سوء تفاهم!

مصدوم وارد اتاقم میشه. با یه همراه همسن و سال خودش. همراه با گرمی باهام احوالپرسی میکنه. انگار منو میشناسه. اما برای من که آشنا نیست.

ــ منو به جا نمیاری دکتر؟

ــ نه متاسفانه!

ــ پارسال اومده بودیم بابت درگیری٬ تست الکل گرفتی واسمون مثبت شد. یادتون نیست؟

یه چیزهایی خاطرم بود. مست کرده بودن و افتاده بودن به جون هم. با لباس پاره پاره آورده بودنشون. تست همه مثبت شد. بالای دویست میلی گرم. ظاهرا الکل خالص خورده بودن. از اونجایی که به شدت پاتیل بودن٬ مثبت شدن تست هم باعث نشد یه کک به تنبونشون بیافته و اونا رو بگزه. البته چند ساعت بعد که عقلشون سرجاش اومد احتمالا این اتفاق افتاد. اما اونی که به تنبونشون افتاد دیگه کک نبود٬ شلاق بود.

ــ خب به کجا رسید اون پرونده؟

ــ هیچی! جای شما خالی هفتاد هشتاد تا شلاق خوردیم و جریمه نقدی دادیم و ولمون کردن.

شاید فکر کنید هیچکی از مثبت شدن تستش خوشحال نمیشه. اما من لااقل یه مورد خلاف این قضیه رو سراغ دارم. یه عده اوباش که دست به دعا شده بودن تستشون مثبت بشه! قضیه مستقیما به من مربوط نمیشد اما در جریانش بودم.

چند ماه بعد انتخابات بود. برگزاری گردهمایی و میتینگ برای یه طیف سیاسی خاص تقریبا غیر ممکن و بسیار پر هزینه شده بود. بهترین جایی که میشد فعالان سیاسی رو یکجا بازداشت کرد همین میتینگ ها بود. اگه دور هم جمع نمیشدن هم که اموراتشون پیش نمیرفت.

این بود که به فکر چاره میافتن. قرار شد به بهانه مراسم دعای کمیل یه جا تجمع کنن. مطمئنا به حرمت دعای کمیل کسی بهشون تعرض نمیکرد و میتونستن بعد دعا در خصوص مسائل سیاسی روز چاره اندیشی کنن. یکی از فعالان عرصه سیاسی جایی رو تعیین میکنه. بدیهیه که نباید منزل خودش باشه. چون به شدت زیر نظر بودن. این بود که منزل یکی از اقوام بخت برگشته خودشو عرصه تاخت و تاز میلیشیای سیاسی قرار میده.

البته خیلی آروم و مودب اومدن. چراغها رو خاموش کردن و مشغول زمزمه دعای کمیل شدن. احتمالا شب جمعه بود. فضای معنوی خاصی ایجاد شده بود. حالت روحانی عمیقی به افراد دست داده بود. یک طبقه بالاتر اما هفت هشت نفر از اوباش بی خبر از همه جا٬ بساط عرق خوری پهن کرده بودن. اونا هم اوقات خوشی رو سپری میکردن. اما این کجا و آن کجا!

یکی از اوباش میاد کنار پنجره که هوایی تازه کنه. اما با انبوه ماشینهای انتظامی و نیروهای ویژه روبرو میشه که خونه رو محاصره کرده بودن. اول فکر کرد دچار توهم شده. اما توهم یکی٬ دوتا٬ نه پنجاه و سه تا! این همه نیرو که توهم نمیشه. برق از چشاش میپره و مستی از سرش. به سرعت پنجره رو میبنده و به رفقای پاتیلش خاطرنشان میکنه که:

ــ بچه ها لو رفتیم. دارن میان مارو بگیرن.

دوستان اوباش ما٬ در چشم بهم زدنی بساط خودشونو جمع میکنن و آماده فرار میشن. اما بیرون رفتن از مجتمع حماقت بود. چون بلافاصله خفت میشدن. پس بایست چیکار می کردن؟ یکی از اونا که عاقلتر مونده بود٬ پیشنهاد میده که برن و قاطی شرکت کنندگان در مراسم پرفیض دعای کمیل بشن! پیشنهاد خوبی به نظر می رسید. لااقل شب جمعه ثوابی هم میبردن. اینطوری دیگه کسی جرات نمیکرد بازداشتشون کنه.

 همینکارو میکنن. تلو تلو خوران به طبقه پایین میرن. مست و خراب مثل میهمان ناخوانده بر سر صاحبخونه خراب میشن. در مدت کوتاهی لابلای جماعت محو میشن. اما بیچاره ها یه نکته خیلی جزیی رو نمیدونستن. اینکه این همه نیرو برای بازداشت کردن اهالی ذکر و دعا کفش و کلاه کرده بودن و اصولا کاری به کار عرق خورها نداشتن. اما دیگه دیر شده بود. خشک و تر با هم سوختن.

اولش که حواس هیچکدوم سر جاش نبود و نفهمیدن جریان چیه. فکر میکردن این همه آدم به پای اینا سوختن و راهی زندان شدن. وجدان درد گرفته بودن. اما صبح که عقلشون سر جاش اومده بود و پرس و جو کردن٬ فهمیدن این اینا هستن که به پای اونا سوختن. اونم چه سوختنی! از چاله دراومدن و با سر رفتن تو چاه! در طول عمر نکبت بارشون نه میدونستن سیاست چیه و نه فعال سیاسی کیه. حالا اما باید اعتراف می کردن که از کجا دستور میگرفتن و از چه حسابی پول! باید کاری می کردن. داشت دیر میشد. دسته جمعی شروع کردن به داد و فریاد کردن و عربده کشیدن که ما عرق خوریم! اشتباه شدیم و اصلا ارتباطی با اینا نداریم. ببرینمون تست بگیرین تا ثابت بشه!

قاضی پرونده که احتمالا همون صلواتیه بود وقتی قیافه اینارو میبینه٬ حدس میزنه که گروه خون اینا به فریب خورده ها هم نمیخوره چه برسه به فعال سیاسی. این بود که ارجاعشون میده پزشکی قانونی تا تست الکل ازشون گرفته بشه. زیاد وقت نداشتن. اگه جواب تست منفی میشد٬ خاک بر سرشون میشد یا به خاک سیاه می نشستن. حداقل اینکه یه زمین سفت در انتظارشون بود.

