!No face, No name, No number

کارمند پذیرش یه پرونده رو جلوی من میذاره. نامه کلانتری ضمیمه هست. مرد جوانی به نام ناصر که در اثر سانحه رانندگی فوت کرده و حالا باید علت فوت رو بررسی کنیم.

برگه های پرونده رو که ورق می زنم یه چیز جلب توجه میکنه. نامه کلانتری شکل غیرطبیعی داره. مهر و امضا داره ولی آرم دار نیست. درش میارم و ورندازش می کنم. عجیبه! نامه پشت یه آگهی تبلیغاتی نوشته شده: مهد کودک گلها و...

خونم به جوش میاد. این از نظر ما یه توهین محسوب میشه. مامور پرونده رو صدا میزنم و نامه رو بهش نشون میدم.

- این شیرین کاری امروز معنیش چیه؟

- ببخشید آقای دکتر! کاغذ نداریم مجبوریم پشت این آگهی ها نامه نگاری کنیم!

- اینارو از کجا پیدا می کنین؟

- نصفه شب کسایی که این آگهی ها رو توزیع می کنن خفتشون می کنیم!

با مامور به بیمارستان میریم. حرف و حدیث راجع به ناصر زیاده. هر کی یه چیزی میگه. راهنمایی و رانندگی مدعیه که به اونها ارتباطی نداره. ولی مردم نظر دیگه ای دارن.

بالاخره اصل قضیه دستم میاد.

ناصر یه موتورسیکلت بدون پلاک داشت که دائم از دست گشت راهور فرار می کرد. وقتی تعقیبش می کردن از بریدگی اتوبان رد میشد می رفت توی لاین مقابل و صد متری رو خلاف طی می کرد و بعد می رفت توی خیابون منتهی به روستای محل زندگیش. گشتی ها تا از بریدگی بعدی دور بزنن و برسن ناصر رسیده بود خونه.

اینبار اما پرسنل خدوم راهور دست به دست هم میدن تا این میگ میگ رو شکار کنن.

با چند تا ماشین و موتور تعقیبش میکنن. در لاین مقابل هم کشیک میذارن. ناصر که میبینه هوا پسه با سرعت از بریدگی به لاین مقابل میره. یه خودرو نیسان داره به سرعت از روبرو میاد ولی ناصر اونو رد میکنه. یه پرشیا اما باسرعت خیلی زیاد از سمت راست نیسان داره سبقت می گیره که ناگهان با موتورسوار روبرو میشه. قبل از اینکه ترمز کنه به شدت با اون برخورد می کنه. موتور مثل یه گلوله به هوا میره. بدنه پرشیا تا وسط چین می خوره. ناصر هم اول به پرشیا برخورد میکنه و بعد هم یه کامیون...

خودروهای راهور ظرف چند ثانیه ناپدید میشن. انگار اصلا توی اون منطقه نبودن. هم محلی های ناصر که از موضوع مطلع میشن اول به بیمارستان یورش میبرن و از مرگش که مطمئن میشن با چوب و چماق به طرف پلیس راه حرکت میکنن.

چند ماموری که از همه جا بی خبر در مقر بودن کتک مفصلی می خورن و با عجله سوار خودرو میشن و فرار میکنن. بدین ترتیب مقر راهنمایی و رانندگی به وسیله مردم خشمگین سقوط می کند.

مردم شیشه ها را میشکنن. عده ای فرصت طلب هم دنبال چیزهای با ارزش میگردن. ولی دریغ از یک عدد خودکار!

چند تا میز و صندلی مستعمل و یک فلاسک آب درب و داغون که کسی رغبت نمیکنه ازش آب بخوره و دسته ای آگهی تبلیغاتی روی میز که برای مکاتبه استفاده میشه.

چند تا تابلو و علائم راهنمایی کفگیرهای ایست بازرسی و چند تا کله قندی قرمز هم بود که به درد دنیا و آخرت هیچکس نمی خورد.

البته پیدا نکردن چیزی با ارزش دور از انتظار نبود و کسی دلگیر نشد ولی عصبانیت مردم وقتی بود که طبق گزارش پرسنل مقیم به مرکز ملت متهم به غارت اشیا باارزش در آنجا شدند!

چند ساعت بعد نیروهای واکنش سریع از هوا و زمین برای پس گرفتن مقر وارد عمل میشن ولی ساعتهاست که مردم اونجا را ترک کردن و دنبال کار و زندگیشون رفتن. مقر خالی از سوی نیروهای تا بن دندان مسلح پس گرفته میشه.

در بیمارستان هستم . به ناصر نگاه می کنم . یعنی آدم این شکلی هم میشه؟

با یه فلاش بک به گذشته میرم. حدود دو سال قبل. یه جایی تو همین نزدیکی بیتا و هستی سوار بر خودرو پراید از یه جاده پر پیچ و خم عبور می کنن. بعد از ظهر یه روز تابستونی است. هوا اونقدر گرمه که کمتر کسی رو در جاده میشه دید. این دو دختر اما یکساله که برای کنکور با هم درس می خونن. یک هفته به امتحان کنکور فرصت هست و اونا دارن از کلاس کنکور بر می گردن. فرصت خوبیه که مزد زحمات یکساله رو بگیرن . یه موتورسوار به پراید نزدیک میشه .سعی می کنن بهش توجه نکنن ولی دست بردار نیست. بیتا سرعتشو کم میکنه تا موتورسوار رد بشه. اما اون هم سرعتشو کم میکنه. بیتا شیشه رو پایین می کشه و چند تا ناسزا نثار مرد موتورسوار میکنه.

اما ظاهرا این مرد با این فحشها بزرگ شده و سادیسم رفتاریش با این عبارات جولان میگیره.

ذوق میکنه و با اشتیاق بیشتری تعقیبشون میکنه. بیتا سرعت میگیره تا از شرش خلاص بشه ولی سر یه پیچ کنترل خودرو از دستش خارج میشه و به شدت به پیکان خطی که از روبرو میومد برخورد میکنه. بیتا و هستی و راننده پیکان درجا فوت می کنن و بقیه سرنشین های پیکان زخمی میشن. مرد موتور سوار از کنار اونها رد میشه. بر میگرده و یه نگاهی به پشت سرش میندازه و با سرعت دور میشه. هیچوقت کسی اونو نشناخت. نه چهره ای نه اسمی و نه شماره ای!

بر می گردم به زمان حال. چقدر احتمال داره ناصر همون موتورسوار باشه؟ احتمالش خیلی کمه. همونقدر که برای بقیه موتورهای بدون پلاک این احتمال هست. ولی یه چیزو مطمئنم. اینکه موتور سوار مزاحم که باعث مرگ بیتا و هستی و مرد راننده شد سرنوشتی بهتر از این نداره. شاید تا حالا کیفر رفتارشو گرفته باشه و مثل ناصر با گونی اونو جابجا کردن.

                                                                                                              پاییز ۱۳۸۸

بازجویی به سبک ما!

الحق مواردی رو که پلیس امنیت اخلاقی می فرسته هر کدومش یه داستانه. پست کله پوک یادتون هست؟

حالا یه داستان دیگه:

دختر دانش آموز پانزده ساله به اتفاق مامور و این بار مادر و دایی اش وارد می شود.

- چرا گرفتنت؟

- آدم ربایی و تجاوز و قتل!

- این همه کار رو خودت کردی؟

- نه منظورم اینه که منو دزدیدن و ...

- ولی الان که زنده هستی.

- خب قصد داشت منو بکشه!

-کی بود؟

- نمی دونم.

- کجا باهاش آشنا شدی؟

- دم در مدرسه.

- خودت رفتی؟

- نه به زور سوارم کرد و برد.

- چطوری جلوی اون همه جمعیت؟

- دستشو گذاشت جلوی دهنم و به زور سوار ماشینم کرد!

- کسی متوجه نشد؟

- نه هیچکی حواسش به ما نبود!

- وقتی خودش رفت سوار شه چرا جیغ و داد نکردی؟

- (مکث )...  شوکه شده بودم. نمی دونستم چیکار باید کنم!

- وقتی داشت رانندگی می کرد چطور؟

- یه دستش جلوی دهنم بود با یه دست دیگه رانندگی می کرد!

