شهر بی کلانتر!‏

گاهی اوقات آدمی دست به کاری میزنه که بعدن معلوم میشه نه تنها از روی فکر نبوده٬ بلکه اصلا فکری در کار نبوده که کار انجام شده روی اون باشه!

مثل همون قاضی محترمی که با خانواده به گشت و گذار میرن. سر هیچ و پوچ با چند تا جوون کل کل میکنن و کار به درگیری میکشه. جناب قاضی ظاهرا در حال و هوای محل کارش بود. جایی که همه میشناختنش و مورد احترام بود. اما اینجا وضع فرق میکرد. فرقی با بقیه مردم نداشت. اما دیر یادش میاد که در محل کارش و بر سریر قضاوت نیست. اینجا یه مکان تفریحی خارج از شهر هست. خبری از سربازها و نیروهای تحت امر هم نبود. حالا بایست چیکار میکرد؟ خب معلومه دیگه! هفت تیر کشی!

بیخود نیست که مسلح کردنشون. واسه همین جور جاهاست دیگه. از قدیم گفتن "شهر که بی کلانتر بشه٬ قورباغه هم هفت تیرکش میشه" اما اونجا شهر نبود٬ خارج از شهر بود. اون بابا هم قورباغه نبود٬ قاضی شهر بود. خلاصه اینکه اسلحه رو به طرف مرد میگیره. اما طرف ظاهرا قضیه رو جدی نمیگیره و به سمت قاضی یورش میبره. اینجا بود که قاضی محترم پای مرد رو هدف میگیره و شلیک میکنه. طبق معمول گلوله نیم متر بالاتر به شکم طرف اصابت میکنه!

نمیدونم چرا تو این مملکت همه چی تمایل به بالارفتن دارن. فکر نکنید ایراد از اسلحه ها هست که همش نیم متر بالاترو میزنه. خب وقتی اسلحه رو شل تو دستشون میگیرن٬ وقت شلیک٬ لوله اسلحه به سمت بالا متمایل میشه و بالاترو میزنه دیگه. نتیجه اینکه این مرد جوون هم فوت میکنه. خدا رحمتش کنه.

اما تلاشهای قاضی برای اطلاق "دفاع از جان خود" برای کاری که کرده بود جواب نمیده و متهم به قتل عمد میشه. چون قضیه یه درگیری ساده بود و نهایتا با دست به یقه شدن و کشمکش و واسطه شدن ملت همیشه در صحنه٬ختم به خیر میشد. اینجا بود که وکیل جناب قاضی فکری به سرش میزنه. فکری که از بیفکری منشاء گرفته بود. مدعی میشه که موکلش از شش ماه قبل مشاعر خودشو از دست داده و این قتل هم در ر�ستای همون بی مشاعری انجام شده.

بدون توجه به اینکه با این ادعا سیستم قضایی شهر با چالش جدیدی مواجه میشه. چون جناب قاضی بعد اون حادثه کماکان بر مسند قضاوت نشسته بود و احکام قضایی صادر میکرد. از دو حال خارج نبود. یا وکیلش راست میگفت و موکلش عقل درست و حسابی نداشت که در این صورت تمام احکام صادر شده طی شش ماه قبل اعتبار خودشو از دست میداد. یا اینکه دروغ میگفت و موکلش سالم بود که باز هم احکام شش ماه قبل باطل بود. چون یک قاضی قاتل دیگه قاضی عادل نبود. نتیجه اینکه احکام صادر شده باطل بود. اما کی جرات داشت سر این قضیه رو باز کنه؟

غیر از یه آدم بیفکر و تازه کار مثل من! البته مسئله رو حین گپ و صحبت با یکی از همکاران خودشون مطرح کردم. ایشون هم در غور عمیقی فرو رفت و بعد که بیرون اومد حرف منو تصدیق کرد. موضوع رو در جلسات خصوصی خودشون مطرح کرد. اما کسی تمایل نداشت راجع بهش صحبت کنه. همه ترجیح میدادن مسئله مسکوت بمونه. نمیدونم! شایدم دلایل موجهی برای خودشون داشتن.

بعد یک سال شنیدم که حکم برائت اون قاضی محترم اومد. چون دادگاه تجدیدنظر اعتقاد داشت که ایشون برای حفظ جان خودش مجبور به این کار شده بود. البته محکوم به پرداخت دیه شد. راستشو بخواین برای من این حکم قابل توجیه نیست. مگه چند تا از درگیری ها در روز منجر به قتل میشه که با این احتمال جون یک نفرو بگیرن. تازه یه فردی که اصلا مسلح هم نبوده. 

خلایق هر چه لایق!

احیانا" اگه پدر یا جد پدری دارید که در سنین کهنسالی فیلشون یاد هندوستان کرده و افکاری با مضامین تجدید فراش به سر مبارکشون زده٬ باید به هوش باشید. خوشحال نشید و تو دلتون غنج نزنه که عجب بابا یا بابابزرگ با حالی دارید! یا اگه خانم هستید٬ به رخ شوهراتون نکشید که مرد هم مردای قدیم! یا حتا نیاز نیست از شوهراتون پنهان کنین که مبادا چشم و گوششون اتوبان بشه! چون این بابا به احتمال قوی داره آلزایمر میگیره و چنین افکار فرح بخشی از کاهش محتوای عقلی ایشون نشأت گرفته.