برای انجام تست نهایت همکاری رو داشتن. وقتی هم که فهمیدن مثبت شد٬ از خوشحالی سجده شکر به جا آوردن و رفتن تا سهمیه شلاق خودشونو نوش جان کنن. 

          ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

پ.ن: اما راجع به عکس پروفایل. چرا فکر میکنید دختره؟ پسرم خیلی هم پسره. درسته که حالا پیشم نیست ولی مطمئنم یه روزی برمیگرده.

                   ایلیا

  when I am alone, without my son, I cry, I change, I am alone again, without anyone to love. love is the most valued possession, without my son, I am nothing but I am relieved

 

!Euthanasia

 گاهی اوقات پرستاری از یه مریض زمین گیر برای اطرافیان خیلی سخت میشه. حالا اگه جوون باشه٬ قابل تحمله. اما در نظر بگیرید یه فسیل بازمانده از عصر کرتاسه رو که فقط نفس میکشه. اونم چسبیده به کپسول اکسیژن. هیچ دورنمای روشن و امیدوار کننده ای هم از مرگش وجود نداره. پونزده تا پادشاه رو به یاد میاره و توی سه تا جنگ جهانی شرکت داشته.( سومی رو توهم میزنه) بچه هاش یا مردن یا آلزایمر گرفتن و اونو به یاد نمیارن. پرستاریش هم به عهده کسایی هست که اصلا درست نمیدونن چه نسبتی باهاش دارن.

اینجاست که اطرافیان به فکر "mercy killing" یا اتانازی میافتن. ساده تر بگم "کشتن از روی ترحم". اما از اونجا که در اتانازی مرگ باید به درخواست و با رضایت قربانی انجام بشه٬ در مورد این افراد که چارچنگولی چنگ زدن به دنیا و قصد رفتن ندارن٬ صدق نمیکنه. شاید بهتر باشه بگیم قتل از روی ترحم. ولی چون اصولا ترحمی هم در کار نیست و هدف رهایی خودشون از سختی های یه مراقبت مداوم هست٬ این میشه مصداق همون قتل عمد از نوع درجه یک. (اگه نمی دونستید و افکاری در سر داشتید حالا بدونید)

خیلی از پزشک ها که کار بالینی میکنن٬ ممکنه با موارد مشابهی روبرو بشن. یعنی ازشون کمک خواسته بشه که مشاوره بدن یا خودشون دست به کار بشن و مراسم معارفه این "جان سخت" با جناب عزرائیل رو فراهم کنن. البته معمولا خانواده ها از در ترحم وارد میشن و مدعی هستن که بیچاره داره زجر میکشه و بهتره زودتر راحتش کنیم و ...

اما خیلی بعیده که پزشکی حاضر به این کار بشه. مثل یکی از رفقای نیک ما که در دوره اینترنی این پیشنهاد بهش شد. پیرمرد مایه داری که مدتها بستری بود و تمام وراث از دستش کلافه شده بودن. این بود که چندتاشون رفیق ما رو کنار کشیدن و ازش خواستن که در ازای دریافت دویست هزار تومان روح طرفو به ملکوت اعلا پرت کنه.

ما که از اخلاقیات این رفیق وارسته خودمون خبر داشتیم٬ می تونستیم حدس بزنیم چه واکنشی نشون میده. در حالیکه از عصبانیت مثل قیر سیاه شده بود فریاد کشید:

ــ فقط دویست هزار تومان؟!

البته تا صبح کلک پیرمرد کنده شد. ولی بالاخره نفهمیدیم این پول توی جیب کی رفت.

از یه جایی شنیدم دور بازوی افراد با محتوای مغز اونا رابطه معکوس داره. یعنی هر چی محیط دور بازو بیشتر باشه٬ ضریب هوشی فرد کمتره. فکر کنم تا حدی این قضیه درست باشه. البته مدیون باشید اگه فکر کنید محیط دور بازوی من زیاده. راستشو بخواین سی و پنج سانتی متر بیشتر نیست. یعنی هنوز میشه بهم امیدوار بود. اما جدیدا یه رابطه کشف کردم. اینکه شرایط روحی آدم هم به شدت با ضریب هوشی ارتباط داره. این روزا که اوضاع مناسب روحی ندارم سوتی های عجیب غریب میدم.

از جمله اینکه یه مدت قبل یه آقای جوان٬ مرتب و منظم با یه کیف چرمی بین مراجعین به سراغم میاد. خودشو کارمند یکی از ادارات دولتی در شهر دیگه ای معرفی میکنه و میگه در ضمن عضو کانون نویسندگان جوان هم هست.

نمیدونم اصلا چنین تشکلی وجود خارجی داره یا نه. کانون خبرنگاران جوان داشتیم. انجمن شعرای مرده هم شنیده بودم. اما این یکی به نظرم آشنا نبود. چاره ای جز پذیرفتنش به عنوان یک نویسنده یا حداقل از اهالی قلم نداشتم. مدعی بود در حال نوشتن یک داستان بلند هست و در انتها با مشکلی برخورد کرده که نیاز به مشاوره پزشکی داره. اما پیش هر پزشکی که رفت از جواب دادن عاجز موندن و همه متفق القول بودن که این فقط راست کار یه پزشک قانونی هست.

عجب احساس غروری بهم دست داد. پا رو پا گذاشتم و روی صندلی لم داده بودم. مشعوف از این همه تعریف و تمجید. بالاخره پزشکی قانونی داره جایگاه واقعی خودشو به دست میاره. مغرورانه بهش گفتم هر سئوالی داری بپرس.

ــ راستش انتهای داستان ما یه پیرمرد که بیمار و زمین گیر هست باید با تزریق دارو به قتل برسه و اومدیم که از شما مشاوره بگیریم که چه دارویی سریعتر و بی دردسر تر این کار رو انجام میده. طوریکه کسی متوجه نشه!

این که کاری نداشت. در عجبم چرا همکارام بهش جواب ندادن. شرح مبسوطی در خصوص داروهایی که چنین قابلیتی دارن و در عین حال در دسترس هستن بهش دادم. طوری که برای خوانندگان داستانش قابل باور باشه. اونم مثل غنچه شکفته شد و بعد اینکه اسم داروها و نحوه تهیه اونارو یادداشت کرد٬ کلی تشکر کرد و به سرعت خارج شد.

