در دوران دانشجویی یه رفیق داشتیم که خدای سوتی بود. حالا نمیدونم کجاست امیدوارم سرشو سر همون سوتی ها به باد نداده باشه. مثلا یه بار که با دوست دخترش قرار داشت زنگ زد به مادرش و گفت: امروز مجبورم جای یکی از بچه ها کشیک وایستم شب میام خونه. مامانش هم با خونسردی گفت: پاشو بیا خونه. اونیکه باهاش قرار داشتی زنگ زده گفته نمیتونه بیاد! ( از تبعات دایورت کردن موبایل روی تلفن خونه و فراموش کردنش)

در حال گذروندن بخش زنان بودیم. با هم کشیک زایشگاه داشتیم. جایی که ازش متنفر بودم. هم از بخشش و هم از پرسنل ... . خلاصه کارمون شده بود چک علایم حیاتی و کنتراکچر و آلارم دادن که این زائو الان میزاد ببرینش رو تخت لیبر! مسخره تر از اینکار تو دنیا پیدا نمیشه.

صدای شیون و گریه زائوها هنوز تو گوشمه. بعضیها شوهراشونو صدا میکردن یه عده به شوهراشون فحش میدادن. بعضی هم به ما گیر میدادن که شما اینجا چه غلطی میکنین. راستش خودمون هم نمیدونستیم اونجا چکاره بودیم. هر چی بود بخش خفنی بود.  

از جمله اندکسهایی که باید کنترل میکردیم "رفلکس تاندون عمقی" (DTR) بود که در زنانی که سولفات منیزیم میگرفتن باید چک میشد. چون یکی از اولین علائم مسمومیت با منیزیم کاهش DTR بود. راستشو بخواین به ندرت اینکارو انجام میدادیم. عوضش یه نگاهی به دور و برمون مینداختیم و وقتی کسی حواسش بهمون نبود الکی از بالا تا پایین جای اونو توی چارت پر میکردیم. اسمشو هم گذاشته بودیم "سودوچارت" یا چارت کاذب.

  چکش رفلکس        

 اما از صبح اونروز چکش رفلکس بخش گم شده بود و نمیتونستیم مثلا DTR چک کنیم. ما و پرسنل گم شدن چکش رو به هم نسبت میدادیم و با هم درگیری داشتیم. رزیدنت ارشد هم التیماتوم داده بود که هر کی اونو گم کرده باید تا فردا صبح بخره و جایگزین کنه. البته قیمت زیادی نداشت ولی بحث "روکم کنی " پیش اومده بود.

نتیجه اینکه اون شب هم مثل بقیه شبها DTR چک نمی کردیم. اما فرقش این بود که جای اونو توی چارت خالی میذاشتیم. مشکل از اونجا شروع شد که این رفیق ما از همه جا بیخبر میاد زایشگاه و شروع میکنه به سودوچارت گذاشتن. از بالا تا پایین جای DTR نوشت ۲+

رزیدنت ارشد که چارتو میبینه رفیق مارو صدا میزنه.

ــ DTR اینارو با چی چک کردی؟

ــ با چکش رفلکس!

ــ کجاست؟

ــ همینجاست الان میارم.

من وقتی این بچه رو دیدم که به طرز فجیعی توی استیشن پرستاری داشت دنبال چکش میگشت. وقتی از ماجرا باخبر شد اولین سئوالی که پرسید این بود:

ــ دقیقا از کی گم شد؟

ــ ده ساعت قبل اینکه تو چارتو پر کنی!

ــ وای! بیچاره شدم...

 تنها کاری که از دستم بر اومد این بود که واسش طلب مغفرت کنم. چون به خوبی از اخلاق آتشفشانی رزیدنت ارشد و پس لرزه های اون باخبر بودم. ماما های فرصت طلب هم از این فرصت استفاده کردن و مدعی شدن این آقای دکتر آخرین نفری بود که چکشو دیده پس خودش گم کرد و حالا باید بخره...

حالا مشابه همین اتفاق برای ما افتاده و باید واسمون طلب مغفرت کنید.

کارمند پذیرش با فک کش اومده به طرف من میاد. یاس و استیصال رو میشه در بند بند وجودش دید. یه برگ فکس دستشه و با بغض داره میخونه. کم مونده اشکش در بیاد. برگ فکس رو به سمت من دراز میکنه و میگه:

ــ حالا باید چیکار کنیم دکتر!

قضیه از چند هفته قبل شروع شد که سازمان تمامی مراکز تابعه رو موظف کرد که ظرف مدت زمان کوتاه کلیه پرونده های راکد رو بازبینی کنن و آمار موارد خاصی رو که شامل تعداد برگه های پرونده های غیر تصادفی و غیر منازعه ای بود فراهم کنن و برای سازمان ارسال کنن.

کار فوق العاده دشواری بود. باید تک تک پرونده های قدیمی رو بازبینی و آمار دقیق اونو ارائه میکردیم. به پرسنل توصیه کردم که اگه نیاز شد بعدازظهر بمونن و کارشو سریعتر انجام بدن. اما خودم هیچوقت بعد ساعت کاری نبودم که ببینم اونا میمونن یا نه. بعد دو هفته کارمند سخت کوش ما چند برگ آمار بهم داد و مدعی شد که حاصل دسترنج این چند روزشه و اینکه هیچکی بهش کمک نکرد و تنهایی شاخ غولو در هم شکست.

ما هم ازش قدردانی کردیم و قول اضافه کار بیشتر بهش دادیم. برگه های آمار رو امضاء کردم و ارسال شد. بر طبق اون ما سی و پنج هزار و هشتصد و هفت برگه که واجد شرایط اعلام شده بود داشتیم.

اما من نمی دونستم این پرسنل مارمولک زحمت شمردن به خودش نداده و همینطور دیمی یه سری اعداد بی پایه و اساس ردیف کرده. لااقل نکرده از مراکز بزرگتر مجاور بپرسه آمارشون چندتاست تا ازشون جلو نزنیم. حالا اما سازمان با بخشنامه جدید کاری کرد که فک اون کش بیاد و فک من هم قفل بشه. از ما خواسته تا ۳۵۸۰۷ برگ شمارش شده رو برای امحاء به سازمان ارسال کنیم. نه یه برگ کمتر و نه یه برگ بیشتر!

یاد حرف مرحوم چرچیل افتادم که میگفت سه نوع دروغ داریم. ۱ـ دروغ کوچک  ۲ـ دروغ متوسط   ۳ـ آمار

دو تا جای تاسف اینجا هست. اول اینکه آماری که ما اعلام کردیم سه برابر آمار مرکزی هست که سه برابر ما مراجعه کننده داره. دومین جای تاسف هم اینجاست که من زیر تموم اون آمارهای کاذب رو امضاء کردم. سومی هم اینکه کل برگه های پرونده های ما به این تعداد نیست چه برسه به اون موارد خاص. ( خودم میدونم سه تا شد گیر ندین!)

حالا از تمامی دلسوزان و عزیزانی  که دستی در کار آمارسازی و مدیریت بحران دارن عاجزانه تقاضا میکنیم به داد ما برسن و راه حلی نشون بدن تا از این گردنه نفس گیر به سلامت رد بشیم و دچار دردسر نشیم. آخه این پرسنل ما فکر میکرد کار به شمارش برگه ها ختم میشه و دیگه نیاز به بازشماری برگه ها و... نیست.