مورفئوس!
خدمت که بودیم یه روز در کمال ناباوری آماده باش خوردیم. صدای آژیر مثل ناقوس اعظم کلیسای واتیکان در محوطه طنین انداز شد. غروب یه روز پاییزی بود. ما به عنوان واحد بهداری یگان٬ به سرعت آماده شدیم و در صدر یک هیئت نه چندان بلندپایه به منطقه اعزام شدیم. اما وسط راه همدیگه رو گم کردیم. فرمانده بالا سر ما نبود و جانشین اون کار هدایت ما رو به عهده گرفته بود. اما این جانشین٬ بچه های خودشو هم نمیتونست کنترل کنه چه برسه به یه عده درجه دار و سرباز گردن کلفت و عصیانگر! نتیجه هدایت گری این بابا هم این بود که هر خودرویی یه گوشه از منطقه سرگردون بود. بالاخره وقتی نیروها به منطقه رسیدن که ماموریت تموم شده بود. اما ماموریت چی بود؟
نیروهای یگان امداد افتاده بودن به جون یه عده مواد فروش. چون احتمال میدادن وسط کار کم بیارن٬ بیسیم زدن و دست به دامان ما شدن تا از اونا پشتیبانی کنیم. ما هم بهشون اطمینان خاطر دادیم که شما شروع کنید ما تا چند دقیقه دیگه می رسیم! اما دانسته یا ندانسته جای دیگه داشتیم اوقات خودمونو به بطالت میگذروندیم. همرزمان یگان امداد٬ به اعتبار قول ما نبرد خانمانسوزی رو شروع کردن. وقتی رسیدیم قیافه نیروها دیدنی بود. حسابی کتک کاری کرده بودن. این میتونست سرنوشت ما باشه اگه زود میرسیدیم!
توبیخ شدیم و برگشتیم به یگان خودمون. اما یه تعداد از نیروها مامور شدن تا به صورت غیر محسوس منطقه رو زیر نظر بگیرن و هرکی که به سراغ اون خونه ها میاد و زنگ در اونا رو میزد٬ خفت کنن. ولی با اون معرکه ای که یگان امداد به پا کرده بود٬ دوتا شهر اون طرفتر هم با خبر شده بودن. هیچ حشره ای رغبت نمیکرد به طرف اون خونه ها بره چه برسه به آدم! البته غیر از یه آقای جنتلمن که با ماشین گرانقیمت خودش معلوم نبود توی اون خراب آباد دنبال چی بود. واسه همین خفت شد. در بازجویی اولیه گفت که قصد داشت از ساکنین خونه آدرس بپرسه٬ اما جواب شنید که خودتی! دیگه حرفی نزد. در نهایت تست اعتیادش منفی شد و برای من همیشه سئوال بود که بالاخره این بابا اونجا چیکار داشت؟ شاید راست میگفت و دنبال آدرس بود. چون مدرکی علیه اون نداشتن فردا صبح آزاد شد. اما حالا با اتفاقاتی که افتاد شاید بتونم حدس بزنم اونجا چیکار داشت.
واقعیت اینه که آدم در طول عمرش ممکنه مجبور به خیلی از کارها بشه. کارهایی که شاید یه روزی فکرشو هم نمیکرد.
روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد.
مثلا تا حالا به این فکر کردید که مجبور باشید از خونه بزنید بیرون و در جستجوی مواد مخدر به هر کس و ناکسی رو بندازید؟ حتما میگید این برچسب ها به ما نمیچسبه. درسته! برای خیلیها ممکنه تا آخر عمر این اتفاق نیافته٬ اما چرخ بازیگرو کاریش نمیشه کرد. خیلی بازیگوشه.
در نظر بگیرید که پدر دوست شما به یه بیماری سخت دچار بشه٬ مرض صعب العلاجی که درد شدیدی هم داشته باشه و به مسکن های معمولی جواب نده. مثلا فرض کنید سرطان پانکراس داره که فقط به مسکن های مخدر جواب میده. یه راه اینه که خانواده از طریق "واحد داروهای مخدر و الکل" دانشگاه اقدام کنه. اما این مسیر چیزی معادل هشت خوان رستم محسوب میشه و بعد مدتی آدم ترجیح میده عطای اونو به لقایش ببخشه. راه کم دردسرتر و موثرتر اینه که این مواد از بازار آزاد تهیه بشه!