همینکه رفت به فکر رفتم که چرا به سراغ من اومده بود؟ اصلا چرا بقیه پزشکا جوابشو ندادن؟ چرا توی شهر خودش اینکارو نکرده بود؟ اینا همه سئوالاتی بود که مطرح بود و نمی دونم چرا ده دقیقه قبلش مطرح نشد. به نظر مشکوک میومد. ناگهان پی به واقعیت نگران کننده ای بردم.

 این بشر احتمالا میخواد کلک یکی رو بکنه و طوری اینکارو بکنه که پزشک قانونی شهرش متوجه نشه. این بود که این همه راه به سراغ من اومد. منم در کمال سادگی و حماقت اطلاعات ذیقیمتی در اختیارش قرار دادم. طوری که عمرا کسی بتونه پی به علت مرگ طرف ببره. هیچکی تا حالا نتونسته بود اینطور سرم گول بماله. اصلا نمی بخشم کسی که این شرایط روحی رو برام ایجاد کرد تا مرتکب چنین اشتباه بچه گانه ای بشم.

مطمئنا در شرایط عادی مرتکب چنین اشتباهی نمیشدم. حالا هم امیدوارم این بابا قصدش فقط نوشتن داستان باشه و تصمیم نداشته باشه این روشها رو به بوته آزمایش بذاره.

                                         ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

پ.ن: برای چندمین بار از اینکه وقت نکردم به همه کامنتهای دوستان جواب بدم عذرخواهی میکنم. اما این دلیل نمیشه شما هم وقت نکنید کامنت بذارید. مطمئن باشید تک تک کامنتها به دقت خونده میشه. نه تنها من بلکه خیلی از دوستان دیگه هم میخونن. به شخصه خیلی چیزها از تجربیات شما یاد میگیرم. پس خواهشا دریغ نکنید.

پرزیدنت نوشت: نه ماه از آغاز طرح هدفمند سازی یارانه ها میگذرد. در این مدت با تحمل سختی های بسیار توانستیم دو و نیم میلیارد دلار صرفه جویی اقتصادی کنیم. دوستان هفتاد میلیونی من! اگر چند ماه دیگر کمربندها را سفت ببندیم میتوانیم اختلاس سه میلیارد دلاری را جبران کنیم!

بانک صادرات نوشت: از اندوخته های کوچک شماست که اختلاس های بزرگ صورت می گیرد.  

  

مردان سیاه پوش!

این "کولی" ها هم واسه خودشون عالمی دارن. اگه یادتون باشه قبلا یه ماجرا ازشون نقل کرده بودم. سر راهم یه طایفه از اینا زندگی میکنن. تا یه مدت پیش نمی دونستم کولی هستن. البته شک کرده بودم. چون مرداشون همه شبیه "آمیتا باچان" بودن.

بعد که پیگیری کردم فهمیدم چند تا خانواده شون اینجا ساکن هستن. زندگی خیلی عجیبی دارن که حالا اینجا جاش نیست توضیح بدم. از بچگی عادت نداشتم وقتی از خیابون رد میشم و در خونه ای بازه٬ به داخلش نگاه کنم. اما در خصوص اینا نمیتونم خودمو کنترل کنم. خیلی مشتاقم بدونم چی به چیه تو خونشون.

یه مدت قبل از دور دیدم کلی آدم اونجا جمع شدن. نزدیکتر که شدم دیدم یکیشون فوت کرده. کلی بنر و پارچه چسبوندن. همه سیاه پوش بودن. یه خانم بود که فوت کرده بود. به نام "گلشن ح."

چقدر از این اسم خوشم میومد. گلشن! تا حالا کسی رو با این اسم ندیدم. قبلا تصمیم داشتم اگه در آینده صاحب دختر شدم اسمشو بذارم گلشن. با یکی از دوستان صمیمی این موضوع رو در میون گذاشتم. خیلی محترمانه و با دلایل منطقی منصرفم کرد. البته یه جمله بیشتر نگفت:

ــ خیلی خری!

خلاصه اینکه وقتی این اسمو روی بنر دیدم واسم آشنا بود. اصلا فکر کنم قبلا همینجا بود که دیدم. شایدم جای دیگه. چقدر فراوانی این اسم بین کولی ها زیاده! همشون هم دارن میمیرن.

اما فردای اونروز با یه نامه از دادستان مواجه شدم. چند تا گواهی فوت فرستاده بود که همه به اسم گلشن ح. صادر شده بودن. متولد ۱۳۳۶. البته تاریخ صدور هر کدوم متفاوت بود. غیر از یکی٬ بقیه رو پزشکای خارج از سازمان صادر کرده بودن. سئوال دادستان این بود که مگه یه نفر چند بار می میره؟

راست می گفت. بحث تناسخ هم که مطرح باشه دفعه بعد باید قورباغه ای٬ حلزونی چیزی میشد. همش که نباید آدم بشه. اونم از تیره طایفه کولی!

تصمیم گرفتم ته و توی ماجرا رو در بیارم. یه حس "شرلوک هلمزی" بهم دست داد. به کارمندای پذیرش گفتم دیگه پرونده جدید قبول نکنن تا تمرکزم بهم نخوره. ارباب رجوع فهیم ما هم خیلی محترمانه میرفتن تا فردا بیان. البته صدای فحش اونا تا توی اتاقم میومد.

بالاخره اصل ماجرا دستم اومد. این کولی های بیچاره هنوزم که هنوزه از نداشتن شناسنامه در رنج هستن. حتا واسه مردن مشکل دارن. چون هیچ پزشکی بدون مدرک شناسایی بهشون جواز دفن نمیده. اما این خانم گلشن در میان کولی ها اسطوره ای محسوب میشد. چون شناسنامه داشت. بچه هاش هم داشتن. آدم دست و دل باز و کار راه اندازی هم بود. هر خانم کولی همسن و سال خودش در هر شهری که فوت می کرد به سراغش میومدن و شناسنامه ایشون رو برای یک روز قرض میگرفتن. از اونجایی که همشون شبیه هم هستن٬ هیچ پزشکی هم شک نمیکرد که ممکنه این شناسنامه مال این میت نباشه. بعد هم بدون اینکه اقدام به باطل کردن شناسنامه کنن٬ اونو به صاحبش تحویل میدادن.

کلی کولی تا حالا به اسم این خانم چال شده بودن. اما حالا نوبت خودش بود که فوت کنه و این کارو کرد.