 در اساطیر کهن ما آمده که وقتی خدا انسان را اختراع کرد٬ سه آپشن سخت افزاری در مقابلش قرار داد که یکی را انتخاب کند: عقل٬ حیا و دین. نیای مشترک ما٬ عقل را انتخاب کرد. حیا و دین که سرشان بی کلاه مانده بود٬ مدعی شدند که ما هر کجا عقل برود با او خواهیم بود. اینجا بود که خدا هر سه آپشن را بر روی انسان نصب کرد. چون لازم و ملزوم یکدیگر هستند.

البته یک شبهه اساسی به این دیدگاه دارم. اینکه اگر تا آن موقع انسان فاقد عقل بود پس با کدام قوه از او خواسته شده بود که یکی را انتخاب کند؟ اگر هم از قبل عقل داشت و دوباره برای محکم کاری عقل را انتخاب کرد٬ پس چرا این همه آدم بی عقل در دنیا هست؟

مهم نیست فلاسفه از این مباحث چه نتیجه گیری میکنن. مهم اینه که من به این نتیجه رسیدم که اصولا" هر گونه تلاش برای فراش یا تجدید اون با تغییر در محتوای عقلی انسان همراهی داره. در جوانی این احساس است که بر عقل غلبه میکند و در کهنسالی دمانس آلزایمر!

قهرمان داستان ما هم مبتلا به همین عارضه بود. تمایلات مشابهی رو هم بروز داده بود که از سوی فرزندان به شدت سرکوب شد. چون مدعی بودن:

عشق پیری گر بجنبد٬       سر به رسوایی زند.

به تدریج که بیماری پیشرفت کرد و محتوای عقلی کمتر شد دیگه از صرافت انجام چنین اقدامی افتاد و از خاطرش پاک شد. زیاد حرف نمیزد. اگه هم چیزی می گفت پرت و پلا بود. به طوریکه اطرافیان هم ترجیح میدادن حرفی نزنه. اما عذاب وجدان گرفته بودن. چون فکر میکردن پدرشون در فراق یار غمباد گرفته و قاطی کرده. این بود که طی یه جلسه رسمی تصمیم میگیرن از عقاید سنتی خودشون دست بردارن و این غنچه نوشکفته رو به غنچه همپالکی خودش برسونن.

 با خوشحالی نزد پدر میرن و مژده وصال بهش میدن. اما باز پرت و پلا تحویل میگیرن. فرزندان خلف مصمم بودن که هر طور شده این امر خیر رو به سرانجام برسونن. ثواب داشت. اما راستشو بخواید دلشون برای پیرمرد نسوخت. بلکه یه مستخدم بی جیره و مواجب میخواستن تا خودشون از زیر بار مسئولیت نگهداری پدرشون شونه خالی کنن. چون هر چی که می گذشت٬ تر و خشک کردن پیرمرد سخت تر میشد و سر نگهداری اون داشت بین فرزندان اختلاف در میگرفت.

یک زن مفلوک حدودن پنجاه ساله کاندید میشه. حتا حاضر نشدن همسر رسمی و قانونی اون بشه. صیغه نود و نه ساله جاری کردن که در آینده٬ بعد مرگ پیرمرد هیچ حق و حقوقی طلب نکنه. چون پیرمرد آدم متمولی بود و کلی ملک و زمین داشت. این به جز برده داری چی میتونه باشه؟ اونم نه برده داری مدرن. به همون سبک و سیاق قرون وسطایی. غذا و جای خواب در ازای کار سخت و طاقت فرسا. چی میشد اگه سه شیفت پرستار واسش میگرفتن؟ تا هم مراقبت بهتری ارائه کنن و هم کرامت و شأن انسانی حفظ بشه.

اما این زن ثابت کرد که خلایق هر چه لایق! بعد مدتی که اعتماد اطرافیان رو جلب کرد٬ به سبک اسپارتاکوس سر به طغیان میذاره و یه لشکر فراهم میکنه. البته یه لشکر یک نفره متشکل از برادر خودش! تصمیم میگیرن پیرمرد رو تلکه کنن. جای همه اسناد و مدارک رو میدونستن. هر از چندگاهی پیرمرد رو شال و کلاه میکردن و لنگ لنگان میبردن سردفتر اسناد رسمی تا زیر سندهای ثبتی رو امضاء کنه. طی شش ماه تمام املاک و مستغلات و حتا خونه ای که توش زندگی میکرد به اسم زن و برادرش شد. چون پیرمرد کاملن محجور بود و اصلن نمیدونست داره چیکار میکنه. حتا به یادش نمیموند که در طول روز چیکار کرده.

خانواده پیرمرد وقتی متوجه موضوع شدن که اسپارتاکوس و لشکرش٬ تمام عمق استراتژیک پیرمرد و ایادی اونو به تسخیر در آورده بودن. دیگه کاری از دستشون برنمیومد جز اینکه نفرین کنن. اما یکیشون که عاقلتر بود فهمید با نفرین کردن آب رفته به جوی برنمیگرده. با یه وکیل تماس گرفت و تصمیم گرفتن از طریق قضایی پیگیر این ماجرا بشن. دستگاه قضا هم موضوع رو به پزشکی قانونی ارجاع داد.

