افسانه سه برادر!
گوشم داشت کر میشد. یکی بیاد اینو ساکت کنه. قصد دارم پیشنهاد بدم کسی که میخواد پزشک قانونی بشه باید یه دوره مدیریت لجبازی در کودکان بگذرونه! به نظر خودم تمام معیارها رو پر کرده بود٬ حساس و زودرنج که بود. سرپیچی از قوانین که خوراکش بود و واسه همین خفت شده بود. البته هر جور نافرمانی رو نمیشه به حساب لجبازی گذاشت٬ اما اگه تداوم داشته باشه دیگه میشه لجبازی. حس انتقامجویی که از چشماش موج میزد و اگه دستبند نداشت٬ از همونجا "یکپا پرنده" میومد تو صورتم. اما یه مشکل کوچیک وجود داشت٬ اینکه طرف یه مرد گنده بود و بچه نبود!
سه تا برادر رو به هم دستبند زده بودن. بین سی تا پنجاه سال سن داشتن. ته تغاریشون وسط نشسته بود و با صدای بلند گریه میکرد. در همین حال بیقراری میکرد و بدوبیراه میگفت. معلوم نبود به کی! شاید به من میگفت که روبروشون نشسته بودم و با درماندگی بهشون خیره شده بودم. چند ثانیه ساکت میشد و ناگهان پاهاشو مثل بچه ها روی زمین میکشید و خودشو روی مبل ولو میکرد. دو تای کناری که ظاهرا دنیادیده تر بودن٬ سکوت پیشه کردن و در غور عمیقی فرو رفته بودن. شاید میخواستن وانمود کنن اصلا این بابا رو نمیشناسن! اما خب بهشون وصل بود و نمیتونستن رابطه برادری رو کتمان کنن. اما یه نکته ای وجود داره. اینکه اگه بچه ای لجباز باشه و فکری به حالش نکنن٬ ممکنه این خصلت تا بزرگسالی هم ادامه پیدا کنه. یعنی ما با یه آدم بزرگ کینه توز لجباز غیرقابل تحمل روبرو بودیم. البته این سومین بار بود که باهاش روبرو بودیم.
دفعه اول وقتی بود که کلی مواد مخدر در منزلشون پیدا کردن. جایی که با پدر و مادر پیرش زندگی میکرد. بازداشت شد و تحت الحفظ به زندان منتقل شد. اما بعد دو روز مامورای زندان با قاضی محترم تماس گرفتن و گفتن که این بابا ما رو کچل کرد٬ بس که حرکات چیپ و بچه گانه از خودش بروز داد. قاضی هم اونو ارجاع داد به ما. اقدامات تخصصی انجام دادیم و به این نتیجه رسیدیم که طرف از هفت سالگی رشد عقلیش متوقف شد و بعد اون فقط هیکل درشت کرد. اینارو به اطلاع قاضی رسوندیم و نتیجه اینکه طرف بعد مدتی از زندان آزاد شد و بهش بورسیه واسه گذروندن دوره اصلاح و تربیت دادن.
اما چه اصلاحی چه تربیتی؟ ظاهرا فقط خورد و خوابید و بعدش آزاد شد. چون یکسال بعد با همین جرم سروکله ش پیدا شد. معلوم نبود چه مرضی داشت که مواد مخدر دور خودش جمع میکرد٬ در حالیکه خودش معتاد نبود. ایندفعه که بررسی کردیم سن عقلیش کمتر هم شده بود. باز هم برای گذراندن دوره های تکمیلی روانه کانون اصلاح و تربیت شد. اما چه فایده! بازم خفت شد. البته اینبار دیگه سر مار کشف شد و قاضی دستور بازداشت اونا رو داد. دو نفر بودن. یعنی این مار دو تا سر داشت. داداش و خان داداش گرامی. آدمای هفت خطی بودن. در زمینه قاچاق مواد مخدر ید طولایی داشتن. از منزل پدری به عنوان محل نگهداری مواد استفاده میکردن و خاطرشون جمع بود که اگه لو بره٬ همه مسئولیت ها به گردن برادر شیرین عقلشون میافته و اونم که فاقد مسئولیت کیفری بود. اما اینبار کور خونده بودن. دیگه سر قاضی کلاه نرفت. بازداشت شدن و به روشهای پیچیده و تخصصی کارآگاهی به جرمشون اعتراف کردن!