ولی چی شد که قضیه لو رفت؟

این خانم گلشن سه تا پسر داشت عین دسته گل! یکی از یکی نازتر. دوتاشون که معتاد بودن. اما سومی که از بقیه بزرگتر و عاقلتر بود مواد فروش معتاد بود. سومی که تکلیفش روشن بود. یه بند زندانو به اسمش کرده بودن و مشغول چوب خط کشیدن بود. دو تای دیگه هم نوبتی بهش سر میزدن تا تنها نمونه. در مجموع هیچوقت زندان از لوث وجودشون پاک نمیشد.

هر وقت یکی از نسوان طایفه فوت میکرد و شناسنامه والده محترمه اینها مورد استفاده قرار می گرفت٬ یه عده سیاه پوش یه نسخه از گواهی فوت رو به محضر دادستان میبردن و با این ادعا که مادرشون فوت شده٬ براشون مرخصی زندان می گرفتن. تعویض دادستان ها٬ شهرهای مختلفی که زندانی میشدن و گاهی اوقات هم بی توجهی٬ باعث شده بود که حربه این جماعت جواب بده.

اما این دادستان آخر آدم تیزی بود. یادش اومد که سال قبل هم٬ همین آدمای سیاه پوش با همین اطوار اومده بودن و ادعای مشابهی رو مطرح کردن. پرونده قطور این آقایون رو که بازبینی کرد متوجه شد که به دفعات در سوگ مادر نشستن.  

حالا موندم اگه یکی دیگه از اینا فوت کنه٬ تکلیف چیه. این شناسنامه که به طرز فجیعی باطل شد. اگه هم مجبورشون کنیم برای گرفتن شناسنامه اقدام کنن که باز ...    

سوختن و ساختن!

بچه که بودم نان آور خونه محسوب میشدم. شما هیچوقت نمیتونید تصور کنید من چه رنجهایی کشیدم. تا حالا اصطلاح "کودک کار" به گوشتون خورده؟ من یک کودک کار بودم. هر روز در کنار درس خوندن مجبور بودم برم دنبال یه لقمه نون حلال. حداقل نیم ساعت صف بایستم و چند تا نون بربری یا لواش بخرم و ببرم خونه. این حداکثر کاری بود که ازم بر میومد! اون موقع مثل حالا نبود که بریم واسه نون فیش بگیریم و یه جا بشینیم و مشغول تماشای ال سی دی بشیم تا خانومه صدامون کنه که سفارشتون حاضره!

باید زیر بارون و ظل آفتاب سر پا می ایستادیم و چهار چشمی مراقب می بودیم که کسی خارج از نوبت نون نگیره. اما یه تعداد خانم های خانه دار رند بودن که همیشه دلمون از دستشون خون بود. همینکه می رسیدن با آوردن بهانه هایی مثل اینکه "بچه م خونه تنهاست" یا "غذا روی گازه" تلاش میکردن خارج از نوبت نون بگیرن. شاطر محل ما هم که اصولا ارادت خاصی به خانم ها داشت٬ تحت تاثیر قرار می گرفت و سریع کارشونو راه مینداخت. وقتی هم که بهش اعتراض می کردیم٬ قیافه جدی و نگران به خودش می گرفت و می گفت:

ــ مگه نشنیدید چی گفت؟ بچه ش رو گازه!

همه این سالها وقتی یاد حرف اون شاطر می افتادم لبخند میزدم. خیلی دلم می خواست دوباره ببینمش و ازش بپرسم مگه میشه بچه یکی رو گاز باشه؟ ولی خیلی وقته که به رحمت خدا رفته. اما حالا بعد این سالها فهمیدم که میشه بچه یکی رو گذاشت روی گاز. اما فرقش اینه که دیگه لبخند نمیزنم.

بیست و هشت سالشه. دیگه بچه نیست. ولی با این وجود بچه پدر و مادرش محسوب میشه. پلیس آگاهی بازداشتش میکنه. نمیدونم به چه جرمی. اصلا هم واسم مهم نیست بدونم. حداقل می دونم دروغ های بزرگ نمی گفت. رو اعصاب میلیونها نفر تخته شلنگ نمیزد. اختلاس خدامیلیارد تومانی هم نکرده بود. هر چی که بود بهش مظنون بودن. باید اعتراف می کرد. اما خب نمیکرد.

یکی از مامورها که اسمشو نمیبرم مدعیه میتونه ازش اعتراف بگیره. راهشو بلده. واسه اینکار آموزش دیده. من اسمشو میذارم آقای میرغضب! اونو روی یه تخت میخوابونه. البته تخت نبود. چهار تا پایه داشت ولی وسطش گود بود. نمیدونم کاربردش چیه. فلزی هم بود. دست و پاشو از پشت دستبند زد. دست بندها رو هم به هم دستبند زد. طوری که پسر شبیه هلال شد. بعد اونو انداخت توی گودی تخت. کاملا فیت شد. کوچکترین حرکتی نمیتونه بکنه. پس کاربرد این تخت این بود! 

یه نوارچسب هم به دهنش میزنه تا یاوه گویی نکنه! اما اینطوری که کسی وادار به اعتراف نمیشه. عجله نکنید! گفتم که راهشو بلده. یه گاز پیک نیک زیر تخت روشن میکنه. یه سیگار هم برای خودش. شروع به قدم زدن میکنه. یه مدت بعد از اتاق بیرون میاد تا به پسر ثابت کنه در تصمیمش جدیه.

هر کسی که آشپزی کرده مطمئنا واسش پیش اومده که غذا روی گاز بوده و اون سرگرم کاری شد. فراموش کرد و غذاش سوخته. مثلا مشغول تماشای سریال از تی وی شده و اصلا حواسش نبوده که به آشپزخونه سر بزنه. اونوقت بوی سوختگی بوده که اونو به خودش آورده. واسه منم پیش اومده. گناه که نیست. انسان هست و نسیان! این آقای میرغضب هم یادش میره که دستش به چه کاری بند بوده. نیم ساعتی مشغول چای خوردن و تماشای تلویزیون میشه تا اینکه بوی سوختگی به مشامش میرسه...

 سوختگی بسیار عمیق در هر جایی از بدن که با تخت در تماس بود. اگر چه زنده موند اما دستبندها اونقدر داغ شده بودن که از پوست و گوشت گذشتن و حتی سطح استخوان ها رو سوزوندن. لااقل اگه دهنش باز بود میتونست فریاد بزنه. خیلی سخته آدم بسوزه و بسازه٬ بدون اینکه بتونه دم بزنه. اونطور که تحقیق کردم توی جهنم میتونیم داد و فریاد کنیم و محدودیتی از این نظر نیست. ولی این بیرحم وقتی داشت جهنمو شبیه سازی میکرد٬ این آپشن رو ازش برداشت.