بالاخره اینجا بود که ما مثل میتی کومان وارد عمل شدیم. تمام مدارک بیمارستانی و پزشکی رو درخواست کردیم. موضوع در کمیسیون مطرح شد. لحظات هیجان انگیزی بود. زن و برادرش مدعی بودن که پیرمرد با میل و رغبت و از سر علاقه املاک خودشو به اونها بخشیده! پیرمرد تایید میکرد. فرزندان پیرمرد مدعی بودن که این زن یه جادوگره و سر پدرشون کلاه گذاشته. پیرمرد باز هم تایید میکرد.

معاینه و مصاحبه از پیرمرد و مدارک پزشکی موجود اما جای شک و شبهه ای باقی نگذاشتن که ایشون حداقل از یکسال قبل محجور بود. یعنی توانایی ذهنی کافی برای تصمیم گیری در خصوص امورات مربوط به خود از جمله امور مالی نداشت و می بایست تحت قیومیت فرد دیگری قرار گیرد. این یعنی تمام معاملاتی که طی یکسال گذشته انجام شد از اعتبار ساقط گردید. فرزندان خلف خیلی شانس آوردن. چون کمتر از دو هفته بعد کمیسیون٬ پیرمرد جان به جان آفرین تسلیم کرد. اگه کمی دیر جنبیده بودن شاید دیگه باید خواب ارث و میراث رو میدیدن.

                               

زی زی!

شوهرایی که از دست زنشون کتک میخورن٬ واقعا نوبرن! همینکه بهم مراجعه میکنن٬ یه نگاه غضبناک بهشون میندازم. بعد هم براشون ابراز تاسف عمیق میکنم. چون اول اینکه کتک کاری اصلن کار خوبی نیست حالا با هر کی که میخواد باشه. دوم اینکه کتک کاری با شریک زندگی نه تنها خوب نیست که خیلی هم بده. سوم اینکه تو این کتک کاری اگه مرد خانواده از همسرش کتک بخوره که دیگه قابل بخشش نیست. حالا گیرم این اتفاق افتاده٬ دیگه شکایت کردن واسه چی؟ آخه تف از این سربالاتر سراغ دارید؟ 

البته یه نکته رو نباید فراموش کرد. اینکه در تمام موارد خانمها از ابزار استفاده میکنن. اما بر خلاف تصور عمومی شایعترین وسیله مورد استفاده لنگه کفش نیست. این مال قدیما بوده. در حال حاضر لوله جارو برقی با اختلاف فاحشی در صدر لیست قرار داره. چون هم محکم و ارزون قیمته هم اینکه لامصب درد داره! ( این جمله آخر نقل قول بود)

 مرد به ظاهر موقر و متین وارد اتاقم میشه. کارمند هست و مدعیه شب گذشته از همسرش کتک خورده و حالا برای دادخواهی اومده. در جواب عتاب من که از چرایی واقعه سئوال میکنم میگه:

ــ خانم بنده تکواندوکار هست. کمربند مشکی داره. پرید رو هوا و جفت پا اومد تو سینه م! بعد هم چند تا مشت و لگد حواله سر و صورتم کرد. خیلی آدم عصبی و خطرناکیه!

حس خوبی نیست شریک زندگی یکی٬ جفت پا بیاد تو مخزن عواطف و احساسش. حالا جای دیگه فرود میومد زیاد مهم نبود!  چشام گرد شده بود و هراسان بهش نگاه میکردم. آب دهنمو قورت دادم و به فکر فرو رفتم. عجب نکات ریزی هست که مردا قبل ازدواج باید بهش دقت کنن. اینکه دختر باید بااصالت٬ نجیب و وفادار باشه در عین حال رزمیکار نباشه.

مرد شب قبل٬ در غیاب ما به درمانگاه مراجعه کرد و یک گواهی از پزشک اونجا گرفت. از شانس بد٬ گیر یه پزشک خانم افتاد که اصولا در موارد کتک کاری با شوهر٬ سیمپاتی شدیدی با خانمها دارن. یعنی وقتی یه خانم از شوهرش کتک میخوره و بهشون مراجعه میکنه٬ چشم بابصیرت برزخی و شهود قلبی پیدا میکنن و چیزهایی رو میبینن و گزارش میکنن که عمرن ما با این دو چشم بی سوی خودمون بتونیم ببینیم.

اما برعکس٬ کافیه یه آقا با شکایت مشابه گذارش به این همکاران خانم بیافته. اونوقته که به هر وسیله ممکن چوب لای چرخ این عزیز میذارن. بهتره خودتون یه نگاهی به قسمتی از گواهی صادر شده بندازید و ببینید که چطور با زیرکی گواهی خودشو از حیز انتفاع ساقط کرد.  

