قاسم یک آقای چهل و پنج ساله بود که به شغل شریف سرقت از منازل مردم اشتغال داشت. مانند بقیه هم حرفه ای های خود شبکار بود و روزها استراحت می کرد.

یک شب ساعت دو نیمه شب وارد خانه ای می شود. هدفش مشخص بود ولی بعد در بازجویی گفته بود که در جستجوی مرغشان که در حیاط خانه بود به آنجا وارد شد. ولی به سه دلیل این حرف درست نبود. اول اینکه اصولا ساعت دو نصفه شب مرغها خوابند و به شب نشینی نمی روند. دوم اینکه خانه قاسم از آنجا کیلومترها فاصله داشت و هیچ مرغی قادر به تردد در این مسیر نیست. سوم هم اینکه قاسم هیچوقت مرغ نداشت.

خلاصه اینکه مشغول جستجو در خانه بود که صاحبخانه بیدار می شود. به اتفاق فرزندانش قاسم را می گیرند و حسابی از خجالتش در می آیند. تنها کاری که قاسم توانست بکند این بود که خود را از دستشان خلاص کند و در برود. اما همینکه از در خارج شد یک پاره آجر که از داخل خانه شلیک شده بود مستقیم به پس سرش برخورد می کند.

قاسم که از شدت آن ضربه مهلک گیج شده بود راهش را گم می کند و مستقیم به وسط خیابان می رود. یک راننده تاکسی بخت برگشته که آن موقع شب با چشمانی خواب آلود مشغول اضافه کاری بود ناگهان احساس کرد جسم ثقیلی به خودرو اش برخورد کرده است. این بود که ترمز کرد تا ببیند جریان چیست.

خانواده صاحبخانه هم سراسیمه خارج می شوند و با قاسم در حالیکه کنار خیابان افتاده و از شدت درد در قفسه سینه به خودش می پیچد مواجه می شوند.

قاسم را سوار تاکسی می کنند و به بیمارستان می رسانند. با نیروی انتظامی هم تماس می گیرند و مامور سر می رسد. کارهای درمانی آغاز می شود. مدتی بعد که سوپروایزر و پزشک بیمارستان از موضوع مطلع می شوند و خوب می دانند که این بیمار کسی را ندارد که برایش تسویه حساب کند تصمیم می گیرند هر طور شده از شرش خلاص شوند.

این بود که پزشک اورژانس یک گزارش عجیب تهیه میکند و در آن بعد از اینکه یک شرح حال اولیه می دهد اعلام می کند که بیمار با فشار خون پالس/۹۰  ورید گردنی برجسته و صداهای قلبی مبهم و با حال عمومی خوب ! مرخص شد. در حالیکه با گزارش اعلام شده بیمار باید با شک به تامپوناد قلبی (تجمع خون در فضای اطراف قلب که مانع پرشدن حفره های آن می شود) به سرعت به اتاق عمل می رفت.

نهایتا حوالی صبح بود که قاسم تحویل مامور نیروی انتظامی داده می شود و راهی زندان می گردد.

در زندان قاسم دائم از درد سینه شکایت دارد  ولی پزشک زندان با این توجیه که تمارض است توجهی به او نمی کند. تا اینکه چند ساعت بعد قاسم در زندان فوت می کند.

سر و صدای زیادی به پا می شود. مرگ زندانی همیشه پر از حرف و حدیث است. چهار سری متهم برای این پرونده شناسایی می شوند. کسی که با آجر به سرش زد  راننده تاکسی  پزشک اورژانس  و  پزشک زندان.

بحث تسهیم علل که قبلا گفتم در اینجا خیلی به کار می آید. طبیعی است که در این پرونده مرگ را نمی توان به یک عامل نسبت داد و مجموع عوامل با نسبتهای متفاوت در آن سهیمند. مثلا نقش کسی که با آجر عمدا به سرش زده پررنگ تر از راننده تاکسی هست که سهوا با او برخورد کرد. و یا نقش پزشک اورژانس یک بیمارستان دولتی که می بایست بدون توجه به شرایط مالی بیمار خدمات پزشکی را عرضه کند واضح تر از پزشک زندان است که غالب افراد با تمارض به او مراجعه می کنند.

با در نظر گرفتن این مسائل و پارامترهای دیگر سهم هر یک در مرگ تعیین می شود.

داستان مشابهی هم وجود دارد که اهمیت تسهیم  را نشان می دهد.

یک خانم مسن در پاریس به همراه سگ خود برای قدم زدن به خیابان می روند . در حالیکه به سگ خود قلاده نزده بود. ( طبق قوانین آنجا حتما می باید سگها را با قلاده بیرون برد و خلاف آن جرم محسوب می شود)

در پیاده رو سگ به طرف کودک یازده ساله ای حمله می کند و او هم از ترس به خیابان می گریزد. راننده یک خودرو عبوری که تاگهان با کودک مواجه می شود از مسیر اصلی منحرف شده وارد پیاده رو می شود و به یک عابر بخت برگشته برخورد می کند و ساق پایش را می شکند. مرد عابر به بیمارستان منتقل شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت. در اطاق عمل خون آلوده به هپاتیت سی به او تزریق می شود و مدتی بعد به علت ابتلا به هاتیت برق آسا فوت می کند.

حالا خودتان عوامل دخیل در مرگ و میزان سهم هر یک را تعیین کنید.