- ماشینش چی بود؟

- پیکان!

- دنده اتومات بود؟

- چی؟

- چطور دنده عوض می کرد؟

- سریع دنده عوض می کرد تا برم یه نفس بکشم دوباره دستشو میذاشت جلوی دهنم!

- در خونه رو کی باز کرد؟

- خودش!

- چرا از فرصت استفاده نکردی و در نرفتی؟

- تهدیدم کرد که میکشه منو!

- خب بعد چی؟

- یه لیوان آب میوه داد بهم و دیگه هیچی نفهمیدم! به هوش که اومدم نزدیک مدرسه افتاده بودم.

- چرا آب میوه رو خوردی؟

- آخه تشنم بود!

- هیچ ابلهی تا حالا داستانتو باور کرده؟

- ...

خودش ساکت میشه اما دفاع جانانه مادر از دخترش نشون میده که حداقل یه ابله وجود داشته.

        ****************************************************

البته این نحوه بازجویی وظیفه ما نیست. هدفم از به بن بست رسوندنش این بود که فردا وقتی داره داستانو برای دوستاش تعریف می کنه منو هم جزو اون ابله ها طبقه بندي نكنه‏!‏

-

بینی های شکسته و سوخته!

صبح یک روز زمستانی بود. برف شدیدی می بارید و سوز سرما بیداد می کرد. یک خانواده چهار نفره شامل پدر و مادر و دختر و پسر نوجوان  برای انجام کاری قصد دارند از روستای محل اقامت خود به شهر بروند. در میدان اصلی روستا ایستاده اند و در انتظار یک خودروی مسافربر هستند. اما انگار هیچ خودرویی امروز گذرش به این روستا نمی افتد. تصمیم می گیرند پیاده  تا سر خیابان اصلی بروند و آنجا سوار خودروهای گذری شوند. بارش برف و وزش باد سوزناک کارشان را دشوار کرده است. کمی که میروند صدایی را از پشت سر می شنوند. کامیونی در حال نزدیک شدن است. امیدشان به یاس تبدیل می شود و به راهشان ادامه می دهند.

کامیون اما همینکه به آنها می رسد توقف می کند. راننده بوق می زند و اشاره می کند که سوار شوند.

با تعجب به هم نگاه می کنند. پدر راننده را می شناسد از هم محلی هاست. لذا درنگ نمی کند و به طرف کامیون می رود. بالاخره بهتر از پیاده روی در برف و باران است.ابتدا پدر و مادر و بعد بچه ها سوار می شوند.صمیمانه در کنار هم می نشینند.

نمی دانم هیچوقت سوار کامیون شده اید یا نه ؟ یک بار تجربه اینکار را دارم. آدم از داخل کامیون جاده و اطراف را از یک زاویه نو می بیند. یک تجربه جدید. همان تجربه ای که خانواده چهارنفره را علیرغم تنگی جا خشنود کرده بود.

جاده خیس و لغزنده است. بارش برف به شدت ادامه دارد. میدان دید راننده محدود است. دیگر به خیابان اصلی رسیده اند و کم کم تراکم خودروها زیاد می شود. کمی که سرعت می گیرد به صف خودروهایی که در ترافیک توقف کرده اند می رسد. ترمز می کند اما کامیون روی جاده می لغزد و از کنترل راننده خارج می شود. کم مانده که به صف خودروها برخورد کند. راننده ناگهان پا را از روی ترمز برمی دارد و فرمان را به راست می گیرد و از جاده خارج می شود اما از شانس بد با سر به داخل یک گودال میرود و همانجا توقف می کند.

سرنشینان که مضطرب شده اند و هیچ دستاویزی هم ندارند با حرکت ناگهانی کامیون به جلو پرت می شوند و با سر به داخل شیشه می روند. پدر که چسبیده به راننده نشسته بود قفسه سینه اش به لبه فرمان برخورد می کند و دنده هایش می شکند. اما سه نفر دیگر بینی هایشان هم سطح صورتشان می شود. مادر خانواده علاوه بر آن دچار شکستگی مچ دست هم می شود.

راننده کامیون که سر و وضع خونی سرنشینان را می بیند مشکل خودش را فراموش می کند و به سرعت به کمک مردم مصدومین را به بیمارستان می رساند. کارهای درمانی انجام می شود. مدتی بستری می شوند و راننده خود را موظف می داند که تا آخر پیگیر کارشان باشد.

نهایتا کلیه هزینه ها را از جیب می پردازد و خانواده را در منزلشان اسکان می دهد.

فردای آنروز سروکله خانواده پیش ما پیدا می شود. کارهای اولیه را انجام می دهم و از آنها می خواهم که پاسخ مشاوره ها را فردا بیاورند. ساعتی بعد راننده پیدایش می شود. خیلی هراسان.

ماجرا را تعریف می کند و با بهت می گوید که آنها از دست من شکایت کرده اند.

دقیقا خاطرم نیست یا کامیون بیمه سرنشین نداشت یا اینکه برای یک صندلی چهار نفر را پوشش نمی داد. نتیجه اینکه راننده مجبور بود مبلغ بیست میلیون تومان دیه به آنها بپردازد.

فردای آنروز از خودشان پرسیدم که ماجرا چیست. همان حرفهای راننده را تکرار کردند. پرسیدم  اگر همه هزینه ها را داده و تعهد کرده که هزینه های احتمالی آینده را هم بدهد پس چرا شکایت کردید؟

پدر سرش را پایین انداخت. مادر با کمی مکث گفت: آخه همه ما ناقص شدیم. بعد به دخترش اشاره کرد که بینیش پر تامپون بود. دختر که با دهان تنفس می کرد گفت: ببین دکتر با بینی نمیتونم نفس بکشم.

به دختر گفتم: من هم اگه یک متر فتیله توی بینیم باشه نمیتونم باهاش نفس بکشم.

براشون توضیح دادم که راننده باید همه مبلغ دیه رو از جیب پرداخت کنه. در حالیکه با شما آشناست و از سر دلسوزی سوارتان کرده حداکثر کار ممکن رو هم برای شما انجام داده.

ولی گوششان به حرف من بدهکار نبود و ساز خودشان را می زدند. بیشتر از این هم نمی توانستم در کارشان دخالت کنم چون اصولا به من ارتباطی نداشت.

راننده دوباره  پیشم آمد. به او گفتم اگر چه کار آنها از نظر اخلاقی قابل توجیه نیست ولی قانون از آنها حمایت می کند کاری هم از دست ما ساخته نیست.

تقریبا هر روز با آن خانواده مواجه می شدم. خیلی خوشحال بودند و به قول معروف با دمشان گردو می شکستند. مادر دائم از من راجع به مبلغ دیه سئوال می کرد . دختر با بیشرمی از من آدرس یک جراح پلاستیک خوب برای بینی و فک می خواست. چاره ای نداشتم باید تحملشان می کردم.

راننده اما بیکار ننشست. از افراد آگاه مشاوره گرفت و اقداماتی انجام داد.

مدتی بعد با چهره گرفته مادر و دختر خانواده روبرو شدم. علت را پرسیدم. می گفت راننده در دادگاه اصلا تصادف را از اساس انکار کرد و ادعا کرد که ما را نمی شناسد. ظاهرا با همدستی یکی از پرسنل بیمارستان کلیه مدارک بیمارستانی را تغییر داد طوری که انگار همه ما از روی درخت افتادیم و اصلا تصادفی در کارنبوده. قاضی هم نهایتا به نفع او رای داد.

راستشو بخواهید شاید شیطنت باشه ولی دلم خنک شد.

                                                                                                  بهمن ۱۳۸۶

لوک خوش شانس!

قاسم یک آقای چهل و پنج ساله بود که به شغل شریف سرقت از منازل مردم اشتغال داشت. مانند بقیه هم حرفه ای های خود شبکار بود و روزها استراحت می کرد.

یک شب ساعت دو نیمه شب وارد خانه ای می شود. هدفش مشخص بود ولی بعد در بازجویی گفته بود که در جستجوی مرغشان که در حیاط خانه بود به آنجا وارد شد. ولی به سه دلیل این حرف درست نبود. اول اینکه اصولا ساعت دو نصفه شب مرغها خوابند و به شب نشینی نمی روند. دوم اینکه خانه قاسم از آنجا کیلومترها فاصله داشت و هیچ مرغی قادر به تردد در این مسیر نیست. سوم هم اینکه قاسم هیچوقت مرغ نداشت.