 "...این گواهی جهت ارائه به پزشک قانونی صادر شده و هیچ ارزش قانونی ندارد!!" خب این یعنی چی؟ اگه برای ما صادر شده چرا ارزش قانونی نداره؟ اگه هم ارزش قانونی نداره واسه چی صادر شده؟

فکر نکنید فقط همکاران خارج سازمان ما این حسو دارن. نه همکارای درون سازمانی ما هم گاهی اوقات یه جورایی این همذات پنداری رو بروز میدن. اما یه اسراری وجود داره که من هنوز ازش سر درنیاوردم. اینکه این سیمپاتی عام نیست. یعنی کافیه همین خانم با یه نامه قضایی بیاد و بخواد سن خودشو کم کنه. اونوقت هست که این همکار خانم ما آنچنان در لاک قانونی خودش فرو میره که هیچ ضجه و ناله و گریه و آهی درش نفوذ نمیکنه. عمرن اگه راضی بشه شش ماه ناقابل از سن این خانم کم کنه.

حالا علت این یک بام و دو هوا چی هست دیگه بماند. به قول سهراب:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ     کار ما٬ شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

خلاصه اینکه بعد یکساعت کارمند پذیرش بهم اطلاع میده که همسر مکرمه معظمه آشنا به فنون رزمیه آن مرد موقر هم برای دادخواهی اذن ورود میخواهد. خون بدنمان خشک شد و لرزه بر اندام ما مستولی گردید. چه آنکه ضعیفه ای که جسارت آنرا یافت مرد خانه خود را مستهلک گرداند٬ دیگر مردان خارج خانه که برایش عددی تلقی نمیگردند.

صندلی ارباب رجوع رو از میزم دور کردم که فرصت عکس العمل داشته باشم. تمام فنون دفاع شخصی که بلد بودم رو مرور کردم. یه خط اول آیت الکرسی رو خوندم و به خودم فوت کردم. پناه بر خدا! بگین بیاد تو!

وارد اتاق میشه. تنها مثالی که میتونه ظاهر اونو به خوبی تداعی کنه یه رشته ماکارونی تک ماکارون هست. به طوریکه اگه یه لحظه حواسش به خودش نبود از وسط تا میخورد. جثه نحیف٬ چشمهای گود رفته و رنگ از رخ پریده. مانتو و شلواری که انگار تن یه مترسک کرده بودن٬ داشتن زار میزدن. از دو حالت خارج نبود یا تالاسمی مینور داشت یا داشت تلاش میکرد مانکن بشه که از کنترل خارج شد. یا اینکه یه بیماری خطرناک ناشناخته داشت.

ــ اونوقت شما رزمیکار هم هستی یا فقط اونارو دوست داری؟

میخنده و سرشو به نشانه ابراز تاسف تکون میده.

ــ شوهرم به شما گفت که من رزمیکارم؟

میخواستم بگم نه پس از فدراسیون جهانی استعلام کردم تازه جوابش اومد. اما نگفتم.

ــ شوهرم وحشیانه کتکم میزنه و وقتی میفهمه که قصد شکایت دارم پیشدستی میکنه. تا حالا چند بار تعهد داده اما هیچ فایده ای نداشت.

راست میگفت. کلی آثار داشت. البته اعتقاد داشت وسط دعوا حلوا پخش نمیکنن. منم به سر و صورتش چنگ میزدم.

ــ چرا سعی نمیکنید سر مسائل با هم صحبت کنید و به نتیجه برسید؟

ــ ما زیاد با هم حرف نمیزنیم. مگه اینکه ضروری باشه. چون شوهرم سر هر چیز هیچ و پوچی از کوره درمیره و کار به زدوخورد میکشه ...

این دو نفر هم رفتن و دیگه خبر ندارم پرونده به کجا رسید. اما میشه حدس زد که دوباره یه تعهد دیگه هست و ادامه همین زندگی و روزمرگی ... اما من یه رابطه ای کشف کردم. اینکه آستانه تحریک هر کسی با مهارت های تکلمی اون رابطه مستقیم داره. افرادی که تیپ شخصیتی آروم دارن دیرتر از کوره در میرن. نه به این خاطر که ذاتن آروم هستن. بلکه چون گستره وسیعتری برای ابراز احساسات خودشون پدید آوردن.

یه نفرو در نظر بگیرید که تون صدای آهسته ای داره. وقتی عصبی میشه٬ کمی تون صداشو بالا میبره. بیشتر عصبی بشه بیشتر بالا میبره. دیگه وقتی خیلی از کوره در بره فریاد میزنه که اطرافیان حساب کار دستشون میاد. حالا اگه فردی باشه که صحبت کردن عادی اون هفت تا خونه اونطرفتر شنیده میشه. خب وقتی یه کمی عصبانی میشه مجبوره فریاد بزنه تا احساس خودشو منتقل کنه. دیگه از اون به بعد کلام و تون صدا قادر به بیان بیشتر احساسات نیست و کار به درگیری فیزیکی میکشه. 

به همین نسبت وقتی دامنه لغات محاوره ای فرد وسیعتر باشه٬ ابزار مناسبی برای بیان احساسات گوناگون و حتا متناقض خودش داره. اما کسی که از این هنر بی بهره باشه٬ وقتی با فقر کلامی مواجه میشه٬ ترجیح میده جفت پا به پرواز دربیاد.