البته باقیمانده خانواده تلاش پیگیری رو برای آزادسازی اونا شروع کردن. از جمله اینکه مدعی شدن این اخوی ها کلا تعطیلن و اصلا نمیفهمن چیکار میکنن. قاضی محترم هم اینارو دسته جمعی فرستاد پیش ما تا ارزیابی بشن. کار سختی در پیش نداشتیم. وسطی که تکلیفش روشن بود. باید میرفت واسه اصلاح و تربیت. اما دوتای دیگه نتونستن متقاعدمون کنن که شیرین عقل هستن. در واقع تلاش خستگی ناپذیری که در این خصوص به خرج دادن٬ از نظر ما بهترین دلیل برای سلامت عقلشون بود. اصلا یکی که خدمت سربازی رفته٬ گواهینامه رانندگی و جواز کسب داره٬ مگه میتونه در قبال رفتارش مسئول نباشه؟ مصونیت سیاسی هم که نداشتن!
این سه برادر که خیلی ضایع نقشه کشیدن. اما سه تا برادر دیگه داشتیم که فکرشون بیشتر کار میکرد. یکیشون که به جرم حمل مواد تحت تعقیب بود. دومی اینکاره نبود اما مبتلا به نوعی بیماری عصبی بود که اونو ویلچر نشین کرده بود. حالا اجازه بدید اسم بیماری رو نگم که دوستان فکر نکنن هرکی مبتلا به این بیماری باشه در نهایت ویلچرنشین میشه. برادر سوم این وسط هیچ نقشی نداشت و فقط برای اینکه دست درست بشه اونو وارد داستان کردیم!
یه شب در پی اجرای یک نقشه هوشمندانه٬ این برادر فلج٬ بدون ویلچر و دم و دستگاه به جای از پیش تعیین شده منتقل میشه. لحاف و تشک واسش پهن میکنن و وانمود میکنن که خوابیده است. بعد پیرو همون نقشه٬ برادر سوم به طور ناشناس با پلیس تماس میگیره و مدعی میشه مرد قاچاقچی که متواری هست و احتمالا برای سرش جایزه تعیین شده بود٬ در فلان منزل مخفی شده. نیروهای واکنش سریع بلافاصله به منطقه اعزام میشن و طرفو توی رختخواب خفت میکنن. کت بسته اونو کشان کشان داشتن میبردن. در همین حین فریاد میزد اگه دستم برسه به اونی که منو لو داد٬ خونشو میریزم!
نقشه خوب پیش رفت. چون این دوتا برادر شباهت زیادی به هم داشتن. اصلا مو نمیزدن! حالا باید مرحله بعدی اجرا میشد. مرد فلج مدعی شد در پی بدرفتاری ماموران واکنش سریع به کمرش آسیب رسیده و فلج شد و حالا قادر به راه رفتن نیست. اینجا بود که پای ما به ماجرا باز شد. البته درستش اینه که بگیم پای اونا به مرکز ما باز شد. حالا فرقی نمیکنه. برای ما کار سختی نبود که بفهمیم داره حرف بی ربط میزنه. چون نوع فلج در این بیماری با موردی که در اثر ضربه یا تصادف ایجاد میشه فرق میکنه.
بنابراین فرستادیمش آب خنک بخوره. فاز دوم نقشه که همون تلکه کردن نیروی انتظامی بود با شکست مواجه شد. اما حالا نوبت مرحله سوم یا همون قسمت آخر ماجرا بود. خانواده یه دادخواست به دادستان دادن و مدعی شدن جگرگوشه اونا ناتوانی شدید جسمی داره و اصلا به صلاح نیست در شرایط حبس باشه. خب راست میگفتن٬ به صلاح نبود. وکیل مرد هم با همین استدلال پیگیر ماجرا بود. دوباره به سراغ ما اومدن. راستشو بخواین اگه اوضاع همینطور پیش میرفت به هدفشون میرسیدن. اما همیشه چرخ گردون اونطور که آدما میخوان نمیچرخه.