خلاصه اینکه مشغول جستجو در خانه بود که صاحبخانه بیدار می شود. به اتفاق فرزندانش قاسم را می گیرند و حسابی از خجالتش در می آیند. تنها کاری که قاسم توانست بکند این بود که خود را از دستشان خلاص کند و در برود. اما همینکه از در خارج شد یک پاره آجر که از داخل خانه شلیک شده بود مستقیم به پس سرش برخورد می کند.

قاسم که از شدت آن ضربه مهلک گیج شده بود راهش را گم می کند و مستقیم به وسط خیابان می رود. یک راننده تاکسی بخت برگشته که آن موقع شب با چشمانی خواب آلود مشغول اضافه کاری بود ناگهان احساس کرد جسم ثقیلی به خودرو اش برخورد کرده است. این بود که ترمز کرد تا ببیند جریان چیست.

خانواده صاحبخانه هم سراسیمه خارج می شوند و با قاسم در حالیکه کنار خیابان افتاده و از شدت درد در قفسه سینه به خودش می پیچد مواجه می شوند.

قاسم را سوار تاکسی می کنند و به بیمارستان می رسانند. با نیروی انتظامی هم تماس می گیرند و مامور سر می رسد. کارهای درمانی آغاز می شود. مدتی بعد که سوپروایزر و پزشک بیمارستان از موضوع مطلع می شوند و خوب می دانند که این بیمار کسی را ندارد که برایش تسویه حساب کند تصمیم می گیرند هر طور شده از شرش خلاص شوند.

این بود که پزشک اورژانس یک گزارش عجیب تهیه میکند و در آن بعد از اینکه یک شرح حال اولیه می دهد اعلام می کند که بیمار با فشار خون پالس/۹۰  ورید گردنی برجسته و صداهای قلبی مبهم و با حال عمومی خوب ! مرخص شد. در حالیکه با گزارش اعلام شده بیمار باید با شک به تامپوناد قلبی (تجمع خون در فضای اطراف قلب که مانع پرشدن حفره های آن می شود) به سرعت به اتاق عمل می رفت.

نهایتا حوالی صبح بود که قاسم تحویل مامور نیروی انتظامی داده می شود و راهی زندان می گردد.

در زندان قاسم دائم از درد سینه شکایت دارد  ولی پزشک زندان با این توجیه که تمارض است توجهی به او نمی کند. تا اینکه چند ساعت بعد قاسم در زندان فوت می کند.

سر و صدای زیادی به پا می شود. مرگ زندانی همیشه پر از حرف و حدیث است. چهار سری متهم برای این پرونده شناسایی می شوند. کسی که با آجر به سرش زد  راننده تاکسی  پزشک اورژانس  و  پزشک زندان.

بحث تسهیم علل که قبلا گفتم در اینجا خیلی به کار می آید. طبیعی است که در این پرونده مرگ را نمی توان به یک عامل نسبت داد و مجموع عوامل با نسبتهای متفاوت در آن سهیمند. مثلا نقش کسی که با آجر عمدا به سرش زده پررنگ تر از راننده تاکسی هست که سهوا با او برخورد کرد. و یا نقش پزشک اورژانس یک بیمارستان دولتی که می بایست بدون توجه به شرایط مالی بیمار خدمات پزشکی را عرضه کند واضح تر از پزشک زندان است که غالب افراد با تمارض به او مراجعه می کنند.

با در نظر گرفتن این مسائل و پارامترهای دیگر سهم هر یک در مرگ تعیین می شود.

داستان مشابهی هم وجود دارد که اهمیت تسهیم  را نشان می دهد.

یک خانم مسن در پاریس به همراه سگ خود برای قدم زدن به خیابان می روند . در حالیکه به سگ خود قلاده نزده بود. ( طبق قوانین آنجا حتما می باید سگها را با قلاده بیرون برد و خلاف آن جرم محسوب می شود)

در پیاده رو سگ به طرف کودک یازده ساله ای حمله می کند و او هم از ترس به خیابان می گریزد. راننده یک خودرو عبوری که تاگهان با کودک مواجه می شود از مسیر اصلی منحرف شده وارد پیاده رو می شود و به یک عابر بخت برگشته برخورد می کند و ساق پایش را می شکند. مرد عابر به بیمارستان منتقل شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت. در اطاق عمل خون آلوده به هپاتیت سی به او تزریق می شود و مدتی بعد به علت ابتلا به هاتیت برق آسا فوت می کند.

حالا خودتان عوامل دخیل در مرگ و میزان سهم هر یک را تعیین کنید.

داستان دو مرد‏ !

آیا به حق الناس اعتقادی دارید؟ مصداق های اونو چی میدونید؟ اینکه یه بوق بیجا بزنیم یا خودروی خودمون رو جای نامناسبی پارک کنیم یا کسی رو به هر دلیل سرکار بذاریم. آیا میدونید گاهی اوقات پیامد یک اقدام کوچک از این دست یک فاجعه بزرگ هست؟ اگر باور ندارید این ماجرا را بخوانید.

نادر چهل و پنج سال داشت و راننده یک خودرو خطی بود. یک پژو زرد رنگ که با آن در جاده ها دنده عوض می کرد و روزی خانواده اش را تامین می کرد.

اواخر زمستان بود. حال و هوای شستشو و خانه تکانی اکثر خانواده ها را در بر گرفته بود و خانواده نادر هم بی نصیب نبود. آنها در کوچه پس کوچه های یک شهر کوچک زندگی می کردند. کوچه نسبتا عریضی داشتند. به نوبت طبق قراری که با همسایه ها گذاشته بودند کار شستشوی فرشها را در کوچه انجام می دادند. شاید از نظر ما کار درستی نباشه ولی از قدیم گفتن: " ظلم بالسویه عدله "

آنروز نوبت خانواده نادر بود. فرش را به داخل کوچه منتقل کردند و مشغول شستشو شدند. نادر هم آنروز زودتر از سر کار برگشت و به خانواده اش ملحق شد.

همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه یک خودرو که شبیه پژوی زرد نادر بود هنگام رد شدن از کوچه ناگهان کمی منحرف شد و از روی فرش رد شد. بدتر اینکه سپر آن به سطل آب گرفت و آنرا چند متری با خود برد. صدای کشیده شدن سطل پلاستیکی روی زمین و خرد شدن آن باعث شد راننده توقف کند و پیاده شود.

نادر خیلی عصبانی شد. راننده خودرو را می شناخت. اهل یک کوچه آنطرفتر و همکار و به نوعی رقیبش محسوب میشد. با لحن بدی به راننده حرفهای نامناسبی زد. راننده انتظار این برخورد را نداشت و همه چی را یک اتفاق می دانست. پذیرفت که خسارت را پرداخت کند ولی نادر دست بردار نبود و ناسزا می گفت. کم کم راننده هم عصبانی شد و کار به درگیری فیزیکی شدیدی کشید. همسایه ها بیرون آمدند و بالاخره به قائله خاتمه دادند.

چند دقیقه بعد نادر در خانه است همسر و دو پسرش هم حضور دارند. اشتهایی برای ناهار خوردن ندارد.

هنوز عصبی است. نمازش را می خواند و احساس می کند نیاز به استراحت دارد. فشاری را در قفسه سینه اش احساس می کند. خیس عرق شده است. همسرش متوجه وضعیت غیر عادی او شده است ولی نادر عقیده دارد فقط کمی خسته است.

کمی بعد حال نادر دگرگون می شود.  تهوع و استفراغ شدید و سرگیجه پیدا می کند. به سرعت به بیمارستان رسانده می شود ولی کار از کار گذشته و دقایقی بعد نادر فوت می کند.

خانواده نادر راننده پژو را عامل مرگ او معرفی می کنند. تحقیقات اولیه هم مرگ دقایقی بعد از درگیری فیزیکی را تایید می کند. همین کافیست تا راننده پژو بازداشت و راهی زندان گردد.

