بازجویی به سبک ما!
حالا یه داستان دیگه:
دختر دانش آموز پانزده ساله به اتفاق مامور و این بار مادر و دایی اش وارد می شود.
- چرا گرفتنت؟
- آدم ربایی و تجاوز و قتل!
- این همه کار رو خودت کردی؟
- نه منظورم اینه که منو دزدیدن و ...
- ولی الان که زنده هستی.
- خب قصد داشت منو بکشه!
-کی بود؟
- نمی دونم.
- کجا باهاش آشنا شدی؟
- دم در مدرسه.
- خودت رفتی؟
- نه به زور سوارم کرد و برد.
- چطوری جلوی اون همه جمعیت؟
- دستشو گذاشت جلوی دهنم و به زور سوار ماشینم کرد!
- کسی متوجه نشد؟
- نه هیچکی حواسش به ما نبود!
- وقتی خودش رفت سوار شه چرا جیغ و داد نکردی؟
- (مکث )... شوکه شده بودم. نمی دونستم چیکار باید کنم!
- وقتی داشت رانندگی می کرد چطور؟
- یه دستش جلوی دهنم بود با یه دست دیگه رانندگی می کرد!
- ماشینش چی بود؟
- پیکان!
- دنده اتومات بود؟
- چی؟
- چطور دنده عوض می کرد؟
- سریع دنده عوض می کرد تا برم یه نفس بکشم دوباره دستشو میذاشت جلوی دهنم!
- در خونه رو کی باز کرد؟
- خودش!
- چرا از فرصت استفاده نکردی و در نرفتی؟
- تهدیدم کرد که میکشه منو!
- خب بعد چی؟
- یه لیوان آب میوه داد بهم و دیگه هیچی نفهمیدم! به هوش که اومدم نزدیک مدرسه افتاده بودم.
- چرا آب میوه رو خوردی؟
- آخه تشنم بود!
- هیچ ابلهی تا حالا داستانتو باور کرده؟
- ...
خودش ساکت میشه اما دفاع جانانه مادر از دخترش نشون میده که حداقل یه ابله وجود داشته.
****************************************************
البته این نحوه بازجویی وظیفه ما نیست. هدفم از به بن بست رسوندنش این بود که فردا وقتی داره داستانو برای دوستاش تعریف می کنه منو هم جزو اون ابله ها طبقه بندي نكنه!
-
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.