معصومیت از دست رفته!
خیر سرم داشتم دو رکعت نماز میخوندم. از همون نمازهایی که مادرا بهش میگن "کمرالله". یعنی وقتی میبینن فرزند عزیزشون بعد از مدتها٬ در ساعاتی از شبانه روز که وقت شرعی هیچ نمازی نیست٬ جوگیر شده و مشغول رکوع و سجود هست٬ با دلخوری میگن: الهی این نماز بخوره تو کمرت!
اگه این گوشی موبایل بذاره تمرکزم سر نماز حفظ میشه. البته تمرکز روی مسائلی که فقط حین نماز یاد آدم میاد. نه روی اذکار و ادعیه و ... که عمرن کار ما نیست. یه چیزی رو فهمیدم. تنهایی فهمیدم و از کسی هم کمک نگرفتم. اینکه آدم در دو صورت وسط نماز شک نمیکنه. اول اینکه کاملا حواسش به نماز باشه و به هیچ چیز دیگه فکر نکنه. دوم هم وقتی که اصلا به نمازش فکر نکنه! یعنی بذاره روی مود "اتوپایلوت" و آخر سر هم سلام بده. اما اگه هر از چندگاهی عذاب وجدان بگیره و بخواد روی چیزهایی که میگه تعمقی هم داشته باشه٬ بدون شک دچار شک میشه!
اما این نفرین مادرها بی پایه و اساس نیست و ظاهرا یه فلسفه روایی داره. طبق روایات نمازهای بی وقت و بی توجه ما به پیشگاه پروردگار عرضه میشه. ایشون هم ارزیابی مختصری انجام میده و وقتی خیری توی اون نمیبینه٬ پرتش میکنه به طرف صاحبش. به همین دلیل برخی از علما از جمله خودم اعتقاد داریم که به محض تمام شدن نماز باید به سرعت جاخالی بدیم تا مورد اصابت نمازهای مرجوعی خودمون قرار نگیریم!
خلاصه اینکه گوشی داشت خودشو خفه میکرد. تا برش دارم قطع میشه. نگاه میکنم. اسم وحید افتاده. دوست و همکارم بود. خیلی عجیبه. شش ماه میشد که نه همدیگه رو دیدیم و نه تماس داشتیم. یه جورایی قهر بودم باهاش. قهر که نمیشه گفت٬ دلخور بودم. حتما زنگ زده منت کشی! اما چقدر دیر؟ عمرن اگه بهش زنگ بزنم. اصرار نکنید.
اون شب دیگه خبری ازش نشد. اما فردا صبح توی گرگ و میش کار بودم که دوباره زنگ زد. خواستم رد تماس کنم اما... راستشو بخواین دلم واسش تنگ شده بود. این بود که جواب دادم. صداش انگار از ته چاه درمیومد. به زحمت حرف میزد. نگران میشم. کمی طول میکشه تا موضوع رو برام تعریف کنه.
می گفت که هفته قبل به اتفاق همسرش توی جاده تصادف کردن. سه تا شهر اونطرفتر. ساق پای خودش خرد شده بود و به سرش هم ضربه وارد شد. اوضاع همسرش وخیمتر بود. دچار شکستگی لگن خاصره شده بود. حالا هم بستری بود و کلی وزنه بهش وصل کرده بودن تا لگنش تراز بشه. بدتر اینکه خودشون مقصر بودن. بازم بدتر اینکه یک هفته میشد بیمه شخص ثالث ماشین تموم شده بود و وحید ازش بی خبر بود. یه چیز بدتر دیگه هم هست. بگم؟ ماشینش بیمه بدنه نداشت و حالا هم طوری مچاله شده بود که تشخیص اینکه ماشین سواری هست یا خرمنکوب امکانپذیر نبود. به نظر شما چرا این همه بلا سرش اومد؟ اونکه پسر خوبی بود!
فعلا اما مشکلش چیز دیگه بود. عصازنان با مشقت زیاد خودشو رسوند به مرکز پزشک قانونی. ولی چون مدارکش کامل نبود٬ پرسنل پیچوندنش! با "امید" تماس میگیرم. رئیس مرکز اونجا بود. ازش خواستم فعلا کارشو راه بندازن ارائه بقیه مدارک اونا به عهده من.
اینکه از کجا وحید رو میشناختم شاید مهم نباشه اما میگم.