خاطرم هست حین کالبدگشایی نادر عروق کرونر که خونرسانی به نسوج قلب را به عهده دارند از شدت تصلب شرایین به شدت تنگ و قوام سیمی پیدا کرده بودند و حتی با تیغ جراحی قادر به بریدن آن نبودیم. این یعنی مرگ نادر قریب الوقوع بود حتی اگر درگیری فیزیکی ایجاد نمی شد. مگر اینکه اقدامات درمانی مداخله ای به سرعت برایش انجام می شد.

در عین حال استرس ایجاد شده به عنوان یک عامل تسریع کننده در مرگش شناخته شد و نهایتا راننده پژو پس از تحمل چند ماه حبس محکوم به پرداخت تقریبا یک سوم دیه کامل انسان گردید. پولی که از عهده پرداختش برنیامد و مجبور شد خودرویی  که تنها ممر درآمد خود و خانواده اش بود را بفروشد.

چند ماه بعد که برای تعیین علت فوت پرونده کیفری را مطالعه می کردم یک نکته توجهم را جلب کرد.

راننده پژو در بازجوییش گفته بود که حین عبور از کوچه ناگهان با موتور سیکلتی مواجه شد که به جای اینکه در امتداد کوچه پارک شود عمود بر کوچه در مقابل درب پارک شده بود. همین باعث شد برای احتراز از برخورد با آن به سمت چپ منحرف شود و از روی فرش عبور کند. 

این گفته ها توسط شاهدان عینی در محل هم تایید شد.

میبینید که بی احتیاطی در پارک کردن یک وسیله نقلیه که در ظاهر مسئله ای بی اهمیت است نهایتا منجر به از هم پاشیده شدن دو خانواده گردید.

                                                                                                                   اسفند ۱۳۸۶

کویر!


این هم هجو گونه ای از دوست عزیزم کویر!

وکیل مدافع: دکتر، پیش از انجام دادن کالبدشکافی، آیا وجود علائم حیاتی را چک کردید؟
شاهد( پزشک قانونی ) : نه.
وکیل مدافع: آیا فشار خون را چک کردید؟
شاهد: نه.
وکیل مدافع: چک کردید که آیا تنفس دارد یا نه؟
شاهد: نه.
وکیل مدافع: پس، ممکن است که وقتی کالبدشکافی را شروع کردید مصدوم زنده بوده‌باشد؟
شاهد: نه.
وکیل مدافع: چه طور می‌توانید این قدر مطمئن باشید دکتر؟
شاهد: چون مغزش در یک شیشه روی میزم بود.
وکیل مدافع: متوجهم، با این حال آیا ممکن است که مصدوم هنوز زنده بوده باشد؟
شاهد: بله، شاید هنوز زنده بوده و کار حقوقی می‌کرده.

یه کله پوک دیگه!

بهروز بیست و هفت سالش بود. حدود یک ماه پیش به من مراجعه کرد. پانسمان روی صورتش بود. یقه پیراهنش باز بود و یه گردنبند قطور نقره ای داشت. مدعی بود روز قبل هفت تا گلوله خورده. با تعجب نگاهش کردم. روح که نبود. ازش پرسیدم : منظورت اینه که گلوله ها رو قورت دادی؟

شاکی شد. سریع لباسش رو در آورد. روی سینه و بازو و پشت تنه چند تا سوراخ ریز بود. دو تا از این سوراخ ها روی صورتش هم بود.

واسش توضیح دادم که به ساچمه کلت بادی گلوله نمیگن.

- چه فرقی می کنه؟

- فرقش اینه که اگه هفت تا گلوله می خوردی الان آبکش بودی!

می گفت رفته بود از یه کراک فروش طلبش رو بگیره که به جای پول از تو کشو کلت بادی در آورد و به طرفش شلیک کرد.

- شغلت چیه؟

- تو کار موبایلم. (دو تا گوشی ارزان قیمت رنگ و رورفته ای که دستش بود این ادعا رو رد می کرد.)

به تدریج اعتراف کرد که زندانی هست و تو مرخصیه. کم کم از زیر زبونش کشیدم که خودش هم تو کار خرید و فروش کراک هست.

بالاخره دیروز برای ختم پرونده و تعیین خسارت مراجعه کرد.

 خسارت جراحات نفوذی پرتابه ای به نسبت بالاست. داشتم براش محاسبه می کردم که پرسید:

دکتر چند درصد جانبازی بهم تعلق می گیره؟

لبخندی زدم و چیزی نگفتم. شوخی جالبی بود.

پرونده رو که بستم دوباره همون سئوال رو مطرح کرد. با تعجب نگاهش کردم. ظاهرا قضیه رو جدی گرفته بود.

- جانبازی برای چی؟

- گلوله خوردن.

- اولا ساچمه خوردی نه گلوله. ثانیا کی بهت گفته جانبازی بهت تعلق میگیره؟

- یکی از رفقا توی زندان گفته اگه پزشکی قانونی تایید کنه حداقل پنجاه درصد جانبازی داری!

- رفیقت توهم زده . این حرفا نیست.

وقتی داشت می رفت به این فکر می کردم که بعضی ها چقدر زود باور هستن.

memorial for grandmother

مادربزرك عزيزم‏!   نجابت   و   وقارت  سكوت   و ذكرهاي  دائمي ات        اخم ها   و   لبخندهايت هميشه در ياد ما جاودان خواهد ماند.

 

                      **********************************************

از همه دوستان عزیزی که ابراز همدردی کرده اند از صمیم قلب تشکر میکنم.

                                                                                                                   آرش

اراذل با آبرو!

ساعت هفت صبح یک روز بهاری. صدای چهچهه بلبل ها بر شاخساران و نسیم روحبخش کوهساران. از هیچکدامشان خبری نیست. چیزی که هست صدای گوشخراش یک موتور سیکلت به روغن سوزی افتاده هست و دود و دم موتور دیزل یک کامیون در حال گرم شدن در آن نزدیکی و بسته های زباله انباشته در پیاده رو و سه مرد! 

سه مرد میانسال با لباس شخصی و شکمهای ورآمده موهای کوتاه و صاف ته ریش جوگندمی چشمهای ورقلمبیده پیراهن روی شلوار و کفش اسپرت.

جلوی یک در ایستاده اند. یک مرد که از بقیه مسن تر و گنده تر است زنگ در را به صدا در می آورد. لحظاتی بعد زن خانه در را باز می کند . مرد بلافاصله پایش را لای در می گذارد که بسته نشود. زن که این را می بیند خودش را جلوی در حائل می کند.

"گشت مبارزه با مواد مخدر هستیم باید منزل شما را وارسی کنیم"

زن دستش را دراز می کند و محکم می گوید: حکمتون.

اما حکمی در کار نیست . دیشب آخر وقت بود که گزارش رسید در این خانه حداقل پنج کیلو مواد مخدر از نوع تریاک نگهداری میشود. پس نباید وقت را تلف کنند ممکن است هر لحظه محموله جابجا شود . پس نمی شود منتظر دادستان بود تا حکم کتبی صادر کند. وقتی محموله به دادستانی منتقل شود سر و صدای زیادی به پا می کند. آنوقت حکمش هم جور می شود.

- حکم شفاهی داریم.

- شفاهی قبول نیست حکم سه برگی!

کاریش نمیتوان کرد . ظاهرا زن خانه اینکاره است. سعی می کند وارد شود ولی زن در را محکم نگهداشته است و در یک لحظه لگدی به زیر زانوی مرد وارد می کند. فریادی از درد می کشد و پایش را عقب می برد خم می شود تا زانویش را ماساژ دهد که زن محکم در را می بندد. در با صدای مهیبی بسته می شود و به سر مرد برخورد می کند و او را فرش زمین می کند.خیلی ضایع شد . خودش را جمع و جور می کند و می ایستد. سرش را با دستانش گرفته است.

- حاجی! از دیوار بپرم؟

با اشاره حاجی ۱ حاجی ۳ به زحمت بالای دیوار می رود.اول خودش بعد هم شکمش. دیگر سن و سالی از او گذشته و مثل سابق فرز نیست که از بالای دیوار بپرد. از دیوار آویزان میشود و به آنطرف می رود.

زن غیبش زده. در را باز می کند و همگی وارد می شوند. به سرعت خودشان را به داخل هال می رسانند.

