" warning "  

            This post may contain some inappropriate content. reader discretion is advised            

این پست ممکنه حاوی مطالب دلهره آور باشه. جانب احتیاط را رعایت کنید.

ببینید الان من چندبار دارم تذکر میدم. اگرچه میدونم آدم به چیزی که ازش منع میشه مشتاقتره. اما احیانا اگه تا آخر خوندید٬ لااقل مرام داشته باشید و بهم بدوبیراه نگید.

                      ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

در ازای چه میزان پول حاضرید به بدن خودتون آسیب وارد کنید؟ یک میلیون؟ ده میلیون؟ یا بیشتر. ممکنه این سئوال به نظرتون بی ربط باشه و خودتونو مخاطبش ندونید٬ شایدم واستون مهم باشه که اول بدونید چه نوع آسیبی مد نظر ماست! یعنی چه مقدار پول در ازای چه میزان آسیب؟ اگه این فکر به سرتون زد باید مراقب باشید٬ چون دقیقا از همین جاست که پای انسان به وادی حراج بدن و سلامتیش باز میشه. یعنی از جایی که فرد به جای ریجکت کردن یه جریان نامعقول٬ بهش فکر میکنه. 

اما راجع به همه نمیشه با این دید قضاوت کرد. گاهی ناملایمات اجازه نمیده که آدم به چیز دیگه ای فکر کنه. مثل اونایی که یکی از اعضای بدن خودشونو٬ وقتی که هنوز زنده هستن میفروشن. اما اجازه بدید وارد این مقوله پیچیده نشیم که خیلی جا واسه حرف داره. میخوام راجع به اون دسته از آدما صحبت کنم که با هنرمندی خاصی٬ حماقت و سبعیت و رفتارهای ضداجتماعی رو با یه ذهن خلاق ترکیب میکنن. شاید بگید این موارد در تضاد با هم هستن و یه جا جمع نمیشن! درسته٬ اما تجربه نشون داده که جمع میشن و پروداکت نهایی هم یه غول بی شاخ و دم از آب درمیاد!

اولین بار حدود دو سال قبل بود که در یک همایش تخصصی٬ اساتید محترم در خصوص نسل جدید خودزنی ها بهمون هشدار دادن. یه جور پسانوگرایی در زمینه خودزنی پا به عرصه وجود گذاشته بود. در واقع همون تناقض و پیچیدگی و تنوعی که از پست مدرنیسم میشه انتظار داشت٬ در اینجا تمام و کمال وجود داشت! خاستگاه این جنبش استانهای شمال غرب بودن. از جهاتی خیال ما جمع بود که تا بارقه های این جنبش نامیمون به ما برسه٬ بسی گردش کند گردون٬ بسی لیل و نهار آید! اما اشتباه می کردیم. درست چند روز بعدش اولین ترکش این جنبش به ملاجم خورد.

یه آقای بیست و چند ساله متین و موقر بهمون مراجعه کرد. هموطن آذری بود و شاطر نونوایی. میگفت تصادف کرده و کلی از دندونهاش شکسته. راست میگفت. اما موقع معاینه٬ دقت که کردم فهمیدم دندوناشو یکی یکی با انبر شکستن. طوری که دندانهای پیش طرف٬ تبدیل به دندان نیش شده بود. درست مثل "تی رکس" یا همون دایناسور ستمگر!

                                تیرانوزوروس رکس

وقتی دهنش بسته بود٬ خیلی آروم و موجه به نظر می رسید. اما همین که دهنشو باز میکرد٬ یک چهره اهریمنی هویدا میشد. انگار میخواست خرخره منو بجوئه!

اگه فکر کردید که اینجا در خصوص نحوه تشخیص این موارد توضیح میدم٬ سخت در اشتباهید! آخه نمیخوام دانش فنی این عزیزان بالا بره و کیفیت محصول نهایی رو ارتقا بدن. در نتیجه تبعاتش نصیب ما بشه.