البته هیچ نگران آقای میرغضب نباشید. اتفاقی براش نمیافته. پلیس آگاهی به اندازه کافی مدرک علیه اوباش اینجا داره. یا میتونه درست کنه. کاری نداره! بنابراین به سادگی اونارو مجبور به سکوت میکنن. حتی رضایت میگیرن. اتفاقی که دقیقا افتاده! اینو از این بابت گفتم که برای این بابا دلشوره نگیرید که حالا چیکارش میکنن یا بچه هاش یتیم میشن...

اما ذکر چند تا نکته اینجا خیلی ضروریه. لطفا بخونید.

اول اینکه اگه قصد اعتراف گیری ازش داشتن چرا دهنشو بستن؟ یعنی چطور باید بهشون اعلام میکرد که قصد داره اعتراف کنه؟ پس آقایون مسئول! حالا در هر رده ای که هستید٬ اینجا ما افرادی داریم که از شکنجه کردن همنوعان خودشون لذت میبرن و تازه بابت اون از بیت المال حقوق میگیرن. من سکوت نکردم. واقعیتو گفتم. اگه به گوش شما رسید حجت بر شما تموم شد. اگه کاری نکنید پیش خدا و ملت مسئول هستید.

دوم اینکه من آدم ایده آل گرایی نیستم. اگرچه شخصا با هیچ شکلی از شکنجه موافق نیستم٬ اما در همه سرویس های امنیتی دنیا بدون استثنا در هر کشوری٬ ابزار شکنجه و افراد آموزش دیده وجود دارن.  مصداقش هم بیش از هفتاد شرکت ثبت شده ای هست که صرفا ابزارهایی برای شکنجه انسان میسازن و حتی صادر میکنن. کسی هم بهشون معترض نمیشه. البته ممکنه در خیلی از کشورها٬ ده ها سال باشه که از این روشها و ابزارها استفاده نکرده باشن اما متاسفانه از ضروریات تلقی میشه. ولی برای شرایط بسیار خاص و در مکانهای بسیار محدود.

اما این دلیل نمیشه هر اداره آگاهی که در شهرهای بالای پنجاه هزار نفر شعبه داره مجهز به این ابزارها و افراد باشه. اونوقت چه نظارتی بر اونها هست که چنین فاجعه ای تکرار نشه؟

سوم اینکه رطب خورده منع رطب کی تواند کرد؟ به نظرم وقتی چنین رفتارهای وحشیانه ای بیخ گوش خودمون صورت میگیره٬ اصلا صلاحیت اینو نداریم که راجع به شکنجه شهروندان در سایر بلاد داد سخن سر بدیم و با قربانیان اونجا همدردی کنیم. تا اونجایی که میدونم به غیر از کشورهای آفریقایی و بعضی کشورهای عربی در هیچ کشور متمدنی٬ سیستم با مردم خودش چنین رفتاری نداره. مواردی هم که خبرش درز کرده٬ در نهایت تلاش برای حفظ جان شهروندان خودشون بود. اگرچه این هم توجیه درستی محسوب نمیشه.

چهارم اینکه این موضوع رو برای افراد معدودی تعریف کردم. اولین سئوالی که مطرح کردن این بود که جرم طرف چی بوده؟ به نظرم این سئوال خیلی بی ربطه. اصلا هر جرمی رو مرتکب شده باشه٬ کرامت نوع انسان باید حفظ بشه. از صدام جنایتکارتر سراغ دارید؟ وقتی اونو از مغاکش بیرون کشیدن٬ مردم دنیا داشتن از تلویزیون چهره نئاندرتالی اونو مشاهده میکردن. همه خوشحال بودن. اما صدای خیلی از طرفداران حقوق بشر در اومد که کرامت انسانی با این نمایش زیر سئوال رفت. این اصلا ارتباطی با صدام نداشت. طرفداری از اون ام الخبائث هم محسوب نمیشد. بلکه ما با احترام گذاشتن به همنوع خودمون در واقع به نوع بشر کرامت می بخشیم.

نکته آخر اینکه اگه قصد دارید این مطلبو جایی نقل قول کنید خواهش میکنم با همین عنوانی که انتخاب کردم نقل کنید. تیترهای ژورنالیستی انتخاب نکنید تا در ما رو گل نگیرن.

 

دو تفنگدار!

صدای نفس زدن سرباز به گوش میرسه. مسیر زیادی رو طی کرده تا به ضلع جنوبی پادگان برسه. اینجا امن ترین مکان برای فرار هست. در تاریکی شب به طرف فنس میره. لباس پلنگی به تنش هست. نگهبان اونو میبینه. دل خوشی ازش نداره. دفعه قبل که این سرباز فرار کرد باعث شد که اون سه روز بازداشت بشه. تازه اضافه خدمت هم خورد. تصمیم گرفته بود وقتی آزاد شد اساسی حالشو بگیره. اما باز قبول کرد که بهش کمک کنه تا متواری بشه. عجیب بود. البته نرخ همکاری رو بالا برده بود. بالاخره زندگی خرج داره!

سرباز چاره ای جز پذیرفتن نداشت. چون با نامزدش قرار داشت. اگه این فرار کردن ها نبود٬ سه ماه قبل خدمتش تموم میشد. تو این سه ماه اضافه خدمت هم باز فرار کرد و سه روز اضافه شد. حالا هم داشت این سه روز رو میگذروند تا برای همیشه کابوس خدمت تموم بشه. چقدر یکی باید احمق باشه که تو همین سه روز باز به فکر فرار بیافته؟ 

نگهبان اسلحه به دست کنار فنس ایستاده. سرباز یه بسته سیگار از جیبش درمیاره و به نگهبان میده. نگهبان اونو توی جورابش قایم میکه. سرباز مقداری پول از جیبش بیرون میاره و به نگهبان تقدیم میکنه. مشغول شمردن میشه. بیست هزار تومان هست. دو برابر مظنه بازار! خدا برکت بده! اوضاع و جوانب رو بررسی میکنه و به سرباز اکی میده تا بره.