اهمیت این موضوع اینجاست که به بچه ها باید این آموزش داده بشه که احساسات خودشونو بیان کنن و به تدریج مهارت ابراز کلامی اونو با دامنه لغات گسترده و به شیوه های مختلف به دست بیارن. سر کلاس یا در منزل فرق نمیکنه. شاید دیگه وقتش باشه که در مدارس و دانشگاه ها مبحث زبان بدن یا"body language" جای خیلی از دروس بی خاصیت یا حداقل در کنارشون تدریس بشه و آموزش داده بشه. برای شروع کار میشه مصداق های ساده ای از اونو در قالب مثالهایی آموزش داد. اینکه یه تماس چشمی ماهرانه چقدر میتونه تنش ها رو کم کنه. اینکه لبخند زدن و خیره شدن به پدر و مادر یا همسر میتونه اثر بهتری از حاضر جوابی داشته باشه و ده ها مورد دیگه که به سادگی و با کمترین هزینه میتونه کیفیت زندگی اجتماعی ما رو بالا ببره.

              

خداوند بی سلاح!

سعدی علیه الرحمه در گلستان می فرماید:

 ... علم سلاح جنگ شیطان است و خداوند سلاح را چو به اسیری برند شرمساری بیش برد.

خب الان من هم دارم کلی شرمساری میبرم. با این همه ادعا و افاده و نازیدن به ضریب هوشی ۱۳۰ و دستکم گرفتن خلق الله و خفت کردنشون٬ حالا یکی پیدا شده به راحتی آب خوردن کلاه از سرم برداشته و جای اون یه کلاه گشاد گذاشته که تا روی چشام اومده. هنوز مبهوتم که چه آسون یکی سرم گول مالید. کسی که تونست سر یه پزشک قانونی اینطور کلاه بذاره٬ یا خیلی زرنگ بوده یا بیش از حد احمق. یه پزشک قانونی هم که اینطور سرش کلاه میره یا ...

 یا نداره. یه گزینه بیشتر مطرح نمیشه. اصلا ولش کنین.

ماجرا برمیگرده به چند ماه قبل که برای انجام پروژه ای با یه شرکت قرارداد بستم. این پروژه ارتباطی با سازمان ما نداشت و یه کار شخصی بود. با وکیل شرکت که یه خانم بود طرف حساب بودم. دورادور هم خودشو میشناختم٬  هم شوهر و پدرشو. آدمای سرشناسی بودن. متاسفانه شرکت متبوعش نتونست پروژه رو سر وقت تحویل بده. طبق توافقنامه ای که امضا کرده بودیم٬ میتونستم قرارداد رو فسخ کنم. اما یه فرصت دیگه دادم. ولی اونا شرایط قرارداد رو تغییر دادن که من نپذیرفتم.

نهایتا توافق شد که معامله رو فسخ کنیم. نارضایتی اونا این بود که کلی بابت پروژه متحمل هزینه شده بودن. خب کار بیزنس همینه دیگه. باید قواعد بازی رو بدونن و رعایت کنن. با این وجود با توجه به سابقه آشنایی که با هم داشتیم قبول کردم یه بخش از خسارت رو جبران کنم. قرار بود به دفتر وکیل برم و قرارداد رو هم با خودم ببرم. در ازای دریافت مدارک و چک هایی که بهشون تحویل داده بودم قرارداد رو باطل میکردیم. ضمنا قرار شد تمام فاکتورها رو بیارن تا در خصوص جبران خسارت٬ مرامی به توافق برسیم. این دیگه حداکثر لطفی بود که میشد در حقشون کرد. چون بر اساس توافقنامه من میتونستم ده درصد ارزش قرارداد رو به عنوان خسارت طلب کنم که مبلغ قابل توجهی بود.

اما نمیدونم چی شد که وکیل تماس گرفت و گفت که اگه برام امکان داره این قرار رو در محل کار من بذاریم. چی از این بهتر! قبول کردم. حول و حوش ظهر سر و کله ش پیدا شد. خانم وکیل رو میگم. توی اتاقم نشست. شوهرش نبود. میگفت به بانک رفته تا پول بگیره و الان هست که سر برسه. نوشتن فسخ نامه رو شروع کردیم.

نگران هیچی نبودم. کار داشت روال عادی خودشو طی میکرد. خیلی باهاشون راه اومده بودم. تصور میکردم خودشونو مدیون میدونن. نوشتم که در ازای دریافت چکها و مدارک و اسناد٬ قرارداد رو باطل اعلام میکنیم و هیچ یک از طرفین هم در آینده ادعایی نداریم. امضاء کردم. خانم وکیل داشت متن رو مطالعه میکرد که شوهرش زنگ زد. 