حاجی ۱ با خودش حساب و کتاب می کند. پنج کیلو تریاک از قرار کیلویی ششصدهزار تومان می شود سه میلیون تومان. ده درصد حق کشف آن هم می شود سیصدهزار تومان . یعنی نفری صد هزار تومان!

خدا برکت بدهد! دشت امروز ما کامل شد.

سردردش را فراموش می کند و انرژی دوباره ای می گیرد.

بدون اجازه وارد اتاق می شوند. زن خانه به همراه مرد زهوار در رفته خانه سدی در برابرشان ایجاد می کنندو با صدای بلند داد وفریاد می کنند. ولی فایده ای ندارد. حاجی ها در حال جستجو هستند.

خواهر زن که در حال رفتن به سر کار است از کوچه صداها را می شنود و وارد خانه می شود. پسر خانه هم که در خواب بود بیدار می شود و به عرصه وارد می شود.

قد بلند عضلات بازو و سرسینه ستبر با شلوارک و زیرپوش!

حاجی ۱ به پسر زل می زند.

- این دیگه از کجا پیداش شد.

کمی که فکر می کند یادش می آید. چند سال قبل که در همین خانه ماموریت کشف داشتند یک پسر لاغرمردنی و نحیف در گوشه ای چمباتمه زده بود و به آنها نگاه می کرد. همان نوجوان حالا تبدیل به جوان برومند بوکسور شده بود. حاجی ۱ به بخت بدش لعنت می فرستد: "چقدر زود این بزرگ شده ؟ مگه اینکه توی غذاش کود ریخته باشند." اینها افکاری بود که در ذهن حاجی می گذشت.

چهار نفر اهالی خانه در برابر سه تا حاجی صف آرایی می کنند. اول همدیگر را هل می دهند. کار تجسس مختل شده است. حرکات به تدریج خشن تر می شود.

لحظاتی هست که حاجی ۱ احساس سنگینی و سوزش در پشت شانه چپش دارد ولی آنقدر کشمکش شدید هست که متوجه نمی شود. به هر طرف می رود خلاصی ندارد. ناگهان بر میگردد و نگاه می کند. زن خانه هست که محکم پشتش را گاز گرفته و پابه پا با حاجی می رود و سعی می کند آن تکه را بکند. حاجی ۱ کلافه شده تابی به دست و شانه اش می دهد و زن را به گوشه ای پرت می کند.

- مادر منو میزنی ...!

پسر خانه که تا حالا مماشات می کرد به جان حجاج افتاده است. سه نفر را درگیر خودش کرده و بقیه اعضا خانه هم از پشت سر با هر چه دم دستشان است ضربات کاری وارد می کنند. جنگ دارد مغلوبه می شود.

دیگر چاره ای نیست! حاجی ۳ اسپری را از جیبش در می آورد. در حالیکه آرنج چپ را محکم جلوی دهان و بینی اش گرفته  دور خودش می چرخد و اسپری را خالی می کند. اول پسر بعد زن بعد خواهر بعد هم حاجی ۲!

- آخ لعنت به تو ! تو چشم من چرا زدی؟

- ببخشید حواسم نبود.

مهم نیست به چشم کی زده . توی فضای بسته اتاق اسپری به سرعت پخش شده و اشک همه در آمده. به زحمت می توان جایی را دید. پسر خانه کمی سرفه و عطسه می کند . ناگهان قاط می زند و در حالیکه با صدای بلند عربده می کشد با چشم بسته به چپ و راست ضربات سهمگینی وارد می کند.

خودی و غیر خودی دنبال پناهگاه می گردند. ولی کسی راه خروج را پیدا نمی کند. فقط اکیپی دور اتاق می چرخند تا حداکثر فاصله را از پسر حفظ کنند.

- عجب افتضاحی شده!

این هم افکار حاجی ۱ هست که مسئولیت این ماموریت خفن را به عهده دارد. دیگر نمی تواند صبر کند. زمان آن رسیده که فن آخر استاد را که آموخته اجرا کند. این بود که اسلحه کمری را از پشتش در آورده و در حالیکه به سمت سقف نشانه گرفته داد می زند : همه روی زمین دراز بکشید!

اما خوب چشم کسی جایی را نمی بیند که بترسد. خودش هم جایی را نمی بیند که بخواهد شلیک کند . آرام اسلحه را سر جای اولش بر می گرداند. فن آخر استاد هم کارایی نداشت.

 

بالاخره بعد از تلاش بسیار و تحمل ضربات سهمگین دستبند به دست پسر می زنند. بقیه هم دنبال دود و دم میروند تا سوزش چشمشان را التیام دهند.

جستجو آغاز می شود. هر چه بیشتر می گردند کمتر پیدا می کنند. دیگر جایی نمانده حتی داخل سیفون را هم گشته اند.

حاجی ۳ با خوشحالی از آشپزخانه خارج می شود. زرورق کوچکی در دستش هست که محتوی مقداری تریاک هست. حاجی ۱ براندازش می کند. حدود بیست گرم وزن دارد. ناامید کننده است. بیست گرم در حد مصرف روزانه است و جرم تلقی نمی شود.

حجاج باید دست از پا درازتر برگردند. حالا چطور باید این ماموریت احمقانه را توجیه کنند؟ چطور دادستان را متقاعد کنند که برای کار انجام شده حکم صادر کند؟

چشمشان به ریسیور می افتد. آنرا بر می دارند و صورت جلسه می کنند تا لااقل دست خالی برنگردند.

تهاجم مذبوحانه به خانه مردم  آنهم بدون حکم! فقط برای یک ریسیور!

پشت حاجی ۱ لرزید.

حاجی ۳ در حال چرتکه انداختن است: بیست گرم از قرار کیلویی ششصد هزار تومان می شود می شود دوازده هزار تومان . ده درصد حق کشف آن می شود هزار و دویست تومان. یعنی نفری چهارصد تومان!

اصلا ارزش کله سحر بیدارشدن و ورود بدون حکم و کتک زدن زنان و کتک حسابی خوردن را نداشت!

 

           خرداد ۸۹

کله پوک!

زن جوان دستبند به دست به همراه مامور زن وارد می شود.در نامه قضایی قید شده که در سه تاریخ پیاپی ۳۱/۴/۸۹   ۱/۵ و 2/5 رابطه نامشروع داشته و بازداشت شده است.

_ چند سالته؟

_ بیست و یک سال.

_ ازدواج کردی؟

_ آره. شوهرم راننده هست.

_ با چند نفر ارتباط داشتی؟

_ یک نفر.

_ خودت رفتی؟

_ نه! رفته بودم تو کوچه خرید منو دید اشاره کرد بیا . رفتم ببینم چی میگه به زور منو برد توی خونه و ...

_ فرداش چرا رفتی؟

_ دوباره بهم اشاره کرد بیا. رفتم بگم چرا دیروز اینکارو کردی که منو کشید داخل خونه و ...

_ قضیه روز سوم چی بود؟ بازم بهت اشاره کرد؟

_ نه این دفعه خودم رفتم دم در ازش توضیح بخوام که...!!!

                                            ***************************

شما اگه جای من بودید با این خانم چه برخوردی می کردید؟

سیگار حیات بخش!

چه کسی گفته سیگار همیشه باعث کاهش طول عمر می شود؟ من حداقل یک مورد را سراغ دارم که سیگار عمر دوباره ای به فردی بخشیده است. حالا داستانش را بشنوید.

ایرج سی سال داشت. راننده خودرو سنگین بود و بیشتر وقت خود را در جاده ها سپری می کرد. هر یک یا دو هفته به خانه می آمد چند روز میماند و دوباره به جاده بر می گشت. کمی چاق و قدکوتاه بود. رنگ پوست تبره ای داشت و سبیلهای پرپشتش تیپیک راننده ها بود.

همسرش رحیمه زن ساده و بی غل و غشی بود که به عنوان معلم در مدرسه تدریس می کرد. بیشتر اوقات در خانه با دختر کوچکش تنها بود ولی به این سبک زندگی عادت کرده بود و شکایتی نداشت.

