گاهی اوقات آدمی دست به کاری میزنه که بعدن معلوم میشه نه تنها از روی فکر نبوده٬ بلکه اصلا فکری در کار نبوده که کار انجام شده روی اون باشه!

مثل همون قاضی محترمی که با خانواده به گشت و گذار میرن. سر هیچ و پوچ با چند تا جوون کل کل میکنن و کار به درگیری میکشه. جناب قاضی ظاهرا در حال و هوای محل کارش بود. جایی که همه میشناختنش و مورد احترام بود. اما اینجا وضع فرق میکرد. فرقی با بقیه مردم نداشت. اما دیر یادش میاد که در محل کارش و بر سریر قضاوت نیست. اینجا یه مکان تفریحی خارج از شهر هست. خبری از سربازها و نیروهای تحت امر هم نبود. حالا بایست چیکار میکرد؟ خب معلومه دیگه! هفت تیر کشی!

بیخود نیست که مسلح کردنشون. واسه همین جور جاهاست دیگه. از قدیم گفتن "شهر که بی کلانتر بشه٬ قورباغه هم هفت تیرکش میشه" اما اونجا شهر نبود٬ خارج از شهر بود. اون بابا هم قورباغه نبود٬ قاضی شهر بود. خلاصه اینکه اسلحه رو به طرف مرد میگیره. اما طرف ظاهرا قضیه رو جدی نمیگیره و به سمت قاضی یورش میبره. اینجا بود که قاضی محترم پای مرد رو هدف میگیره و شلیک میکنه. طبق معمول گلوله نیم متر بالاتر به شکم طرف اصابت میکنه!

نمیدونم چرا تو این مملکت همه چی تمایل به بالارفتن دارن. فکر نکنید ایراد از اسلحه ها هست که همش نیم متر بالاترو میزنه. خب وقتی اسلحه رو شل تو دستشون میگیرن٬ وقت شلیک٬ لوله اسلحه به سمت بالا متمایل میشه و بالاترو میزنه دیگه. نتیجه اینکه این مرد جوون هم فوت میکنه. خدا رحمتش کنه.

اما تلاشهای قاضی برای اطلاق "دفاع از جان خود" برای کاری که کرده بود جواب نمیده و متهم به قتل عمد میشه. چون قضیه یه درگیری ساده بود و نهایتا با دست به یقه شدن و کشمکش و واسطه شدن ملت همیشه در صحنه٬ختم به خیر میشد. اینجا بود که وکیل جناب قاضی فکری به سرش میزنه. فکری که از بیفکری منشاء گرفته بود. مدعی میشه که موکلش از شش ماه قبل مشاعر خودشو از دست داده و این قتل هم در ر�ستای همون بی مشاعری انجام شده.

بدون توجه به اینکه با این ادعا سیستم قضایی شهر با چالش جدیدی مواجه میشه. چون جناب قاضی بعد اون حادثه کماکان بر مسند قضاوت نشسته بود و احکام قضایی صادر میکرد. از دو حال خارج نبود. یا وکیلش راست میگفت و موکلش عقل درست و حسابی نداشت که در این صورت تمام احکام صادر شده طی شش ماه قبل اعتبار خودشو از دست میداد. یا اینکه دروغ میگفت و موکلش سالم بود که باز هم احکام شش ماه قبل باطل بود. چون یک قاضی قاتل دیگه قاضی عادل نبود. نتیجه اینکه احکام صادر شده باطل بود. اما کی جرات داشت سر این قضیه رو باز کنه؟

غیر از یه آدم بیفکر و تازه کار مثل من! البته مسئله رو حین گپ و صحبت با یکی از همکاران خودشون مطرح کردم. ایشون هم در غور عمیقی فرو رفت و بعد که بیرون اومد حرف منو تصدیق کرد. موضوع رو در جلسات خصوصی خودشون مطرح کرد. اما کسی تمایل نداشت راجع بهش صحبت کنه. همه ترجیح میدادن مسئله مسکوت بمونه. نمیدونم! شایدم دلایل موجهی برای خودشون داشتن.

بعد یک سال شنیدم که حکم برائت اون قاضی محترم اومد. چون دادگاه تجدیدنظر اعتقاد داشت که ایشون برای حفظ جان خودش مجبور به این کار شده بود. البته محکوم به پرداخت دیه شد. راستشو بخواین برای من این حکم قابل توجیه نیست. مگه چند تا از درگیری ها در روز منجر به قتل میشه که با این احتمال جون یک نفرو بگیرن. تازه یه فردی که اصلا مسلح هم نبوده.