بزرگ مرد کوچک!
هر چه با این نامه قضایی کلنجار میرم متوجه منظورش نمیشم. ترجیح میدم صاحب نامه بیاد داخل تا ببینم جریان چیه. پیرمرد حدودا هفتاد ساله وارد میشه. با کت و شلوار قهوه ای و عینک ذره بینی و کلاه شاپو٬ سبیل پرپشت و صورت صاف و صیقلی که مورچه روی اون بکس باد میکرد. عصا زنان وارد میشه و آهسته کنارم میشینه. آروم و شمرده حرف میزد٬ ولی شنوایی ضعیفی داشت و من مجبور بودم بلندتر صحبت کنم.
یکی از معضلات پزشکا سر و کله زدن با افراد پر سن و ساله. اصولا در جواب هر سئوالی فقط حرفی رو که دوست دارن میزنن. اصلا مهم نیست شما چی پرسیدین. هر تلاشی در به راه آوردن اونا هم محکوم به شکسته. نه اینکه توی مرکز ما اینطور باشه بلکه در دوران دانشجویی هم که در بیمارستان بودیم و کار بالینی انجام میدادیم اوضاع همینطور بود.
دیگه اینکه به شدت خصوصیات پارانوئیدی دارن و به زمان و زمین مشکوکن. هر چی سنشون بالاتر میره این مشکل حادتر میشه. از نظر اونا ما مظنونین همیشگی هستیم حتی اگه خلاف اون ثابت بشه!
سلام و احوالپرسی انجام میشه و میریم سر اصل مطلب. برام تعریف میکنه که بیشتر از سی سال بوده که سابقه اعتیاد داشته. یک روز به خودش میگه: دیگه بسه! اراده می کنه که بذاره کنار و با کمک یک پزشک به این هدفش میرسه.
البته خودش لفظ اعتیاد رو به کار نمی برد و مدعی بود که تفننی مصرف میکرد٬ ولی خانواده از تکرر این تفنن به تنگ اومده بودن. تمام زار و زندگی داشت فدای این تفنن نامیمون میشد. این بود که ایشون رو کت بسته فرستادن به یک موسسه ترک اعتیاد تا تحت نظر پزشک و با مصرف متادون از شر غول اعتیاد خلاص بشه. اینها اطلاعاتی بود که بعدا از خانواده گرفتم.
ــ خب اینایی که گفتید خیلی خوبه. حالا چرا اومدی اینجا؟
ــ نکته همینجاست! سلامتی من از دست رفت دکتر!
ــ چطور؟ مریض شدید؟
ــ تمام انرژی من زایل شد. مردانگیم تباه شد!
ــ عجب! خب مواد مخدر یه انرژی کاذب به آدم میده. منظورتون اینه که از این انرژی کاذب محروم شدید؟
ــ نه دکتر متوجه منظور من نیستی.
ــ خب شما توضیح بده.
ــ قوه جوانی من از دست رفت!
ــ البته دل آدم باید جوون باشه حاج آقا! ولی فرصت کردین یه نگاه به شناسنامه بندازین. قبل جنگ جهانی دوم به دنیا اومدین. بناهای اون موقع هم الان آثار باستانی شدن چه برسه به آدما.
ساکت میشه. از پشت شیشه عینک ذره بینی یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازه و با تاسف میگه:
ــ نه! اصلا تو باغ نیستی. قوه باء من از بین رفته دکتر! (این جمله آخر رو با صدای بلند گفت)
ــ اینی که گفتید چی هست؟
ــ یعنی تو نمیدونی چی هست؟ پس هفت سال داشتی...
خیره بهش نگاه میکنم. چه راحت به آدم توهین میکنه. به حساب سن و سالش میذارم.
ــ والا کتابهای ما لاتین بوده و این اصطلاحات توش نبود.
ــ قوه باء همان قوه جوانی هست یعنی میل جنسی!
راستشو بخواین از همون اول میدونستم چی می خواد بگه. حتی معنی اون کلمه عربی رو هم میدونستم. ولی از اونجا که سیاست ما بر اینه که به کسی اجازه ندیم در لفافه و دوپهلو حرف بزنه و بعدا بخواد از این ابهام سوءاستفاده کنه٬ این بود که ایشون رو قدری مانیپوله کردیم تا خودش با صراحت همه چی رو به زبون بیاره.
ــ ماشالا! یعنی شما با این سن و سال هنوز براتون مهمه این قوه؟
ــ بعله! پس چی.
ــ از کی ترک کردین؟
ــ حدود شش ماه قبل.
ــ یعنی قبل این شش ماه همه چی رو به راه بوده؟
ــ بعله!
ــ ای ولا! حالا واسه چی اومدین اینجا؟
ــ از پزشکم شکایت دارم. چون داروهایی که بهم داده باعث این مشکل شده.
ــ شما مطمئنی؟ چون بالاخره دیر یا زود این قوه زایل میشده.
دو تا دستش رو زیر چونه گذاشته و روی عصا تکیه داده. با عصبانیت بهم خیره میشه.
ــ حق داری از همکارت دفاع کنی. سر هر دوتون توی یه آخوره!
ــ مواظب حرف زدنتون باشید جناب!
ــ تو اینجا نشستی که از حق مردم دفاع کنی نه اینکه هوای همکارتو داشته باشی.
ــ من اصلا اون آقا رو نمی شناسم. برام اهمیتی نداره محکوم بشه یا نه. حرف من اینه که ادعای شما پشتوانه علمی نداره.
ــ خودت پشتوانه و اصل و نسب نداری!
ــ ای بابا! یکی بیاد این آقا رو راهنمایی کنه.
ــ تو می خوای منو بندازی بیرون؟ من جوون بودم محله ها رو غربال میکردم حالا تو یه الف بچه زبون درازی میکنی واسم.
ــ برو حاج آقا با یه کوچیکترت بیا ببینم حرف حسابتون چیه.
ــ میرم ژاندارمری از دست همتون شکایت میکنم.
ــ ژاندارمری!!!
ــ بعله! چی خیال کردی. کم آوردی؟
ــ نه! ولی اینایی که گفتی خیلی وقته نسلشون منقرض شده!
پرسنل سر میرسن و کمی باهاش صحبت می کنن. آروم میشه. قرار شد پرونده تشکیل بده و موضوع در کمیسیون پزشکی مطرح بشه.
حالا وقتشه که تعرفه رو پرداخت کنه. یکی از پرسنل به خودش جرات میده و ازش میخواد که شش هزار تومان پرداخت کنه. دفترچه بیمه خودشو در میاره و به سمت اون دراز می کنه.
ــ اینجا دفترچه ای نیست حاج آقا!
ــ توی این شهر هر جا پزشکی قانونی رفتم با دفترچه دو هزار تومان بود بدون دفترچه پنج هزار تومان!
شما چرا مردمو سرکیسه میکنین؟ آخه دزدی یعنی همین دیگه!
خون پرسنل به جوش اومده بود. حالا نوبت من بود که اونا رو از هم جدا کنم.
از خیر تعرفه می گذریم و می فرستیمش بیرون.
همسرش بعدا اومد پیش ما و داستانشو تعریف کرد. البته آدم محترمی بود و کلی ازمون عذرخواهی کرد.
پرونده این آقا هم به جایی نرسید و مختومه شد.
تابستان ۱۳۸۷
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.