یک روز که بعد مدرسه به منزل پدرش رفته بود تا دخترش را تحویل بگیرد با زنی هم سن و سال خودش در آنجا مواجه می شود. مادر ناتنی اش توضیح می دهد که سوسن از اقوامش و زن تنهایی است بسیار قابل عتماد هست. اگر ناراحت نمی شود مدتی او را در خانه نزد خود نگه دارد.

پیشنهاد عجیبی بود.رحیمه مدتی فکر می کند. شاید این زن که چهره مظلومی دارد ایام تنهایی او را پر کند. لذا می پذیرد و با هم به منزلش می روند.

خیلی زود رحیمه و سوسن با هم انس می گیرند. زمانی که رحیمه به مدرسه می رود سوسن از فرزندش نگهداری می کند و کارهای آشپزی را هم به خوبی انجام می دهد. زمانی هم که به منزل بر می گردد هم صحبت خوبی برای او هست.

چند روز به همین منوال می گذرد تا سر و کله ایرج پیدا می شود. رحیمه سوسن را به او معرفی می کند و ماجرای با هم بودنشان را نیز تعریف می کند. ایرج هم از اینکه رحیمه همدمی پیدا کرده خوشحال است.

چند ساعتی با هم می مانند و پس از صرف ناهار سوسن تصمیم می گیرد برود. رحیمه را در جریان می گذارد. مخالفتی ندارد . اصلا شاید اینطور بهتر باشد. قرار می گذارند تا پس از رفتن ایرج دوباره نزد او بیاید. غافل از اینکه در همین زمان کوتاه شوهر تند و تیزش کار خود را کرده و قرار و مدار لازم را با سوسن گذاشته است.

فردای آنروز ایرج به اتفاق سوسن دور از چشم رحیمه در یک سردفتر ازدواج درشهر مجاور حاضر می شوند و خطبه ازدواج موقت خوانده می شود و عقدنامه صادر می گردد.

سوسن برخلاف ادعای اولیه در یک خانه حیاط دار بزرگ به تنهایی زنگی می کند. بعدا به ایرج می گوید که شوهرش به نام سلمان قاچاقچی بوده که چند ماه قبل سر مرز کشته شده است و این خانه سلمان است.

ایرج اما برای اینکه حساسیت همسایه ها را بر نیانگیزد هیچوقت از در خانه وارد نمیشود بلکه در تاریکی شب از دیوار پشتی می پرد و از همان جا هم خارج می شود. اما همسایه ای اگر فضول باشد مهم نیست که افراد از کجا وارد و خارج می شوند. به سادگی آمار همه را می گیرد.

اواخر ساعت کاری من بود در یک روز زمستانی با آفتابی نحیف و لذت بخش. مردی وارد می شود که به طرز فجیعی کتک خورده است. خودش را ایرج معرفی می کند. جای سالمی در بدنش نیست. حتی لاله گوشش را گاز گرفته اند. غیر از چشمها و سبیلش بقیه صورت در پانسمان است. سه بریدگی سطحی موازی در جلوی گردنش دارد. مدعی است که کم مانده بود سرش را ببرند. خیلی ترسیده بود و دائم با نگرانی به اطراف نگاه می کرد.انگار منتظر ورود کسی بود. مدتی طول می کشد تا کارش را انجام دهم  و بعد هم با عجله رفت.

چند دقیقه بعد مرد دیگری وارد میشود. حدود سی و پنج سال با قدی متوسط و بدنی ورزشکاری مثل کشتی گیرها. جلوی موهایش کم پشت بود و بقیه موهایش را عقب زده بود. صورت گوشتی و پف آلود باپوست براقش مشخص می کرد که الکلی قهاری هست. دکمه بالای پیراهنش باز بود ویک زنجیر قطور طلایی بر گردن داشت. در آن هوای سرد زمستانی ظاهرا نیاز به لباس بیشتری احساس نمی کرد. انگشترهای طلای متعدد و ساعت طلای بزرگش کاملا جلب توجه می کرد. شلوار طوسی دم پا گشاد وکفشی که به سبک هنرپیشه های فیلمفارسی پوشیده بود خبر از یک شخصیت کاملا استثنایی می داد که انگار از اعماق تاریخ یا از غار اصحاب کهف در آمده است.

همه اینها کافی بود که محو جلال و جبروتش شوم.تا جاییکه اعتراضی هم به سیگار روشن در دستش که تا اتاق من هم پیش آورده بود نکردم.

خودش را سلمان معرفی کرد. مدعی بود که تاجر است و هر از چندگاهی برای تجارت! به افغانستان میرود. می گفت مردی را که قصد تعرض به همسرش را داشت تا سر حد مرگ کتک زده و اگر لحظه ای درنگ نمی کرد سرش را هم از تن جدا می کرد.

اما برگردیم به داستان:

حوالی غروب بود سوسن در خانه تنها بود که صدای زنگ خانه به صدا در می آید. در را که باز می کند وحشت سراسر وجودش را می گیرد. این سلمان بود که جلویش ایستاده بود.

با لکنت می پرسد : تو زنده ای؟

سلمان اما اعتنایی به او نمی کند کنارش می زند و وارد می شود. سر و رویش را میشوید و سوسن را صدا می زند. سوسن با ترس و لرز به طرفش می رود.

این مرتیکه ... کیه که هر شب میاد پیشت؟

سوسن خودش را به نفهمی می زند. اما همان همسایه فضول قبل از اینکه سلمان به خانه برسد همه چی را کف دستش گذاشته بود.

سوسن کتک مفصلی می خورد و وقتی احساس می کند که کم مانده جانش را از دست بدهد به همه چیز اعتراف می کند. حتی می گوید که ایرج قرار است تا چند دقیقه دیگر سر برسد.

هیچ خبری خوشحال کننده تر از این برای سلمان نیست. کارد آشپزخانه و طناب آماده می کند و زیر دیوار همان جایی که محل ورود ایرج هست کمین می کند.

چند دقیقه بعد ایرج بی خبر از همه جا سر می رسد.از تاریکی کوچه استفاده می کند و به بالای دیوار میجهد. برمی گردد و به چپ و راست کوچه نگاه می کند غافل از اینکه کسی که باید از او بترسد نیم متر پایین تر منتظرش هست.آرام از دیوار فرود می آید که ناگهان سلمان مشت می کند و موهای پس سرش را می گیرد.فرار از دستش مقدور نیست. این چیزیست که ایرج خیلی زود متوجه می شود. با ترس می پرسد:کی هستی؟

-خودت کی هستی....!اینجا چیکار می کنی؟

-اینجا خونه زنمه.

-پس چرا از دیوار اومدی تو؟

-عشقم کشید از دیوار بیام. فرمایشی هست؟

کارد به سلمان میزدی خونش در نمیامد.مثل یه کیسه چغندر ایرج را وسط حیاط پرت کرد.

ایرج نیم خیز شد و نشست. حالا زیر نور ضعیف چراغ اتاقها می توانست سلمان را ببیند. همان چهره ای که ترسیم کردم را با زیرپوش رکابی و شلوارک در نظر بگیرید. در حالیکه رگهای گردنش متورم شده بود واز شدت عصبانیت گردنش را قوز کرده بود و به طرف ایرج می آمد.

سوسن از لای در سرک می کشید. نفس در سینه اش حبس شده بود. به خوبی از وحشی گری سلمان آگاه بود. ایرج کمی نشسته عقب عقب رفت ولی فایده ای نداشت و سلمان مثل عقاب برسرش خراب شد. کتک مفصلی حواله ایرج کرد که حتی انگشت دست خودش هم شکست. سر آخر هم دست و پای او را با طناب بست وکارد را به دست گرفت که سرش را ببرد. چند خط هم جلوی گردنش انداخت که صدای ناله ایرج بلند شد. دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت. این بود که به سلمان گفت: حالا که می خواهی منو بکشی لااقل یه خواسته منو روا کن.

از آنجا که این طور آدمها خیلی هم ادعای لوطی گری و مرام دارند موهایش را ول کرد و گفت : خوب بگو آخرین خواسته ات چیه؟

ـ یه سیگار بده بکشم!

ـ همین؟

ـ آره همین.

سلمان از جیب شلوارک سیگار و فندکش را در می آورد. یک سیگار آتش میزند و در دهان ایرج می گذارد.

