مومیایی!
اهل یه کشور خارجی بودن. از زبونشون چیزی سر در نمی آوردم. یه مترجم همراهشون بود اما معلوم نبود حرفاشونو به چه زبونی ترجمه میکرد که بازم چیزی سر در نمی آوردم. ستینگش ایراد داشت. کار به ایماء و اشاره و نقاشی کشید.
دنبال یه گمشده بودن. اینجا گم نشده بود. پس چرا اینجا دنبالش بودن؟ احتمالا چون آب و هوای اینجا بهتر بود. اما نه! این علتش نبود. در واقع چون ما یه "پیدا شده" داشتیم. اداره آگاهی اینجا عکس و مشخصات یه نیمه اسکلت مجهول الهویه رو به ما داده بود. لباسش شبیه اون چیزی بود که اینا میگفتن.
مادره گریه میکرد. این دیگه نیاز به ترجمه نداشت. پدره دلداریش میداد. اینو هم فهمیدم. گفتم "باید بررسی DNA انجام بشه". مترجم داشت نیم ساعت این جمله منو واسشون ترجمه میکرد. تو این فاصله پدره چند بار ابراز احساسات کرد. شاکی شدم که چی داره بهشون میگه. اگه قصد داشت کل پروسه DNA synthesis رو هم توضیح بده اینقدر طول نمی کشید.
چقدر بده آدما زبون همو نفهمن. از کجا باید می فهمیدم این مترجم نسناس مشغول تلکه کردنشون نیست؟ اونم از جانب من. مادره یه چیزایی می گفت. معلوم نبود داره نفرینم میکنه یا میگه دمت گرم!
از پدر و مادر نمونه خون گرفتیم تا با نمونه DNA اسکلت تطبیق بدیم. چند هفته بعد جواب DNA اومد. نتیجه منفی بود. حالا با یه مترجم دیگه اومده بودن. بهشون گفتم که قضیه منتفی هست و اینکه خوش اومدن! اما دست بردار نبودن.
با همون زبون عجیب و غریب با هم گپ میزدن. هر کدوم که چیزی میگفت سرم به طرفش می چرخید. دریغ از یه کلمه آشنا. مونده بودم عبارت بین المللی DNA رو چی ترجمه میکنن که اثری ازش تو حرفاشون نبود. بالاخره به توافق رسیدن. اینو از حرکاتشون فهمیدم. از اینکه در معادلات منطقه ای اونا به حساب نیومدم عصبی بودم.
ــ عیب نداره میبریمش! مترجم اینو گفت.
ــ چیو میبرید؟ جواب تست منفی بود.
ــ وقتی ما قبول داریم که مال ماست شما چرا مخالفت میکنی؟
ــ برادر من! این اسکلت صاحب داره. شما برید خدا روزیتونو جای دیگه بده.
ــ حالا میبینی که میبریمش ...
به هیچ صراطی مستقیم نبودن. زبون آدمیزاد سرشون نمیشد. فرستادمشون اداره آگاهی تا به زبون خودشون با هم اختلاط کنن. چند دقیقه بعد رئیس آگاهی زنگ زد.
ــ دکتر! چرا رضایت نمیدی ببرن؟
ــ شما دیگه چی میگی؟ مگه نمیبینی جواب منفی هست؟
ــ آره میدونم ولی این تستها رو خارجیا زیاد جواب نمیده! تازه جمجمه جسد خیلی شبیه مادره هست. بخصوص دماغش!
ــ آخه شما چطور آدم زنده رو با اسکلت مقایسه کردی؟ لااقل به ما هم یاد بده. تازه فردا اگه اطرافیان اسکلت پیدا بشن چطور میخوای بهشون بگی که عزیزشونو به بلاد خارجه ارسال کردی؟
با این حرفام چشمش به حقایقی باز شد که قبلا بسته بود. متقاعد شد. اما خانواده نه. پشیزی واسه جواب تست ارزش قائل نبودن. نمیدونم به آزمایشگاه DNA ما اعتماد نداشتن یا به وفاداری خودشون نسبت به هم. خدا میدونه!
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
پ.ن: عید فطر را به همه دوستان عزیز تبریک عرض میکنم.
پ.ن: یه مطلبی رو در وبلاگی دیدم اگه قصد مسافرت به شمال یا جنوب مملکت رو دارید جدن توصیه میکنم بخونید و به دوستانتون اطلاع رسانی کنید. حتا اگه فکر میکنید تکراری هست لطفا چند دقیقه وقت بذارید.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.