مرد و زن به اتفاق یه بچه یکساله وارد پذیرش میشن. سن و سالشون بیشتر از اونه که یه بچه کوچیک داشته باشن. ولی چقدر بهش علاقه داشتن. حتی یه لحظه حاضر نبودن بچه رو زمین بذارن. یه بچه تپل مپل که از بس شیرخشک خورده بود در آستانه انفجار قرار داشت. 

یه حسی تو وجودم هست که به راحتی میفهمم اینا پدر و مادر واقعی نیستن. در واقع همینطور بود. برای صدور مجوز سرپرستی کودک بی سرپرست مراجعه کرده بودن. یه مسیر سخت و پر دردسر! اما زن و شوهرها با شور و علاقه خاصی این مسیرو طی میکنن. معمولا وقتی ده سال از ازدواج میگذره و صاحب اولاد نمیشن به فکر گرفتن بچه از پرورشگاه میافتن.

طبق قانون تا مجوز صادر نشد نباید بچه بهشون تحویل داده بشه. اما نمیدونم بچه پیش اینها چیکار میکنه. میگفتن از بعد تولد بچه رو تحویل گرفتن. مرد بهمون گفت که این بچه برادرش هست. داستان جالبی تعریف کرد. میگفت خودشو و برادرش هر دو اجاقشون کور بود. یه شب برادرش خواب میبینه رفتن سونوگرافی و اونجا بهش گفتن خانومش دوقلو بارداره. اونم با این برادرش تماس میگیره و بهش وعده میده اگه بچه ها سالم به دنیا بیان یکیشونو بهش میدن. صبح که بیدار شد فقط رو حساب خوابش خانومشو به زور میبره برای سونوگرافی و همون اتفاقات خوابش تعبیر میشه. البته به وعده خودش عمل کرد و بچه ها رو تقسیم کردن.

حالا هم به شدت به بچه وابسته شده بودن. خب اگه ما به هر دلیل نتونیم مجوز بدیم تکلیفشون چیه؟ کی میتونه بچه رو ازشون جدا کنه؟

در این موارد لیستی از اقدامات کلینیکی و پاراکلینیکی داریم که باید انجام بدیم. از جمله بررسی از نظر بیماریهای صعب العلاج قابل سرایت مثل انواع هپاتیت.

بعد چند روز جواب آزمایشات حاضر شد. بسته پلمپ شده رو باز کردم و مشغول مطالعه شدم. وای! چی میدیدم. یکی از اندکسهای ابتلا به هپاتیت برای مرد مثبت بود: HBcAb. البته به تنهایی چیزی رو اثبات نمیکنه. چون یه آنتی بادی هست که سیستم ایمنی بدن در برابر ویروس هپاتیت میسازه. بنابراین ممکنه در حال حاضر اثری از عفونت در بدن نباشه و فقط این پاسخ ایمنی به یادگار مونده باشه. ولی احتمال  داره ناشی از  عفونت جدید هم باشه. پس باید کارهای بیشتری انجام میدادیم.

مخم داغ کرده بود. حالا چطور باید بهشون میگفتم. آخه اینم شغله ما داریم. اصلا چرا نرفتم سردفتری ازدواج بزنم؟ هم فال بود و هم تماشا. اونجا هم میشد وبلاگ خاطرات یک عاقد رو راه انداخت! ناشکری که کردم سریع مشکلم دو تا شد. نمیدونم چرا وقتی شکر میکنیم از سقف اتاقمون بالاتر نمیره!

زن از اون طرف میز داره توی نتایج آزمایشات سرک میکشه. بعد با تعجب و حیرت میپرسه:

ــ Hbc Ab شوهرم مثبت شده؟

_ بله؟ چی فرمودین؟

_ درست میبینم دکتر؟

_ ببخشید شغل شریف شما؟

_ من پرستار هستم.

همینو کم داشتم. حالا چطور باید اینو جمع و جورش کنم. قصد نداشتم فعلا مسئله رو مطرح کنم. ولی حالا وضع فرق کرده بود.

