مرد جوان با عجله وارد میشه. حدود سی سال داره. لاغر با موهای لخت و بلند و ریش بلند. روبروی من میشینه. اضطراب رو در حرکاتش میشه دید. تماس چشمی برقرار نمی کنه. پس از نظر ما ریگی به کفش داره.

ــ چی شده؟

ــ هیچی دکتر! یه گواهی در حد دویست هزارتومن برام بنویس برم!

ــ امر دیگه ای نیست؟ میخوای چند دقیقه اینجا ماساژت بدم خستگیت در بره؟

ــ چطور مگه؟

ــ احتمالا اینجا رو با بقالی یا ... اشتباه گرفتی؟

ــ ببخشید منظوری نداشتم.

ــ حالا میگی چی شده یا نه؟

ــ با چند تا از رفقا دعوام شده.

ــ سر چی؟

ــ قرار شد برم دادگاه به نفعش شهادت بدم و اونم دویست هزارتومن بهم بده. این همه راه تا گرگان باهاش رفتم ولی بعد دادگاه که برمی گشتیم زد زیرش. باهاش درگیر شدم اونم با دوستاش کتکم زدن.

ــ پس واسه همینه گواهی دویست هزار تومنی میخوای. شهادت دروغ دادی؟

ــ نه...نه .. به خدا.

ــ بابت چی شهادت دادی؟

ــ اینکه همسرش هیچ حق و حقوقی نداشت.

ــ حق و حقوق چی؟

ــ یعنی وسایل خونه و مغازه همه مال شوهره بود.

ــ شما از کجا اینقدر مطمئن بودی که قسم خوردی؟

ــ خب مطمئنم اینطور بوده. اونا رو از نزدیک میشناختم.

ــ چند ساله این رفیقتو میشناسی؟

ــ دو سال میشه.

ــ چند ساله ازدواج کردن؟

ــ پنج سال.

ــ پس از کجا میدونی که همسرش جهیزیه با خودش نیاورده بود؟

ــ ... خب خود شوهره می گفت.

ــ به استناد حرف شوهره رفتی شهادت دادی؟

ــ آره ! آدم قابل اعتمادیه.

ــ پس چرا پول تو رو نداده؟

به فکر فرو میره و تو چشام خیره میشه. صدای فریاد من اونو به خودش میاره:

ــ قسم دروغ خوردی و زن بی پناه رو از هستی ساقط کردی؟

ــ نه والا...

ــ راستشو بگو  وگرنه...

صدای هق هق گریه اون بلند میشه. هنوز نمیتونم تشخیص بدم که گریه اون از روی عذاب وجدانه یا اینکه فهمیده من گواهی دویست هزار تومنی واسش نمی نویسم!

خیلی برام عجیب بود. مصداق واقعی خسر الدنیا والاخره. چطور میشه یکی به این درجه از انحطاط میرسه و فقط به خاطر دویست هزار تومن مرتکب یک اشتباه بزرگ میشه. به این فکر می کنم که آیا ممکنه ما هم به چنین حضیض ذلتی برسیم؟ خب چرا که نه! غیر از این نیست که انحراف آدم تدریجیه. همه چیز از تفکر آدم نشات میگیره. جمله معروفی هست به این مضمون : مراقب افكار خود باشيد، چون افكار شما اعمال شما را مي‌سازند، اعمال شما عادت‌هاي شما، عادت‌هاي شما شخصيت شما و شخصيت شما سرنوشت شما را رقم میزند.

  اي برادر! تو همه انديشه اي            مابقي ، خود ، استخوان و  ريشه اي
گر بود انديشه ات گل، گلشني           ور بود خاري ، تو هيمه گلخني