سردار دردسردار!
نتیجه اینکه بیست و چهار ساعته مشغول کار بودن. خواب راحت از دستشون نداشتیم. از صبح تا شب که گروه مارش نظامی با اون شیپورهای عجیب غریب تمرین میکردن و تا ثانیه آخر هم با هم هماهنگ نشدن و خارج میزدن. از شب تا صبح هم که کار بنایی و کنده کاری داشتن و با بیل و کلنگ میافتادن به جون در ودیوار.
خاطرم هست ساعت یک و نیم نصفه شب یکی رو فرستادن چند تا پاکت گچ ساختمانی بخره. من توی خواب و بیداری بودم که با خودم فکر میکردم اگه فروشگاه "حاج حسین سوهانی و پسران" هم باشه الان تعطیله چه برسه فروشگاه مصالح ساختمانی. اما در کمال تعجب طرف با چند تا پاکت گچ برگشت.
در تمام این مدت دو هفته با وعده های غذایی ویژه سرو می شدیم. هدف این بود که جو مثبتی از یگان در اذهان ترسیم بشه و کسی به سرش نزنه جلوی سردار شروع به انتقاد کنه. یگان ما اون موقع هم مثل الان از محبوبیت خاصی بین مردم منطقه برخوردار بود. ولی نمیدونم چرا بیست و چهار ساعته کلی نگهبان تا بن دندان مسلح دور پادگان کشیک میدادن و به هر جنبنده ای ایست میدادن. فرمانده پادگان معتقد بود ممکنه یکی به سرش بزنه و از شدت علاقمندی نارنجکی٬ بمبی یا حتا قلوه سنگی به داخل پرت کنه.
اما با تمام محسناتی که این یگان داشت یه مشکل اساسی داشتیم. اونم اینکه به شدت از کمبود افسر٬ از نوع ارشد و غیر ارشدش رنج می بردیم. البته ما که رنجی احساس نمی کردیم. بزرگان یگان اینجوری فکر میکردن. این بود که زعمای قوم تصمیم گرفتن برای جبران این قحط الرجال٬ لباس کادری ها رو به تن من کنن تا این کمبود تا حدی جبران بشه. البته تعهدهای سفت و سخت ازم گرفتن که جلوی فرمانده به زعم خودشون "حرف مفت" نزنم. چون یکی از سرسخت ترین منتقدین اونا محسوب میشدم و سر همون کله شقی یک ماه اضاف خورده بودم.
لباس یکدست مشکی یگان مربوطه رو پوشیدم. آدم عجب ابهتی پیدا میکنه تو این لباس! حالا بدنامیش به کنار.
روز موعود فرا رسید. قرار بود سردار٬ صبح زود از صبحگاه ستاد مشترک سان ببینه و بعد با یک فروند بالگرد به خدمت ما بیاد. همه چی آماده بود. اما وسط کار بهش اطلاع دادن که واسه جلسه مهمی باید برگرده مرکز. برنامه بهم خورد. خیالمون راحت شد. داشتیم پراکنده می شدیم که صدای غرش بالگرد به گوشمون رسید. داشت به یگان ما نزدیک میشد. وایستادیم. سردار سرافراز ما تصمیم گرفته بود موقع برگشتن به مرکز٬ از روی یگان ما رد بشه و یه سلامی عرض کنه. چون نمی خواست ما از ندیدنش دلگیر بشیم. اما ما که دلگیر نبودیم.
بالگرد تا حد ممکن به زمین نزدیک شد و شروع به چرخیدن کرد. اول فکر کردیم داره سقوط میکنه. ذوق کردیم و به طرفش رفتیم. اما اونقدر باد بالگرد شدید بود که سرجامون میخکوب شدیم. حتا نمی تونستیم سرمونو بالا بیاریم. کلی خس و خاشاک از زمینهای اطراف به طرف محوطه هجوم آورد. سقف موقت یه قسمت از سوله کنده شد. صندلیهای فایبرگلاسی که در محوطه چیده شده بودن به پرواز در اومدن. هر کسی به یه سمت میدوید و دنبال سرپناه میگشت. اما دریغ از یک جای امن!
احتمالا سردار از اون بالا با نگاه افتخار آمیز شاهد نیروهای رشید مستقر در یگان بود. شایدم داشت واسمون دست تکون میداد یا اشک غرور رو از گونه خودش پاک میکرد. اما این پایین وضع فرق میکرد. همه چی بهم ریخته بود. با هر دوری که بالگرد میزد یه منطقه جدید رو منهدم میکرد. اونقدر گرد و خاک به چش و چالمون رفته بود که به زحمت جایی رو میدیدیم. بی انصاف ول کن ماجرا هم نبود.
اول تصمیم گرفتیم با تیر بزنیمش. اما هیچکدوم از اسلحه ها فشنگ نداشت. تنها کاری که از ما بر اومد این بود که چند تا فحش آبدار نثارش کنیم تا زودتر شرشو کم کنه. بازدید بالگردی سردار بیشتر از دو دقیقه طول نکشید اما ما تا دو هفته مشغول تعمیر و تطهیر و تنظیف یگان بودیم. انگار یک "بمب ناپالم" وسط یگان منفجر شده بود و همه چی رو به آتیش کشیده بود.
حالا بعد از چند سال همکاری مستقیم و غیر مستقیم با این نیروهای خدوم به این نتیجه رسیدم که اصولا ماهیت وجودی اونا دردسر ساز هست. اگر چه خودشون اکثرا تمایل دارن کار مثبتی انجام بدن اما در نهایت کفه دردسرهایی که ایجاد میکنن سنگینتره.
تصمیم گرفتم پستهام زیاد طولانی نشه. واسه همین ماجراهای مربوط به سوتی همکاران انتظامی رو که قرار بود در ادامه بیارم٬ در چند پست آینده تعریف میکنم.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.