ساعت ده صبح. مکان شلوغترین جای شهر که بتوان تصور کرد. هر کسی مشغول زندگی خود است. موتورسواری سر می رسد. یک خودرو هم از آنطرف. ظاهرا با هم قرار دارند. از دور همدیگر را می پایند. اما جلو نمی آیند. ظاهرا منتظر کس دیگری هستند. یک موتور و یک خودرو دیگر هم سر می رسند و پیاده می شوند. شده اند چهار نفر. چهار تا غول بی شاخ و دم. صاحبان چهار باشگاه بدنسازی و آمادگی جسمانی شهر. تعدادشان که کامل می شود از چهار سو به سمت هم یورش می برند و در وسط خیابان به هم می رسند. حالا نزن کی بزن.

این در واقع نوعی گردهمایی صنفی به سبک این طور آدمهاست. برای حل مسائل و مشکلات لاینحل فیمابین که ظاهرا نیاز به انرژی و توجه بیشتری دارند. 

اما معمولا رسم بر این است که قرار برای دعوا و درگیری را در جاهای خلوت و دورافتاده می گذارند نه در شلوغترین جای شهر. احتمالا می خواستند مردم زودتر به دادشان برسند.

اما مردمی که با تعجب شاهد این جدال عجیب هستند نه تمایل و نه توانایی جداکردنشان را دارند. ضرباتی بین این افراد رد و بدل می شود که اگر به خودروشان وارد شود آنرا راهی صافکاری می کند.

چهار کوه عضله در نبردی غریب! فکر نکنید دو به دو یا سه به یک بودند. بلکه هر کدام خود را متعهد می دانست که سه نفر دیگر را ناکار کند وهمین مایه حیرت مردمی بود که سعی می کردند متوجه مرزبندی ها و جناح بندیهای بین آنها شوند.

یکی از این جماعت عاصی " حجت سرسینه " بود که نزدیک محل کار ما یک مرکز مجهز بدنسازی داشت.

حتی کسی تلاشی برای ختم این قائله نمی کرد. مردم از خودروها پیاده شده بودند و شاهد یک مبارزه بوکس سنگین وزن چهارنفره بودند که یواش یواش تبدیل به کشتی کچ میشد. بعضی ها با گوشی موبایل مشغول فیلمبرداری از این جدال گودزیلاها بودند.

مامور نیروی انتظامی هم که نیشش تا بناگوش باز بود با اشتیاق شاهد این نبرد بود انگار نه انگار که مسئول حفظ امنیت این آبادی هست.

حجت سرسینه ناگهان از مرکز قائله جدا می شود و با سر و بدنی سرخ و برافروخته به طرف مردم می رود و انگار که برای عرض و ناموس این مردم می جنگد از آنها طلب آب می کند. به هر قسمت نزدیک می شود مردم آن قسمت از او فاصله می گیرند. تا اینکه یک راننده خطی یک بطری آب را که برای رادیاتور ماشینش نگه داشته به او می دهد. مقداری از آب را می نوشد و بقیه را روی سر و صورتش میریزد و بطری را به کناری پرت می کند. سرش را مثل یک گاو خشمگین به چپ و راست حرکت می دهد در حالیکه عربده می کشد به طرف رینگ خیابانی حمله ور می شود.

کم کم انرژیها تحلیل می رود و کار به فحش دادن و گازگرفتن و نفرین کردن میکشد. خوب که خسته می شوند به پیاده رو می روند و شروع به بحث و تبادل نظر می کنند. کاری که اگر عقل در سرشان بود از همان ابتدا می کردند.

بعد از دقایقی هر کس به سراغ کار خود می رود چه غولها و چه آدمها.

اما شهر که شهر هرت نیست. برای خودش قانون دارد. نیروهای واکنش سریع بعد یک ساعت سر می رسند. کسی در عرصه نیست اما پیدا کردنشان کار سختی نیست. هم از نظر جثه که همه جا تابلو هستند و هم از نظر قلت ذخیره دی ان ای در ساختار ژنتیک آنها که امکان مالکیت و پردازش افکار پیچیده را از آنها سلب کرده است. مثل همین حجت سرسینه که توی باشگاهش قایم شده بود.

کار به دادگاه و کلانتری و ما می کشد. هر چهار نفرشان ضایعات سطحی داشتند و زود کارشان انجام می شود. اما حجت سرسینه از قبل به واسطه یک تصادف دچار پارگی منیسک زانو شده بود و پیش ما پرونده داشت. از آنجا که ما هم ورزشکارها را دوست داریم رابطه صمیمیتی بین ما حاکم شد.

بعد از مدتی حکم دادگاه آمد. چون معلوم نبود کی کیو زده و کدام جراحت از کجا آمده و چه کسی آن را ایجاد کرده هر چهار نفر به پرداخت جریمه سنگین بابت نزاع و فحاشی در ملا عام محکوم شدند.

چشم امید حجت به همین دیه ناشی از تصادف بود تا پس از دریافت آن جریمه اش را پرداخت کند. وگرنه باید

برای خوردن آب خنک خودش را آماده می کرد.

هر روز برای درد دل پیش من می آمد. من هم به او دلداری می دادم که نگران نباشد. زندان را برای مرد ساختند و...

موقع ختم پرونده تصادف برای پارگی مختصر درجه یک منیسک زانو دو درصد خسارت تعیین کردم. حجت که انتظار خسارت بیشتری را داشت با واسطه به من پیغام داد که هر چقدر اضافه تر برایش بنویسم نصف نصف.

من هم با واسطه برایش پیغام فرستادم که دمش را روی کولش بگذارد و دیگر اینجا آفتابی نشود.

بعد یک ماه همان واسطه بین ما حکم نهایی دادگاه تصادف حجت را برایم آورد که برای پارگی منیسک دوازده درصد خسارت تعیین شده بود. تعجب کردم. من که هم به عدد و هم به حروف نوشته بودم دو درصد.

تعجب بیشترم از کارشناس بیمه بود که خوب می داند برای منیسک حداکثر هشت درصد خسارت تعیین می شود. حالا فرض کنیم حجت این را نمی دانست و در متن گواهی دو را تبدیل به دوازده کرد او چرا گواهی را تایید کرد؟

بعد مدتی حجت دوباره با واسطه به من پیغام داد که پولی که روزی تو بود رفت توی جیب یکی دیگه. من هم پیغام دادم که این پولها از گلوی من پایین نمیره.

چند ماه قبل بود که از جلوی باشگاه حجت سرسینه رد میشدم دیدم پارچه جلوش زده و خبر از پلمپ آن مکان به دلیل مسائل اخلاقی می دهد. از طریق همان واسطه پیگیر شدم فهمیدم حجت خان پشت آیینه ها دوربین مخفی نصب کرده بود و موقع تمرین خانمها فیلمبرداری می کرد.

پرونده سنگینی برایش تشکیل دادند و نهایتا راهی همان زندان شد.

                                                                                                              تابستان 1387