صدای آژیر در مقر یگان ویژه فضا را پر می کند. جو ملتهبی بر آنجا حاکم می شود. هر کس به طرفی می دود. فرماندهان با صدای بلند دستور می دهند. نیروها به سرعت در حال آماده شدن هستند. خودروها یکی پس از دیگری از آشیانه خارج می شوند. هیچ کس علت این آماده باش را نمی داند. هر چه هست باید مهم باشد که به یگان ویژه محول شده است.

 دقایقی بعد نیروها در محوطه به صف می شوند. بدنهای ورزیده و قدهای کشیده با لباسهای یکدست سیاه به رنگ دل دشمنان این مرز و بوم!

 کلاه خودی که فعلا در دستشان قرار دارد. جلیقه و فانوسقه با سپر و تانفو (باتوم F شکل) و یک دستبند فلزی و چند دستبند یک بار مصرف که در فانوسقه جاسازی شده است. اما این همه متعلقات نیست. اسپری و شوکر که برای نبرد تن به تن مناسب هست را نیز اضافه کنید.

مسئول پشتیبانی مشغول کنترل خودروها است. کاری که در انتهای ماموریت هم باید انجام شود. هر چه خسارت وارد شود محاسبه می گردد. این همان هزینه ای استکه وقتی بازداشت می شوید نهایتا در قبال آزادیتان باید پرداخت کنید. البته خدا کند مسئول پشتیبانی با وجدان باشد و هزینه های شش ماه قبل را به پای اغتشاش گران بازداشت شده ننویسد.

فرمانده مغرورانه پشت میکروفون ایستاده است. شرح مختصری از ماجرا می دهد. ظاهرا عده ای اوباش به دلایل واهی نظم شهر را به هم زده اند و به اماکن عمومی حمله ور شده اند.

فرمانده آخرین توصیه ها را می کند. "هیچ کس حق آسیب رساندن به زنان و کودکان را ندارد. هیچ کس حق تعقیب و گریز ندارد و ...." ولی قیافه فرمانده نشان می دهد که زیاد به حرفهایش اعتقاد ندارد.

نیروها به ترتیب سوار خودروها می شوند. دو گروه شش تایی رنجر سوار دو دستگاه هایلوکس شاسی بلند می شوند. پیشاپیش کاروان حرکت می کنند تا در دل مردم رعب و وحشت ایجاد کنند. فرماندهی این دسته دوازده نفره با مرتضی هست.

بقیه خودروهای زره پوش به دنبالشان روان می شوند. یک اتوبوس شرکت واحد هم به این جمع اضافه می شود تا اوباش بازداشتی را حمل ونقل کند. ماشین آب پاش هم که طفیلی این قافله هست.

به میدان کارزار وارد می شوند. عجب محشری به پاشده ؟ چقدر توی این مملکت اوباش داریم!

نیروها پیاده می شوند و دوباره آرایش می گیرند. خودروها به نقطه ای که در دید نباشند هدایت می شوند.

شاید فکر کنید که مردم فقط از اینها می ترسند ولی واقعیت اینست که اینها از مردم بیشتر می ترسند. این را از روی نگاههای مضطرب و زانوهای لرزان و دندانهایی که به هم می خورند و ذکرهایی که بر لب دارند می توان فهمید. کافیست یکیشان از جمع جدا بیافتد تا جهنم را جلوی چشمهای خود ببیند.

فرمانده گروهان از مرتضی می خواهد تا با دسته اش به قلب اغتشاش حمله کند. مرتضی افرادش را به خط می کند. دو صف شش تایی و خودش هم در جلو. سپرها را در جلویشان حمایل می کنند تا در برابر سنگهایی که پرتاب می شود محافظتشان کند. به جمعیت که نزدیک می شوند به فرمان مرتضی می نشینند و آرایش جوجه تیغی به خود می گیرند. سپرها را به هم می چسبانند و دیواری درست می کنند.

مرتضی هم کمی جلوتر از دسته پشت سپرش موضع گرفته و جمعیت را ارزیابی می کند. مترصد فرصتی برای حمله است. فرمانده گروهان از پشت سر آنها را زیر نظر دارد. ناگهان به جمعیت آشوبگر اضافه می شود. فرمانده گروهان مصلحت را در عقب نشینی تاکتیکی می بیند. از اینرو با سوت به دسته فرمان عقب نشینی می دهد.

دسته از خدا خواسته به سرعت عقب عقب می روند. مرتضی اما هنوز سرجایش نشسته چون صدای سوت را در شلوغی جمعیت نشنیده است. مردم دست می زنند و پایکوبی می کنند. مرتضی عصبانی می شود. از جایش بلند می شود.  دست راستش را بالا میبرد و به جلو اشاره می کند. این یعنی فرمان حمله! اما کسی پشت سرش نیست و مرتضی هم این را نمی داند.

برای مردم جای تعجب بود با وجود اینکه نیروهای ضد شورش عقب نشینی کرده اند ولی یک نفر دن کیشوت وار به طرفشان حمله ور شده است. دورش را می گیرند. زمانی که مرتضی متوجه شد در این عرصه تنهاست دیگر خیلی دیر شده بود. جمعیت او را روی دست بلند می کنند و به جای امنی می برند. بعد هم کلاه خود و جلیقه اش را از تنش در می آورند. ضربات مرگبار از هر سو به بدنش وارد می شود. حتی مخاط داخل دهانش هم سالم نمانده است.

همرزمانش برای نجات او اقدام به تیر اندازی هوایی وشلیک گاز اشک آور می کنند و بعد از دقایقی مرتضی را از دست جمعیت نجات می دهند. جای سالمی در بدنش نمانده. شاید هر کس جای او بود در اثر آن ضربات جان میداد.

بالاخره بعد از چند ساعت آشوب و بلوا تمام می شود. زمان آن رسیده تا نیروها به مقر بازگردند و تجدید قوا کنند. چون احتمالا فردا  همین آش است و همین کاسه!

مرتضی را سوار هایلوکس می کنند و به سرعت راه برگشت را در پیش می گیرند. راننده راه میانبری را بلد است که از میان یک اتوبان تازه تاسیس می گذرد. اما روشنایی آنجا هنوز تامین نشده.

راننده ناگهان با یک دست انداز روبرو می شود. به سرعت فرمان را به چپ می گیرد. اما رانندگی با هایلوکس به سادگی پژو نیست. تغییر جهت ناگهانی سبب به هم خوردن تعادل هایلوکس و چپ شدن آن می گردد. همه رنجرها پخش زمین می شوند. مرتضی هم که از ابتدا پخش بود.

شرایط بسیار حاد است. نیروها جا به جا روی زمین وسط اتوبان ولو شده اند. هیچ چراغی هم در آنجا نیست. شب سیاه جاده سیاه خودرو سیاه لباسها سیاه قلبها هم سیاه! این یعنی استتار کامل.

اگر یک تریلی سر می رسید فاجعه رخ می داد. خوشبختانه خانمی که با خودرو پرایدش از پشت سر می آمد متوجه حادثه می شود. بلافاصله خودرو اش را با چراغ روشن در عرض جاده قرار می دهد و خودش با عجله پیاده می شود و به پیاده رو می رود.

فردای آنروز که مرتضی پیشم آمد تمام تنش متورم بود. بدون اغراق هیچ جای سالمی در بدنش نبود. اصلا قادر به حرف زدن و حتی اشاره کردن نبود. آنقدر کوفتگی شدید بود که نگران شدم دچار نارسایی کلیه شود.

اما بعد از چند روز بالاخره آنقدر زبان باز کرد تا شرح ماجرا را بگوید.