دالتونها!
*******************************
به پاسگاه انتظامی خبر میرسه که در یک روستا بلوایی درست شده. دو دسته از مردم به جون هم افتادن و مشغول حل و فصل مسائل فیمابین به روشهای غیر دیپلماتیک هستن. رئیس پاسگاه میتونه حدس بزنه که یک طرف درگیری کی هستن: دالتونها!
اینها البته برخلاف دالتونها که چهار برادر بودند پنج نفر هستن. در طیف سنی بیست و پنج تا چهل سال. یه فرق دیگه ای که دارن اینه که اینها یتیم نیستن. بلکه یه بابای شرور دارن که اتفاقا خیلی هم متمول هست. سیاستهای کلی آفندی و پدافندی رو این بابا ترسیم میکنه و در یک دورنمای چند ساله هر از چندگاهی یه تهاجم مذبوحانه رو در دستور کار قرار میده. اونوقت به پسراش ماموریت میده تا دخل یه عده رو بیارن. طبیعیه که کارهای قانونی و قضایی رو خودش به عهده میگیره. از این نظر دالتونها نگرانی ندارن و مطمئن هستن که بیشتر از یک شب در بازداشت نمیمونن.
اکیپ اعزامی کلانتری به روستا رسیده. قائله تمام شده. اما به خوبی میدونن چیکار باید بکنن. مهم نیست کی با کی درگیر بوده بلکه مهمترین نکته اینه که دالتونها باید بازداشت بشن. حتی اگه بعدا ثابت بشه که روحشون از این درگیری بی خبر بوده.
دالتونها هم به این شرایط عادت کردن. یک پای هر قائله ای در روستا اونها هستن. بنابراین بعد درگیری میرن خونه پدرشون. یه دوش میگیرن و لباس راحتی میپوشن و منتظر میشن که زنگ خونه به صدا در بیاد. یه شب بازداشت میشن و فردا دسته جمعی به سراغ ما میان. این ماجرا تقریبا هر دو ماه تکرار میشه. یعنی قبل اینکه یه پرونده مختومه بشه یکی دیگه باز میشه.
مورد آخرشون البته یه فرقهایی داشت. اینکه بعد یه شب آزاد نشدن. چون آتیش بیار معرکه که پدرشون بود هم بازداشت شده بود. وقتی هم که اومدن پیشم با کمال تعجب دیدم که هفت نفر شدن. چشمم به جمال پر نور پدره هم روشن شد. یه پدرخوانده به معنای واقعی کلمه. خب نفر هفتم کی میتونست باشه؟ خیلی زود فهمیدم که داماد جدیدشون هست که هنوز دو هفته از عروسیش نمیگذره. این علامت خوبی نبود. دالتونها داشتن نشو و نما میکردن. اگه همینطور ادامه پیدا میکرد شهرمون از غوغای تماشایی اونها پر میشد! یه وظیفه انسانی بر دوش خودم احساس میکردم که ارشادشون کنم. اول با پدره با ملایمت صحبت کردم. شرح مبسوطی در خصوص لزوم حفظ آرامش و پیگیری مسائل مورد اختلاف از مجاری قانونی و اسوه بودن ایشون برای فرزندانش ایراد کردم. ساکت شده بود و گوش میکرد. ظاهرا داشتم به هدفم میرسیدم. با این جملات ادامه دادم که بالاخره پای همه ما لب گوره بعضی ها هم بیشتر اما اولین جمله ای که گفت منو به این نتیجه تلخ رسوند که دقایقی مشغول آب در هاون کوبیدن بودم.
ــ دکتر جان! یه گواهی محکم برامون بنویس حالشونو بگیریم قول میدم منزل خدمت برسم جبران کنم!
خب نباید نا امید میشدم. احتمالا رایزنی با بچه دالتونها که از نسل جدید بودن جواب میداد. بزرگترینشون از نظر جثه هم از همه خفن تر بود. بدن عضلانی و پیچیده.
ــ چقدر درس خوندی؟
ــ تا پنجم ابتدایی.
ــ ازدواج کردی؟
_ آره! دو تا بچه دارم.
_ شغلت چیه؟
_ بدنسازی!
_ اینکه رشته ورزشی شماست. کارت چیه؟
_ خب این کارمه دیگه.
_ یعنی از این راه پول در میاری؟
_ نه!
_ پس از چه راهی پول در میاری؟
_ دنبال این جور کارها نیستم!
_ پس باد هوا میخورین؟
_ نه پدرم کلی زمین و باغ داره. فصلش که شد واسش کار میکنیم و بهمون پول میده.
شروع کردم به نصیحت کردن که شما از همه بزرگتری باید درک و شعورت هم از بقیه بیشتر باشه. برادرات به تو نگاه میکنن. دیگه شرایط مملکت عوض شده و گنده لات بازی در آوردن جواب نمیده و ..
سرشو پایین آورده بود و به فکر فرو رفته بود. زده بودم توی خال. منتظر بودم یه تحول روحی بزرگ توی وجودش دانلود بشه که به دلیل حجم بسیار پایین مموری ارور زد.
_ دکتر! اجازه بده برادر بزرگشونو بکشم دیگه قول میدم دنبال دعوا و درگیری نباشم!
این بابا اصلا سخت افزاری ایراد داشت. آپ گرید کردنش هم کار من نبود. صرف نظر کردم و فرستادمش بیرون.
صحبت کردن با بقیه دالتونها به احتمال زیاد نتیجه نمیداد. ترجیح دادم سرم به کار خودم گرم باشه و دنبال دردسر نگردم.
۱۳۸۶
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.