می گویند اگر به سیگار روشن پک نزنی هفت دقیقه طول می کشد تا بسوزد. ایرج اما قصد اتلاف وقت نداشت. در حالیکه اشک می ریخت به سیگارش هم پک میزد. سیگار به سرعت در حال تمام شدن بود چراغ عمر ایرج هم رو به خاموشی می رفت که همهمه ای در کوچه در می گیرد. هم ایرج و هم سلمان متوجه قضیه می شوند. زنگ در به صدا در می آید. ایرج دیگر به سیگار پک نمیزند حتی نفس هم نمی کشد. سلمان با عصبانیت به ایرج می گوید که زودتر تمامش کند. مرامش اجازه نمی دهد قبل از اتمام سیگار کاری کند. با استرس به سیگار و شعله اش نگاه می کند. تاگهان ضربه مهیبی به در وارد میشود و پاشنه آن از جا کنده می شود. پلیس قوی هیکلی درحالیکه اسلحه کمریش را به طرف سلمان نشانه رفته جلو می آید.

سلمان در حالیکه نشسته با نوک کارد روی زمین خط می کشد. سوسن گوشی تلفن را زمین می گذارد و نفس راحتی می کشد. ایرج این بار از خوشحالی گریه می کند.

                                     ********************************

سلمان یک قاچاقچی عمده بود . در راستای همان تجارت! قصد داشت به افغانستان برود. مرزبانی ایران که ظاهر عجیب او را دیدند به او مشکوک می شوند و بازداشتش می کنند. دو هفته بعد آزاد می شود به آن سوی مرز می رود. در آنجا نیروهای آمریکایی به او مشکوک می شوند و بازداشتش می کنند.این بار اما حبسش شش ماه طول می کشد. سوسن هم که زن صیغه ای سلمان بود وقتی می بیند که اقامت سلمان طولانی شد و هیچ خبری از او نیست فکر می کند که ممکن است او را کشته باشند. این بود که پیشنهاد ایرج را پذیرفت. ولی برگشتن سلمان همه رشته ها را پنبه کرد.

روز بعد از معاینه اولیه ایرج به اتفاق رحیمه پیش من آمدند. بیچاره رحیمه هم نگران شوهرش بود و هم ضربه روحی شدیدی به او وارد شده بود.اما خیلی زود شوهرش را بخشید. عقدنامه ایرج و سوسن هم دستشان بود تا از اتهام رابطه نامشروع مبرا شود.در تاریخی که این عقدنامه صادر میشد سه ماه به خاتمه عقدنامه سلمان و سوسن مانده بود!

               دی ماه ۱۳۸۶

آدمک!

سارا یک زن نوزده ساله بود. یکسال از ازدواجش می گذشت. شش ماه هم میشد که باردار بود و هنوز در خانه پدرش زندگی می کرد. همین او را خیلی رنج میداد. دائم از شوهرش انتقاد می کرد که چرا تکلیف او را یکسره نمی کند و برنامه ای برای عروسی ندارد. شوهرش مرد بیست و سه ساله ای بود که دویست کیلومتر آنطرفتر در یک منطقه بد آب و هوا در یک کارگاه سدسازی مشغول به کار بود. آخر هر هفته  فرصت پیدا می کرد تا به سارا و خانواده اش سر بزند. در ماههای اخیر به شدت از جانب سارا و خانواده اش تحت فشار بود تا سریعتر مراسم عروسی را برگزار کند و دخترشان را به خانه بخت ببرد. سارا دیگر بیشتر از این نمی توانست بارداریش را پنهان کند.هر وقت فکر می کرد که یک روز مجبور شود قبل عروسی در خانه پدرش بچه دار شود چهار ستون بدنش می لرزید و دچار استرس می شد.

شوهرش هم برای خود دلایلی داشت ولی فشارها روز به روز بیشتر می شد.

تلفن همراه زنگ می خورد. به صفحه آن نگاه می کند. شماره سارا است. با بی میلی جواب می دهد.همان حرفهای همیشگی هست. دیگر تحملش را ندارد و وسط مکالمه قطع می کند. سیگارش را روشن می کند و به فکر فرو می رود. چند بار تماس را رد میکند و بالاخره گوشیش را خاموش می کند.

در فکر چاره است. چند روزی هست که فکری به سرش زده و امروز مصمم تر به آن فکر می کند. ضربان قلبش بالا میرود و کف دستش عرق می کند. در حالیکه به زمین خیره شده است پکهای عمیقی به سیگار می زند و بالاخره آنرا به گوشه ای پرت می کند. گوشی را روشن می کند و شماره سارا را می گیرد. سارا از قطع مکالمه دلخور است. بالاخره با کلی منت کشی رضایتش را جلب می کند. به او می گوید که خبرهای خوبی برای او دارد و  آخر هفته وقتی برگشت به او می گوید.

سارا می خواهد بال در بیاورد. این اولین بار است که شوهرش اینقدر امیدوارانه صحبت می کند. با خوشحالی به سراغ مادر و خواهرش می رود و آنها را در جریان قرار می دهد. آنها هم نفس راحتی می کشند. بالاخره قرار است جو استرس و نگرانی چند ماهه از این خانه رخت بربندد.

سارا برای رسیدن شوهرش لحظه شماری می کند. هر روز به بازار می رود و برای خرید نقشه می کشد. حتی لباس عروس را هم انتخاب کرده است. کمی گشادتر تا بارداریش را نمایان نکند.

بالاخره روز موعود فرا می رسد. سارا از صبح آماده است. بهترین لباسش را می پوشد. دقایقی بعد شوهرش سر می رسد. سارا با عجله به دم در می رود. شوهرش در حالیکه به خودرو پیکان تکیه داده منتظر ساراست لبخندی هم بر لب دارد. سارا با تعجب می پرسد این ماشین کیست؟

"مال یکی از دوستامه. قرض گرفتم بریم بیرون خوش بگذرونیم. تازه برات سورپرایز هم دارم."

اینها جواب شوهرش بود. در چشم به هم زدنی سارا آماده می شود و به شوهرش ملحق می شود. در کنارش می نشیند در حالیکه لبخند رضایتی بر لب داشت. مادر سارا شاهد این لحظه ها هست. او هم خوشحال است. آرزو می کرد ای کاش شوهرش زنده بود و این صحنه ها را می دید.

غروب غم انگیز یک جمعه زمستان بود. گوشیم زنگ می خورد. برصفحه آن عبارت "کلانتری ۱۲" نقش بسته است. آن سوی خط صدای افسر نگهبان بود که خبر از غرق شدن یک زن در رودخانه می داد.

به بیمارستان می روم. محشری به پا شده است. صدای ناله و گریه مردی از فاصله دور شنیده می شود. هر چه نزدیکتر می شوم جمعیت بیشتر می شود. مردی خودش را روی زمین انداخته و ناله و زاری می کند. با گریه می گوید که ناگهان پای همسرش لیز خورد و به داخل رودخانه افتاد. تلاشهای او هم برای نجاتش فایده نداشت تا اینکه چند سرباز که در آن نزدیکی بودند بالاخره جسدش را از آب در آوردند.

لباسهای شوهر خیس بود. در آن هوای سرد زمستان تحملش سخت بود. خاکهای باغچه را برسرش میریزد. دو نفر زیربغلش را می گیرند و می خواهند او را کنترل کنند ولی موفق نمی شوند.کسی آنها را نمی شناسد. مردم  دور و بر متاثر می شوند و گریه می کنند.

 مامور پرونده به من می گوید:اهل شهر مجاور هستند و اینجا کسی را ندارند.

به همراه سوپروایزر به سردخانه میرویم. جسد را خارج می کنند. کاورش را باز می کنم. چهره زنیست که به آرامی خوابیده. شاید هیچوقت اینقدر آرامش نداشته دیگر نیاز نیست نگران چیزی باشد. حتی از پچ پچ های اطرافیان و زخم زبانهایشان دیگر ترسی ندارد. چون به آرامش ابدی رسیده است.

نمیدانم چرا هر وقت به سراغ جسدی میروم که به قتل رسیده ضربان قلبم بالا می رود. حتی وقتی علت فوت را عادی اعلام می کنند. همان احساسی که موقع  دیدن سارا به من دست داد.

