مسعود و نسیم زوج جوانی بودند که تازه چند روزی از ازدواجشان می گذشت. با هم احساس خوشبختی می کردند. در روزهای اول شروع زندگی مشترک طبق روال مرسوم به منزل بستگان می رفتند. خودرویی نداشتند ولی مسعود یک موتور سیکلت داشت که ترجیح می داد با آن تردد کند تا در هزینه ها صرفه جویی شود.

آن شب به منزل یکی از اقوام نسیم در شهر مجاور رفته بودند و آخر شب در حال بازگشت بودند. اوقات خوبی داشتند . مسعود کلاه ایمنی بر سر داشت. صدایش از داخل کلاه به عقب پژواک می شد به خاطر همین به راحتی با هم گپ می زدند و می خندیدند. برای نسیم که سابقه  سوار شدن بر موتورسیکلت نداشت این تجربه خوبی بود ولذت می برد. به حومه شهر خودشان رسیده بودند. تک تک خانه هایی در اطراف خیابان  نمایان شده بود. خیابان در آن ساعت شب خلوت بود وبه ندرت خودرویی رد می شد. صدای بلند موسیقی از خودرویی که از روبرو می امد توجه آنها را به خود جلب کرد. راننده خودرو پژو به سرعت در حال حرکت بود که ناگهان با یک چاله مهیب روبرو شد. سعی کرد سرعتش را کنترل کند اما دیگر دیر شده بود و کم مانده بود نصف خودرو برود داخل آن دره که معلوم نبود وسط آن خیابان چه می کند. آنهم بدون حفاظ و علائم هشدار دهنده. تنها کاری که از عهده راننده بی تجربه برآمد این بود که به چپ منحرف شود تا چاله را رد کند. اما وقت کافی برای برگشت نداشت وبه شدت با موتور سیکلتی که از روبرو می آمد برخورد کرد.

مسعود تمام تلاشش را برای احتراز از برخورد کرد اما آنقدر ناگهانی بود که تلاشش فایده ای نداشت و فقط احساس کرد موتور از زمین جدا شده و دیگر در کنترل او نیست. چند متر هم روی زمین کشیده شد و هر یک به گوشه ای پرتاب شدند. خودرو پژو با صدای مهیبی ترمز کرد و ایستاد. راننده به سرعت پیاده شد و به طرف آنها دوید. زیر نور ضعیف چراغ عقب خودرو می دید  که دو نفر در حاشیه جاده افتاده اند. یکی که زن بود و لباس روشنی به تن داشت حرکت نمی کرد ولی مرد که چند متر آنطرفتر افتاده بود ناله میکرد و کشان کشان  به طرف زن می رفت و در همان حال از راننده کمک می خواست.

راننده شوکه شده بود. به اطراف نگاه کرد نزدیکترین خانه صدمتر آنطرفتر بود. کسی آن اطراف نبود. دریغ از یک چراغ برق! به طرف خودرو حرکت کرد اما دوباره برگشت . مردد بود. این بار اما به سرعت به طرف خودرو خودش رفت و سوار شد. چراغهایش را خاموش کرد و بزدلانه فرار کرد .

پاهای مسعود آسیب دیده بود و خون زیادی از او می رفت. کلاه ایمنی را از سرش برداشت .با ناامیدی در تاریکی به پژو نگاه می کرد که در حال دور شدن بود. حتی نمی توانست شماره اش را بردارد. آرزو می کرد ای کاش کلاه ایمنی را بر سر نسیم گذاشته بود. با ناله و گریه نسیم را صدا میزد اما دیگر در تاریکی حتی او را نمی دید. تلاشش برای پیدا کردن گوشی موبایلش هم فایده ای نداشت.

بیست دقیقه گذشت. خون زیادی از مسعود رفته بود و بی حال شده بود. ناگهان متوجه نور چند چراغ شد که به آنها نزدیک می شدند. امید تازه ای در مسعود ایجاد شد . خدا را شکر کرد که بالاخره کمک رسید. با آخرین توانش خود را به زحمت به وسط خیابان کشید تا آنها او را ببینند. چند موتور سوار بودند که به آنطرف می آمدند.

موتورسوارها همینکه مسعود را دیدند ایستادند. صدای چهار موتور با صدای مسعود که داشت تقاضای کمک می کرد وبه همسرش در حاشیه خیابان اشاره می کرد قاطی شده بود. موتورسوارها پیاده شدند. با خونسردی به اطراف نگاه می کردند. بعد به طرف مسعود رفتند وشروع به جستجوی لباسش کردند. کیف پولش را برداشتند وبه طرف نسیم رفتند.حالا در زیر نور چراغ موتورها مسعود هم می توانست نسیم راببیند که خون از سر و بینی اش جاری شده بود و کماکان بی حرکت بود.

موتورسوارها اما بی اعتنا به حال و روز نسیم به سراغ کیف دوشی او رفتند. آن را برداشتند. حلقه ازدواج و بقیه طلاها را از او جدا کردند. چرخی هم در اطراف زدند و بدون اینکه چیزی بگویند سوار موتور هایشان شدند و رفتند. التماس های مسعود هم اثری در دل سنگ آنها نداشت.صدای موتورهایشان مثل زوزه کفتارهایی بود که در حال دور شدن بودند. ای کاش اصلا نمی آمدند.

چند دقیقه بعد یک خودرو توقف میکند. سرنشینان به سرعت به کمک زوج جوان می آیند و آنها را به بیمارستان می رسانند. خوشبختانه آسیبها جدی نبود. طوری که دو روز بعد نسیم و مسعود پیش من بودند. پای مسعود در آتل بود و با عصا راه می رفت. پیشانی نسیم هم پانسمان بود و گردنبند طبی در گردنش. بیشترین ناراحتی شان این بود که تمام سرمایه زندگیشان رفته بود. اما به هر حال قابل جبران بود.

------------------------------------------------------------------------------------------

این داستان تاثیر عمیقی روی من گذاشت .مدتها به این فکر می کردم که چه به سر ما آمده است که اینگونه حقیر شده ایم. درکدام ادوار تاریخی این مملکت و یا در کدام کشور سراغ دارید که در مواجهه با  یک نیازمند یا یک مجروح که محتاج کمک است اینگونه رفتار شود. متاسفانه اخلاق در جامعه ما رو به قهقرا میرود و دیگر با پنجاه سال قبل ویا حتی ده سال قبل قابل مقایسه نیست. هدف اصلی من از طرح این ماجراها اینست که دوستان عزیزم درک جدیدی از جامعه پیرامون خود پیدا کنند و با هوشیاری بیشتری با افراد مواجه شوند. به جامعه اعتماد نداشته باشید. جان و مال خود و عزیزانتان را در اختیار افرادی که نمی شناسید و حتی کسانی که قبلا می شناختید قرار ندهید. استعمال مواد مخدر به خصوص انواع صنعتی آن اختلالات خلقی ایجاد می کند که شخصیت مرام و اعتقادات افراد را دگرگون می کند.