_ ظاهرا مثبت شده. خب علل متعددی میتونه داشته باشه. اصلا ممکنه به طور کاذب مثبت باشه.

به شوهره نگاه میکنم. اصلا تو باغ نبود. باید اول یه توجیه مناسب برای مثبت شدن تست جور میکردم تا لااقل آبروی آقاهه حفظ بشه. چون هپاتیت B روش های انتقال مشخصی داره: انتقال از طریق خون و مایعات بدن و انتقال جنسی. خب وقتی خانمش سالم هست پس باید امیدوار باشیم این انتقال از طریق خون صورت گرفته باشه. چون در وفاداری مردای ایرانی به زن و زندگی خدشه ای وارد نیست.

ــ سابقه بستری در بیمارستان داری که منجر به تزریق خون شده باشه؟

ــ نه اصلا.

ــ موقعی که جبهه بودی زخمی نشدی که بری بیمارستان؟

ــ نه والا.

ــ احتمالا اتفاقی به سرسوزن آلوده ای چیزی دست زدی.(در همین حال سرمو به نشانه تایید تکون میدادم که اونم تایید کنه و خودشو و منو از این مخمصه در آره)

ــ نه دکتر! مگه دیوونه ام؟

زن دستشو زیر چونه گذاشته بود و متفکرانه به شوهرش نگاه میکرد. آخ که با چه منگولی طرف شده بودم.

ــ حتما آرایشگاه که رفتی از وسایل آلوده استفاده کرده.(مثل یه اردک سرمو هی تکون میدادم که اونم بفهمه و حرفمو تایید کنه)

ــ من ست آرایش شخصی دارم. از مال کس دیگه ای استفاده نمیکنم.

الهی که اون ست درسته بره تو حلقت! زن شکاف پلکیشو باریک کرده و با تنفر به مرد نگاه میکنه.

ــ اهل تزریق و این حرفا که نیستی؟

ــ چی میگی دکتر! شما مثل اینکه اینجا نشستی رو من عیب بزاری. اصلا واسه چی این سئوالا رو ازم میپرسی؟

لجم گرفته بود. اصلا چرا باید آبروی اونو حفظ کنم؟ چه ارتباطی به من داره؟

ــ آخه این آزمایش نشون میده شما مبتلا به هپاتیت هستی یا اینکه در گذشته مبتلا بودی. این بیماری هم دو روش انتقال داره و ... حالا به نظرت مال خودت کدومشه؟

مرد که تازه به عمق فاجعه پی برده بود خشکش زد. زیر چشمی به زن نگاه کرد. زن خیلی وقت بود که چشم ازش بر نمیداشت.

ــ آهان فهمیدم. بچه که بودم دو روز واسه شکم درد بستری بودم. احتمالا به خاطر همونه.

ــ نه خیلی بعیده! (حالا نوبت من بود که حالشو بگیرم)

رو به زنش میکنه و میگه:

ــ یادته یه روز رفتیم تزریقاتی سرم وصل کردم؟ چقدر اونجا آلوده بود.

ــ این دلیل نمیشه.(بالاخره زن متفکر هم زبون باز کرد)

بیچاره مستاصل بهم نگاه میکرد.

ــ یعنی علتش چی میتونه باشه دکتر!

ــ خدا میدونه.

بقیه ماجرا رو گذاشتم خودشون خونه حل کنن. حالا باید یه فکری به حال بچه میکردم که داشت از دست میرفت. یه سری آزمایشات تکمیلی درخواست کردم که انجام بده و جوابشونو بیاره.

 بعد چند روز دوباره سروکله اونا پیدا شد. ظاهرا مناقشه بین خودشونو حل کرده بودن. جواب آزمایشات تکمیلی رو به من دادن. خوشبختانه اثری از عفونت جدید در بدنش نبود و احتمال سرایت اونهم مطرح نمیشد. نفس راحتی کشیدم و گواهی سلامت اونها رو صادر کردم.