یه خانم چاق رو در نظر بگیرید که به زحمت پشت فرمون پراید نشسته. وسط یه خیابون شلوغ دوبله پارک کرده و قصد داره دنده عقب بیاد و بین دو تا خودرو پارک کنه. خیلی از راننده ها این جای خالی رو دیده بودن اما اونقدر فاصله کم بود که کسی به ذهنش خطور نکرد دست به پارک ماشینش بزنه! البته به غیر از این خانم که آخر اعتماد به نفس بود!

نیم تنه رو به زحمت به عقب چرخونده تا پشت سرشو ببینه٬ چون اصولا خانم ها اعتقادی به آیینه بغل ماشین ندارن. چه موقع پارک کردن و چه حین دور زدن. از نظر بعضیهاشون آیینه بغل یه جزء بی خاصیت و اضافی و بدترکیبه که حتی آدم نمیتونه توش خودشو ببینه و سر و وضعشو مرتب کنه! دائم هم گیر میکنه به در و دیوار و موتور سوار!

ماشین آروم آروم به عقب میاد٬ نصف خیابون بند اومده. ملت جمع شدن و منتظرن ببینن چه اتفاقی میافته. لقب ملت همیشه در صحنه الکی نیست٬ این یعنی هر جا صحنه ای باشه اینا اونجا آویزونن. به این شرایط بغرنج این وضعیت غامض رو هم اضافه کنید که خانم راننده در همین اثنا مشغول مکالمه با تلفن همراهشه!

آیا به نظر شما این ماجرا حقیقت داره یا زاییده ذهن بشره؟ مرز بین افسانه و واقعیت چقدره؟

درست حدس زدید٬ افسانه ای بیش نیست. به جان خودم! حالا صبر کنید مابقی این افسانه رو بشنوید.

خانم چاق اونقدر به حرکت رو به عقب ادامه میده که ماشین کج میشه. خب این یعنی حداقل یه چرخ توی جدوله! حالا دنده جلو و آروم گاز دادن. جای نگرانی نیست٬ هنوز اتفاق خاصی نیافتاده. اما ماشین حرکت نمیکنه٬ بازم گاز بیشتر و بازم عدم حرکت. چاره ای نیست یه گاز خفن میده و ...

صدای دزدگیر ماشین جلویی دراومد. سپر عقبش فرو رفت. در اصل باید اینطوری میساختنش. چه معنی میده سپر صاف باشه! در واقع مفهوم هنرهای مفهومی یا conceptual art همینه دیگه٬ یعنی درب و داغون! خودشو نمیبازه٬ به زحمت دنده رو عوض میکنه و عقب میاد. سرشو تا منتهی الیه بالا میاره تا ببینه این ماشین جلویی واسه چی اینقدر بی جنبه بازی در آورده و سروصدا راه انداخته! اما از ماشین پشت سری غافل میشه و محکم میخوره بهش. این شد دو تا. خوبیش اینه که ماشین عقبی دزدگیر نداره٬ اهل غوغاسالاری هم نیست. ملت تشویقش میکنن٬ قابلیتش بیشتر از ایناست. بی خیال پارک میشه. تصمیم میگیره جای دیگه ای واسه پارک پیدا کنه. با چهره ای مصمم گاز میده تا از اون تنگنا دربیاد. اما گوشه ماشینش میگیره به گلگیر یه پژو بخت برگشته که بیخبر از همه جا داشت از کنارش رد میشد و ...

 این دیگه یه رکورد محسوب میشه. با مال خودش چهار تا ماشینو نفله کرد. در کمتر از یک دقیقه! پژو چند متر جلوتر توقف میکنه. مرد راننده پیاده میشه و به ارزیابی آسیب وارده مشغول میشه. خسارت زیادی وارد نشد٬ شاید ببخشه و بره. سرشو بالا میاره تا چهره شرمسار خانم راننده رو ببینه و بیخیال بشه. اما با صحنه عجیبی روبرو میشه. خانم راننده رو میبینه که بدون اعتنا و با اعتماد به نفس بالا گاز داد و از کنارش رد شد. انگار که اصلا اتفاقی نیافتاده. فک مرد راننده تا نزدیک زمین کش اومده بود.

به سرعت سوار ماشینش میشه و تعقیب و گریز خفنی راه میندازه. بهش میرسه. شروع میکنه به بوق زدن و چراغ دادن. اما خانم محترمه میره تو نقش دختر خانمی که یکی افتاده دنبالش و مزاحمش شده. مرد راننده کفری شده. سبقت میگیره و به سرعت میپیچه جلوش. خیلی شهامت میخواد اینکار. یعنی آدم باید از خیر جون و سلامتی و مال خودش بگذره تا دست به چنین حماقتی بزنه. اما شانس آورد که اتفاقی نیافتاد. خانم راننده ازش میخواد دست از سرش برداره و مزاحمش نشه. مرد راننده با عصبانیت ازش میخواد که پیاده بشه. توجه یه عده جوانمرد علاف که توی پیاده رو بودن جلب میشه. به رگ غیرتشون برمیخوره که یکی مزاحم ناموس مردم شده! حالا مهم نیست خودشون تو پیاده رو دارن چه ....  میکنن!

مردم جمع میشن و از مرد توضیح میخوان. چون اینجا کسی نمیدونه صدمتر اونطرفتر این خانم چه حماسه ای خلق کرده. مرد اما حوصله توضیح دادن واسه کسی رو نداره. ازشون میخواد دخالت نکنن چون بهشون ربطی نداره. اما این جوانمردان علاف ثابت میکنن که تو این مملکت همه چی به همه ربط داره. از انرژی هسته ای گرفته تا قیمت تره بار و گوجه در نارمک!

درگیری ایجاد میشه. معلوم نیست کی به کیه. خانم محترم قصد داره از فرصت استفاده کنه و در بره٬ اما ماشینش بین جمعیت قفل شده. با پا درمیانی یه عده غائله ختم میشه اما نه به خیر! چون سروکارشون به ما میافته. یک طرف قضیه دو نفر از جامعه علافان بودن و خانم محترمه و اون طرف هم مرد راننده. سئوال من از اون دو نفر خیلی واضح بود. اینکه شما اون وسط چیکاره بودین؟ خودشون هم نمیدونستن٬ رو حساب جوگیری قاطی شده بودن و حالا هم کاملا پشیمون! چون رئیس کلانتری هم همین سئوالو ازشون پرسیده بود که وقتی مملکت قانون و پلیس داره کی به شما اجازه داد مثل نخود قاطی آش بشین؟ این دو نفر فکر میکردن همونطور که اونا از خانم محترمه حمایت کردن٬ اون هم حمایت بی قید و شرط خودشو از اونا اعلام میکنه. اما دنیای دیپلماسی خیلی پیچیده ست٬ چون خانم راننده هرگونه قرابتی رو با اون دو تا علاف به شدت تکذیب کرد. به این میگن چوب دوسر طلا!

یاد یه مورد دیگه افتادم که جوون بیست و پنج ساله وقتی میبینه یه جا غائله ای به پا شده جوگیر میشه. ذوق میکنه و با عجله میره تا ببینه چه خبره. اما همین که رسید٬ یه سنگ که از مبدا نامعلوم به یه مقصد نامعلوم تر شلیک شده بود٬ صاف به چشمش میخوره و نابینا میشه. چندباری که اومد پیشم به شدت ابراز پشیمونی میکرد که اصلا اون قضیه ربطی به من نداشت٬ اگه نمی رفتم چشممو از دست نمی دادم.