خانم وکیل عذرخواهی کرد و گفت که میره تا مدارک و پول رو از شوهرش بگیره و بیاره. مشغول کارم شدم. اونقدر عمیق که یادم رفت داشتیم چیکار میکردیم. بعد چند دقیقه سرمو بلند کردم. چشمم به کیف دوشی و پوشه خانم وکیل افتاد که روی مبل بود. چرا دیر کرد؟ آروم آروم به طرف پذیرش رفتم. بیرون خبری نبود. از پرسنل پرسیدم این خانم کجا رفت؟ یکیشون گفت که سوار یه سوناتا شد و به سرعت رفتن. با تلفن همراهش تماس گرفتم. عذرخواهی کرد و گفت که یه مشکل بانکی پیش اومده که مجبور شد خودش به بانک بره و چند دقیقه دیگه برمیگرده.

اما چند دقیقه دیگه برنگشت. دوباره تماس گرفتم. جواب نداد. نگران شدم. به سراغ کیف رفتم. بازش کردم. پر از خالی بود. همینطور پوشه!

عجب کلاهی رفت سرم. باورکردنی نبود واسم. یعنی این همه سابقه آشنایی٬ شهرت و آبروی خودش و پدرش و این همه لطفی که در حقشون کردم٬ به همین سادگی لگدمال شد؟ این پول با آدما چیکار میکنه!

چند دقیقه طول کشید تا فکرم سرجاش اومد. چک هایی که دستشون بود در وجه حامل بود و آماده نقد شدن. اول باید حساب خودمو مسدود میکردم. با یه تلفن به یکی از دوستان موقتن اینکارو کردم. خیالم راحت شد. چیزی کم نشده بود. بعد تصمیم گرفتم مسئله رو از مجاری قانونی پیگیری کنم. اما آخر وقت اداری بود و دیگه کار زیادی نمیشد کرد. باید از روابط استفاده میکردم. با دوستان ۱۱۰ تماس گرفتم و موضوع رو گفتم. بیست دقیقه گذشته بود و حالا حسابی دور شده بودن. به تمام گشت های راهور اعلام کردن تا  خودرو هیوندا سوناتا سفید با دوسرنشین زن و مرد هر کجا دیدن متوقف کنن. یه تور امنیتی تشکیل داده بودن. اما خودمونیم همچین توری محسوب نمیشد.

باهاشون در تماس بودم. زیاد طول نکشید که یکیشون تماس گرفت و گفت که خودرو با مشخصات گفته شده به ایست ما توجه نکرد و به سرعت رد شد.

ــ الان یعنی شما واسه چی اونجا ایستادین؟

ــ نگران نباش دکتر! یه برگ جریمه صدهزار تومانی واسشون نوشتم.

اون برگ جریمه تو ملاجتون بخوره که هیچ وقت به دردمون نخوردین. از دستمون در رفتن. خب حالا استرسم کمتر شده بود. میتونستم بهتر فکر کنم. کاری که کرده بودن مصداق کلاهبرداری یا حداقل شروع به کلاهبرداری بود و طبق قانون برای اون مجازاتهای سنگینی در نظر گرفتن. با بچه های آگاهی تماس گرفتم. اومدن و صورت جلسه کردن. شاهد به اندازه کافی داشتم. اما اینا کافی نبود. نمیخواستم کار زیاد طول بکشه و آدمای بیشتری در جریان حماقت من قرار بگیرن. آخه هر کی که از موضوع مطلع میشد با تعجب میگفت: دکتر! از شما بعیده... خب راست میگفتن.

از چند تا کانال کلی اطلاعات ازشون به دست آوردم. البته یه چیزایی رو میدونستم. اما خیلی از اطلاعات تازه بود. اینکه همین الان کجا هستن و با چه کسانی تماس میگیرن. خب از یه جاهایی هم اقدام کردم که نمیتونم بگم. چون بدآموزی داره. نتیجه اینکه قبل از بیست و چهار ساعت با کمال شرمندگی هر دوشون اومدن. دیگه ضرورتی نمیدیدم که به فکر جبران خسارت اونا باشم. این مسیری بود که خودشون انتخاب کرده بودن.

من این دفعه تونستم گلیم خودمو از آب بیرون بکشم. اما ممکنه دفعه بعد بدشانسی بیارم. پس باید خیلی حواسم جمع باشه. حالا ولی یه کیف زنانه دشت کردیم که رو دستمون مونده. واسه همین به مزایده میذاریم.

کیف شیری رنگ با برند "shine" زیبا٬ جادار٬ مطمئن. تمام چرم(امیدوارم اینطور باشه). به من که خیلی میاد. هر کی قیمت مناسبتری پیشنهاد کنه٬ مجانی واسش پست میکنم. چون حضور این کیف زنانه اینجا باعث دردسره. وقتی پرسنل خانم نداریم٬ چه توجیهی برای حضور این کیف داریم؟ پست دردسر مویی رو که فراموش نکردین؟

!misery

پرسنل پذیرش دوباره معرکه گرفتن. صدای طرف مقابلشون انگار از ته چاه درمیاد. ظاهرا سر یه مسئله پیچیده فلسفی به مشکل برخوردن. به نتیجه که نمیرسن پاسش میدن طرف من. نمیدونم اینجا پزشکی قانونیه یا شورای حل اختلاف. مرد معتاد حدودا پنجاه ساله وارد اتاقم میشه. اوضاع اسفباری داره. لاغر مردنی با مو و ریش آشفته. لباسهاش که نگم بهتره.

