سقوط آزاد!
میگن در بهشت ساخت و ساز انجام نمیشه. همه بناها پیش ساخته است و از جای دیگه به اونجا منتقل و نصب میشه. راست و دروغش پای کسایی که رفتن و دیدن. اما در حاشیه بر چنین روایاتی گفته شده علت اینه که در بهشت مهندس راه و ساختمان و سازه و اینا پیدا نمیشه٬ هر چقدر هم بگردی!
البته این مورد حداقل یه استثناء داره. یه مهندس عمران که وظیفه نظارت بر یه پروژه رو به عهده داشت. این بیچاره هم یه چند روزیه که به سفر آخرت رفت و احتمالا هنوز کارهای ترخیص و ترانسفرش انجام نشده. فکر کنم اولین مسافر بهشت از نوع خودش باشه. یادم نمیاد جایی شنیده باشم مهندسان ناظر از دفتر کارشون بیرون بیان. همینجور وایرلس بر همه چی نظارت دارن. اما این آقا یه فرق هایی داشت. نه تنها مرتب به پروژه سرمیزد بلکه به بالای ساختمان نیمه ساز هم صعود میکرد تا از کم و کیف کار آگاه بشه. وجدان کاری رو دارین؟ حیف که نسلش منقرض شد.
روز آخر به بالاترین طبقه بنا رفت و مشغول نظارت بود. متوجه شد که یکی از کارگرها در فرایند جدا کردن قالبها دچار اشتباه راهبردی شده. این بود که به سراغش رفت. نمیدونم بیل بود یا کلنگ٬ شایدم تیشه بود که از دست کارگر گرفت و به ریشه خودش زد. تصمیم داشت بهش روش درست کار رو آموزش بده. اما تعادل خودشو از دست داد و سقوط آزاد از ارتفاع بیست متری رو تجربه کرد. این آخرین تجربه عمرش بود. گذشته از همه حاشیه ها٬ مراتب تاسف و احترام عمیق خودمو نسبت به این مهندس جوان ابراز میکنم.
میگن گربه ها وقتی از ارتفاع سقوط میکنن٬ رفتار عجیبی از خودشون نشون میدن. اون ضرب المثل یادتونه که گربه رو از هرجا بندازی روی چهار دست و پا فرود میاد؟ در یک مطالعه تحقیقاتی متوجه شدن به تدریج با افزایش ارتفاع سقوط٬ آسیب وارده شدیدتر میشه. مثلا گربه هایی که از طبقه هفتم و هشتم سقوط میکنن جان سالم به در نمیبرن. اما از طبقه هشتم به بعد هرچی ارتفاع بیشتر میشه میزان آسیب به گربه ها کمتره. به طوریکه وقتی به طبقه سی ام میرسیم٬ حداقل آسیب به گربه ها ثبت شده یا اینکه اصلا آسیبی رو تجربه نکردن! عجیبه مگه نه؟ واسه همین از فرایند سقوط اونا تصویربرداری دقیق کردن و متوجه شدن که که این جانور٬ حین سقوط دست و پاشو تا حد امکان در وضعیت کشیده قرار میده. شکمشو به داخل میبره و تیریپ چتر نجات به خودش میگیره. با اینکار مقاومت در برابر جریان هوا ایجاد میکنه و از سرعت و شدت سقوط کاسته میشه. اما تا طبقه هشتم مقدمات این تیریپ فراهم نمیشه و تا بیاد شکل چتر بشه با مخ میره تو آسفالت. ولی از اون به بعد میتونه سرعت برخورد با زمین رو تعدیل کنه.
امیدوارم هیچوقت ناگزیر به تجربه سقوط آزاد نباشید. اما اگه قسمت شد٬ خواهش میکنم به این اصل علمی به عنوان یک آپشن نگاه نکنید. مثل آقایی که روی داربست مشغول بنایی بود و از ارتفاع دومتری سقوط کرد٬ به جای اینکه مثل آدمیزاد روی دو تا پا فرود بیاد٬ سعی کرد چهاردست و پا به زمین برسه. در نتیجه ساعد و ران و مهره کمرش شکست. تازه شکمشو هم داده بود تو خیر سرش! اما چه فایده؟ نوش دارو بعد دفن سهراب! البته خودش مدعی بود تعادلشو از دست داد٬ اما من فکر میکنم نظریه خودم درسته و حس گربه سانی بهش دست داده بود!