با دقت به چهره اش خیره شدم .همه جایش خیس بود. میکاپش هنوز تغییر نکرده بود. یک اثر قرمزی نواری مختصر در کنار گردنش توجهم را جلب کرد. علائم دیگری در بدنش داشت که تقریبا مطمئنم کرده بود. بقیه بررسیها را موکول به صبح فردا  می کنم.

به محوطه بیمارستان می آیم . شوهر سارا  کماکان مشغول همان صحنه سازی هست و مردم دلداریش می دهند. با رئیس آگاهی تماس می گیرم . ظاهرا در آن نزدیکی است. به او توصیه می کنم تا دیر نشده شوهر زن را بازداشت کند. باورش نمی شود.

"مگه میشه دکتر! این بیچاره داره سکته میکنه."

رئیس آگاهی از پشت تلفن گفت. به او می گویم موقتا بازداشتش کنید تا فردا نتیجه را بگویم.

با اکراه می پذیرد.

صبح فردا با آگاهی تماس می گیرم تا شوهر سارا را برای معاینه بیاورند. یک ساعت بعد دستبند به دست جلوی من ایستاده بود. اثری از گریه و ناراحتی در او نمی بینم.

قد بلند و بدن عضلانی داشت شکی نبود که ورزشکار است. صورت استخوانی و چشمان فرورفته با نگاه نافذی که داشت توجهم را جلب کرد. از افسر همراهش می خواهم که دستبند را باز کند.با اشاره به من می فهماند که ممکن است خطرناک باشد. به او می فهمانم که نگران نباشد.

دستبندش را باز میکند. رودرروی من ایستاده بود ولی تماس چشمی برقرار نمی کرد. از او می خواهم لباسش را در بیاورد. کاپشن قرمز و تی شرتش را در می آورد. با دقت نگاه می کنم. جلوی گردن و بازوهایش خراشیدگی های طویلی می بینم که با ناخن ایجاد شده است. احساس خوبی ندارم. دیدن اثر آخرین تلاشهای یک مادر برای زنده ماندن خودش و فرزندش اصلا خوشایند نیست. بغض می کنم اما باید خودم را کنترل کنم.

شوهر سارا را همانطور که آورده بودند می برند.با بازپرس پرونده تماس می گیرم و نظرم را مبنی بر به قتل رسیدن سارا اعلام می کنم.

هنوز ظهر نشده بود که قاتل به قتلش اعتراف می کند. با روسری سارا را خفه کرد و در آب انداخت. قصد داشت بگریزد که با چند سرباز در آن نزدیکی مواجه می شود. نظرش عوض می شود و وانمود می کند که همسرش در آب افتاده و درخواست کمک می کند و باقی ماجرا.

                           برگرفته از پرونده کیفری مبتنی بر بازجویی های خانواده سارا و شوهرش

                                                        دی ماه ۱۳۸۷

اسکلت محبوب من!

یک روز پاییزی بود. اواخر ساعت کاری بود که افسر اداره آگاهی با پرونده ای در دست وارد شد. محتویات پرونده خبر از کشف یک اسکلت در کنار رودخانه می داد و وظیفه ما هم این بود که به همراه کارشناسان تعیین هویت آگاهی شواهد لازم برای شناسایی آن را فراهم کنیم.

سر و کله زدن با اسکلت کار زمانبر و سختی هست. این بود که آن را موکول به یک روز دیگر کردیم تا سر فرصت کارش را انجام دهیم. خوشبختانه این اسکلت بینوا کسی را هم نداشت که پاشنه در پزشکی قانونی را از جا در بیاورند که کار ما سریعتر انجام شود یا با مسئولین شهری و کشوری در رده های مختلف تماس بگیرند و خواستار تسریع در امور شوند. این بود که به افسر آگاهی گفتم که برگردد و منتظر تماس ما باشد تا به موقع کارش را یکسره کنیم.

این شاید اشتباه بزرگی بود چون سه روز طول کشید تا فرصت لازم برای انجام این کار فراهم شود. در این مدت یک خبرنگار سمج (دور از جون بعضی ها ) پی به موضوع کشف اسکلت برد و خبر آنرا در یک روزنامه محلی چاپ کرد. از فردای آنروز سیل جمعیت بود که به طرف اداره آگاهی سرازیر شد و مدعی مالکیت آن اسکلت بودند.

صبح روز بعد رئیس آگاهی با من تماس گرفت و ماجرای هجوم مردم را گفت. به قدری عصبی بود که بعد هر جمله ای دو تا فحش آبدار هم نثار مردم می کرد. می گفت مردم اصلا نمی خواهند اسکلت را ببینند ولی حاضرند قسم بخورند که مال خودشان است. کلی هم آن خبرنگار و روزنامه مطبوعش را مورد تفقد قرار داد.

آنطور که بعد فهمیدم  آن اسکلت حدود پنجاه تا شصت نفر طرفدار پیدا کرده بود. رئیس آگاهی چند تا از این موارد را رمزگشایی کرد و به من گفت. از جمله زنی بود که شوهرش چند ماهی مفقود شده بود و حالا با ادعای مالکیت آن اسکلت و اثبات فوت همسرش قصد داشت مجوز ازدواج مجدد از دادگاه بگیرد. اصلا هم تمایل نداشت که اسکلت را ببیند و یا حداقل آنرا از روی لباسش شناسایی کند.

چند مرد و زن دیگر هم ادعای مالکیت داشتند. آنها برادر ثروتمندی داشتند که دائم دنبال عتیقه جات و زیر خاکی بود. از چند ماه قبل به دنبال همین ماجراجوییها  مفقود شده بود. ظاهرا توسط شریکش به قتل رسیده بود. ولی اثری از او پیدا نکرده بودند. با توجه به اینکه برادرشان مجرد بود و ورثه ای نداشت برادرها و خواهرها برای تصاحب اموالش نقشه کشیده بودند تا با تملک آن اسکلت به هدفشان برسند. آنها هم تمایلی برای مشاهده اسکلت نداشتند.

دسته سوم هم خانواده ای بودند که مدعی مالکیت اسکلت بودند و بعدا مشخص شد فرزندشان از تبهکارهای حرفه ای است و مدتی بود که تحت تعقیب قرار گرفته و متواری بود. آنها به خوبی می دانستند که اسکلت متعلق به فرزندشان نیست ولی با این ادعا و اصرار برآن سعی در صدور منع تعقیب برای او داشتند تا بعدا با هویتی جدید در جای دیگر زندگی کند.

بقیه موارد احتمالا با اهداف مشابهی در صدد تصاحب اسکلت بودند.

یک خانواده  اما شش ماه بود که دختر چهارده ساله شان در رودخانه غرق شده بود و همه جا دنبالش می گشتند. آنها تنها کسانی بودند که مایل به دیدن اسکلت بودند.

اسبابمان را جمع کردیم و راه افتادیم. بچه های آگاهی هم با چند تا ساک وسیله آمدند. به سردخانه رسیدیم. نمی دانم چرا چند تیکه استخوان را در سردخانه گذاشته بودند. البته اسکلت تقریبا کامل بود . لباسش باعث شده بود که پیوستگی آن حفظ شود.

از دست پرسنل آگاهی کار زیادی بر نمی آمد. نه می توانستند اثر انگشت بگیرند و نه خون و نسج نرمی داشت که کمکشان کند. شروع به عکسبرداری و فیلمبرداری کردند که لااقل کاری انجام داده باشند.

ما هم کارمان را شروع کردیم . استخوانها ظریف و زنانه بود فرم لگنش شکی باقی نگذاشته بود که متعلق به یک زن است. فک فوقانی و تحتانی هم فاقد دندان بود پس باید متعلق به یک پیرزن باشد. همین نتایج را در گزارشمان اعلام کردیم  واداره آگاهی خالی از جمعیت شد چون هیچ کس به دنبال یک پیرزن نبود.

کارتون پلنگ صورتی یادتان هست آن قسمت جالب " استخوان صورتی" البته خیلی دلم برای خانواده ای که دنبال دخترشان بودند سوخت ولی بقیه وقتی ناامیدانه بر می گشتن خیلی شبیه جک و جونورهای توی کارتون بودند وقتی که استخوان نهایتا طعمه تمساح شده بود.

اسکلت محبوب من   

                           پاییز ۱۳۸۸