از اول اینطور نبود. راننده تریلی بود. وضع مالی خوبی داشت. خونه٬ ماشین٬ همسر و زندگی. اما خب به دام اعتیاد افتاد. از وقتی هم که تزریقی شد دیگه همه چیو از دست داد. یه همسر و یه دختر داشت. هر دو کار میکردن و توی یه خونه اجاره ای زندگی میکردن. مرد اما دیگه توی خونه هم جایی نداشت. کارتن خواب شده بود. زن و دختر تصمیم میگیرن اونو برگردونن خونه. مهم نبود که مثل انگل خون اونها رو می مکید. هدفشون این بود که لااقل سایه یه مرد بالای سرشون باشه. فرستادنش به کمپ ترک اعتیاد. پرسنل کمپ خیلی هنر به خرج دادن و اعتیاد تزریقی اونو به تدخینی تبدیل کردن بعد هم پیغام دادن به خانواده که بیایید ببریدش. دیگه بهتر از این نمیشه!

برمیگرده. اهل کار نبود. تا ساعت سه بعدازظهر میخوابید و بعدش بساط و منقل و پای ماهواره نشستن تا سه صبح! من به این میگم "زندگی سگی". زن و دختر اما مشکلی باهاش نداشتن. حتا بهش پول هم میدادن. تا اینکه یواش یواش داشت پای رفقای ناباب خودشو به خونه باز میکرد. به شدت بهش اعتراض کردن. مرد که ظاهرا جوگیر شده بود٬ قیافه حق به جانب به خودش میگیره و در حالیکه میخواست استیلای خودشو نشون بده فریاد میزنه:

ــ تو این خونه من تصمیم گیرنده هستم. هر کی خوشش نمیاد هررری!

اینجا بود که جل و پلاس اونو جمع کردن و با خودش پرت کردن وسط خیابون. به نظرم کار عادلانه و عاقلانه ای بود. دوباره همه چی از اول. در جستجوی یه کارتن تا توش بخوابه! بعد یه مدت به خاطر خرید و فروش مواد بازداشت میشه و میافته زندان. حالا اما بعد مدتها مرخصی گرفته بود. برمیگرده خونه پیش زن و دخترش. اما راهش نمیدن. درگیری ایجاد میشه و کتک کاری. حالا هم اومده بود پیش ما که علیه همسر و قوم و خویش اون گواهی بگیره. اما پول نداشت که تعرفه رو پرداخت کنه. همین شده بود مایه اختلاف بین اون و پرسنل. مدعی بود من هر وقت رفتم پزشکی قانونی واسم رایگان زدن شما چرا اینکارو نمی کنین؟

واسش توضیح میدم شرایط سخت تر شده و دست ما واسه تخفیف دادن خیلی بسته است. اگه رایگان بزنیم آخر ماه مجبوریم خودمون جبرانش کنیم. شما حاضری ما تعرفه رو از جیب خودمون بدیم؟

ــ خب بدین. چه ایرادی داره؟ در راه رضای خدا!

کفری شده بودم. ازش خواستم از اتاق بره بیرون. این محترمانه ترین رفتاری بود که در اون لحظه میتونستم باهاش داشته باشم. روبروم ایستاده بود. دستاشو ستون کرد روی میز و با اون لب و لوچه چروکیده گفت:

ــ بذار از زندان آزاد بشم به حسابت میرسم!

خیره بهش نگاه کردم. از روی پیراهنش می تونستم دنده هاشو بشمرم. از همونجا اگه فوت می کردم فرش زمین میشد. اینکارو نکردم. اما باید کاری می کردم. خب چه کاری میشد کرد؟ هیچی! هیچ لذتی نداشت. گذاشتم تا بره بیرون.

فردا دوباره سروکله ش پیدا شد. با خودش پول آورده بود. تعرفه رو پرداخت کرد و پرونده تشکیل داد. سرم شلوغ بود. خیلی ریلاکس اومد و کنارم نشست. وانمود میکرد منو ندیده و نمی شناسه. شایدم فکر می کرد من اونو به جا نمیارم. اما قیافه ش تابلوتر از این حرفا بود.

آستینامو کشیدم بالا. به سرعت صندلی رو چرخوندم و سر خوردم طرفش. نیم متریش توقف کردم. یکه خورد و با تعجب بهم خیره شد. توی چشماش نگاه کردم و گفتم:

ــ از زندان که آزاد شدی مثلا میخوای چیکار کنی؟

دست و پاشو گم کرده بود.یک کمی من و من کرد و شروع کرد به خندیدن. خودمو کنترل کردم که جدی باشم. اما نتونستم و نیشم باز شد.

آدم خوش مشربی بود. شروع کرد به صحبت کردن. از هر دری حرف میزد. ازش خوشم اومد. بد نیست آدم از هر قماش آدم رفیق داشته باشه. داستان زندگی خودشو برام تعریف کرد. قبول داشت که همه جا خودش مقصر بوده. اما مدعی بود قصد داره همه چیو اصلاح کنه. نمیدونم تا چه حد صداقت داشت. می گفت دو سال میشه که دخترشو ندیده. حالا هم شنیده که نامزد کرده. با خوشحالی به طرف خونه رفت. اما راهش ندادن و ...