سرباز چند متر جلوتر میره و به اطراف نگاه میکنه. کسی نیست. به فنس ادای احترام میکنه و چهار چنگولی ازش بالا میره. به وسطاش که میرسه صدای مهیب و ممتد "ایست" رو میشنوه. خشکش میزنه. سرشو به طرف صدا بر میگردونه. در حالیکه بین زمین و آسمون آویزونه. همون نگهبان بود. ایستاده و سر اسلحه رو به سمت هوا گرفته. نمیدونه منظورش چیه. زیر نور بی رمق نورافکن برجک کمی بهش خیره میشه. حرفی رد و بدل نمیشه. شاید فقط یه شوخی باشه. اگه اینطوره خیلی شوخی بیجایی بود. همه جا رو سکوت فرا گرفته. دوباره شروع به بالا رفتن از فنس میکنه.

صدای ایست دوم اما رساتر از اولی در پادگان میپیچه.

ــ ایست و مرض! پولتو که گرفتی دیگه مرگ میخوای؟

این صدای عصبی سرباز بود که سعی میکرد صداش از نگهبان اونطرفتر نره. اما صدای ایست سوم و کشیدن گلنگدن اسلحه خیلی سریعتر به صدا درمیاد. نگهبان روی برجک متوجه اونا میشه. سرباز دستپاچه میشه و سعی میکنه سریعتر خودشو به اونطرف فنس برسونه. اما صدای وحشتناک شلیک اسلحه کلاشینکف اونو چسبیده به فنس تاکسیدرمی میکنه. شلیک هوایی بود اما تمرکز سربازو به هم زد. نمیدونه چیکار کنه. لباسش به سیم خاردار بالای فنس گیر کرده و داره تقلا میکنه خودشو نجات بده. اما شلیک دوم این فرصتو بهش نمیده.

یه شلیک مستقیم. گلوله از خارج ران راست وارد شد و خیلی سطحی از جلوی ران عبور کرد و به زانوی پای چپ اصابت کرد. کشکک زانوی چپ خرد شد. بدتر اینکه سرباز مثل کدو حلوایی فرش زمین شد.

صدای شلیک ها پادگان رو از خواب بیدار کرد. حتا در و دیوار و درختها رو. تا حالا سابقه نداشت چنین اتفاقی بیافته. افسر نگهبان با بیسیم مطلع میشه. به اتفاق چند درجه دار با خودرو هایلوکس با عجله به طرف محل حادثه میرن. اکیپ بهداری به دنبال اونا راهی میشه. چند نفر بالای سر سرباز ایستادن. خون زیادی رفته. سرباز آه و ناله میکنه. نگهبان اسلحه به دوش کمی اونطرفتر ایستاده و ناظر صحنه هست. مثل یه ناظر بیگناه. از بس حشیش کشیده سلولهای خاکستری مغزشو میشه تک تک شمرد. سرباز در حالیکه روی زمین ولو شده در دایره لغاتش جستجو میکنه و هر چی که اندک نشانی از ناسزا داره نثار نگهبان میکنه.

با کمک هم سربازو منتقل میکنن داخل یه نعش کش که حالا اینجا اسم آمبولانس روش گذاشتن. با سرعت راه بیمارستانو در پیش میگیره. افسر نگهبان به طرف نگهبان وظیفه شناس میره. قانونا که کارشو درست انجام داده. سه بار ایست٬ یه شلیک هوایی و نهایتا شلیک به پا.

ــ آفرین سرباز! حالا اسلحه رو به من بده.

نگهبان با غرور اسلحه رو به افسر نگهبان میده. احتمالا انتظار داشت ازش تقدیر بشه. افسر هم اسلحه رو به آرومی ازش میگیره و به یه درجه دار میده و ناگهان با مشت و لگد به جون نگهبان میافته. اونقدر با هم میرن و کتک میخوره تا به دم در بازداشتگاه میرسه. اونم در ضلع شمالی یه پادگان چند هکتاری.

آخه این پادگان بیشتر از هفتاد سال قدمت داشت. یه جنگ جهانی و یه جنگ تحمیلی رو پشت سر گذاشت. سابقه نداشت کسی تا حالا به سمت کسی شلیک کنه. حالا این نگهبان کم عقل با تیر مستقیم یکی رو ناکار کرده. 

البته من فکر میکنم این سرباز شانس آورد که تیر به زانوش اصابت کرد و پخش زمین شد. میگید نه؟ ماجرای بعدی رو بخونید.

ساعت پنج و نیم صبح. مرد میانسال از خونه بیرون زده تا دو تا نون بخره. هوا گرگ و میش بود. خیابون خلوت. مرد جوانی بهش نزدیک میشه. همینکه بهش میرسه ازش میپرسه ساعت چنده؟ مرد میانسال گوشی همراهشو از جیب در میاره تا ببینه ساعت چنده. اما مرد جوان گوشی رو قاب میزنه و قصد فرار داره. اما مرد میانسال بهش آویزون میشه. زد و خورد در میگیره. مرد جوان کتک مفصلی میزنه و به پاس فعالیتی که به خرج داد جیب مرد میانسالو هم خالی میکنه.

دو روز بعد مرد جوان در خیابان مشغول گشت و گذار هست که دو تا پرسنل موتورسوار نیروی انتظامی بهش ایست میدن. البته چیز مشکوکی به نظرشون نرسید. همینجوری از سر بیکاری بهش گیر دادن. چند تا سئوال و جواب ساده انجام میشه. با خونسردی جواب میده. یکی از پرسنل که یه فقره سرباز نیم وجبی هست ژست یه "سرهنگ اطلاعات و عملیات" رو به خودش میگیره و عالمانه میپرسه:

ــ چی تو جیبت داری؟

مثلا انتظار داشت چی توی جیب این لمپن باشه. گوشی پزشکی یا اسناد طبقه بندی شده امنیتی؟

مرد جوان حوصله ش سر میره. تصمیم میگیره محتویات جیبش و کاربرد اونو نشون بده. چیزی که توی جیبش هست رو درمیاره و با اولین ضربه شونه اون "سرهنگ وظیفه" فضول رو قاچ میده. در دومین ضربه هم چاقو رو میکاره پشت گردن پرسنل دوم که یه درجه دار بود. درگیری شروع میشه. چند دقیقه مشغول زد و خورد بودن. البته بیشتر میخوردن. مرد جوان که کارو تموم شده میبینه تصمیم میگیره صحنه رو ترک کنه.