تا حالا مشاغل مختلفی رو تجربه کردم. البته به صورت پاره وقت. اوایل دوران دانشجویی به اتفاق یکی از دوستان٬ نمایندگی یه شرکت دارویی رو جایی که تحصیل میکردیم گرفتیم. درآمد زیادی نداشت. اما حداقل فایده ای که داشت این بود که خیلی زود وارد محیط خشن بازار شده بودیم و همین تجربه گرانبهایی واسمون شد. اوایل وقتی به بانک میرفتیم و چک مشتری هامون موجودی نداشت٬ بغض میکردیم و میومدیم بیرون. چه آدمای بدی هستن! اما به تدریج فهمیدیم که باید از اون محیط صاف و صمیمی نوجوانی فاصله بگیریم و درک درستی از پیرامون خودمون کسب کنیم. می بایست مثل خودشون باشیم. دلهره داشتم. نگران معصومیتی بودم که داشت از دست میرفت. اما چاره ای نبود. این متاع نه تنها خریداری نداشت بلکه قید و بندی بود بر پای پیشرفت آدم.
سال بعد زدیم تو کار لوازم دندانپزشکی. نمایندگی شرکت "دنتین هاوس" رو گرفتیم. نمیدونم هنوز این شرکت هست یا نه. یادش بخیر! اگرچه خیری درش نبود. دار و ندارمون رفت. اما چند ماه که گذشت پدرم متوجه تغییر رفتارم شد. به فکر چاره افتاد. احتمالا بیشتر از من نگران بود. نگران همون معصومیت! چیزی که فکر میکرد خیلی به درد آینده من میخوره. تلاش کرد پیشنهاد وسوسه انگیزی به من بده. بسته پیشنهادی این بود که حاضره هر چقدر درمیارم ماهانه بهم بده و در ازای اون من بشینم سر درس و مشقم! اما تراز مالی ما منفی بود. چیزی در نمی آوردیم که تازه بخواد معادل اون به ما بده. آخه اینم شد پیشنهاد؟
اما این فقط یه پیشنهاد نبود. یه جور الزام بود در قالب پیشنهاد. چاره ای جز پذیرفتن نداشتم. یک صفحه از زندگیم ورق خورد. قضیه به همین جا ختم نشد. شغل پاره وقت بعدی که تجربه کردم٬ دستفروشی بود. ماجرا از این قرار بود که در دوران دانشجویی٬ یه جمعه اردیبهشتی به اتفاق بروبچ رفتیم به یه مکان تفریحی واسه هواخوری. یه بوفه اونجا بود که صاحبشو میشناختم. وقتی سرش خلوت میشد٬ از محل کارش بیرون میومد. روی چهارپایه می نشست و گیتار میزد. بیشتر اوقات مشغول گیتار زدن بود. حالا اما کاری واسش پیش اومده بود و باید جنگی میرفت جایی. ازم خواست چند دقیقه مراقب بوفه باشم. قبول کردم. یه دکه فلزی دو در دو متر بود. یه در و یه پنجره داشت. از سر کنجکاوی رفتم داخلش. تاریک بود. ایستادم و از پنجره به بیرون نگاه میکردم. زاویه دید یه دستفروش برام جالب بود. خیلی محدود و دلگیر بود. چه جذابیتی در این کار میتونست باشه؟ داشتم به همین موضوع فکر میکردم که مصداق جذابیت سر رسید. یه دخترخانم جلوم سبز شد. نیشم باز شده بود. نه چک زدیم نه چونه ....
ــ یه کیک و یه رانی لطفا!
ــ بله؟؟؟
ــ رانی آناناس باشه!
بهم برخورد. یخ کردم اما چیزی نگفتم. با اکراه کیک و رانی رو پیدا کردم و بهش دادم. خوشبختانه اجناس اتیکت قیمت داشتن. یه مشتری دیگه هم اومد. کارشو راه انداختم. با بیقراری به بیرون نگاه میکردم که صاحب بوفه برگرده. اما چشمتون روز بد نبینه. یکدفعه چهارتا اتوبوس دانش آموز واسه اردو اومده بودن اونجا. پیاده شدن و هجوم آوردن به طرف بوفه. بخشکی شانس! اینارو سالی یه دفعه میبرن اردو٬ اونم باید همین الان باشه؟
مثل جوجه عقاب های گرسنه دهنشون باز بود و انگار ازم غذا میخواستن. با دستپاچگی سفارشات رو آماده میکردم. بعیضی اصلا اعتقاد نداشتن که در قبالش باید پول بدن. همینکه میگرفتن غیبشون میزد. انگار داشتیم نذری پخش میکردیم. بالاخره بعد نیم ساعت پراسترس صاحب بوفه سر رسید. دخل و دکه رو تحویلش دادم و به سرعت جیم شدیم. فکر کنم به خاک سیاه نشوندمش!
