گاهی اوقات احساس خاصی بهم دست میده. رسالت بزرگی بر دوشم احساس میکنم. نسبت به مردمم. نسبت به وطنم. خیلی ناگهانی و زودگذره. یه جستجو در اینترنت انجام میدم. درباره افرادی که احساس مشابهی داشتن. آدمای خوشنامی نبودن. آتیلا و چنگیزخان و هیتلر!

توی یه پیاده رو قدیمی دارم راه میرم. به یاد اون احساس میافتم و خنده ام میگیره. ناگهان یک تکه بزرگ از سقف پلان یه بنای عهد قاجاریه جدا میشه و میافته پشت سرم. جایی که یک ثانیه پیش از اونجا رد شدم. صدای مهیبی بلند میشه. برمیگردم و نگاه میکنم. اگه تو سرم میخورد بی بروبرگرد ضربه مغزی میشدم. دیگه باید این احساسو جدی بگیرم!

میگن آتیلا فرمانروای خونخوار قوم "هون" یه روز که داشت از راهی رد میشد دید یه شمشیر تا وسط توی زمین فرو رفته و دسته اون بیرونه. به خودش گفت "این شمشیر رو خدایان برای من فرستادن تا با اون عدالت رو در زمین برقرار کنم."

احتمالا یک دقیقه هم صبر نکرد تا صاحب شمشیر که واسه کار واجبی رفته بود یه گوشه دنج برگرده. در حالیکه احساساتی شده بود شمشیر طرفو برمیداره و به سمت مردمش حرکت میکنه. در راستای همین باور بود که رسالتی بر دوشش احساس میکنه و اون همه قتل و غارت راه میندازه. ظاهرا بعد اون فاجعه بود که قوانین خاصی برای حمل و نگهداری اسلحه وضع میشه.

حالا ممکنه این آوار هم یه نشانه باشه؟ یعنی میخواد چی رو بهم بفهمونه؟ ولی نزدیک بود ناکارم کنه. اصولا روش کم خطرتری واسه فرستادن یه نشانه "رسالت محور" وجود نداره؟

آقای مسن به همراه پسر نوجوانش وارد اتاقم میشن. پسر مثل آدمای عصا قورت داده راه میره. چون دو روز قبل چند ضربه چاقو به تنش اصابت کرد و تازه از بیمارستان ترخیص شد. مشغول انجام کارش میشم.

اندوه رو میشه در چهره پدر دید. شروع به صحبت میکنه. میگه پسر بزرگش دو ماه قبل تصادف کرده و پیش ما پرونده داره. ساق پاش شکسته بود. راست میگفت. ماه قبل یه موتورسوار به دخترش برخورد کرد و ساعدش شکست. کار به جراحی کشید. حالا هم یه عده این پسرشو کتک زدن و سروکارشون به بیمارستان افتاد.

ــ بچه دیگه ای نداری؟

ــ نه! ولی پدرم شیمی درمانی میشه و باید ماهی یک میلیون تومان هزینه درمانشو بدم. دیگه به بن بست رسیدم. نمیدونم چیکار باید بکنم.

مرد بغض کرده و اینا رو بهم میگه. تحت تاثیر قرار میگیرم. چرا این همه مصیبت باید سر یکی بیاد. همون حس انساندوستی به سراغم میاد. باز این رسالت لعنتی رو احساس میکنم. باید کمکشون کنم. شاید بتونم این سیکل معیوب بدبیاری رو از یه جا قطع کنم. حتما میتونم. اصلا من واسه همینکار ساخته شدم. درسته که دفعات قبل همه جا باعث دردسر مردم شدم. ولی این دفعه ایمان دارم که میتونم.

نگاهی به پسر میندازم. آثار ظاهری توی تنش زیاده. یادداشت میکنم. احساس میکنم بینی پسر تورم داره. دست میزنم. دادش به هوا بلند میشه. آهان! این همون حلقه مفقوده هست. اینطوری میتونم بهشون کمک کنم. اگه شکستگی بینی براشون گزارش بشه کلی بهشون کمک میشه. واسه همین ازشون میخوام برن و یه گرافی از بینی تهیه کنن و سریع برگردن.

پدر موافق نیست. نمیخواد هزینه دیگه ای رو متحمل بشه. مدعیه اونایی که پسرشو زدن آس و پاسن. دو ریال هم ندارن که بخوان دیه پرداخت کنن. همین که هزینه بیمارستانو ازشون بگیره خیلی کار کرده.

اما من طور دیگه ای فکر میکنم. باید هر طور شده کمکشون کنم. بیخود نیست که اون آوار سر من فرود اومد. چرا سر کس دیگه ای نیومد؟ اگه این رسالت از آن منه پس من بهتر میدونم کجا باید اونو بکار ببرم. متقاعدشون میکنم برای تهیه عکس اقدام کنن. چون به نفعشون هست.

پدر و پسر نامه رو میگیرن و میرن به جایی که معرفی کردم. ماشینو سر خیابون پارک میکنن و به داخل مطب رادیولوژی میرن. اما وقتی برمیگردن اثری از ماشین نیست. ای کاش جرثقیل های راهنمایی و رانندگی برده بودن. ولی اونا نبردن. دزد برد.

فردا برمیگردن پیشم. پدر دیگه رسما بغضش میترکه و شروع به گریه میکنه. نزدیک بود اشک منم در بیاد. رسالت هم رسالتهای قدیم! بینی که شکسته نبود هیچ پرایدشون هم به باد رفت. مثلا خواستم کمکشون کنم. کاری کنم که این سیکل معیوب قطع بشه. اما خودم شدم جزو این سیکل. تازه دور اونو تندتر کردم. دست مریزاد!

چراغی را که ایزد برفروزد                         هر آنکس پف کند ریشش بسوزد.

دستی به ریشم میکشم و به فکر میرم. چیکار باید بکنم که دیگه این حس نوعدوستی به سراغم نیاد؟ باید پشت دستمو داغ کنم که دیگه افکار موهوم به سرم نزنه. اما یه حسی بهم میگه احتمالا این راهکارهای من در سطح کلان مملکتی جواب میده. درسته که در موارد "تک گیر" با شکست مواجه میشه اما مطمئنم یه روز یه عده پی به اهمیت رسالتی که بر دوش منه میبرن و به سراغم میان. به هر قیمتی که شده!