گاهی اوقات در شرایط احساسی سختی قرار میگیریم. درسته که با عمل به قانون ظاهرا وجدانمون راحته ولی به قول سیاوش کسرایی:

"افراشت بال و پر زد و تن تا ستاره برد / اما درون جان / بندی عقاب را ز همه سوی می فشرد." 

یه مرد به اتفاق خانواده وارد میشن. همسر و یه دختر هفت ساله. دختر از پدرش جدا نمیشه. مثل اینکه فهمیده باید ازش جداشه. مرد شروع به صحبت میکنه. از بیماریهای متعددی که داره. از اینکه کلی خرج دوا و درمون کرده و به جایی نرسیده. بیشتر شبیه درددل شده تا دادن شرح حال. من که بالاخره نفهمیدم منظورش از این همه حرف چی بود.

همسرش رشته کلامو در دست میگیره و مختصر و مفید همه چیو میگه: مرخصی زندان تموم شده اومدیم واسش گواهی "عدم تحمل حبس" بگیریم.

خب اینو از اول میگفتین. اینم از موارد دردسرساز واسه ماست. آقا یا خانم زندانی همین که ته مرخصی رو در آوردن و وقت برگشتن به زندان فرامیرسه به فکر چاره میافتن که یه جور مرخصی رو تمدید کنن یا اصلا عدم تحمل حبس بگیرن. یعنی مدعی میشن مبتلا به یه بیماری جسمی یا روحی هستن که شرایط زندان باعث وخیمتر شدن اون میشه و باید خارج از حبس پیگیر درمان بشن.

برگشتن به زندان فوق العاده دشوار هست. حتی از زندانی شدن اولیه هم سخت تره. اینو از این جهت میگم که خودم دو روز انفرادی بودم و تجربه اونو دارم. تازه اونجاست که آدم قدر آزادی رو میفهمه. هر چقدر هم واستون توصیف کنم قادر به تصور اون نیستید. البته علت بازداشت من تدارک برای انقلاب مخملی و عضویت در گروههای محارب و معاند نظام نبود. در زمینه تولید و توزیع مواد روانگردان و آب شنگولی هم فعالیت نمیکردم. اصلا مربوط به دوره سربازی بود. دو روز آماده باش بهمون دادن واسه خاطر انتخابات. ما هم به روی مبارکمون نیاوردیم. غروب که هوا گرگ و میش شد به فنس دور پادگان سلام نظامی دادیم و از روی اون پریدیم. البته در معیت تعدادی از دوستان یکدل که همگی افسروظیفه بودیم.

شنبه که برگشتیم یگان هنوز تو حال و هوای دو روز تفریحات سالم بودیم. همه به بازداشتگاه عمومی راهنمایی شدن و من چون بالاترین درجه رو داشتم و برای خودم کیا و بیایی به انفرادی منتقل شدم. احتمالا فرمانده پادگان عقیده داشت در شان من نیست با بقیه سربازا یه جا بازداشت بشم و یه جای اختصاصی برام در نظر گرفت. خدا خیرش بده! این البته تصور خودم بود. بعدا فهمیدم که افتخار طراحی و اجرای اون نقشه فرار بزرگ نصیب من شده و تمام کاسه کوزه ها سر من شکسته. واسه همین بود که سر از انفرادی در آوردم.

یه اتاقک دو در دو متر. با یه تخت و چند تا پتو. روی تخت نشستم و داشتم به گذشته فکر میکردم. به مسیر پرپیچ و خمی که نهایتا منو به زندان رسونده بود. احتمالا یکی مارو فروخته بود. هرچند کار سختی نبود که متوجه مفقود شدن هفت تا افسر از هشت تا بشن. باید خاطراتمو تو زندان مینوشتم که چراغ راه بقیه باشه. کاش این اتفاق نمیافتاد. کاش منم مثل بقیه تشکیل خونواده میدادم و ...

چقدر نیاز به خواب داشتم. هیچی بیشتر از بازداشت شدن خوشحالم نکرد. چون فارغ از وظایف روزانه میتونستم یه دل سیر بخوابم. تازه چشام گرم شده بود که صدای فلزی باز شدن دریچه درب سلول انفرادی شنیده شد. توی تاریکی چونه یه سربازو در آستانه دریچه تونستم تشخیص بدم.

ــ بلند شو دکتر! جناب سرهنگ فرمودن چند دقیقه وقت داری بری مریضا رو ببینی و سریع برگردی.

از این بدتر دیگه نمیشد. به این میگن انفرادی با اعمال شاقه! همونطور درازکش و خواب آلود به سرباز گفتم که این با روح زندان انفرادی همخونی نداره که من از اینجا بیام بیرون. چونه سرباز از لبه دریچه جدا شد و یه جفت چشم باباغوری با حیرت بهم خیره شد.

چاره ای نبود. تحت الحفظ بردنمون بهداری و بعد ویزیت مریضا برگشتیم. این کار چند بار تکرار شد و نهایتا مزه یه سلول انفرادی رو از بین برد.

همین تجربه تلخ باعث شد که حالا منم دردکشیده باشم و درد این آدما رو حس کنم. در واقع یه جور حس همذات پنداری با اونا دارم.

مرد زندانی داستان ما ولی از من سالمتر بود. هر چی معاینه کردم چیز غیر طبیعی پیدا نکردم. نتایج بررسی های آزمایشگاهی و تخصصی هم ادعاهای اونو رد میکرد. روی صندلی نشسته بود و بهم خیره نگاه میکرد. دختر کوچولو کنار پدرش ایستاده بود و نمیخواست ازش دور بشه. مظلومانه بهش نگاه میکرد. نمیخواست هیچ فرصتی رو برای نگاه کردن از دست بده. اما اینا هیچکدوم در دل سنگی من اثری نداشت. وقتی دختر ناامید از اتاق بیرون میرفت قلبم به درد اومد. من باعث شده بودم از آغوش گرم پدرش محروم بشه.

شاید اعتقاد داشته باشید که به یه هیولا تبدیل شدم. اما اون روی سکه رو من زیاد دیدم. دیدم که این پدر و امثال اون برای ترقی کردن و پول دار شدن آتیش به زندگی دیگران زدن. جون دادن جوونا رو کنار خیابون دیدم. شاهد مسخ شدن آدما بودم. به بن بست رسیدن اونارو حس کردم. پس چرا باید برای چنین افرادی دلسوزی کنم؟ نه! من یه هیولا نیستم. شاید اون دخترو از خوابهای رنگی محروم کردم ولی از کجا معلوم! شاید آغوش های گرم دیگه ای رو حفظ کردم.