صدای نفس زدن سرباز به گوش میرسه. مسیر زیادی رو طی کرده تا به ضلع جنوبی پادگان برسه. اینجا امن ترین مکان برای فرار هست. در تاریکی شب به طرف فنس میره. لباس پلنگی به تنش هست. نگهبان اونو میبینه. دل خوشی ازش نداره. دفعه قبل که این سرباز فرار کرد باعث شد که اون سه روز بازداشت بشه. تازه اضافه خدمت هم خورد. تصمیم گرفته بود وقتی آزاد شد اساسی حالشو بگیره. اما باز قبول کرد که بهش کمک کنه تا متواری بشه. عجیب بود. البته نرخ همکاری رو بالا برده بود. بالاخره زندگی خرج داره!
سرباز چاره ای جز پذیرفتن نداشت. چون با نامزدش قرار داشت. اگه این فرار کردن ها نبود٬ سه ماه قبل خدمتش تموم میشد. تو این سه ماه اضافه خدمت هم باز فرار کرد و سه روز اضافه شد. حالا هم داشت این سه روز رو میگذروند تا برای همیشه کابوس خدمت تموم بشه. چقدر یکی باید احمق باشه که تو همین سه روز باز به فکر فرار بیافته؟
نگهبان اسلحه به دست کنار فنس ایستاده. سرباز یه بسته سیگار از جیبش درمیاره و به نگهبان میده. نگهبان اونو توی جورابش قایم میکه. سرباز مقداری پول از جیبش بیرون میاره و به نگهبان تقدیم میکنه. مشغول شمردن میشه. بیست هزار تومان هست. دو برابر مظنه بازار! خدا برکت بده! اوضاع و جوانب رو بررسی میکنه و به سرباز اکی میده تا بره.
سرباز چند متر جلوتر میره و به اطراف نگاه میکنه. کسی نیست. به فنس ادای احترام میکنه و چهار چنگولی ازش بالا میره. به وسطاش که میرسه صدای مهیب و ممتد "ایست" رو میشنوه. خشکش میزنه. سرشو به طرف صدا بر میگردونه. در حالیکه بین زمین و آسمون آویزونه. همون نگهبان بود. ایستاده و سر اسلحه رو به سمت هوا گرفته. نمیدونه منظورش چیه. زیر نور بی رمق نورافکن برجک کمی بهش خیره میشه. حرفی رد و بدل نمیشه. شاید فقط یه شوخی باشه. اگه اینطوره خیلی شوخی بیجایی بود. همه جا رو سکوت فرا گرفته. دوباره شروع به بالا رفتن از فنس میکنه.
صدای ایست دوم اما رساتر از اولی در پادگان میپیچه.
ــ ایست و مرض! پولتو که گرفتی دیگه مرگ میخوای؟
این صدای عصبی سرباز بود که سعی میکرد صداش از نگهبان اونطرفتر نره. اما صدای ایست سوم و کشیدن گلنگدن اسلحه خیلی سریعتر به صدا درمیاد. نگهبان روی برجک متوجه اونا میشه. سرباز دستپاچه میشه و سعی میکنه سریعتر خودشو به اونطرف فنس برسونه. اما صدای وحشتناک شلیک اسلحه کلاشینکف اونو چسبیده به فنس تاکسیدرمی میکنه. شلیک هوایی بود اما تمرکز سربازو به هم زد. نمیدونه چیکار کنه. لباسش به سیم خاردار بالای فنس گیر کرده و داره تقلا میکنه خودشو نجات بده. اما شلیک دوم این فرصتو بهش نمیده.
یه شلیک مستقیم. گلوله از خارج ران راست وارد شد و خیلی سطحی از جلوی ران عبور کرد و به زانوی پای چپ اصابت کرد. کشکک زانوی چپ خرد شد. بدتر اینکه سرباز مثل کدو حلوایی فرش زمین شد.
صدای شلیک ها پادگان رو از خواب بیدار کرد. حتا در و دیوار و درختها رو. تا حالا سابقه نداشت چنین اتفاقی بیافته. افسر نگهبان با بیسیم مطلع میشه. به اتفاق چند درجه دار با خودرو هایلوکس با عجله به طرف محل حادثه میرن. اکیپ بهداری به دنبال اونا راهی میشه. چند نفر بالای سر سرباز ایستادن. خون زیادی رفته. سرباز آه و ناله میکنه. نگهبان اسلحه به دوش کمی اونطرفتر ایستاده و ناظر صحنه هست. مثل یه ناظر بیگناه. از بس حشیش کشیده سلولهای خاکستری مغزشو میشه تک تک شمرد. سرباز در حالیکه روی زمین ولو شده در دایره لغاتش جستجو میکنه و هر چی که اندک نشانی از ناسزا داره نثار نگهبان میکنه.
با کمک هم سربازو منتقل میکنن داخل یه نعش کش که حالا اینجا اسم آمبولانس روش گذاشتن. با سرعت راه بیمارستانو در پیش میگیره. افسر نگهبان به طرف نگهبان وظیفه شناس میره. قانونا که کارشو درست انجام داده. سه بار ایست٬ یه شلیک هوایی و نهایتا شلیک به پا.
