ولنتاین!
گاهی اوقات به فکر فرو میرم که واقعا دوروبر ما چی داره میگذره! عادت کردیم همه رو به یه چشم ببینیم٬ راجع به همه با معیارهای خودمون قضاوت کنیم و به شیوه خودمون نمره بدیم. اما حالا دیگه دارم به این نتیجه میرسم که همه مردم از جنس ما نیستن. یه عده انگار از یه سیاره دیگه اومدن. طور دیگه ای فکر میکنن٬ هنجارهاشون مثل ما نیست و تلاشی هم ندارن که مثل بقیه باشن.
خوبی این دوربینهای مداربسته اینه که تمام زوایای مرکز روی مانیتور تحت کنترل ماست. دیگه کسی جرات نمیکنه به نشانه ابراز علاقه قلوه سنگ به طرف پنجره مرکز پرت کنه یا بطری شیشه ای زیر لاستیک ماشینمون جاسازی کنه.(شما این کارهای خبیثانه رو یاد نگیرید) در عوض ما به طرز موثری ارباب رجوع رو زیر نظر داریم تا متوجه الگوی رفتاری اونا قبل و بعد ورود به اتاقمون بشیم. چون گاهی اوقات تفاوت این الگوها معنی دار میشه. مثلا طرف وقتی صداش میکنیم مثل قرقی از جاش بلند میشه و به طرف ما شیرجه میزنه٬ اما همین که به دومتری اتاقمون میرسه چلاق میشه و شل میزنه!
البته در کنار این چوب زدن زاغ سیاه٬ به حریم خصوصی افراد هم اعتقاد داریم. اما سالن پذیرش ما که حریم خصوصی اونا محسوب نمیشه! واسه همین وقتی اسمی رو صدا میزنم٬ ناخودآگاه از ابتدای مسیر زیر نظرشون میگیرم. مثل همین زن و مرد که بعد صدازدن من از جاشون بلند شدن. به طرف انتهای سالن اومدن٬ اما به جای اینکه بپیچن به راست٬ مستقیم از در پشتی رفتن بیرون! یکی جلوشونو بگیره! خواستم به پرسنل بگم بهشون اطلاع رسانی کنن٬ چون سیستم مسیریاب اونا کلا تعطیل بود. اصلا با خودشون چی فکر کردن که از در رفتن بیرون؟ چرا فکر کردن قراره زیر تیغ آفتاب اونا رو معاینه کنم؟
اما پرسنل از پشت آیفون بهم اطلاع دادن٬ اسمی که صدا زدم فعلا حضور نداره! پس این دو تا واسه چی از جاشون بلند شدن؟ آهان فهمیدم٬ یه همزمانی اتفاقی بود. اما حالا کجا هستن؟ فهمیدنش کار سختی نیست. چون دوتا از دوربین های ما از حیاط پشتی فیلم میگیرن. پیداشون کردم. دوتایی دارن با استرس اطرافو ورانداز میکنن. بعد که از عدم حضور بنی آدم در اون نزدیکی مطمئن میشن ...
خنده م میگیره. یعنی تا این حد در یافتن مکان مناسب مشکل دارن؟ پس این همه مسکن مهرورزی واسه کی داره ساخته میشه؟ بیچاره ها خیال میکردن کسی اونارو نمیبینه. غافل از اینکه درست مقابل دوربین نه چندان مخفی ما بودن. بدتر اینکه پویانمایی اونا بیشتر از یکماه روی هارد دیسک سه ترابایتی مرکز ذخیره میشه.
حس بدی ندارم. خب چیه مگه؟ زن و شوهرن دیگه! چه ایرادی داره این دوتا نوگل نوشکفته باغ زندگی اینجا بهم برسن؟ تازه ثوابش به ما هم میرسه. بالاخره ما هم یه نقشی در این "بهم رسیدگی" داریم دیگه! یه حس شبیه "کشیش ولنتاین"بهم دست داده٬ همونی که به صورت پنهانی سربازان رومی رو به عقد عشاق خودشون درمیاورد. بعد هم لو میره و سر از هلفدونی درمیاره و بالاخره اعدام میشه. البته این قسمت آخرشو دیگه رو من حساب نکنین!
