صدای جر و بحث از پذیرش روی اعصابم راه میرود. ناسلامتی باید در کارمان تمرکز داشته باشیم. این پرسنل پر مدعا هم که انگار هیچ چیز از مدیریت بحران سرشان نمی شود. اصلا خودشان عامل بحرانند. مطمئنم که هنگام استخدامشان چیزی به عنوان ضریب هوشی مطلقا مد نظر قرار نگرفته بود.

در علم بیولوژی یادگیری را به" تغییر در رفتار "تعبیر کرده اند. با این توصیف حتی تک یاخته هایی که به محرک های بیرونی پاسخ می دهند درجاتی از یادگیری را تجربه می کنند. چیزی که در این پرسنل اصولا یافت نمی شود. تا حالا بیشتر از صد بار به آنها تذکر داده ام که با روی خوش با مردم تعامل کنند. اگر هم توهینی به آنها شد نشنیده بگیرند. ولی کو گوش شنوا؟ تمام هم و غمشان اینست که جلوی کسی کم نیاورند. اگر هم شب موقع خواب احساس کنند که جایی کم آوردن صبح اول وقت از اداره با طرف تماس میگیرند و عقده گشایی می کنند.

تصور من اینست که اگر معیار پذیرش این افراد ورای وضع ظاهری و اعتقادات اظهاری بر اساس نوعدوستی و اصالت خانوادگی قرار می گرفت خیلی از مشکلات کنونی را نداشتیم.

کار دارد به جای باریک میکشد. پرسنل از یک طرف و عده ای از مراجعین از آنطرف با صدای بلند احوال اعضای خانواده هم را می پرسند! دو نفر ارباب رجوع پیش من نشسته اند و سرشان را به نشانه ابراز تاسف تکان می دهند. از جایم بلند می شوم. به طرف در می روم و آنرا می بندم و بر می گردم.

ترجیح میدم دیگه در کارشون دخالتی نکنم. وقتی حرف زدنم با حرف نزدن یه نتیجه داره چرا باید خودمو خسته کنم؟ چقدر دلم می خواد یک آدم دل و جیگر دار پیدا بشه به حساب این پرسنل پر مدعا برسه. آخ که دلم خنک میشه! نه اینکه فکر کنید همیشه حق با ارباب رجوعه. اتفاقا برعکسه. اکثر اوقات اونها هستن که معرکه می گیرن. اونهم به دلایل واهی. ولی پرسنل باید عاقل باشن و خودشونو در این دام نندازن.

البته برای دخالت نکردنم یه دلیل نه چندان انساندوستانه هم دارم. اینو از این جهت میگم که فکر نکنین خودم همچین تحفه ای هستم. در واقع هدفم از دخالت نکردن اینه که یه بلوایی درست بشه و ما هم تو این هیری ویری بیافتیم وسط و این دستگاه "شوکر" رو که تازه تحویلمون دادن تست کنیم.

راستش هنوز نمیدونیم تاثیرش چقدره. به هر کدوم از دوستا و رفقا که میگم اجازه بدین یه برق بهتون بدم ببینم اثرش چطوره قبول نمی کنن. حقیقتا اینجاست که میشه دوستای واقعی رو تشخیص داد!

به ما گفتن به سر و صورت و گردن و روی قلب نزنین. ولی نگفتن که این از روی لباس اثر می کنه یا اینکه وسط معرکه باید از طرف خواهش کنیم لباسشو بزنه بالا و بی حرکت وایسه تا ما به کارمون برسیم.

ضمنا توی کاتالوگش نوشته بعد مصرف دشارژ میشه و برای مصرف بعدی باید دوباره شارژ بشه. حالا اومدیم و مهاجمین دو نفر بودن و یکی رو شوک دادیم تکلیفمون با نفر بعدی چیه؟ مطمئنا یه نگاه معصومانه با این مضمون که من این وسط هیچکاره ام دیگه جواب نمیده چون همین چند ثانیه پیش جلو چشمش رفیقشو بابا برقی کردیم!