ــ آفرین سرباز! حالا اسلحه رو به من بده.
نگهبان با غرور اسلحه رو به افسر نگهبان میده. احتمالا انتظار داشت ازش تقدیر بشه. افسر هم اسلحه رو به آرومی ازش میگیره و به یه درجه دار میده و ناگهان با مشت و لگد به جون نگهبان میافته. اونقدر با هم میرن و کتک میخوره تا به دم در بازداشتگاه میرسه. اونم در ضلع شمالی یه پادگان چند هکتاری.
آخه این پادگان بیشتر از هفتاد سال قدمت داشت. یه جنگ جهانی و یه جنگ تحمیلی رو پشت سر گذاشت. سابقه نداشت کسی تا حالا به سمت کسی شلیک کنه. حالا این نگهبان کم عقل با تیر مستقیم یکی رو ناکار کرده.
البته من فکر میکنم این سرباز شانس آورد که تیر به زانوش اصابت کرد و پخش زمین شد. میگید نه؟ ماجرای بعدی رو بخونید.
ساعت پنج و نیم صبح. مرد میانسال از خونه بیرون زده تا دو تا نون بخره. هوا گرگ و میش بود. خیابون خلوت. مرد جوانی بهش نزدیک میشه. همینکه بهش میرسه ازش میپرسه ساعت چنده؟ مرد میانسال گوشی همراهشو از جیب در میاره تا ببینه ساعت چنده. اما مرد جوان گوشی رو قاب میزنه و قصد فرار داره. اما مرد میانسال بهش آویزون میشه. زد و خورد در میگیره. مرد جوان کتک مفصلی میزنه و به پاس فعالیتی که به خرج داد جیب مرد میانسالو هم خالی میکنه.
دو روز بعد مرد جوان در خیابان مشغول گشت و گذار هست که دو تا پرسنل موتورسوار نیروی انتظامی بهش ایست میدن. البته چیز مشکوکی به نظرشون نرسید. همینجوری از سر بیکاری بهش گیر دادن. چند تا سئوال و جواب ساده انجام میشه. با خونسردی جواب میده. یکی از پرسنل که یه فقره سرباز نیم وجبی هست ژست یه "سرهنگ اطلاعات و عملیات" رو به خودش میگیره و عالمانه میپرسه:
ــ چی تو جیبت داری؟
مثلا انتظار داشت چی توی جیب این لمپن باشه. گوشی پزشکی یا اسناد طبقه بندی شده امنیتی؟
مرد جوان حوصله ش سر میره. تصمیم میگیره محتویات جیبش و کاربرد اونو نشون بده. چیزی که توی جیبش هست رو درمیاره و با اولین ضربه شونه اون "سرهنگ وظیفه" فضول رو قاچ میده. در دومین ضربه هم چاقو رو میکاره پشت گردن پرسنل دوم که یه درجه دار بود. درگیری شروع میشه. چند دقیقه مشغول زد و خورد بودن. البته بیشتر میخوردن. مرد جوان که کارو تموم شده میبینه تصمیم میگیره صحنه رو ترک کنه.
درجه دار باهوش تازه یادش میاد یه اسلحه کمری هم همراهشه. چرا تا الان به فکرش نرسید. اگه زودتر یادش میومد نیاز نبود وسط خیابون انواع و اقسام فنون کشتی رو اجرا کنن. اسلحه رو درمیاره و با صدای بلند ایست میده. مرد جوان برمیگرده ببینه چه خبره که اولین گلوله شلیک میشه. ساق پاشو نشون کرده بود اما گلوله با ران پاش اصابت کرد.
این نامردیه! تا سه تا ایست نداد نبایست شلیک میکرد. ضمنا اولین شلیک باید هوایی باشه و اگه طرف نایستاد به طرفش شلیک کنه. درجه دار تازه پی به این واقعیت میبره. یه تیر هوایی هم شلیک میکنه که فردا بتونه توی دادگاه قسم بخوره.
بازم گلوله از داخل عضلات ران عبور کرد و از اونطرف خارج شد. اما اونقدر آسیب ایجاد نکرد که مرد جوان از حرکت بایسته. بنابراین درجه دار سومین گلوله رو به سمت متهم در حال فرار شلیک میکنه. این دفعه کمرشو نشونه گرفت و طبق معمول گلوله نیم متر بالاتر اصابت کرد.
این بابا خیلی بدشانس بود. همه کارشناس هایی که سر صحنه حاضر شدیم متفق القول بودیم که اگه گلوله اول به استخوان رانش اصابت میکرد٬ چه باعث شکستن اون میشد یا نه٬ طرفو از حرکت مینداخت و نیاز به شلیک بعدی نبود. ضمنا بعضی وقتا گلوله که به دنده اصابت میکنه تغییر مسیر میده. اگه این گلوله به سمت پایین منحرف میشد احتمال زنده بودنش بود. اما گلوله صاف رفت توی ریه. البته کسی از مرگش متاسف نشد. حتا خونواده.