مشاغل دیگه ای هم تجربه کردم که حالا صرف نظر میکنم. اما آخرین شغل پاره وقت شرافتمدانه من کار در یک درمانگاه شلوغ بود. همون درمانگاهی که وحید اونجا کار میکرد و سهامدار عمده اون محسوب میشد. هفته ای یک یا دو شب کشیک میدادم. ادعا نمیکنم پولش واسم مهم نبود٬ اما دلیل اصلی این بود که نمیخواستم از کورس اقدامات تشخیصی و درمانی دور بمونم. مواجه شدن با مریضهای مختلف باعث میشد به سراغ مطالعه برم. با داروهای جدید آشنا بشم و دوز تجویز اونها رو مرور کنم.
اما یه مشکلی بود. اینکه اونجا هر کی به خودش اجازه میداد در کار ما دخالت کنه. اوائل تزریقاتچی دائم زیر گوش من میگفت "مریضها تشنه هستن". من که سر در نمیاوردم. یعنی چی که تشنه هستن. خب بهشون آب بدین بخورن! بعد فهمیدم منظورش اینه که واسه مرضها باید سرم تجویز کنم. چون جناب تزریقاتچی از این طریق پورسانت میگرفت. اما خب این چه ربطی به من داشت. الکی که نمیشد واسه کسی سرم تجویز کرد. اما بعدا فهمیدم الکی میشه خیلی کارها کرد.
پرسنل درمانگاه که از من ناامید شدن٬ شکایت خودشونو بردن پیش هیئت رئیسه. وحید چون رفیقم بود از طرف اون هیئت کذایی مامور میشه که منو ارشاد کنه. پشت میزم روی صندلی لم داده بودم. وحید روبروم ایستاده بود و دستهاشو ستون کرده بود روی میزم. در اتاق یسته بود و از هر دری حرف میزدیم. خیلی تابلو بود که وحید میخواد زمینه سازی کنه تا چیزی بگه. بالاخره اینکارو کرد. اول گفت که این درمانگاه عریض و طویل کلی خرج واسمون داره. اینکه مردم اینجا عادت های خاصی دارن. تا چیزی بهشون تزریق نشه احساس نمیکنن که خوب شدن. بعد هم با این مقایسه آماری ادامه داد که پزشک کشیک دیروز از هر ده تا مراجعه کننده واسه هفت نفر سرم تجویز کرد. اما آمار شما فقط دو تا سرم برای هر ده نفر هست! اینطور اگه پیش بره باید در اینجا رو گل بگیریم.
با حیرت بهش نگاه میکردم. توجیه من خیلی مختصر و کلیشه ای بود. وحید اما با نگاه عاقل اندر سفیه بهم خیره شده بود و لبخند میزد. در جواب من یه جمله گفت:
ــ دکترجان! در کار درمان باید وجدان خودتو کنار بذاری وگرنه کلاهت پس معرکه ست!!
حیرتم بیشتر شد. این اولین بار بود که کسی با صراحت این حرفو بهم میزد. اگرچه معادل عملی اونو بارها شاهد بودم. اما کسی بهش اذعان نمیکرد. وحید چند دقیقه دیگه حرف زد. همه حرفاش هم در توجیه همون جمله بود. ولی راستشو بخواین دیگه چیزی نمیشنیدم. فقط داشتم فکر میکردم. به اینکه دیگه وقت رفتنه!
فکر نکنید همچین انسان وارسته ای هستم. علت اینکه بهم برخورد این بود که اصلا خوشم نمیومد کسی در کار درمان من دخالت کنه. بذارید به حساب یکدندگی و غرور. اگه این غرور نبود شاید من هم متقاعد میشدم که از هر ده مریض نه تا باید آبیاری بشن!
اون روز آخرین کشیک من بود. چندین بار پرسنل و رئیس درمانگاه تماس گرفتن. هربار یه بهانه ای آوردم و از ادامه کار انصراف دادم. اما وحید هیچوقت تماس نگرفت. شاید ترجیح میداد همکاری مثل من نداشته باشه. وقتی هم تماس گرفت٬ دیگه کار از کار گذشته بود. باید به ملاقاتشون میرفتم. اصلا شرایط خوبی نبود. زندگیش کن فیکون شده بود. نیاز نیست توضیح بدم. خودتون میتونید حدس بزنید. خیلی زود فهمیدم که هیچ نوع پوشش بیمه ای از اونا حمایت نمیکنه. هزینه درمان خودشون و افرادی که باهاشون تصادف کردن٬ خسارتی که به خودشون و طرف مقابلشون وارد شده بود٬ همه و همه به گردن وحید بود. یه کاتاستروف به معنی واقعی کلمه! مطمئنا سالها طول میکشه تا کمر راست کنه. داشتن وجدان کاری برای هر کسی لازمه و برای یک پزشک خیلی لازمتر! اما نمیدونم چرا بعضیها ترجیح میدن برای فهمیدنش هزینه گزافی پرداخت کنن.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.