خودروهای نیروی انتظامی با چراغ خاموش در تاریکی حرکت میکنند. خیلی آهسته که حتی صدای موتورهایشان به زحمت شنیده می شود. اینجا یک ویلا و باغ در خارج شهر هست. پرسنل باهوش نیروی انتظامی از یک مسیر فرعی به هدف نزدیک میشن. کلی برای این ماموریت برنامه ریزی کردن و فسفر مغزشونو هدر دادن. سربازان جان بر کف دخیل در این ماموریت سر از پا نمی شناسند. نه اینکه شوق شهادت داشته باشن که اصلا گروه خونشون به این حرفا نمیخوره. در واقع ماهیت این ماموریت اینطوره یعنی هم فال است و هم تماشا.

این ماموریت غیر ممکن عبارت است از یورش به یک مراسم جشن تولد و خفت کردن میهمانهای آنچنانی!

ساعت حدود ده شب هست. خودروهای مدعوین یکی پس از دیگری وارد میشوند. برخی ضرب گرفتن را از همین جا آغاز کرده اند.

البته برگزارکنندگان این مراسم هم جلبک نیستند. احتمال این حرکات ایذایی را از جانب برادران انتظامی می دهند. لذا چند مخبر را اجیر کردند تا در آن حوالی چرخ بزنند و هر گونه تحرک مشکوک را زیر نظر داشته باشند.

اولین نفری که خفت می شود یکی از همین مخبرها بود. ظاهرا این بابا توجیه نشده بود فکر میکرد برادران انتظامی با آژیر و چراغ گردون و دوشکا حمله می کنند. بنابراین وقتی چند خودرو با چراغ خاموش را دید شکش برانگیخته نشد و شاید از خودش پرسید کی اینارو دعوت کرده؟

دوستان انتظامی در اولین حرکت برای جلوگیری از لو رفتن ماموریت این فرد متحیر را دستگیر می کنند و به یکی از خودروها دستبند می زنند تا خبر به بقیه نرسد. اما خیلی وقته که عصر تکنولوژی فرا رسیده و برای خبر کردن دیگه کسی از فریاد و دود و آتش استفاده نمی کند.

زمانی سربازها متوجه موبایل طرف میشوند که یک پیامک حاوی اخطار حمله قریب الوقوع ارسال شده است.

ناگهان سکوت مرگباری بر باغ و ویلا حاکم می شود. بعد هم پچ پچ هایی با صدای بلند در می گیرد و به سرعت جریان ورودی به باغ معکوس میشود. آنهم نه از راههای معمول که از هر راه و کوره راه ممکن!

عده ای در این طی طریق در تاریکی ناخودآگاه به آغوش پرمهر برادران انتظامی پناه می برند و همانجا خفت می شوند.

کار دارد از کار می گذرد و دیگر نمی توان صبر کرد. دستور حمله پیش از موعد صادر می گردد. سربازان سلحشور به جان میهمانان می افتند و به زور باتوم و اسپری هر جنبنده ای را اسیر می کنند. ولی با همه این اوصاف فقط حدود چهل نفر از این تجمع حدودا دویست نفره بازداشت می شوند. شاید هم فقط همین تعداد دستبند داشتند.

در بازرسی از ویلا چهارده بطری خالی پیدا شد. بازپرس به خیال اینکه همه محتویات نوشیده شد تمام بازداشتی ها را فرستاد برای تست الکل.

ساعت یازده و نیم شب هست. این زمانیست که معمولا نوع بشر در حال استراحت هست. ولی ظاهرا برای ما تازه شروع یک کار جدید است. یک تماس تلفنی کافیست تا به عمق فاجعه پی ببریم. نه یک نفر نه دو نفر بلکه چهل نفر!

به مرکز میروم. چند عدد خودرو ون حامل میهمانان و چند برابر این تعداد همراهانی که با نگرانی پی فرزندانشان آمده اند در بیرون مرکز تجمع کرده اند. برادران و خواهران انتظامی همه جا حضور پررنگی دارند. به طوری که منطقه شبیه پادگان نظامی شده است.

به زحمت به داخل مرکز میرویم. این حضور پررنگ داخل مرکز هم حس می شود و سالن پذیرش را بیشتر شبیه سه شنبه بازار کرده است. اولین کار اینست که تسلط خودمان را بر اوضاع نشان دهیم و همین کار را هم میکنیم.

تست تنفسی الکل هم برای ما معضلی شده از وقتی دستگاهش را به ما تحویل دادند دوستان انتظامی و راهور به هر جنبنده ای مشکوک شوند می فرستند برای تست الکل. گاهی اوقات دو طرف یک درگیری رو با هم میفرستن اینجا. سالن پذیرش ما هم که وسیع و خنکه. آب خوردن هم داره. اشیا پرتابه ای هم که به وفور پیدا میشه پس چی بهتر از این برای ادامه درگیری.

بساطمان را وسط این بازار مکاره پهن کردیم. ازشون خواستیم که متهمین رو به ترتیب بیارن. اول نوبت خانمها بود. خیلی مودب و متین وارد میشدن و تعرفه پرداخت می کردن و بعد هم برای تست همکاری کامل داشتن. جواب هیچکدوم هم مثبت نشد.

نوبت آقایون شد و مشکلات ما هم شروع شد. گرفتن تعرفه که تبدیل به معضل شده بود. قیافه کلافه بازپرس هم دیدن داشت.

- دکتر! نمیشه تعرفه رایگان بشه؟

- چطور؟ مگه حین انجام ماموریت شرب خمر کردن؟

- نه!

- مگه تحت پوشش کمیته امداد هستن؟

- نه بابا! ولی اینا یه دو ریالی تو جیبشون نیست. حالا چطور میشه؟

- هیچی. هر کی تعرفه پرداخت نکنه شلاق هم نمیخوره!

بالاخره قرار شد تعرفه ها رو از میزبان محترم اخذ کنند.

برای انجام تست هم که هیچ همکاری نداشتن. به جای فوت کردن توی دستگاه هوا رو مثل سیگار میکشیدن تو ریه ها. یا اینکه وانمود می کردن دارن فوت می کنن و الکی به خودشون فشار می آوردن طوری که صورتشون قرمز میشد.

بین این همه آدم فقط تست پنج نفر مثبت شد. لو رفتن ماموریت و حمله عجولانه باعث شده بود کسی فرصت پیدا نکنه چیزی بخوره. این پنج نفر هم میزبان بودن که اول کار خودشونو ساخته بودن. موقعی هم که متوجه تهاجم همه جانبه شده بودن سریع بطری ها رو خالی کردن.

یکی تو این هاگیر واگیر شاکی شده بود که چرا تست من منفی شد. پس اینی که دادین بهم خوردم چی بود؟

به زحمت ساکتش کردیم و فرستادیم بیرون تا بازپرس نفهمه.

ساعت حدود سه صبح بود که کارمون تموم شد. کلی تعرفه کم آورده بودیم. از هر کی می پرسیدیم مدعی بود پرداخت کرده و حاضر بود قسم هم بخوره.

تا بخوابیم شد چهار صبح. هفت صبح هم باید بیدار بشیم. با این حال و روز واقعا میشه ارباب رجوع رو تکریم کرد؟

                                                                                                                  تابستان ۱۳۸۸