خیلی وقته از سازمان درخواست یه نرم افزار کردیم که حین پذیرش افراد با دادن اسمشون٬ سوابق قبلی بالا بیاد. اما با وجودی که قولشو دادن هنوز خبری نیست. درحالیکه فکر میکنم چیز خیلی ساده ای باید باشه. حتی فکرشو نمیتونید بکنید چقدر این نرم افزار میتونه کمکمون کنه. بخصوص اگه تمام مراکز به یه سیستم یکپارچه متصل باشن. در اینصورت دیگه یه مصدوم بابت یه تصادف در چند مرکز پرونده تشکیل نمیده و بیمه ها رو تلکه نمیکنه. حالا وارد جزئیات چگونگی امر نمیشم که بدآموزی نداشته باشه. اما هنوز واسم سئواله که چرا خود بیمه ها واسه این امر خیر پیشقدم نمیشن و سرمایه گذاری نمیکنن؟ آیا میدونستید خیلی از این بهینه سازی جاده ها و رفع نقاط کور و حادثه خیز و نصب سرعت گیرها٬ با سرمایه گذاری شرکت های بیمه گر انجام میشه؟ نه اینکه فکر کنید دلشون واسه ما میسوزه٬ بلکه چون نمیخوان تاوان کم کاری اداره راه رو اونا پرداخت کنن.
خلاصه اینکه این بابا با ویلچر و مامور و کلی هیئت همراه وارد میشن. البته این همراهان خیلی کمتر از صدوشصت نفر بودن. پرسنل زیرک ما حین پذیرش خاطرش بود که طرف قبلا اینجا پرونده داشت. بابت همون شکایتی که از نیروی انتظامی کرد. اسمشو جستجو میکنه تا شماره پرونده رو دربیاره. اما خیلی اتفاقی در فایل مربوط به دو سال قبل جستجو کرد. چون قبل از آمدن این بابا دنبال سابقه یه نفر دیگه که مربوط به دوسال پیش بود میگشت و فایل مربوطه باز مونده بود.
چند حرف اول فامیلی رو میده و یه اسم بالا میاد. فامیلی و پسوند درست بود٬ حتی اسم پدر هم یکی بود اما اسم کوچیک فرق میکرد. پرسنل ما متوجه اشتباهش میشه و قصد داشت فایل سال جاری رو باز کنه. اما رو حساب فضولی ذاتی که در وجودش هست و کاریش هم نمیشه کرد٬ تصمیم میگیره یه نگاهی به پرونده قدیمی بندازه. چون ظاهرا مربوط به برادر این آقا بود. پرونده در خصوص از کارافتادگی بود که نظر خودمونو داده بودیم. اما عکسش خیلی شیه این بابا بود. پرسنل ما شک میکنه و هر دو پرونده رو برام میاره. عجیب بود. ظاهرا برادر این آقا هم دقیقا همین بیماری رو با همین تظاهرات داشت. در حالیکه تا اونجایی که من میدونم این بیماری تمایل ژنتیک زیادی نداره. حداقل اینکه خیلی بعیده در دو نفر از اعضای یک خانواده تظاهرات مشابه داشته باشه.
اینجا بود که حس فضولی من هم گل کرد. البته اصلا خاطرم نبود که این بابا رو قبلا دیده باشم و اگه خط و امضای خودمو پای گواهی نمیدیدم هرگونه ملاقات قبلی رو انکار میکردم. ازش راجع به برادرش پرسیدم که اینجا پرونده داشت. رنگ از رخسارش پرید. تمایلی به جواب دادن نداشت و حرفو عوض کرد. بیشتر شک کردم. مامور پرونده رو خواستم و ازش راجع به این مورد سئوال کردم. اصلا تو باغ نبود. میگفت که بهم گفتن این زندانی رو همراهی کن تا پزشکی قانونی و دوباره برگردون. خیلی ممنون بابت اطلاعات مفیدی که بهم داد.
با دادستان تماس گرفتم و گفتم که احتمالا جریان همون کاسه و نیم کاسه و ریگ و کفش و ایناست. تحقیقات قضایی انجام شد و پی به ماهیت این نقشه شیطانی بردن و دو برادر نتونستن واسه سومی قرار منع تعقیب و عدم تحمل حبس بگیرن. البته هنوزم که هنوزه متواریه و به زندگی پنهانی خودش ادامه میده.
پ ن: این هفته یکی از دوستان عزیزم که گاهی اوقات هم به این وبلاگ سرمیزد٬ از ارتفاع زیاد سقوط کرد. یعنی از بالای یه ساختمان چهار طبقه. اما به طرز معجزه آسایی آسیب جدی ندید. اینجاست که میگن مرتب ورزش کنید تا آمادگی بدنی رو حفظ کنید. شاید اگه این دوستمون ورزشکار نبود هیچوقت جرات نمیکرد بره روی سایه روشن بایسته تا مجبور به سقوط بشه! بابت سلامتیش خوشحالم و فکر کنم بهتر باشه یه پست راجع به موارد سقوط از ارتفاعی که تا حالا داشتیم بذارم.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.