یاهو!
دستم زیر چونه هست و به پرونده خیره شدم. زیرچشمی به پیرمردی که روبروم نشسته نگاه میکنم. عجب تیپی بهم زده!
بلند بالا و تپل با مو و ریش خیلی بلند و کاملا سفید. از پشت سر موهاشو دم اسبی بسته. ریش پرپشت و بلندی داره. لباس عجیب و غریبی هم به تن داره. یه پیراهن سفید ردا مانند٬ با یه جلیقه خوش نقش و نگار. انگشترهای درشتی به دست داره. شاید عقیق باشه. فقط یه کشکول کم داشت که بندازه به گردنش و راه بیابونو در پیش بگیره!

تا حالا فکر میکردم نسل این جور آدما منقرض شده. این بود که به طرز ضایعی داشتم بهش نگاه میکردم. ظاهرا پیرمرد که از نگاه کنجکاو من کلافه شده ترجیح میده به خلسه فرو بره. مردان خدا عادت ندارن وقتشونو به بطالت بگذرونن. منم یکدفعه از خلسه درمیام و یادم میاد که کارهای واجبتری به غیر از زل زدن بهش دارم.
از دراویش گنابادی بود. دیگه برای خودش مرشدی محسوب میشد. از سلسله مراتبشون زیاد اطلاع ندارم ولی معلوم بود یه چیزی تو مایه های "قطب" بود یا معاون اولش. یا حداقل این قابلیتو داشت که در آینده قطب بشه. هفتاد سال عمر پر بار رو سپری کرده بود که در این دو سه سال اخیر با دست انداز مواجه شده بود.
اولین بار برای جلوگیری از اشغال خانقاه دراویش گنابادی در قم وارد عمل شد. زد و خورد شدیدی در میگیره. خانقاه تخریب میشه و این بزرگ مرد به عنوان یک سر فتنه بازداشت میشه. البته نقشی بیشتر از بقیه نداشت اما ظاهر غلط اندازی داشت که باعث شد همون اول خفت بشه.
در مرحله بعد که قرار شد خانقاه "درویش ناصرعلی" تخت فولاد اصفهان رو تخریب کنن این بابا با رفقاش سریع خودشونو به اونجا رسوندن و سپر انسانی تشکیل دادن. اما بلدوزر و سپر انسانی! هیهات! کتکشون زدن و چند روز بازداشت شدن. مقبره درویش ناصرعلی هم تخریب شد.
چند روز بعد به عنوان اعتراض در بهارستان جلوی مجلس تحصن کردن و باز هم بازداشت شدن. بعد که آزاد شد بچه هاش اونو توی خونه زندانی کردن تا دیگه برای نجات هیچ خانقاهی اقدام نکنه. احتمالا هدف بچه ها این بود که همین چند تا خانقاهی که باقی مونده حفظ بشه!
اما از اونجا که ترک عادت موجب مرضه٬ این پیر روشن ضمیر حصر خانگی رو میشکنه و واسه خلق یه حماسه دیگه شال و کلاه میکنه. ایندفعه دیگه نمیتونم بگم کجا رفت اما به شدت بازداشت میشه و محاکمه و چهارسال زندان.
حالا هم پیش ما بود که بگه هزار تا درد و مرض به جونش هست و نمیتونه شرایط زندانو تحمل کنه. تا حدی هم راست میگفت. بر اساس مدارک موجود میتونستیم بهش "عدم تحمل حبس" بدیم. اما یه مشکلی داشتیم. اونم اتهاماتی بود که بابت اون بازداشت شده بود:
ادعای امامت! و تحمیق ملت٬ بعدش ادعای پیغمبری و فریب یه عده و نهایتا هم ادعای الوهیت و تشویش اذهان عمومی!
البته خودش بعد شنیدن این همه اتهامات شوکه شد. اینکه این همه قابلیت داشت و از وجودشون بیخبر مونده بود. اما من یه سئوال اساسی دارم.
