صبح یک روز زمستانی بود. برف شدیدی می بارید و سوز سرما بیداد می کرد. یک خانواده چهار نفره شامل پدر و مادر و دختر و پسر نوجوان  برای انجام کاری قصد دارند از روستای محل اقامت خود به شهر بروند. در میدان اصلی روستا ایستاده اند و در انتظار یک خودروی مسافربر هستند. اما انگار هیچ خودرویی امروز گذرش به این روستا نمی افتد. تصمیم می گیرند پیاده  تا سر خیابان اصلی بروند و آنجا سوار خودروهای گذری شوند. بارش برف و وزش باد سوزناک کارشان را دشوار کرده است. کمی که میروند صدایی را از پشت سر می شنوند. کامیونی در حال نزدیک شدن است. امیدشان به یاس تبدیل می شود و به راهشان ادامه می دهند.

کامیون اما همینکه به آنها می رسد توقف می کند. راننده بوق می زند و اشاره می کند که سوار شوند.

با تعجب به هم نگاه می کنند. پدر راننده را می شناسد از هم محلی هاست. لذا درنگ نمی کند و به طرف کامیون می رود. بالاخره بهتر از پیاده روی در برف و باران است.ابتدا پدر و مادر و بعد بچه ها سوار می شوند.صمیمانه در کنار هم می نشینند.

نمی دانم هیچوقت سوار کامیون شده اید یا نه ؟ یک بار تجربه اینکار را دارم. آدم از داخل کامیون جاده و اطراف را از یک زاویه نو می بیند. یک تجربه جدید. همان تجربه ای که خانواده چهارنفره را علیرغم تنگی جا خشنود کرده بود.

جاده خیس و لغزنده است. بارش برف به شدت ادامه دارد. میدان دید راننده محدود است. دیگر به خیابان اصلی رسیده اند و کم کم تراکم خودروها زیاد می شود. کمی که سرعت می گیرد به صف خودروهایی که در ترافیک توقف کرده اند می رسد. ترمز می کند اما کامیون روی جاده می لغزد و از کنترل راننده خارج می شود. کم مانده که به صف خودروها برخورد کند. راننده ناگهان پا را از روی ترمز برمی دارد و فرمان را به راست می گیرد و از جاده خارج می شود اما از شانس بد با سر به داخل یک گودال میرود و همانجا توقف می کند.

سرنشینان که مضطرب شده اند و هیچ دستاویزی هم ندارند با حرکت ناگهانی کامیون به جلو پرت می شوند و با سر به داخل شیشه می روند. پدر که چسبیده به راننده نشسته بود قفسه سینه اش به لبه فرمان برخورد می کند و دنده هایش می شکند. اما سه نفر دیگر بینی هایشان هم سطح صورتشان می شود. مادر خانواده علاوه بر آن دچار شکستگی مچ دست هم می شود.

راننده کامیون که سر و وضع خونی سرنشینان را می بیند مشکل خودش را فراموش می کند و به سرعت به کمک مردم مصدومین را به بیمارستان می رساند. کارهای درمانی انجام می شود. مدتی بستری می شوند و راننده خود را موظف می داند که تا آخر پیگیر کارشان باشد.

نهایتا کلیه هزینه ها را از جیب می پردازد و خانواده را در منزلشان اسکان می دهد.

فردای آنروز سروکله خانواده پیش ما پیدا می شود. کارهای اولیه را انجام می دهم و از آنها می خواهم که پاسخ مشاوره ها را فردا بیاورند. ساعتی بعد راننده پیدایش می شود. خیلی هراسان.

ماجرا را تعریف می کند و با بهت می گوید که آنها از دست من شکایت کرده اند.

دقیقا خاطرم نیست یا کامیون بیمه سرنشین نداشت یا اینکه برای یک صندلی چهار نفر را پوشش نمی داد. نتیجه اینکه راننده مجبور بود مبلغ بیست میلیون تومان دیه به آنها بپردازد.

فردای آنروز از خودشان پرسیدم که ماجرا چیست. همان حرفهای راننده را تکرار کردند. پرسیدم  اگر همه هزینه ها را داده و تعهد کرده که هزینه های احتمالی آینده را هم بدهد پس چرا شکایت کردید؟

پدر سرش را پایین انداخت. مادر با کمی مکث گفت: آخه همه ما ناقص شدیم. بعد به دخترش اشاره کرد که بینیش پر تامپون بود. دختر که با دهان تنفس می کرد گفت: ببین دکتر با بینی نمیتونم نفس بکشم.

به دختر گفتم: من هم اگه یک متر فتیله توی بینیم باشه نمیتونم باهاش نفس بکشم.

براشون توضیح دادم که راننده باید همه مبلغ دیه رو از جیب پرداخت کنه. در حالیکه با شما آشناست و از سر دلسوزی سوارتان کرده حداکثر کار ممکن رو هم برای شما انجام داده.

ولی گوششان به حرف من بدهکار نبود و ساز خودشان را می زدند. بیشتر از این هم نمی توانستم در کارشان دخالت کنم چون اصولا به من ارتباطی نداشت.

راننده دوباره  پیشم آمد. به او گفتم اگر چه کار آنها از نظر اخلاقی قابل توجیه نیست ولی قانون از آنها حمایت می کند کاری هم از دست ما ساخته نیست.

تقریبا هر روز با آن خانواده مواجه می شدم. خیلی خوشحال بودند و به قول معروف با دمشان گردو می شکستند. مادر دائم از من راجع به مبلغ دیه سئوال می کرد . دختر با بیشرمی از من آدرس یک جراح پلاستیک خوب برای بینی و فک می خواست. چاره ای نداشتم باید تحملشان می کردم.

راننده اما بیکار ننشست. از افراد آگاه مشاوره گرفت و اقداماتی انجام داد.

مدتی بعد با چهره گرفته مادر و دختر خانواده روبرو شدم. علت را پرسیدم. می گفت راننده در دادگاه اصلا تصادف را از اساس انکار کرد و ادعا کرد که ما را نمی شناسد. ظاهرا با همدستی یکی از پرسنل بیمارستان کلیه مدارک بیمارستانی را تغییر داد طوری که انگار همه ما از روی درخت افتادیم و اصلا تصادفی در کارنبوده. قاضی هم نهایتا به نفع او رای داد.

راستشو بخواهید شاید شیطنت باشه ولی دلم خنک شد.

                                                                                                  بهمن ۱۳۸۶