نمیدونم میدونید یا نه٬ اما قضیه این کشیش ولنتاین یه افسانه بیشتر نیست. چون تا اونجایی که من اطلاع دارم٬ رومیان باستان چه ذکور و چه اناث در بیان مسائل و تمایلات جنسی بسیار بی پرده و جسور بودن و اصولا صبر نمیکردن که کسی پیدا بشه و اونا رو به عقد هم درآره. تازه اونم از نوع سربازش! در مجموع زیاد پایبند به مسائل اخلاقی نبودن و یکی از دلایل سقوط و انحطاطشون همین بی بندوباری بوده. حالا این وسط جریان ولنتاین با این الگوهای امروزی که درش بکار رفته٬ چطور شناسنامه تاریخی پیدا میکنه خدا میدونه.
سعی میکنم بهشون نگاه نکنم٬ اما کار داره به جاهای باریک میکشه. یه سرفه میکنم تا حساب کار دستشون بیاد. بالاخره بی حیایی هم حدی داره! اما صدای سرفه من که از مانیتور رد نمیشه و به اون طرف ساختمون نمیره! خودم میدونستم خواستم شما رو آزمایش کنم! کار دیگه ای باید بکنم. قصد داشتم به یکی از پرسنل ماموریت بدم تا پابرهنه بره وسط بساط عشقولانه اونا. اما دیدم خودشون جمع و جور شدن و برگشتن داخل پذیرش. البته با فاصله زمانی.
وقتی وارد سالن شدن٬ دیگه کنار هم ننشستن. خانم رفت کنار یه پیرمرد که به نظر میرسید پدرش باشه و آقا هم یه گوشه تنها نشست. چطور شد؟ چی به چیه اینجا؟ یکی از پرسنل قضیه رو رمزگشایی میکنه. این خانم شوهر و دوتا بچه داره٬ یه شب به خونه برنگشت و فردا صبحش مدعی شد یه راننده آژانس اونو ربود و به منزل برد و بهش تجاوز کرد. پدر این خانم هم ادعای دخترشو باور کرد و از راننده آژانس شکایت کرد و دخترشو آورد پیش ما. آقای شوهر هم که خیلی خوب همسرشو می شناخت٬ زیر بار این توجیه مسخره نرفت و از دست زنش شاکی شد که یه شبانه روز کامل رفته پی الواطی و عیاشی و اینا.
اما آقایی که باهاش بود نه شوهرش بود و نه راننده آژانس! احتمالا عبوری بود. خودش که میگفت پسرعموشه که از فرط نگرانی پیگیر کارش شده. اما اینجا یه سئوال مطرحه٬ اولا ما هیچ نشانی از نگرانی در چهره این آقا ندیدیم. ثانیا چرا پدرش هیگچونه آشنایی با پسرعموش نداره؟ شاید لازم باشه یه مراسم معارفه بین این عمو و برادرزاه برگزار کنیم تا گره کور این پرونده کورتر بشه. اگه آدمای خبیثی بودیم حتما اینکارو میکردیم. اما این بامرامی دیگه داره مارو تلف میکنه. اینم اصلا ربطی به این موضوع نداره که طرف خیلی قلچماق بود و به طور قطع و یقین مسلح به چاقو و قمه بود. ما ترسی از این چیزها نداریم٬ خودتون که میدونید نیاز به توضیح نداره. اما چیزی که دارم بهش فکر میکنم اینه که خیر سرمون کیو به کی رسوندیم. اونم با لبخند حاکی از رضایتمندی! در طول عمر پر فراز و نشیبمون همین یه کار مونده بود که نکردیم٬ اما حالا میتونید رو ما حساب کنید!
با خشم اینارو زیر نظر گرفتم که دیگه دست از پا خطا نکنن. زن بعد گرفتن نامه با پدرش از مرکز خارج شد. اما مرد چند دقیقه درنگ کرد. بعد از جاش بلند شد و یه تیکه کاغذ به دختربچه دوازده ساله ای که یه گوشه نشسته بود داد و رفت. پلیس امنیت اخلاقی کجاست که بیخ گوش ما چنین فجایعی اتفاق میافته؟ این حرکت از چشمان تیزبین من دور نموند. ماجرا رو به یکی از پرسنل گفتم اما فهمیدم خودش دید. تازه میگفت طی این یکساعتی که اینجا بود به دو نفر دیگه هم شماره داد. اینا دیگه از چشمان تیزبین من دور موند. میگفت اگه نیم ساعت دیگه اینجا میموند٬ به ما هم شماره میداد!
