آخرین نجوا!
اگه توی خیابون مشغول رانندگی بودی عجیب نبود که یهو بیست سی تا موتورسوار در حالیکه از لاین مخالف میروندند با سرعت بهت نزدیک بشن. عاقلانه ترین کار در این مواقع این بود که مثل بچه آدم کنار بزنی تا این گله موتورسوار رد شه. وگرنه اگر چراغ می دادی و بوق می زدی حسابت با کرام الکاتبین بود.
البته این وسط به ندرت موتورسوارهای منضبطی هم پیدا می شدن که یکیشون شهرام مورد داستان امروز ما بود.
بیست و شش سالش بود و کارش هم نقاشی ساختمان بود. هنوز عروسی نکرده بود ولی نامزد داشت و برای آینده هم برنامه هایی تو سرش بود.
یه روز تو جاده با موتور می رفت. جاده باریک و پر تردد بود. کلاه ایمنی هم سرش بود. خودروهای مقابل در یک صف طویل حرکت می کردند. ولی یه راننده که ظاهرا خیلی عجله داشت از صف ماشینهای مقابل جدا میشه و با سرعت به طرف شهرام میاد. شهرام خودشو به منتهاالیه راست جاده میگیره تا خودرو مقابل رد بشه ولی یه لحظه احساس می کنه ممکنه بهش برخوردکنه . این بود که تصمیم میگیره سرعتشو کم کنه و بره به حاشیه جاده. ولی ترمز زدن همانا و کنترل موتور از دستش خارج شدن همان.
چرخ عقب موتور حرکات زیگزاگی غیر قابل کنترلی رو سر میگیره و صاف میره طرف خودرو مقابل و به شدت باهاش برخورد میکنه.شهرام با سر میره توی شیشه ماشین روبرو.
خودروهای عبوری به کمکشون میان. اول شهرام رو که تا کمر توی ماشین رفته بود به سختی در میارن. کلاه ایمنی خرد شده و سر و صورتش به شدت آسیب دیده و غرق در خون شده بود. حتی کسی جرات نمی کنه به صورتش نگاه کنه. هیچ حرکتی نمیکنه . بعد که درش میارن متوجه میشن دستش از مچ قطع شده. دنبال دستش می گردن و اونو توی ماشین پیدا می کنن. کار بیشتری از دست کسی بر نمیاد.جنازه رو کنار جاده قرار میدن. یه نفر هم دست جدا شده شهرامو میاره و کنارش میذاره. یه پارچه هم روش میکشن تا حال کسی بد نشه. هر کی رد میشه یه اسکناس روش میندازه .بعد از چند دقیقه اطراف جنازه شهرام پر از اسکناسهای ریز و درشت میشه.
اما اون تصادف دو تا زخمی دیگه هم داره که سرنشینهای خودرو مقابل بودن . مردم به سراغ اونها میرن و درشون میارن . طبق معمول منتظر آمبولانس نمیمونن و خودشون اونها رو به بیمارستان میرسونن.
مهرداد پرستار شاغل در یک بیمارستان آموزشی هست. شیفتش تموم شده و در حال برگشت به منزله. با یه ترافیک سنگین مواجه میشه که سرعت تردد رو کند کرده. بالاخره به محل حادثه میرسه .یکیو میبینه که پارچه روش کشیدن. ناخوداگاه میزنه کنار و پیاده میشه. به طرفش میره . فقط میخواد وجدانش آروم بشه که حداکثر کار ممکن رو انجام داده. پارچه رو از رو سرش برمیداره صحنه ای که میبینه اصلا مناسب نیست . دوباره پارچه رو بر میگردونه سرجاش. برای خالی نبودن عریضه تصمیم می گیره یه نبض ازش چک کنه تا از مرگش مطمئن بشه.
پارچه رو از رو دستش کنار میزنه و می خواد که نبضشو بگیره ولی با دست قطع شده شهرام مواجه میشه. به سرعت بلند میشه . احساس خوبی نداره . جز ابراز تاسف کار دیگه ای از دستش بر نمیاد.
خونی که از مچ دستش خارج شده بود زمینو قرمز کرده بود و مهرداد داشت به اون نگاه میکرد. اما یه چیز توجه مهردادو به خودش جلب کرد. هر چند ثانیه یکبار مقدار کمی خون از ناحیه قطع شده خارج میشد.
"این میتونه یه نبض قابل مشاهده باشه وقتی نشه نبضشو لمس کرد."
اینها فکری بود که به سر مهرداد زد. وقتو تلف نکرد به سرعت پارچه رو کنار زد پیراهن شهرامو پاره کرد و گوشش رو روی سینه اون چسبوند. همهمه جمعیت و سر و صدای خودروهای عبوری نمیگذاشت آخرین نجواهای قلب شهرام به گوشش برسه. چشماشو بست تمرکز کرد و سرش رو محکمتر به سینه چسبوند. این بار صدای تپش ضعیفی رو شنید درست مثل صدای نحیف یکی که درخواست کمک میکنه .
به سرعت ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی رو شروع میکنه. مهم نیست که سر و صورتش خونی میشه چون پای جان یه نفر در میونه. مهرداد هم اینو خوب میدونه. بند کفششو در میاره و دور ساعد شهرام محکم گره میزنه تا خون بیشتری خارج نشه.
بالاخره آمبولانس سر رسید و مهرداد بقیه کار رو به پیراپزشکا سپرد. خودش با سر و دست خونی به طرف ماشینش میره در حالیکه کفش بدون بندش دیگه تحمل پاشو نداشت و دنبالش کشیده میشد.
وقتی شهرام به بیمارستان رسید فشار خونش چهار بود. به سرعت کارهای اولیه انجام میشه و به اتاق عمل میره. خوشبختانه نجات پیدا میکنه ولی از ناحیه دست دچار معلولیت میشه. شاید از نظر شهرام این یه فاجعه تلقی بشه ولی واقعیت اینه که قطع شدن مچ دستش جون اونو نجات داد.
چون تو فشارخونهای خیلی پایین دیگه نبضهای محیطی مثل مچ دست و پا قابل لمس نیست. اگه دستش سالم بود ممکن بود مهرداد با لمس نکردن نبضش از مرگش مطمئن بشه و اونو به حال خودش بذاره. ولی مشاهده خروج متناوب خون مهردادو متوجه زنده بودنش کرد.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.