درجه دار باهوش تازه یادش میاد یه اسلحه کمری هم همراهشه. چرا تا الان به فکرش نرسید. اگه زودتر یادش میومد نیاز نبود وسط خیابون انواع و اقسام فنون کشتی رو اجرا کنن. اسلحه رو درمیاره و با صدای بلند ایست میده. مرد جوان برمیگرده ببینه چه خبره که اولین گلوله شلیک میشه. ساق پاشو نشون کرده بود اما گلوله با ران پاش اصابت کرد. 

این نامردیه! تا سه تا ایست نداد نبایست شلیک میکرد. ضمنا اولین شلیک باید هوایی باشه و اگه طرف نایستاد به طرفش شلیک کنه. درجه دار تازه پی به این واقعیت میبره. یه تیر هوایی هم شلیک میکنه که فردا بتونه توی دادگاه قسم بخوره.

بازم گلوله از داخل عضلات ران عبور کرد و از اونطرف خارج شد. اما اونقدر آسیب ایجاد نکرد که مرد جوان از حرکت بایسته. بنابراین درجه دار سومین گلوله رو به سمت متهم در حال فرار شلیک میکنه. این دفعه کمرشو نشونه گرفت و طبق معمول گلوله نیم متر بالاتر اصابت کرد.

این بابا خیلی بدشانس بود. همه کارشناس هایی که سر صحنه حاضر شدیم متفق القول بودیم که اگه گلوله اول به استخوان رانش اصابت میکرد٬ چه باعث شکستن اون میشد یا نه٬ طرفو از حرکت مینداخت و نیاز به شلیک بعدی نبود. ضمنا بعضی وقتا گلوله که به دنده اصابت میکنه تغییر مسیر میده. اگه این گلوله به سمت پایین منحرف میشد احتمال زنده بودنش بود. اما گلوله صاف رفت توی ریه. البته کسی از مرگش متاسف نشد. حتا خونواده.

حالا دیدید گفتم اون سرباز اولی هم اگه گلوله باعث خرد شدن کشکک زانوش نمیشد الان غزل خداحافظی رو خونده بود. چون نگهبان دفعه بعد صاف میزد تو شکمش.

                    ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

پ.ن: حالا میتونید افکار راهبردی منو که قولشو به شما داده بودم اینجا بخونید. البته میتونید همه رو یه شوخی فرض کنید.

مدتیه که دارم اوضاع اقتصادی اروپا و آمریکا رو رصد میکنم. اصلا شرایط خوبی نیست. البته فکر نکنید نشستم پای صدا و سیمای خودمون و هر چی که میگن سمعن و طاعتن می پذیرم. اما باور کنید اوضاع قمر در عقربه. البته اگه ده برابر الان هم قمر در عقرب بشه عمرا به پای اقتصاد یونیک ما نمیرسه و اصلا چنین مقایسه ای محلی از اعراب نداره. اگه مقایسه ای هم باشه با شرایط خودشون و کشورهای همتراز خودشونه. پویایی اقتصاد غرب مرهون دو عامل هست. اول شفافیت محضی که در تمامی زمینه ها وجود داره و دوم اعتماد مردم که خودش از همون عامل اول نشات میگیره.

اما چیزی که این روزها نظر منو به خودش جلب کرده کم شدن این شفافیت هست. اینو از عدم پیوستگی بین اخبار و اطلاعاتی که ارائه میکنن متوجه شدم. یعنی یک سری حلقه های مفقوده این وسط وجود داره که از مردم پنهان میشه و همین داره به اعتماد مردم لطمه میزنه. اتفاقی که افتاده و مصداق اون خارج کردن سرمایه از بورس ها و تب "طلایی" هست که دنیا رو در بر گرفته.

الان به نظر من وضعیت سیاسی اقتصادی غرب به نحوی شده که به یه تلنگر بنده. موقعیت ویژه ای پیش اومده. یه نقطه عطف تاریخی. جایی که ما میتونیم با زدن این تلنگر تاریخ ساز بشیم. میتونیم ماشه رو بچکونیم تا یک سری واکنشهای پی در پی شروع بشه. اونوقت میتونیم یه گوشه بشینیم و از آب گل آلود ماهی بگیریم.

مگه وضعیت بورس ایران رو نمی بینید؟ نمودار صعود و سقوط اون دقیقا خلاف جهت تمام بورس های دنیا هست. یعنی هر وقت اقتصاد دنیا به رکود میره٬ شاخص های ما رکورد میزنه و وقتی شکوفایی اقتصادی دنیا رو فرا میگیره ما باید اوراق قرضه منتشر کنیم. این یعنی اقتصاد ما از هیچ الگوی علمی شناخته شده ای پیروی نمیکنه و یک مدیریت "علی اصغری" بر اون حاکمه.

اینکه چطور باید این تلنگر تاریخی رو وارد کنیم٬ جای بحث داره. اما پاشنه آشیل اقتصاد دنیا فعلا منابع انرژی هست. پس باید اونجا رو هدف بگیریم. نظر من اینه که خیلی مسالمت آمیز و ناگهانی اعلام کنیم "تنگه هرمز به علت یک سری تعمیرات اساسی تا اطلاع ثانوی مسدود هست." موانع بذاریم و بنر نصب کنیم. البته نیاز نیست زیاد هم تسامح به خرج بدیم. اگه یه نفتکش بی توجه به موانع خواست رد بشه٬ میتونیم با موشک اونو آبکش کنیم.

طبیعیه در مدت کوتاهی دنیا علیه ما بسیج تر میشه. هر وقت احساس کردیم هوا پسه و حمله قریب الوقوعه٬ میتونیم بگیم آقا ما ... کردیم٬ اشتباه شد. کار عناصر انحرافی بود. بفرمایید رد بشید!

همین پروسه انسداد مقتدرانه و رفع انسداد منفعلانه حداقل سه چهار روز طول میکشه و میتونه شلیکی باشه به هیمنه پوشالی غرب!

این یعنی شوک در نظام اقتصادی سیاسی متزلزل اروپا و به تبع اون خارج شدن تک تک اعضا از اتحادیه. افزایش وحشتناک نرخ بیکاری٬ شورش پشت شورش.  تضعیف بلوک غرب و چربیدن کفه ترازوی شرق این بار به رهبری چین. چیزی که آمریکا قادر به تحملش نیست و وارد عمل میشه. تعرفه های سنگین به واردات از چین وضع میکنه٬ ارزش دلار رو پایین میاره تا به صادرات خودش رونق بده و چین هم کوتاه نمیاد و تسلیحات خودشو به رخ میکشه و اوضاع شکر آب میشه.

