگیره و باز میکنه. اونو میخونه و شاکی میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ این همه پول گرفتی همون جواب پزشک قانونی رو دادی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دندانپزشک ازشون میخواد که زودتر اونجا رو ترک کنن. مادر با الفاظ رکیکی در مدح دکتر سخنسرایی میکنه. حالا گیریم پسره ضربه مغزی شده و اختلال شخصیتی پیدا کرده! مادر شخصیت خودشو کجا جا گذاشت؟ پسر دنبال دردسر میگرده. مدعی میشه الان زنگ میزنه تا رفقاش بیان و حال دکترو بگیرن! دکتر ادعا میکنه اگه تو لاتی ما شکلاتیم! رفیقای من همین نزدیکی هستن و سیم ثانیه سر میرسن و حالتو میگیرن! صف آرایی رفقای مجازی به نفع دکتر مغلوبه میشه و با وساطت یه عده٬ ظاهرا ختم به خیر میشه. اما یکساعت بعد رفقای پسر سر میرسن. دکتر که میبینه هوا پسه به پلیس زنگ میزنه٬ همینطور به رفیقاش. چون معمولا پلیس بعد قائله سر میرسه. همینطور هم میشه. دارودسته دکتر خیلی سریعتر از نیروهای واکنش سریع سر میرسن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساختمان پزشکان عرصه تاخت و تاز نیروهای متخاصم میشه. دو دسته صف آرایی میکنن. غیر از دکتر و پسر٬ هیچکی نمیدونه جریان چیه. به قول دکتر شریعتی:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;جنگ بین دو گروه که با هم می جنگند و همدیگر را نمی شناسند٬ برای کسانی که با هم نمی جنگند اما همدیگر را می شناسند!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;معمولا اوضاع ما این طوره. موضع گیریهای ما هم همینطور. اما خوشبختانه اینجا کار به درگیری فیزیکی نکشید و با پادرمیانی چند تا مغز که آکبند نمونده بودن٬ قضیه فیصله پیدا کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همکار دندانپزشک با من تماس میگیره و شرح ماوقع رو میگه. فردا صبح مادر و پسر سرمیرسن. از بدو ورود شاکی هستن. مادر از اینکه من باعث شدم روزه اون باطل بشه و پسر هم از اینکه وقتی شما میدونستی دندانپزشک این جوابو میده٬ چرا مارو فرستادی دنبال نخود سیاه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی خونسرد به توصیف اونا از ماجرا گوش میکنم. با هیجان خاصی شرح لشکرکشی و حماسه آفرینی خودشونو تشریح میکنن. ساکت که میشن٬ جواب دکترو به دست پسر میدم. آروم و شمرده بهش میگم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ میری مطب دکتر٬ ازش رضایت نامه میگیری و سریع برمیگردی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ عمرا اگه من اینکارو بکنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پرونده پسرو میبندم و داخل کشو میذارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ هروقت با رضایت نامه اومدی کارت انجام میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چاره ای جز رفتن ندارن. با اکراه بلند میشن و از اطاق بیرون میرن. چند ثانیه بعد مادر برمیگرده و میگه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ــ دفعه قبل که اومدم یه برگ دستمال کاغذی از روی میز شما برداشتم گفتم بگم که راضی باشی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این البته خیلی خوبه اما آیا الگوهای رفتاری دیگه ای وجود نداره که ما ملزم به رعایت اونا باشیم؟ اینکه احترام همدیگه رو حفظ کنیم٬ شخصیت افراد رو زیر سئوال نبریم٬ به حقوق همدیگه احترام بذاریم٬ در ایجاد جو مسالمت آمیز در جامعه سهیم باشیم. ارزش اینا و اثراتش به مراتب بیشتر از یک برگ دستمال کاغذیه. طبق روایات٬ میوه درخت ایمان٬ عمل صالح است. تمامی هم و غم دین و اسلوبهایی که برای دینداری ارائه شده٬ برای رسیدن به این میوه شیرین است. دینداری بدون رعایت مبانی اخلاقی مثل همون درخت بی حاصله. البته میشه از سایه اون استفاده کرد٬ اما هیزم اون گرمای بیشتری میده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;              ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: البته در نهایت ضایعات دندانی رو براش گزارش کردم و اثبات اونو به تحقیقات قضایی سپردم. یه مدت پیش که حکم نهایی رو برام آورد٬ متوجه شدم که آقای قاضی اونها رو براش منظور کرده. در نتیجه حدود بیست و هفت میلیون تومان به نفعش شد. حالا که فکر میکنم میبینم ارزش قشون کشی داشت!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Feb 2012 09:24:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>lmedicine</dc:creator>
<guid>http://lmedicine.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