خلاصه اینکه با شجاعت کلیه ضایعات این رفیقو خودزنی اعلام کردم و با ترس و لرز فرستادمش بره. آخه ته قلبم هنوز باور نداشتم. اینکه تو مملکت ما پست مدرنیسم در غالب عرصه ها در قالب نظری محض باقی مونده٬ اونوقت چطور میشه در این جریان بخصوص که دامنگیر ماست٬ اینطور به شکوفایی رسیده باشه؟ آخه این شانسه ما داریم؟ حتی "ژان فرانسوا لیوتار" هم چنین تطور سریعی رو پیش بینی نمیکرد!

روال معمول در این جور گواهی ها این بود که طرف وقتی به دادگاه یا پاسگاه میرسید٬ به محض آگاهی از مضمون نامه٬ همچون اسپندی که بر آتش افتد٬ سراسیمه به سراغ ما میومد و احوالپرسی جامع و کاملی به عمل می آورد! اما این بابا رفت که رفت. حتی به پشت سرش هم نگاه نکرد. شک من تبدیل به یقین شده بود که درست زدم به هدف. اولین جدال ما به عنوان نماد مدرنیسم٬ با اشرار سردمدار پست مدرنیسم به نفع ما تموم شد. هلهله و شادی رو در اردوی ما میشد شنید.

اما این شادی دیری نپایید. چون حملات بعدی دشمن منسجم تر بود. این بار دو نفر با هم اومدن. اینا دیگه آذری نبودن. یکی از اونا منو میشناخت. میگفت سه چهارسال قبل مشغول کار در یک کارخانه بود که از ارتفاع سقوط کرد و آوردنش پیش من. البته یه شهر دیگه بود. راست میگفت. یادم اومد. لته پار شده بود. ازارتفاع بیست متری افتاده بود روی یه کوه ماسه و به داخلش فرو رفت. تا اینجای کار آسیبی ندیده بود٬ اما دو سه تا لودر افتادن به جون ماسه ها تا این بابا رو نجات بدن که ... هنوز آثار جراحات اون حادثه روی سر و صورتش قابل مشاهده بود.

 این از نظر ما علامت خوبی نیست. چون بیشتر موارد فریبکاری از سوی افرادی انجام میشه که قبلا سروکارشون به ما افتاده و راه و چاه رو بلدن.

کروکی که پلیس راهور به دستشون داده بود٬ با دقت زیاد شرح حادثه رو نوشته بود. انگار افسر درست سر صحنه حضور داشت: خودرو سمند در مسیر شرق به غرب در حرکت بود. راننده مشغول مکالمه با تلفن همراه بود که در اثر بی احتیاطی انحراف به چپ پیدا کرد و به طرف موتور سیکلتی که در مسیر غرب به شرق در حال حرکت بود رفت. راکب موتورسوار برای احتراز از برخورد٬ به منتهی الیه راست جاده رفت ولی کنترل موتور از دستش خارج شد و به زمین خورد. هردو سرنشین موتور کتلت شدن.

شروع به معاینه کردم. اونقدر زخم و جراحت تو تنشون بود که قابل شمارش نبود. اما بازم همه ساختگی بودن. گیج شده بودم. هشت تا دندون جلویی هر دو نفر تقریبا به طور کامل با فرز دندانپزشکی برش داده شده بودن. استخوان بینی هر دو شکسته بود. شاید باورتون نشه. اما واقعی بود. من که شکی نداشتم. متاسفم که نمیتونم بگم چرا. چون مسائل حرفه ای و کاملا سری محسوب میشه. اما میگم که با چی این ضایعاتو رو تنشون ایجاد کردن. با استفاده از دستگاه "سنگ فرز"!

                                   سنگ فرز آهنگری

وسیله ای که برای بریدن سنگ و فلز بکار میره٬ اینجا سروکارش با پوست و گوشته! این چیزیه که قبلا بهمون گفته بودن. عکسهاشو دیده بودیم. اما هیچوقت فکر نمیکردم چنین جانورهایی رو به چشم ببینم. خیلی دلم میخواد بگم که چطور بینی رو میشکنن. اما از اونجایی که تقریبا مطمئنم هیچکی اخطار اولیه منو جدی نگرفته٬ از توصیف این رفتار حیوانی صرف نظر میکنم!