و این دقیقا هوایی هست که ما به خوبی میتونیم توش نفس بکشیم. حداقل اینکه چیزی رو از دست نمیدیم. یعنی چیزی نمونده که از دست بدیم. پس زودتر دست به کار بشیم.

سردار دردسردار!

خدمت که بودیم یه روز قرار شد فرمانده وقت نیروی انتظامی از یگان ما بازدید کنه. از دو هفته قبلش تمام پرسنل در تدارک این رویداد بی سابقه بودن. نظافت محوطه و شستشوی اون٬ رنگ کردن در و دیوارها٬ شعارنویسی٬ تجهیز سوله ها و ...

نتیجه اینکه بیست و چهار ساعته مشغول کار بودن. خواب راحت از دستشون نداشتیم. از صبح تا شب که گروه مارش نظامی با اون شیپورهای عجیب غریب تمرین میکردن و تا ثانیه آخر هم با هم هماهنگ نشدن و خارج میزدن. از شب تا صبح هم که کار بنایی و کنده کاری داشتن و با بیل و کلنگ میافتادن به جون در ودیوار.

خاطرم هست ساعت یک و نیم نصفه شب یکی رو فرستادن چند تا پاکت گچ ساختمانی بخره. من توی خواب و بیداری بودم که با خودم فکر میکردم اگه فروشگاه "حاج حسین سوهانی و پسران" هم باشه الان تعطیله چه برسه فروشگاه مصالح ساختمانی. اما در کمال تعجب طرف با چند تا پاکت گچ برگشت.

 در تمام این مدت دو هفته با وعده های غذایی ویژه سرو می شدیم. هدف این بود که جو مثبتی از یگان در اذهان ترسیم بشه و کسی به سرش نزنه جلوی سردار شروع به انتقاد کنه. یگان ما اون موقع هم مثل الان از محبوبیت خاصی بین مردم منطقه برخوردار بود. ولی نمیدونم چرا بیست و چهار ساعته کلی نگهبان تا بن دندان مسلح دور پادگان کشیک میدادن و به هر جنبنده ای ایست میدادن. فرمانده پادگان معتقد بود ممکنه یکی به سرش بزنه و از شدت علاقمندی نارنجکی٬ بمبی یا حتا قلوه سنگی به داخل پرت کنه. 

 اما با تمام محسناتی که این یگان داشت یه مشکل اساسی داشتیم. اونم اینکه به شدت از کمبود  افسر٬ از نوع ارشد و غیر ارشدش رنج می بردیم. البته ما که رنجی احساس نمی کردیم. بزرگان یگان اینجوری فکر میکردن. این بود که زعمای قوم تصمیم گرفتن برای جبران این قحط الرجال٬ لباس کادری ها رو به تن من کنن تا این کمبود تا حدی جبران بشه. البته تعهدهای سفت و سخت ازم گرفتن که جلوی فرمانده به زعم خودشون "حرف مفت" نزنم. چون یکی از سرسخت ترین منتقدین اونا محسوب میشدم و سر همون کله شقی یک ماه اضاف خورده بودم.

لباس یکدست مشکی یگان مربوطه رو پوشیدم. آدم عجب ابهتی پیدا میکنه تو این لباس! حالا بدنامیش به کنار.

روز موعود فرا رسید. قرار بود سردار٬ صبح زود از صبحگاه ستاد مشترک سان ببینه و بعد با یک فروند بالگرد به خدمت ما بیاد. همه چی آماده بود. اما وسط کار بهش اطلاع دادن که واسه جلسه مهمی باید برگرده مرکز. برنامه بهم خورد. خیالمون راحت شد. داشتیم پراکنده می شدیم که صدای غرش بالگرد به گوشمون رسید. داشت به یگان ما نزدیک میشد. وایستادیم. سردار سرافراز ما تصمیم گرفته بود موقع برگشتن به مرکز٬ از روی یگان ما رد بشه و یه سلامی عرض کنه. چون نمی خواست ما از ندیدنش دلگیر بشیم. اما ما که دلگیر نبودیم.

بالگرد تا حد ممکن به زمین نزدیک شد و شروع به چرخیدن کرد. اول فکر کردیم داره سقوط میکنه. ذوق کردیم و به طرفش رفتیم. اما اونقدر باد بالگرد شدید بود که سرجامون میخکوب شدیم. حتا نمی تونستیم سرمونو بالا بیاریم. کلی خس و خاشاک از زمینهای اطراف به طرف محوطه هجوم آورد. سقف موقت یه قسمت از سوله کنده شد. صندلیهای فایبرگلاسی که در محوطه چیده شده بودن به پرواز در اومدن. هر کسی به یه سمت میدوید و دنبال سرپناه میگشت. اما دریغ از یک جای امن!

احتمالا سردار از اون بالا با نگاه افتخار آمیز شاهد نیروهای رشید مستقر در یگان بود. شایدم داشت واسمون دست تکون میداد یا اشک غرور رو از گونه خودش پاک میکرد. اما این پایین وضع فرق میکرد. همه چی بهم ریخته بود. با هر دوری که بالگرد میزد یه منطقه جدید رو منهدم میکرد. اونقدر گرد و خاک به چش و چالمون رفته بود که به زحمت جایی رو میدیدیم. بی انصاف ول کن ماجرا هم نبود.

اول تصمیم گرفتیم با تیر بزنیمش. اما هیچکدوم از اسلحه ها فشنگ نداشت. تنها کاری که از ما بر اومد این بود که چند تا فحش آبدار نثارش کنیم تا زودتر شرشو کم کنه. بازدید بالگردی سردار بیشتر از دو دقیقه طول نکشید اما ما تا دو هفته مشغول تعمیر و تطهیر و تنظیف یگان بودیم. انگار یک "بمب ناپالم" وسط یگان منفجر شده بود و همه چی رو به آتیش کشیده بود.

حالا بعد از چند سال همکاری مستقیم و غیر مستقیم با این نیروهای خدوم به این نتیجه رسیدم که اصولا ماهیت وجودی اونا دردسر ساز هست. اگر چه خودشون اکثرا تمایل دارن کار مثبتی انجام بدن اما در نهایت کفه دردسرهایی که ایجاد میکنن سنگینتره.

تصمیم گرفتم پستهام زیاد طولانی نشه. واسه همین ماجراهای مربوط به سوتی همکاران انتظامی رو که قرار بود در ادامه بیارم٬ در چند پست آینده تعریف میکنم.