مردان سیاه پوش!
این "کولی" ها هم واسه خودشون عالمی دارن. اگه یادتون باشه قبلا یه ماجرا ازشون نقل کرده بودم. سر راهم یه طایفه از اینا زندگی میکنن. تا یه مدت پیش نمی دونستم کولی هستن. البته شک کرده بودم. چون مرداشون همه شبیه "آمیتا باچان" بودن.
بعد که پیگیری کردم فهمیدم چند تا خانواده شون اینجا ساکن هستن. زندگی خیلی عجیبی دارن که حالا اینجا جاش نیست توضیح بدم. از بچگی عادت نداشتم وقتی از خیابون رد میشم و در خونه ای بازه٬ به داخلش نگاه کنم. اما در خصوص اینا نمیتونم خودمو کنترل کنم. خیلی مشتاقم بدونم چی به چیه تو خونشون.
یه مدت قبل از دور دیدم کلی آدم اونجا جمع شدن. نزدیکتر که شدم دیدم یکیشون فوت کرده. کلی بنر و پارچه چسبوندن. همه سیاه پوش بودن. یه خانم بود که فوت کرده بود. به نام "گلشن ح."
چقدر از این اسم خوشم میومد. گلشن! تا حالا کسی رو با این اسم ندیدم. قبلا تصمیم داشتم اگه در آینده صاحب دختر شدم اسمشو بذارم گلشن. با یکی از دوستان صمیمی این موضوع رو در میون گذاشتم. خیلی محترمانه و با دلایل منطقی منصرفم کرد. البته یه جمله بیشتر نگفت:
ــ خیلی خری!
خلاصه اینکه وقتی این اسمو روی بنر دیدم واسم آشنا بود. اصلا فکر کنم قبلا همینجا بود که دیدم. شایدم جای دیگه. چقدر فراوانی این اسم بین کولی ها زیاده! همشون هم دارن میمیرن.
اما فردای اونروز با یه نامه از دادستان مواجه شدم. چند تا گواهی فوت فرستاده بود که همه به اسم گلشن ح. صادر شده بودن. متولد ۱۳۳۶. البته تاریخ صدور هر کدوم متفاوت بود. غیر از یکی٬ بقیه رو پزشکای خارج از سازمان صادر کرده بودن. سئوال دادستان این بود که مگه یه نفر چند بار می میره؟
راست می گفت. بحث تناسخ هم که مطرح باشه دفعه بعد باید قورباغه ای٬ حلزونی چیزی میشد. همش که نباید آدم بشه. اونم از تیره طایفه کولی!
تصمیم گرفتم ته و توی ماجرا رو در بیارم. یه حس "شرلوک هلمزی" بهم دست داد. به کارمندای پذیرش گفتم دیگه پرونده جدید قبول نکنن تا تمرکزم بهم نخوره. ارباب رجوع فهیم ما هم خیلی محترمانه میرفتن تا فردا بیان. البته صدای فحش اونا تا توی اتاقم میومد.
بالاخره اصل ماجرا دستم اومد. این کولی های بیچاره هنوزم که هنوزه از نداشتن شناسنامه در رنج هستن. حتا واسه مردن مشکل دارن. چون هیچ پزشکی بدون مدرک شناسایی بهشون جواز دفن نمیده. اما این خانم گلشن در میان کولی ها اسطوره ای محسوب میشد. چون شناسنامه داشت. بچه هاش هم داشتن. آدم دست و دل باز و کار راه اندازی هم بود. هر خانم کولی همسن و سال خودش در هر شهری که فوت می کرد به سراغش میومدن و شناسنامه ایشون رو برای یک روز قرض میگرفتن. از اونجایی که همشون شبیه هم هستن٬ هیچ پزشکی هم شک نمیکرد که ممکنه این شناسنامه مال این میت نباشه. بعد هم بدون اینکه اقدام به باطل کردن شناسنامه کنن٬ اونو به صاحبش تحویل میدادن.
کلی کولی تا حالا به اسم این خانم چال شده بودن. اما حالا نوبت خودش بود که فوت کنه و این کارو کرد.
ولی چی شد که قضیه لو رفت؟
این خانم گلشن سه تا پسر داشت عین دسته گل! یکی از یکی نازتر. دوتاشون که معتاد بودن. اما سومی که از بقیه بزرگتر و عاقلتر بود مواد فروش معتاد بود. سومی که تکلیفش روشن بود. یه بند زندانو به اسمش کرده بودن و مشغول چوب خط کشیدن بود. دو تای دیگه هم نوبتی بهش سر میزدن تا تنها نمونه. در مجموع هیچوقت زندان از لوث وجودشون پاک نمیشد.
هر وقت یکی از نسوان طایفه فوت میکرد و شناسنامه والده محترمه اینها مورد استفاده قرار می گرفت٬ یه عده سیاه پوش یه نسخه از گواهی فوت رو به محضر دادستان میبردن و با این ادعا که مادرشون فوت شده٬ براشون مرخصی زندان می گرفتن. تعویض دادستان ها٬ شهرهای مختلفی که زندانی میشدن و گاهی اوقات هم بی توجهی٬ باعث شده بود که حربه این جماعت جواب بده.
اما این دادستان آخر آدم تیزی بود. یادش اومد که سال قبل هم٬ همین آدمای سیاه پوش با همین اطوار اومده بودن و ادعای مشابهی رو مطرح کردن. پرونده قطور این آقایون رو که بازبینی کرد متوجه شد که به دفعات در سوگ مادر نشستن.
حالا موندم اگه یکی دیگه از اینا فوت کنه٬ تکلیف چیه. این شناسنامه که به طرز فجیعی باطل شد. اگه هم مجبورشون کنیم برای گرفتن شناسنامه اقدام کنن که باز ...
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.