 البته دستگاهش نسبتا سنگین هست و میشه به عنوان جسم سخت هم ازش استفاده کرد: یه قلوه سنگ هشتاد هزار تومانی!

توی همین گیر و دار هستیم که یک دفعه در اتاقم باز می شه. از عوارض شلوغی مرکز یکی هم اینه که دیگه کسی بر ورود به اتاق ما کنترلی نداره. به خصوص وقتی که بانیان امر به کودک پر شر و شور درونشون رجوع کردن و دارن سلسله مراتب سیر و سلوکشون به موقعیت فعلی رو بازبینی می کنن.

پیرمردی ژنده پوش با اوضاعی تابسامان وارد میشه. قامت خمیده ای داره ولی قدمهای بلندی بر میداره و به سرعت تا وسط اتاق میرسه. یک دفعه انگار که از حضور ما در اونجا متحیر شده می ایسته. از پشت عینک ذره بینی که دسته هاش از پشت با یه تکه نوار کشی به هم بسته شدن بهمون نگاه میکنه و با تعجب میپرسه: اینجا دستشویی نیست؟

احتمالا نیست چون ما سه نفری اینجا هستیم! تا اینجای قضیه ایرادی نداشت. برای هر کسی ممکنه پیش بیاد. ولی اینکه سر جاش ایستاده و منتظر جواب ما هست داره روی مخمون راه میره. یکی از ارباب رجوع که کنارم نشسته با چند  دلیل عقلی و نقلی بالاخره متقاعدش میکنه که در جهت یابی دچار اشکال شده و باید برگرده.

انگار قرارنیست امروز این قائله ختم به خیر بشه. من هم دارم به این فکر میکنم که شاید پیرمرد می خواست چیزی رو بهم بفهمونه. یعنی اینکه بعله...

                                                                                                                آبان  ۱۳۸۹

 

پی نوشت ۱ : این پست رو برای این گذاشتم که قول یک خود انتقادی رو به دوستان داده بودم. البته تا حدی هم قصد داشتم جو عوض بشه تا بتونم پست غم انگیز بعدی رو بذارم.

خیلی از خارجی هایی که در ایران کار کردن اعتقاد دارن در ورای تمام بی نظمی هایی که در تمامی سطوح وجود داره یک نظم عجیب هم حاکمه. من به این اعتقاد دارم و عاملش رو تعداد کم افرادی میدونم که از این قالبهای بی نظمی بیرون اومدن و با دید باز به اطراف نگاه میکنن و با درایت قوانین حاکم بر این بی نظمی رو کشف کردن و به اونها جهت میدن.  

پی نوشت ۲ : وقتی مدعی شدم پزشکی قانونی از هیچ نیرویی جهت نمیگیره بعضی از دوستان باور نکردن. اگه به گذشته برگردیم مصداقهای حرفمو به خوبی میبینید.

علت مرگ خبرنگار کانادایی ایرانی ضربه به سر با جسم سخت اعلام شد.

علت مرگ یه عده دیگه که بی جهت ریختن بیرون هم به دقت تعیین و اعلام شد.

علت مرگ پزشک یه جایی! هم مسمومیت اعلام شد.

خب وقتی جای دیگه داره تعلل میکنه چه ارتباطی با پزشکی قانونی داره؟ وظیفه ما در حد اعلام نظر کارشناسی هست و اینکه بعدا سر پرونده ها چی میاد در حوزه وظایف ما نیست. من مدعی نیستم که هیچ تخلفی در این مجموعه صورت نمیگیره ولی با اطمینان میگم که نسبت به گذشته وضع کاملا فرق کرده و هنوز هم در حال بهتر شدن هست.

پی نوشت ۳ :در آخر از تمام دوستانی که به علت بروز مشکلات نرم افزاری  اطلاعات انفورماتیک خود را در اختیار ما قرار دادند صمیمانه تشکر میکنیم.

                                                                                                                        آرش