حالا دیدید گفتم اون سرباز اولی هم اگه گلوله باعث خرد شدن کشکک زانوش نمیشد الان غزل خداحافظی رو خونده بود. چون نگهبان دفعه بعد صاف میزد تو شکمش.
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
پ.ن: حالا میتونید افکار راهبردی منو که قولشو به شما داده بودم اینجا بخونید. البته میتونید همه رو یه شوخی فرض کنید.
مدتیه که دارم اوضاع اقتصادی اروپا و آمریکا رو رصد میکنم. اصلا شرایط خوبی نیست. البته فکر نکنید نشستم پای صدا و سیمای خودمون و هر چی که میگن سمعن و طاعتن می پذیرم. اما باور کنید اوضاع قمر در عقربه. البته اگه ده برابر الان هم قمر در عقرب بشه عمرا به پای اقتصاد یونیک ما نمیرسه و اصلا چنین مقایسه ای محلی از اعراب نداره. اگه مقایسه ای هم باشه با شرایط خودشون و کشورهای همتراز خودشونه. پویایی اقتصاد غرب مرهون دو عامل هست. اول شفافیت محضی که در تمامی زمینه ها وجود داره و دوم اعتماد مردم که خودش از همون عامل اول نشات میگیره.
اما چیزی که این روزها نظر منو به خودش جلب کرده کم شدن این شفافیت هست. اینو از عدم پیوستگی بین اخبار و اطلاعاتی که ارائه میکنن متوجه شدم. یعنی یک سری حلقه های مفقوده این وسط وجود داره که از مردم پنهان میشه و همین داره به اعتماد مردم لطمه میزنه. اتفاقی که افتاده و مصداق اون خارج کردن سرمایه از بورس ها و تب "طلایی" هست که دنیا رو در بر گرفته.
الان به نظر من وضعیت سیاسی اقتصادی غرب به نحوی شده که به یه تلنگر بنده. موقعیت ویژه ای پیش اومده. یه نقطه عطف تاریخی. جایی که ما میتونیم با زدن این تلنگر تاریخ ساز بشیم. میتونیم ماشه رو بچکونیم تا یک سری واکنشهای پی در پی شروع بشه. اونوقت میتونیم یه گوشه بشینیم و از آب گل آلود ماهی بگیریم.
مگه وضعیت بورس ایران رو نمی بینید؟ نمودار صعود و سقوط اون دقیقا خلاف جهت تمام بورس های دنیا هست. یعنی هر وقت اقتصاد دنیا به رکود میره٬ شاخص های ما رکورد میزنه و وقتی شکوفایی اقتصادی دنیا رو فرا میگیره ما باید اوراق قرضه منتشر کنیم. این یعنی اقتصاد ما از هیچ الگوی علمی شناخته شده ای پیروی نمیکنه و یک مدیریت "علی اصغری" بر اون حاکمه.
اینکه چطور باید این تلنگر تاریخی رو وارد کنیم٬ جای بحث داره. اما پاشنه آشیل اقتصاد دنیا فعلا منابع انرژی هست. پس باید اونجا رو هدف بگیریم. نظر من اینه که خیلی مسالمت آمیز و ناگهانی اعلام کنیم "تنگه هرمز به علت یک سری تعمیرات اساسی تا اطلاع ثانوی مسدود هست." موانع بذاریم و بنر نصب کنیم. البته نیاز نیست زیاد هم تسامح به خرج بدیم. اگه یه نفتکش بی توجه به موانع خواست رد بشه٬ میتونیم با موشک اونو آبکش کنیم.
طبیعیه در مدت کوتاهی دنیا علیه ما بسیج تر میشه. هر وقت احساس کردیم هوا پسه و حمله قریب الوقوعه٬ میتونیم بگیم آقا ما ... کردیم٬ اشتباه شد. کار عناصر انحرافی بود. بفرمایید رد بشید!
همین پروسه انسداد مقتدرانه و رفع انسداد منفعلانه حداقل سه چهار روز طول میکشه و میتونه شلیکی باشه به هیمنه پوشالی غرب!
این یعنی شوک در نظام اقتصادی سیاسی متزلزل اروپا و به تبع اون خارج شدن تک تک اعضا از اتحادیه. افزایش وحشتناک نرخ بیکاری٬ شورش پشت شورش. تضعیف بلوک غرب و چربیدن کفه ترازوی شرق این بار به رهبری چین. چیزی که آمریکا قادر به تحملش نیست و وارد عمل میشه. تعرفه های سنگین به واردات از چین وضع میکنه٬ ارزش دلار رو پایین میاره تا به صادرات خودش رونق بده و چین هم کوتاه نمیاد و تسلیحات خودشو به رخ میکشه و اوضاع شکر آب میشه.
و این دقیقا هوایی هست که ما به خوبی میتونیم توش نفس بکشیم. حداقل اینکه چیزی رو از دست نمیدیم. یعنی چیزی نمونده که از دست بدیم. پس زودتر دست به کار بشیم.