حالا ماموریت شما کلید میخوره. چون دوستتون مدعیه که قیافه ش مشکوک برانگیزه و هیچکی بهش جنس نمیده. پس مرامی از شما میخواد که این مواد رو برای پدرش تهیه کنین. این یعنی قیافه شما به معتادا میخوره! حالا روی این سوءتفاهم زیاد مانور ندید. مهم اینه که صحنه تاثر برانگیزی محسوب میشه٬ یه همنوع داره زجر میکشه و شما میتونید بهش کمک کنید. پس زودتر دست بکار بشید.
نیروی انتظامی چند سال قبل اعلام کرده بود متوسط زمانی که برای خرید مواد مخدر نیازه٬ از زمانی که برای تهیه مایحتاج ضروری صرف میشه کمتره! اما شما خوشحال نباشید چون این قضیه برای شما صدق نمیکنه. همونطور که برای پرسنل شریف ما صدق نکرد. وقتی که یکی از اعضای خانواده ش به خاطر یه بیماری بدخیم زمینگیر شد و دردهای شدیدی داشت که به هیچ مسکنی جواب نمیداد. اونوقت بعد کلی جستجو و دست رد برسینه خوردن٬ مجبور شد دست به دامان صنف زحمتکش توزیع کنندگان مواد مخدر غیرصنعتی بشه! تا اینجای قضیه که ایرادی نداشت و اموراتشون پیش می رفت. اما چرخ بازیگر تاب برداشت و توزیع کننده مواد مورد اشاره با کلی مواد به دام افتاد. بعد هم محاکمه شد و به سیزده سال حبس تعزیری محکوم شد. این خبر بدی محسوب میشد٬ برای مشتریهای این بابا. از جمله همین پرسنل ما که حالا مجبور بود تحریم ها رو دور بزنه و از کانال دیگه ای مواد رو تامین کنه.
اما در حین دور زدن تحریم ها٬ بیمار نگون بخت دوام نیاورد و از دسترس خارج شد. خدا رحمتش کنه. خدا اموات شما رو هم بیامرزه. به نظر میرسید ماجرا ختم به خیر شده باشه. اما اینطور نبود. چون توزیع کننده محترم ما حالا دیگه پشتش به یکی در پزشکی قانونی گرم بود و به نوعی اونو مدیون خودش میدونست. این بود که دم به ساعت تقاضای استعلاجی میکرد و انتظارداشت که ما براش تایید کنیم. البته دو مورد اول رو تایید کردم. افت دید داشت که پزشک معالج توصیه به آنژیوگرافی فلورسئین کرده بود٬ بعد هم دو روز استراحت متعاقب آنژیو. اینا چیزهایی بود که تایید کردیم. اما به تدریج کار به گواهی های چیپ و بی ارزش کشید. دیگه کم مونده بود بنویسه حوصله زندان رو ندارم و میخوام دو هفته برم شمال هواخوری! طبیعی بود که با این درخواست های نابخردانه مخالفت کردیم. اقدامی که با واکنش پرسنل ما مواجه شد.
برام عجیب بود که چرا این بابا سنگ اون بابا رو به سینه میزنه. اینا چه ربطی به هم داشتن؟ دفعات قبل هم این پرسنل ما خیلی پیگیر کار اینا بود. اینجا بود که از روشهای تخصصی اعتراف گیری بهره بردم و پی به واقعیت تکان دهنده ای بردم. اینکه پرسنل ما داشت تبدیل به عامل دوجانبه میشد. باید ازش حمایت میکردم تا بیشتر در این باتلاق فرو نره. ترتیب یه جنگ زرگری رو با این پرسنل دادم٬ اونم در حضور خانواده زندانی! تهدیدش کردم که اگه یکبار دیگه سفارش این بابا رو بکنه٬ معرفی میشه به بچه های بالا. نقشه جواب داد. خانواده دمشونو گذاشتن روی کولشون و دور شدن. یعنی به این نتیجه رسیدن که مهره اونا در پزشکی قانونی تبدیل به یه مهره سوخته شد. ای ول به نقشه خودمون! پرسنل داغدیده ما هم خلاص شد. درسته که تا اون موقع کسی به صراحت تهدیدش نکرده بود. اما از کجا معلوم؟ شاید اگه وضع به همون منوال پیش میرفت کار به تهدید و باجگیری هم میکشید.
حالا بعد چند سال از حماسه ای که در پشتیبانی از یگان امداد خلق کردیم٬ حدس میزنم اون آقای جنتلمن با چنین نیتی به سراغ مواد فروش ها رفته بود و از بد حادثه خفت شد.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.