سکوت میکنه و سرشو پایین میاره. بعد از جیب پیراهنش یه عکس درمیاره و به من نشون میده. عکس رنگ و رو رفته یه دختربچه هست. میگه این دخترشه. ولی حالا بزرگ شده. اما هنوز نتونسته اونو ببینه. بغض میکنه و اشک تو چشماش جمع میشه. دیگه حرفی نمیزنه. متاثر میشم. مطمئنم این اشک تمساح نیست.

همیشه اعتقاد داشتم آدما خاکستری هستن. آدم سیاه یا سفید نداریم. اگه هم بودن مال دوران ما نبوده. یا حداقل دوروبر ما نیستن. یه آدم هر چقدر هم بد باشه وقتی بهش نزدیک میشی رگه هایی از زیبایی رو میتونی در وجودش بینی. مثل همین مرد لاابالی که محبت دخترش وجودشو لبریز کرده. این به جز زیبایی چی میتونه باشه؟

ازش می پرسم چی شد که به این روز افتاد. پای رفقای ناباب رو وسط میکشه. اما به این اشاره نمیکنه که خودش همین نقشو برای خیلی های دیگه بازی کرده. می گفت از وقتی چهارده پونزده سالش بود برای اینکه ثابت کنه بزرگ شده  سیگار می کشید. اما به همین اکتفا نکرد و به سراغ ویترین مواد مخدر رفت. هر دفعه یه چیز جدید. تا اینکه به اینجا رسید که الان هست.

یاد اولین تجربه سیگار کشیدن خودم میافتم. فقط پنج سالم بود. یعنی خیلی کمتر از این مرد! به نظرم اون موقع مردم خیلی بیشتر سیگار می کشیدن. به آمارها کاری ندارم. اما تا اونجایی که خاطرم هست در جمع های فامیلی ما همیشه یه عده مشغول سیگار کشیدن بودن. حتا توی خونه ما هم سیگار و  زیرسیگاری پیدا میشد. با وجود اینکه پدرم هیچوقت اهل دود و سیگار نبود. اما برای پذیرایی از یک مهمان که احیانا سیگارش تموم شده لازم بود. شاید اون موقع مشکلات اقتصادی و اجتماعی مردم بیشتر بود. شایدم دلیل دیگه ای داشت. اما حالا سیگار کشیدن در جمع فامیلی قبح زیادی داره. اگه هم کسی بخواد اینکارو بکنه باید بخزه یه گوشه خلوت حیاط یا کوچه. بعد هم آدامس و ادوکلن و .. تا کسی متوجه نشه.

اما من این مشکلو نداشتم. از سر کنجکاوی یه سیگار کش رفتم. کبریت هم که هیچوقت ازم جدا نبود. علاقه وافری به آتیش بازی داشتم. یه گوشه دنج حیاط پشتی رو انتخاب کردم و روی پله نشستم. جایی که شاید سالی یه بار یه اتوبوس جهانگردی ازش رد میشد. آتیش به جون سیگار انداختم و مشغول پک زدن شدم. به سرفه نیافتادم. خیلی حرفه ای عمل کردم.

نمیدونم چه حسی داشتم. یادم نمیاد. اما هر چی که بود احساس کردم بزرگ شدم. از شانس بد مادرم برای انجام کاری به حیاط پشتی اومد. در زاویه دیدش نبودم. اما این موضوع در مورد دود سیگار صدق نمیکرد. به خیال اینکه چیزی آتیش گرفته جلو اومد و ناگهان با پسر دسته گلش روبرو شد که در عنفوان طفولیت معتاد شده بود. شوکه شدیم. هر دومون. سیگار توی دهنم خشکش زد.

به عنوان یه بچه پنج ساله چه توجیهی برای کارم میتونستم داشته باشم؟ شکست عشقی خوردم٬ کنکور قبول نشدم یا کارمو از دست دادم؟ به جای حجت و دلیل آوردن ترجیح دادم فرار کنم. مامانم هم تصمیم گرفت تعقیبم کنه. خوشبختانه خیلی تیزپا  بودم. کسی به گرد پام نمیرسید. به خصوص مادرم. ظاهرا مامی مهربونم بیشتر از چند متر تعقیبم نکرد. اما من میبایست جانب احتیاطو رعایت می کردم. این بود که دو دور کامل دور حیاط زدم. اونم یه حیاط بزرگ.

بعد که به نفس نفس افتادم به فکر فرو رفتم. واسه چی داشتم میدویدم؟ وقتی کسی تعقیبم نمی کرد. خوشبختانه مادرم خیلی زود فراموش کرد. کف دست پدرم هم نذاشت. شاید همین مرام به خرج دادن ایشون باعث شد که بعد اون هیچوقت حتا لب به سیگار نزنم.

احتمالا من خیلی خوش شانس بودم که اولین تجربه سیگار کشیدنم لو رفت و تبدیل به آخرین تجربه شد. شاید اگه این اتفاق نمیافتاد٬ من هم به سرنوشت این مرد معتاد دچار میشدم و حالا باید فقط با عکسهای پسرم سر میکردم.