!Help me
میگن وقتی کشتی تایتانیک داشت غرق میشد٬ شروع به ارسال پیام درخواست کمک و شلیک توپ و منور کرد. خدمه یه کشتی آمریکایی که اون نزدیکی بود متوجه شدن و به ناخدا اطلاع دادن. ناخدا خواب آلود از کابین بیرون اومد. یه نگاهی به آسمون انداخت و بی اعتنا به کابینش برگشت. به خدمه هم دستور داد که به راهشون ادامه بدن. گفته میشه بقیه عمر ناخدا صرف این شد که در مقابل دادگاه و افکار عمومی٬ تصمیم اون شب خودشو توجیه کنه!
حالا من هم یه سوتی دادم که فکر میکنم برای چند ماه باید تاوان اونو بدم. تا حالا هر وقت تصمیم گرفتم زرنگی به خرج بدم٬ برجکم هدف قرار گرفت و منهدم شد. امان از دست این پرسنل!
ماجرا از اونجا شروع شد که بعد کلی اقدامات اطلاعاتی و ضداطلاعاتی٬ آنالیز آماری و غیرآماری٬ صرف هزینه و خریدن یه عده عناصر خودفروخته٬ بالاخره فهمیدم که در چه تاریخی قراره مدیرکل و هیئت همراه برای بازدید "سرزده" سالانه از مرکز ما٬ قدم رنجه کنن! اونم درست دوازده ساعت قبلش. باور کنید این کار از پیش بینی زلزله هم سخت تره. چون زلزله یه لحظه میاد و میره. اما اینا وقتی میان تا چند ساعت موندگار هستن و خفت مارو میگیرن!
زیاد وقت نداشتم. با هر سه تا پرسنل تماس "فوق سری" گرفتم و خیلی خلاصه و مفید اطلاع رسانی کردم و گفتم که فردا به موقع بیان و آماده باشن. فکر میکنم دیگه هر کی با حداقل آی کیو معنی آمادگی رو میفهمه. به نظر شما باید بهشون یادآوری میکردم که منظورم از آمادگی روبراه کردن کارهای دفتری و آماری و نظافت محل کار و ... هست؟ آیا به نظر شما باید بهشون میگفتم که منظورم از آمادگی این نیست که برن کلی میوه و شیرینی بخرن و به میمنت حضور مدیرکل سفره آرایی و میوه آرایی کنن؟
باور کنید اگه دو ساعت بیشتر وقت داشتن٬ یه بنر سردر مرکز نصب میکردن و به مدیرکل و هیئت همراه خیرمقدم میگفتن! اما از همه بدتر اینکه من بعد مدیرکل فهمیدم که اونا چه دسته گلی به آب دادن. اونم وقتی پشت سرش وارد آبدارخونه شدم. بیچاره مدیرکل که متحیر شده بود با تعجب پرسید: شما از کجا می دونستید که ما قصد داریم بیایم اینجا؟
آیا به نظر شما من باید بهشون میگفتم که وقتی در چنین شرایطی قرار گرفتن و با چنین سئوالی مواجه شدن٬ سه تایی مثل مونگولا به من خیره نشن؟ یکی منو از دست اینا نجات بده. یا اونا رو از دست من نجات بده. یاد یکی از قوانین مورفی میافتم:
"اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازی٬ احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند"
---------------------------------------------
پ.ن: من و پرسنل اینجا دوستان صمیمی هستیم. نگاه از بالا و پایین بین ما مفهومی نداره. با هم دور یک میز صبحانه میخوریم با هم ورزش میکنیم و به هواخوری میریم. کاملا بدیهیه در خیلی از زمینه ها قابلیتهای اونها از من بیشتره. بنابراین اصلا قصد تحمیق کسی رو ندارم. ماجرای بالا دستمایه خنده ما برای چند روز شده بود و گفتم که برای شما تعریف کنم.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.