!misery
پرسنل پذیرش دوباره معرکه گرفتن. صدای طرف مقابلشون انگار از ته چاه درمیاد. ظاهرا سر یه مسئله پیچیده فلسفی به مشکل برخوردن. به نتیجه که نمیرسن پاسش میدن طرف من. نمیدونم اینجا پزشکی قانونیه یا شورای حل اختلاف. مرد معتاد حدودا پنجاه ساله وارد اتاقم میشه. اوضاع اسفباری داره. لاغر مردنی با مو و ریش آشفته. لباسهاش که نگم بهتره.
از اول اینطور نبود. راننده تریلی بود. وضع مالی خوبی داشت. خونه٬ ماشین٬ همسر و زندگی. اما خب به دام اعتیاد افتاد. از وقتی هم که تزریقی شد دیگه همه چیو از دست داد. یه همسر و یه دختر داشت. هر دو کار میکردن و توی یه خونه اجاره ای زندگی میکردن. مرد اما دیگه توی خونه هم جایی نداشت. کارتن خواب شده بود. زن و دختر تصمیم میگیرن اونو برگردونن خونه. مهم نبود که مثل انگل خون اونها رو می مکید. هدفشون این بود که لااقل سایه یه مرد بالای سرشون باشه. فرستادنش به کمپ ترک اعتیاد. پرسنل کمپ خیلی هنر به خرج دادن و اعتیاد تزریقی اونو به تدخینی تبدیل کردن بعد هم پیغام دادن به خانواده که بیایید ببریدش. دیگه بهتر از این نمیشه!
برمیگرده. اهل کار نبود. تا ساعت سه بعدازظهر میخوابید و بعدش بساط و منقل و پای ماهواره نشستن تا سه صبح! من به این میگم "زندگی سگی". زن و دختر اما مشکلی باهاش نداشتن. حتا بهش پول هم میدادن. تا اینکه یواش یواش داشت پای رفقای ناباب خودشو به خونه باز میکرد. به شدت بهش اعتراض کردن. مرد که ظاهرا جوگیر شده بود٬ قیافه حق به جانب به خودش میگیره و در حالیکه میخواست استیلای خودشو نشون بده فریاد میزنه:
ــ تو این خونه من تصمیم گیرنده هستم. هر کی خوشش نمیاد هررری!
اینجا بود که جل و پلاس اونو جمع کردن و با خودش پرت کردن وسط خیابون. به نظرم کار عادلانه و عاقلانه ای بود. دوباره همه چی از اول. در جستجوی یه کارتن تا توش بخوابه! بعد یه مدت به خاطر خرید و فروش مواد بازداشت میشه و میافته زندان. حالا اما بعد مدتها مرخصی گرفته بود. برمیگرده خونه پیش زن و دخترش. اما راهش نمیدن. درگیری ایجاد میشه و کتک کاری. حالا هم اومده بود پیش ما که علیه همسر و قوم و خویش اون گواهی بگیره. اما پول نداشت که تعرفه رو پرداخت کنه. همین شده بود مایه اختلاف بین اون و پرسنل. مدعی بود من هر وقت رفتم پزشکی قانونی واسم رایگان زدن شما چرا اینکارو نمی کنین؟
واسش توضیح میدم شرایط سخت تر شده و دست ما واسه تخفیف دادن خیلی بسته است. اگه رایگان بزنیم آخر ماه مجبوریم خودمون جبرانش کنیم. شما حاضری ما تعرفه رو از جیب خودمون بدیم؟
ــ خب بدین. چه ایرادی داره؟ در راه رضای خدا!
کفری شده بودم. ازش خواستم از اتاق بره بیرون. این محترمانه ترین رفتاری بود که در اون لحظه میتونستم باهاش داشته باشم. روبروم ایستاده بود. دستاشو ستون کرد روی میز و با اون لب و لوچه چروکیده گفت:
ــ بذار از زندان آزاد بشم به حسابت میرسم!
خیره بهش نگاه کردم. از روی پیراهنش می تونستم دنده هاشو بشمرم. از همونجا اگه فوت می کردم فرش زمین میشد. اینکارو نکردم. اما باید کاری می کردم. خب چه کاری میشد کرد؟ هیچی! هیچ لذتی نداشت. گذاشتم تا بره بیرون.
فردا دوباره سروکله ش پیدا شد. با خودش پول آورده بود. تعرفه رو پرداخت کرد و پرونده تشکیل داد. سرم شلوغ بود. خیلی ریلاکس اومد و کنارم نشست. وانمود میکرد منو ندیده و نمی شناسه. شایدم فکر می کرد من اونو به جا نمیارم. اما قیافه ش تابلوتر از این حرفا بود.
آستینامو کشیدم بالا. به سرعت صندلی رو چرخوندم و سر خوردم طرفش. نیم متریش توقف کردم. یکه خورد و با تعجب بهم خیره شد. توی چشماش نگاه کردم و گفتم:
ــ از زندان که آزاد شدی مثلا میخوای چیکار کنی؟
دست و پاشو گم کرده بود.یک کمی من و من کرد و شروع کرد به خندیدن. خودمو کنترل کردم که جدی باشم. اما نتونستم و نیشم باز شد.