اگه واقعا این ادعاها رو مطرح کرده بود و از سلامت عقل برخوردار بود که باید طبق قانون اعدام میشد. پس چرا زندانی شد؟ اگه هم این ادعاها رو در زمینه مشکلات روانی و جنون مطرح کرده که فاقد مسئولیت کیفری محسوب میشد. باید بستری میشد و دارو میگرفت تا به تدریج از مقام الوهیت نزول میکرد. پس چرا زندانی شد؟
اگه هم این ادعاها رو مطرح نکرد که اصلا چرا زندانی شد؟

راستشو بخواین موافق برخی اعتقادات درویشها نیستم. این نظر شخصی منه و خلق الساعه و تحت تاثیر جو عمومی هم نیست. در مراسمشون شرکت کردم. باهاشون بودم. پای صحبتشون نشستم.
اعتقادات اینها عمقی نداره. ایدئولوژی سطحی و التقاطی دارن. یه ملغمه ای از عرفان اسلامی ایرانی و هندی با تاکید ویژه بر متافیزیک. اما هیچکدوم دلیل نمیشه که موافق حذفشون باشم. برعکس معتقدم میتونست یه سدی باشه در برابر عرفانهای نوظهور که حالا دیگه یه تهدید محسوب میشن.
نمیدونم درست فکر میکنم یا نه. اما از زمانی که مبارزه با صوفیگری شدت گرفت و پیروی ازشون پرهزینه شد٬ گرایش مردم به عرفانهای هندی و بودیسم و ساتنیسم بیشتر شده. یعنی کاری کردیم که عرفانی با شالوده اسلامی و توحیدی بوسیله عرفان برگرفته از مکاتب الحادی جایگزین بشه. حالا چه کسی جوابگوی این شیرین کاری هست؟
"یاحق" "یاهو" و "یاعلی" گفتن ها جای خودشو به یوگا یا همون مراسم آیینی پرستش فرشتگان و قدیسان برگرفته از آیین بت پرستی هندوهای باستان داد. در حالیکه به گفته "الدنبورک" عرفان هندی اندیشه های خرافی آمیخته با حماقت است و بودا جهان را از خدا بی نیاز میداند. پیروان شیطان هم شمشیر رو از رو بستن و نیاز به معرفی ندارن. اما ما با سرعتی مثال زدنی کاری کردیم که "ساتیا سای بابا" جای مولانایی رو بگیره که دنیا اونو ستایش میکنه. "محسن نامجو" رو دربدر کردیم تا "منسون" شیطان پرست محبوبیت پیدا کنه.
مطمئن باشید اگه کل ایادی استکبار شرق و غرب با عوامل داخلیشون اعم از جریان فتنه و انحرافی و ما دست بدست هم میدادیم٬ نمیتونستیم در این مدت کوتاه چنین دگرگونی در نگرش عرفانی جامعه ایجاد کنیم. اما دوستان گمنام ما اینکارو کردن!
قبول دارم که صوفیگری از نظر اعتقادی بر پایه های محکمی بنا شده و در طول تاریخ شخصیتهای سترگی در اون ظهور کردن. اما ضعف این عرفان ناشی از تطور بلافصل اون در طی سده های گذشته هست. درونگرایی و فقدان مکانیسم موثر در جلوگیری از بروز بدعتها زمینه رو برای اعمال سلیقه وسیع فردی در اون فراهم کرد. نتیجه اینکه شاید الان چندصد فرقه درویش داشته باشیم که هر کدوم ساز خودشو میزنه.
به نظرم اگه هزینه ای که برای شناسوندن عرفانهای کاذب و مقابله با اونها میشه صرف پالایش عرفان سنتی خودمون و نظام مند کردن و یکپارچگی اون میشد حالا مجبور نبودیم عرفان شرق آسیا رو مثل اجناسش بیخ گوش خودمون احساس کنیم.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.