صبح یک روز بهاری بود که سربازی به من مراجعه کرد. سرباز کلانتری بود. جثه نحیفی داشت. به زحمت وزنش به پنجاه کیلو می رسید. اما تا دلتان بخواهد کتک خورده بود. شرح ماجرا را از زبان خودش می نویسم.

صلات ظهر بود که با کلانتری تماس گرفتند و گزارش دادند که اهالی یک روستا در آن نزدیکی با چوب و چماق به جان هم افتادند و مشغول سولاریزه کردن بدن یکدیگر هستند. سریعا با دو خودرو حاوی دو جین سرباز به منطقه اعزام شدیم. فرمانده به ما نفری یک دستبند داد و گفت:

ــ به محض ورود به صحنه٬ به قلب درگیری حمله کنید و طرفین متخاصم را دستگیر کنید. هر کی دست خالی برگرده تنبیه میشه.

حساب کار دستمون اومده بود. همین که به منطقه رسیدیم٬ با محشر عظمایی روبرو شدیم که نپرس. درگیری در چند رده سنی و جنسی در جریان بود. خردسالان٬ بانوان و آقایان. گرد وخاکی به پا شده بود که نگو. هر از چندگاهی اشیا پرنده ای از قبیل سنگ و چوب و تبر در آسمان مشاهده می شد که با مقصدی نامعلوم طی مسیر می کردند.

همینطور مثل یه ناظر بی گناه داشتیم تماشا می کردیم و جرات پیاده شدن نداشتیم که فرمانده دسته به زور انداختمون پایین. بسم ا... گفتیم و با ترس و لرز به طرف جماعت متخاصم حرکت کردیم. سربازایی که هیکلی تر بودند همون اول طعمه رو شکار کردند و برگشتن. ولی من به هر کی می رسیدم یا هلم می داد و پرتم می کرد یه طرف یا از دستم در میرفت. ما از جمعیت می ترسیدیم و جمعیت از ما.

غائله رو به اتمام بود و من هنوز کسی رو دستگیر نکرده بودم. دچار استرس شدیدی شدم. همینطور دستبند به دست دور می زدم و در جستجوی یه متهم بی دردسر بودم. افراد گروهان٬ اوباش رو سوار خودروها کرده بودن و عنقریب بود که حرکت کنند. همینطور که می چرخیدم چشمم افتاد به یه مرد میانسال که دست به کمر یه گوشه ایستاده بود. کاملا بی تفاوت داشت قائله رو تماشا می کرد.

به خودم گفتم این بهترین فرصته که لیاقت خودمو نشون بدم. فوقش یه شب بازداشت میشه و بعد آزادش میکنن. یواش یواش از پشت به بهش نزدیک شدم و همینکه بهش رسیدم٬ با یه حرکت برق آسا یه سر دستبندو به دستش زدم و سر دیگه رو به دست خودم قفل کردم. خیالم راحت شد. بدون اینکه به قیافش نگاه کنم رو سرش داد زدم:

ــ یالا حرکت کن!

بعد خودم دو قدم برداشتم. اما انگار که به یه دیوار بتونی وصل شده باشم دوباره پرت شدم طرفش. تعادلمو حفظ کردم و ایستادم. برای اولین بار از جلو بهش نگاه کردم. تف به این شانس! قدش نزدیک دو متر بود. عضلات سرسینه و بازوان ستبری داشت که اصلا به سن و سال و موی سپیدش نمی خورد. در حالیکه چشماش گرد شده بود داشت نگاهم می کرد.

متوجه اشتباهم شده بودم اما دیگه دیر شده بود. سرم را تا حد امکان بالا بردم تا بتونم ببینمش. آب دهنم رو قورت دادم و مودبانه گفتم:

ــ شما بازداشتید!

ــ  واسه چی؟

همونطوری که از مافوقم یاد گرفته بودم با صدای محکم گفتم:

ــ بعدا معلوم میشه!

سگرمه هاش تو هم رفت و عضلات صورتش منقبض شد. دستشو بالا آورد در حالیکه نصف جثه من هم همراهش اومده بود بالا. بعد با پشت دست محکم کوبید به صورتم که برق از چشام پرید. پرت شدم روی زمین اما خوشبختانه یا بدبختانه بهش وصل بودم و مثل "توپ یویو" برگشتم طرفش. مچ دستم داشت کنده میشد. با عصبانیت داد زد:

ــ زود بازش کن!

درحالیکه بغض کرده بودم گفتم:

ــ به جان مادرم کلید تو کلانتریه بریم اونجا بازش می کنم.

اما مرد که موهاشو توی کارخانه گچ سفید نکرده بود و میدونست اگر پاش به کلانتری باز بشه آزاد شدنش با کرام الکاتبین است یه مشت دیگه به صورتم کوبید و پا به فرار گذاشت. پاشنه پوتینامو رو زمین قفل کردم که مانعش بشم اما انگار چیزی بهش وصل نبود. شده بود اسکی رو چمن. کم مونده بود بوی لنت پوتینام در بیاد. بدتر از همه مچ دستم داشت کنده می شد.

این بود که خودمو به دست سرنوشت سپردم و باهاش هم مسیر شدم. برای آخرین بار برگشتم ببینم کسی هست که بهم کمک کنه؟ اما هر کی مشغول کار خودش بود. پا به پای اون میرفتم. هر چی التماس می کردم جوابش یا ناسزا بود یا تو دهنی.

کمی که طی طریق کردیم ظاهرا متوجه شد که با این وضع اگه هم محلی ها ببیننش خیلی ضایع هست. این بود که مسیرش رو عوض کرد و به طرف دیوار یه باغ رفت. همین که رسید دو تا دستش رو گذاشت رو دیوار در حالیکه من به دستش آویزون شده بودم. با یه جهش رفت رو دیوار و بعد هم اونطرف دیوار. تا بیام به جایی بند بشم و برم بالای دیوار مچ دستم رو گرفت و مثل لاشه گوسفند کشید این طرف. از بالا تا پایین بدنم زخم شده بود.

بازرس دودو توی کارتون پلنگ صورتی یادتونه؟ اونجا که می گفت متهم من نه تنها از قانون فرار می کرد بلکه با خود قانون داشت فرار می کرد!

 به دیوار بعدی که رسیدیم خودم پیشدستی کردم و اول رفتم بالا.

بالاخره منو برد تو خونش. دل تو دلم نبود. مثل تارزان یه عربده ای زد. چشمتون روز بد نبینه. سر و کله چند تا بچه غول پیدا شد. در طیف سنی مختلف. اول با تعجب نگاهمون می کردند. بعد بابا غوله طی چند ثانیه ماجرا رو تعریف کرد و از اونا خواست که دستبند رو باز کنند. ولی ظاهرا اونا کار واجبتری داشتن. شروع کردن به کتک زدن من. خوب که حالم رو جا آوردن به فکر باز کردن دستبند افتادن.

با اره آهنبر به هر زحمتی بود دستبندو باز کردن. بعد که از باباشون جدا شدم و آزادی عمل بیشتری پیدا کردن دوباره به جان پاکم افتادن و از خجالت بقیه جاهایی که سالم مونده بود دراومدن. نهایتا وقتی دیدن لاشه نیمه جان من به درد دنیا و عقبای اونها نمیخوره از در خونه به بیرون پرتم کردن.

از قدیم و ندیم گفتن:        "  Dont bite off more than you can chew "