این دختربچه اما داستان مشابهی داشت. پلیس امنیت اخلاقی اونو فرستاده بود. میگفت رفته بود بازار خرید که یه پسر اونو دزدید و به خونه ش برد و بهش تجاوز کرد. بعد اونو برد به مغازه پدرش و یکبار دیگه اونجا بهش تعرض کرد. بعد ظاهرا بیهوش شد و وقتی به هوش اومد خونه دوست اون پسر بود. اونجا شیش نفر بهش تجاوز کردن و بعد وسط خیابون ولش کردن و پلیس امنیت بهش مشکوک شد و ... طوری میگن مارو دزدیدن که انگار کیف پول بودن! آخه چطور میشه روز روشن یکی رو توی خیابون دزدید و تازه به جاهای مختلف منتقل کرد؟
اصلا حوصله نداشتم بابت داستان مسخره ای که سرهم کرده بود باهاش بحث کنم. فقط برام عجیب بود که با این سن کم چه اشتهایی داشت! هنوز از زیر بار یه اتهام خلاص نشده بود که باز از شماره جدید و ماجراجویی تازه استقبال میکرد.
ــ اون آقا بهت چی داد؟
ــ شماره خانمش بود!
ــ چرا ازش گرفتی؟
ــ میگفت خانمش خونه تنهاست ازم خواست باهاش آشنا بشم و برم پیشش تا از تنهایی دربیاد!
دیگه چیزی نگفتم٬ چون بهت زده بودم. فقط دوازده سالش بود یعنی متولد ۱۳۷۹ باورتون میشه؟
نه اون زن و نه دختر آدمای نیازمندی نبودن. البته ثروتمند هم نبودن اما فقر عامل فحشای اونا نبود. پس چه اتفاقی داره میافته؟ واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه. یعنی چطور یه مادر سرنوشت دو تا بچه رو برای هوسرانی خودش به بازی میگیره؟ یه دختربچه حتی اگه هیچ آموزشی نداشته باشه خیلی بعیده نسبت به مردی که شاید سه برابر خودش سن داره٬ حسی داشته باشه! خیلی دلم میخواد بدونم تو خونه چی بهش یاد میدن.
جواب معاینه زن به دستم رسید. علامتی دال بر تعرض نداشت. پدرش شاکی شد که مگه میشه یکی بهش تجاوز کنه و علامتی نداشته باشه؟
لجم گرفته بود. گفتم چرا که نه٬ اگه خودش رضایت داشته باشه علامتی باقی نمیمونه مگه اینکه مقاومت کرده باشه یا با طرف گلاویز شده باشه که بعید میدونم دختر شما تلاشی در این جهت به خرج داده باشه!
تبعات چنین اظهارنظر صریحی از قبل معلوم بود. اما نمیخواستم فکر کنه با یه مشت هالو طرفه. دیگه جواب خزعبلاتشو ندادم اما خیلی دلم میخواست فیلم روز قبل دخترشو بهش نشون بدم تا وانمود نکنه دخترش یه قدیسه که قربانی توطئه شوم یه عده شده. اما واقعیت اینه که این فیلمها یه جور امانت در دست ما محسوب میشه که نباید با اون آبروی کسی رو ببریم. حالا اگه پدره زیاد شورشو درمیاورد شاید بیخیال امانت میشدیم و آبروی کسی رو هم میبردیم!
جواب نامه دختربچه هم اومد. اونم علامت جدیدی نداشت. اما چیزی هم به اسم بکارت براش تعریف نشده بود. ظاهرا خیلی وقت بود که خودشو از این قفس رها کرده بود. اگه کسی این قضیه رو برام تعریف میکرد ٬ خیلی سخت بود باور کردنش. چون الانم هنوز نتونستم این موضوع رو هضم کنم. ای کاش میتونستم یه عکس از این بچه بذارم تا ببینید راجع به کی دارم حرف میزنم.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.