یکی از دروس بسیار پربار و کاربردی که در دوره خدمت سربازی برای ما تدریس میشد و به حق جای اون در دوره هفت ساله پزشکی خالی بود مبحث "اغتشاشات" بود. بارها در طی دوران تحصیل و کار مستقیم یا غیر مستقیم با این پدیده سروکار داشتیم. اکثر اوقات به عنوان اغتشاش گر و گاهی هم قربانی اغتشاش. حالا هم مثل دوران کودکی علاقه وافری به لاستیک آتیش زدن دارم! اما هنوزم که هنوزه نفهمیدم "کنترل" اغتشاشات چه ارتباطی به کادر پزشکی داره که واسه ما تئوری و عملی تدریس میشد. 

مربی در حال تدریس بود و ما هم در حال نت برداشتن. رسید به مبحث شیرین "ولگرد". در تعریف اون با بیان شیوایی افاضه فرمود: "ولگرد فردی استکه نه کار دارد و نه پول دارد و نه امید به آینده."

کمی این تعریف را در ذهنمان حلاجی کردیم و به دنبال مصادیق آن گشتیم. ناگهان به نتیجه ای بس غیر منتظره رسیدیم. اینکه خود سالها ولگرد بودیم و خبر نداشتیم. همین را دسته جمعی فریاد برآوردیم و مربی را در آستانه اغتشاشی عظیم قرار دادیم تا جایی که زبان به عذرخواهی گشود و کینه از دلمان بدر کرد و افزود که فراموش کردم بگویم یکی از معیارهای دیگر ولگرد اینست که اوضاع خانوادگی نابسامانی دارند.

اینجا بود که همگی زبان در کام و شمشیر در نیام کردیم و لام تا کام حرف نزدیم اگرچه به قطع و یقین در میانمان بسی ولگرد ول میگشتند.

تجربه گرانبهایی که از این کلاس کسب کردم فقط آشنایی با مقام شامخ "ولگرد" نبود. بلکه از نحوه عکس العمل مربی یاد گرفتم که با یک برچسب حساب شده میشه اغتشاشی رو کنترل کرد و یا حتی در نطفه خفه کرد.

 به "آدم بده" تبدیل شدم نه؟

در یک اتوبان بین شهری دو تا خودرو پژو به شدت به هم برخورد کردن و بعدش یکیشون زد به یه وانت مزدا. صندوق عقب پژو کاملا پرس شده و شیشه های اون خورد شده بود. موتور یه پژو دیگه فرش زمین شده و کاپوت اون از جاش کنده شد. وانت مزدا هم منحنی شد. تیکه پاره های ماشینا رو هر گوشه ای میشد دید. دوتا آدم مسن کنار جاده نشستن و از شدت درد آه و ناله میکنن و منتظر آمبولانس هستن. اما جوون ترها ظاهرا آسیب جدی ندیدن. دور و بر ماشینها میچرخن. ترافیک سنگینی درست شد.

جواد به همراه دوستاش سوار یه ماشین به محل حادثه نزدیک میشن. خودش که فکر میکنه آدم با نمکیه. اما به نظر من خیلی جواته! همینکه ترافیکو میبینه با خوشحالی فریاد میزنه:

ــ آخ جون تصادف!

بعد هم نصف تنشو از پنجره ماشین بیرون میبره. با اشتیاق مشغول تماشا میشه و در حالیکه ذوق زده شده بود میگه:

ــ چیزی نشده! یه صلوات بفرستین و برین!

فضای سنگین و پراسترسی بر اونجا حاکمه. کسی حوصله جواب دادن به خزعبلات جواد رو نداره. اما یکی حوصله ش سر میره. آدم قلچماقی هم هست. دست میکنه و موهای سرشو میگیره و اونو از ماشین میکشه بیرون. مشت و لگد هست که نصیب جواد میشه. دوستاش به کمکش میان. دو جبهه متخاصم شکل میگیره. کم کم از بین تماشاچی ها یارگیری میکنن. کار به چوب و چماق میکشه.

نهایتا یه تصادف شدید که فقط دوتا زخمی سطحی داشت به درگیری ختم میشه که پونزده تا مصدوم بستری داره! اینم به نوبه خودش رکوردیه تو دنیا!

از فردای اونروز طرفین درگیری دسته دسته به سراغ ما میان. خیلیا اصلا نمیدونستن درگیری سر چی بوده. فقط رو حساب اینکه بچه محلشون داشت کتک میخورد وارد عرصه شده بودن. تا اینجای کار مشکلی نداشتیم. اما با ورود دو جوان برومند که یکیشون جواد بود مناقشه وارد مرحله تازه ای شد. هر دو مدعی بودن که حین درگیری مورد تعرض قرار گرفتن!

آخه چطور میشد توی اون هاگیر واگیر چنین فسق و فجوری اتفاقی بیافته. تازه جلوی اون همه جمعیت توی اتوبان! در حال برنامه ریزی و تصمیم گیری برای انجام کارهای مورد نیاز بودیم که سروکله یکی دیگه با شکایت مشابه پیدا شد. دیگه قابل تحمل نبود. حتی "قوم سدوم" هم چنین افتخاری در چنته نداشتن.

من که میدونستم اینا از ترس زندان دارن چنین ادعایی رو مطرح میکنن. چون مجازات نزاع جمعی زندان دسته جمعی هست. جای کهریزک خالی! جون میداد واسه این قماش از آدما تا معنی تعرض بهشون فهمونده بشه. با بازپرس تماس گرفتم و موضوع رو گفتم. مدعی بود وقتی این ادعا رو مطرح میکنن ما هم مجبوریم بفرستیم برای بررسی.

خب راست میگفت. اما فکری به سرم زد. میتونستیم یه برچسب بهشون بزنیم. این چیزی بود که از دوران خدمت یاد گرفته بودم. با بازپرس صحبت کردم. قرار شد با توجه به زیاد شدن موارد اعمال منافی عفت عنوان پرونده هم به همین اسم تغییر کنه. یعنی دیگه در قالب نزاع جمعی بررسی نمیشد.

خیلی خوب جواب داد. یکی یکی شکایت خودشونو پس گرفتن. چون حاضر نبودن پی این رسوایی رو به تنشون بمالن. فقط جواد موند و یکی جوات تر از خودش. به بیرون پرت کردن این دو تا نخاله از مرکز کار سختی نبود. بالاخره با پا درمیونی چند تا ریش سفید از دو تا محل مناقشه حل شد و کل اون پرونده عریض و طویل به دو تا پیرمرد تصادفی ختم شد.