خلاصه اینکه بعد مشورت با تنی چند از همکاران٬ یه گواهی تاریخی نوشتیم و با دلایل و مدارک مستدل٬ ساختگی بودن کلیه ضایعات رو اعلام کردیم. خوشحال بودم که مانع حیف و میل بیت المال شدم. قاضی پرونده باهام تماس گرفت تا مطمئن بشه این دو تا گواهی رو در سلامت عقل صادر کردیم! بهش اطمینان خاطر دادم. اما معلوم بود که نمیخواد زیر بار توجیهات ما بره.

اقدام متهورانه ما در سطوح داخلی و خارجی بازتاب گسترده ای داشت. اولین نهادهایی که به شدت ابراز مسرت کردن٬ سازمانهای بیمه گر بودن. الحق که خیلی فرصت طلب هستن. این توانایی رو دارن که از حوضچه اسید سولفوریک ماهی قزل آلا صید کنن و تازه ازش خاویار هم استحصال کنن! این عزیزان بعد آگاهی از این جریان٬ اقدام به نبش قبر پرونده های راکد و غیر راکد کردن. هر مصدومی که بیشتر از دو تا دندون شکسته داشت رو دوباره بهمون ارجاع دادن که بررسی کنین نکنه شیطنت به خرج داده باشن!

طرف استخوانهای وسط صورتش خرد شده و شونزده روز تو کما بوده٬ اونوقت میفرستن پیش ما که مبادا خودزنی کرده باشه! بالاخره این تب هم فروکش کرد تا یه صبح که اون دو نفر باز به سراغ ما اومدن. نامه قضایی به همراه داشتن. با این مضمون که تحقیقات محلی انجام شده و وقوع تصادف برای ما محرز شده٬ شرح کامل ضایعات و خسارات حاصله را اعلام فرمایید.

ابعاد فک کش آمده من در اون لحظه قابل تصور نیست. حتی اگه یک درصد به سلامت قضات اینجا شک داشتم٬ هضم قضیه برام راحت تر بود. اما هیچ توجیهی نداشتم. کاری از دستم برنمیومد. با قاضی مربوطه تماس گرفتم. منتظر تماسم بود. میگفت که اینا چندتا شاهد آوردن و خودشون هم قسم خوردن. کارشناس تصادفات ما هم تایید کرده و ...

خیلی عجیب بود. خب وقتی یه عده اساس کارشون بر کلاهبرداری و فریبه و از اول هم برای همین برنامه ریزی کردن٬ دیگه قسم دروغ خوردن و شاهد دروغی آوردن که دیگه کاری نداره. البته از نظر قانونی حق با اون بود و طبق مستندات نظر داده بود. اما به نظرم ایراد در نظام سنتی حاکم بر سیستم قضاییه که اجازه اینطور سوءاستفاده ها رو به افراد میده. با اکراه شروع به نوشتن کردم. این تلخترین گواهی بود که در عمرم نوشته بودم. از اینکه دوتایی داشتن نزدیک به هشتاد میلیون تومان از بیت المال تلکه میکردن٬ اصلا خوشحال نبودم.

 پنج قرن میشد که تو پر سنت زده بودیم تا زمینگیر بشه و جولان نده. براش قلمرو تعیین کردیم که دست و پاگیر نشه. اونم مثل یه ناظر بیگناه نشست و شاهد یکه تازی مدرنیسم بود. پنج دهه میشد که تمام انرژی خودمونو معطوف پست مدرنیسم کرده بودیم تا همه رو متقاعد کنیم که اینا یه عده فریبکار هستن که خوب بلدن موج سواری کنن. اما درست جایی که داشتیم به نتیجه میرسیدیم و نقاب از چهره پرتزویر پست مدرنیسم برمیداشتیم٬ سنت از فاز انفعال خارج شد و از پشت بهمون خنجر زد. با اینکار انتقام تاریخی خودشو گرفت. در دنیایی که خیلیها دم از تعامل سنت و مدرنیسم میزدن٬ کی فکر میکرد یه روز سنت و پست مدرنیسم به تعامل برسن و روی گرده مدرنیسم تانگو برقصن. حالا بیشتر از هر زمانی اعتقاد دارم سنت و پست مدرنیسم یه آبشخور فکری مشترک دارن که از ناآگاهی مردم منشا میگیره!