حالا اینا رو که میگم فکر نکنید خودم تجربه سقوط آزاد ندارم و همش از این و اون مینویسم. نصف دوران بچگیم روی درختهای حیاط خونه پدری گذشت. تجربه و تبحر خاصی در این امر داشتم. یه روز به بالاترین نقطه یه درخت شش هفت متری صعود کردم و داشتم به پایین نگاه میکردم. همه چی کوچکتر به نظر میرسید. به این فکر میکردم که اگه خدای نکرده از این بالا بیافتم چه اتفاقی میافته؟ احتمالا بزرگترین تیکه بدنم گوشمه. در همین افکار بودم که ناگهان تعادلمو از دست دادم. سعی کردم شاخه ها رو بگیرم٬ اما به هرچی دست میزدم کنده میشد. لاجرم سقوط آزاد از لابلای شاخه ها رو تجربه کردم. جای سالمی توی تنم نموند اما خوشبختانه آسیبها جدی نبود. حداقل فایده ش این بود که جواب سئوالمو گرفته بودم. اینکه اگه از اون بالا بیافتم چی میشه!
بیشترین ارتفاعی که تا حالا دیدم یکی سقوط کرد و زنده موند طبقه هشتم یک ساختمان در حال ساخت بود. سن زیادی نداشت. روی داربست مشغول نماکاری بود. اون البته مثل من نبود. میدونست که نباید به پایین نگاه کنه. اما تخته زیر پاش اینو نمیدونست. در هم شکست و بچه بیچاره رو میون زمین و آسمون رها کرد. چند بار سعی کرد داربست ها رو بگیره٬ اما هر بار شکست خورد. وسط راه با شکم افتاد روی یه تخته که مثل تخته شیرجه از داربست بیرون زده بود. معلوم نبود به چه نیتی! اما همین تا حد زیادی سرعتشو کم کرد٬ اگرچه باعث شد روده هاش پاره بشه. بالاخره افتاد روی یه کپه ماسه که از شانس خوبش همون پایین بود. اما از شانس بدش تخته افتاد روی سرش. شاید اگه توی ماسه فرو نمیرفت تخته کارشو میساخت٬ ظاهرا نیت کرده بود هر طور که هست دخل بچه رو بیاره.
آسیب وارده قابل توجه بود. از شکستگی لگن گرفته تا ضربه مغزی و ... اما بالاخره خوب شد و شاهد راه رفتنش بودم. خودش که میگفت شهید زنده هستم.
ــ حالا چرا شهید؟ مگه اون بالا داشتی چیکار میکردی؟
ــ دنبال روزی حلال بودم دیگه! کسی که دنبال روزی حلال باشه مثل کسی است که جهاد میکنه.
ــ آهان از این نظر! پس حیف شد٬ فیض عظیمی رو از دست دادی.
البته همیشه اینطور نیست کسی که سقوط میکنه بیشتر آسیب ببینه. مثل همون لوک خوش شانس که از بالای تراس سقوط کرد و درست آوار شد روی یه عابر بخت برگشته. عابر بیچاره فوت کرد اما خودش زنده موند. اولیاء دم اصرار عجیبی داشتن که طرف باید قصاص بشه. بس که از خوش شانسی اون کفری شده بودن. اما قاضی عقیده داشت که فقط باید دیه بده. بعد که خیلی اصرار کردن قاضی گفت پس یکی از اولیاء دم باید بره اون بالا و خودشو پرت کنه روی این بابا. طبیعی بود که چنین بی مغزی در بین اولیاء دم پیدا نمیشد. حالا از کجا معلوم دقیقا روی هدف فرود بیاد؟ از کجا معلوم اون بابا در آخرین لحظه جاخالی نده و یکبار دیگه اولیاء دم رو به اولیاء غم تبدیل نکنه؟
آخرین پیشنهاد اولیاء دم استفاده از یک بلوک سیمانی به جای خودشون بود که مورد موافقت مرجع قضایی قرار نگرفت. چه معنی میده طرف به جرم قتل غیرعمد سنگسار بشه!
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.