آدم خوش مشربی بود. شروع کرد به صحبت کردن. از هر دری حرف میزد. ازش خوشم اومد. بد نیست آدم از هر قماش آدم رفیق داشته باشه. داستان زندگی خودشو برام تعریف کرد. قبول داشت که همه جا خودش مقصر بوده. اما مدعی بود قصد داره همه چیو اصلاح کنه. نمیدونم تا چه حد صداقت داشت. می گفت دو سال میشه که دخترشو ندیده. حالا هم شنیده که نامزد کرده. با خوشحالی به طرف خونه رفت. اما راهش ندادن و ...
سکوت میکنه و سرشو پایین میاره. بعد از جیب پیراهنش یه عکس درمیاره و به من نشون میده. عکس رنگ و رو رفته یه دختربچه هست. میگه این دخترشه. ولی حالا بزرگ شده. اما هنوز نتونسته اونو ببینه. بغض میکنه و اشک تو چشماش جمع میشه. دیگه حرفی نمیزنه. متاثر میشم. مطمئنم این اشک تمساح نیست.
همیشه اعتقاد داشتم آدما خاکستری هستن. آدم سیاه یا سفید نداریم. اگه هم بودن مال دوران ما نبوده. یا حداقل دوروبر ما نیستن. یه آدم هر چقدر هم بد باشه وقتی بهش نزدیک میشی رگه هایی از زیبایی رو میتونی در وجودش بینی. مثل همین مرد لاابالی که محبت دخترش وجودشو لبریز کرده. این به جز زیبایی چی میتونه باشه؟
ازش می پرسم چی شد که به این روز افتاد. پای رفقای ناباب رو وسط میکشه. اما به این اشاره نمیکنه که خودش همین نقشو برای خیلی های دیگه بازی کرده. می گفت از وقتی چهارده پونزده سالش بود برای اینکه ثابت کنه بزرگ شده سیگار می کشید. اما به همین اکتفا نکرد و به سراغ ویترین مواد مخدر رفت. هر دفعه یه چیز جدید. تا اینکه به اینجا رسید که الان هست.
یاد اولین تجربه سیگار کشیدن خودم میافتم. فقط پنج سالم بود. یعنی خیلی کمتر از این مرد! به نظرم اون موقع مردم خیلی بیشتر سیگار می کشیدن. به آمارها کاری ندارم. اما تا اونجایی که خاطرم هست در جمع های فامیلی ما همیشه یه عده مشغول سیگار کشیدن بودن. حتا توی خونه ما هم سیگار و زیرسیگاری پیدا میشد. با وجود اینکه پدرم هیچوقت اهل دود و سیگار نبود. اما برای پذیرایی از یک مهمان که احیانا سیگارش تموم شده لازم بود. شاید اون موقع مشکلات اقتصادی و اجتماعی مردم بیشتر بود. شایدم دلیل دیگه ای داشت. اما حالا سیگار کشیدن در جمع فامیلی قبح زیادی داره. اگه هم کسی بخواد اینکارو بکنه باید بخزه یه گوشه خلوت حیاط یا کوچه. بعد هم آدامس و ادوکلن و .. تا کسی متوجه نشه.
اما من این مشکلو نداشتم. از سر کنجکاوی یه سیگار کش رفتم. کبریت هم که هیچوقت ازم جدا نبود. علاقه وافری به آتیش بازی داشتم. یه گوشه دنج حیاط پشتی رو انتخاب کردم و روی پله نشستم. جایی که شاید سالی یه بار یه اتوبوس جهانگردی ازش رد میشد. آتیش به جون سیگار انداختم و مشغول پک زدن شدم. به سرفه نیافتادم. خیلی حرفه ای عمل کردم.
نمیدونم چه حسی داشتم. یادم نمیاد. اما هر چی که بود احساس کردم بزرگ شدم. از شانس بد مادرم برای انجام کاری به حیاط پشتی اومد. در زاویه دیدش نبودم. اما این موضوع در مورد دود سیگار صدق نمیکرد. به خیال اینکه چیزی آتیش گرفته جلو اومد و ناگهان با پسر دسته گلش روبرو شد که در عنفوان طفولیت معتاد شده بود. شوکه شدیم. هر دومون. سیگار توی دهنم خشکش زد.
به عنوان یه بچه پنج ساله چه توجیهی برای کارم میتونستم داشته باشم؟ شکست عشقی خوردم٬ کنکور قبول نشدم یا کارمو از دست دادم؟ به جای حجت و دلیل آوردن ترجیح دادم فرار کنم. مامانم هم تصمیم گرفت تعقیبم کنه. خوشبختانه خیلی تیزپا بودم. کسی به گرد پام نمیرسید. به خصوص مادرم. ظاهرا مامی مهربونم بیشتر از چند متر تعقیبم نکرد. اما من میبایست جانب احتیاطو رعایت می کردم. این بود که دو دور کامل دور حیاط زدم. اونم یه حیاط بزرگ.
بعد که به نفس نفس افتادم به فکر فرو رفتم. واسه چی داشتم میدویدم؟ وقتی کسی تعقیبم نمی کرد. خوشبختانه مادرم خیلی زود فراموش کرد. کف دست پدرم هم نذاشت. شاید همین مرام به خرج دادن ایشون باعث شد که بعد اون هیچوقت حتا لب به سیگار نزنم.
احتمالا من خیلی خوش شانس بودم که اولین تجربه سیگار کشیدنم لو رفت و تبدیل به آخرین تجربه شد. شاید اگه این اتفاق نمیافتاد٬ من هم به سرنوشت این مرد معتاد دچار میشدم و حالا باید فقط با عکسهای پسرم سر میکردم.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.