صبح یک روز سرد زمستانی. عده زیادی سر یک چهار راه تجمع کردن. ساک کوچکی در دست هر کدوم هست. ظاهرا منتظر چیزی هستن. به محض اینکه یک خودرو بهشون نزدیک میشه عده زیادی به سمتش هجوم میبرن. یه عده سوار میشن و یه عده رو هم به زور پیاده میکنن. چیزی که اینجا خریدار نداره عزت نفسه. مردانی از هر سن رو میشه اینجا پیدا کرد. از شونزده تا شصت سال. سعید هم شونزده سالش بود. مدت زیادی نبود که قاطی کارگرهای روزمزد شده بود. اما کسی تمایل نداشت یه نوجوون  ریزنقشو سر کار ببره. این بود که یه گوشه ای ایستاده بود و شاهد تقلای یه عده برای زنده موندن بود.

همیشه از دیدن این آدمای  زحمتکش متاسف میشدم. بچه که بودم فکر میکردم اینایی که اینجا جمع شدن منتظر تاکسی هستن. بعد که کمی جلوتر صف تاکسی های خالی رو می دیدم فکر میکردم از وجود هم بیخبرن. چند بار تصمیم داشتم بهشون بگم خب یه خرده جلوتر برین پر تاکسیه!

 البته بعدا فهمیدم جریان چیه. چند بار با چندتاشون صحبت کردم. معمولا هر سه یا چهار روز یه بار یه کاری گیرشون میاد. تازه اگه خوش شانس باشن. بارها دیدم که تا وسط روز ایستادن و بعد هم ناامیدانه برمیگشتن خونه. حس خوبی نیست. اینکه همسر یا بچه شون چیزی ازشون بخواد و نتونن فراهم کنن. توی کتابها خونده بودیم که "کار باید برای انسان باشه نه انسان برای کار". ولی مثل اینکه این حرفا فقط برای کتابا بود و کسایی که باید بهش عمل کنن اعتقادی بهش ندارن. اینو وقتی فهمیدم که دولت در قالب نیروهای شرکتی و قرارداد معین تعهد خودشو در قبال نیروی کار به حداقل رسوند تاهر وقت اراده کنه از شرشون خلاص بشه.

سعید قصه ما هم از قافله ی همین جور آدمای بی آتیه بود. دستاش توی جیب پای دیوار ایستاده بود. ناگهان احساس بدی بهش دست میده. با این حس آشناست. اما خیلی وقت بود که به سراغش نیومده بود. دعا میکنه اتفاقی براش نیافته. ولی همه چی اونطور که آدم میخواد پیش نمیره. بدنش دچار رعشه میشه . از کنترل خارج میشه و به سمت خیابون میره. بقیه کارگرا از اینکه یکی تو این سرما به سرش زده و حرکات موزون انجام میده تعجب کردن و بهش خیره شدن.

سعید از پیاده رو به خیابون میره. یه تاکسی کمی جلوتر ایستاده بود. شاید اونم فکر کرد اینایی که اینجا ایستادن مسافرن. آروم آروم داره برمیگرده عقب که سعید هم بهش میرسه و روی صندوق عقب تاکسی ولو میشه. از اونجا هم پرت میشه روی زمین. کماکان مشغول حرکات ریتمیک هست. چند نفر به سراغش میان. یکی که ازبقیه با تجربه تر بود سریع یه سنگ پیدا میکنه و شروع میکنه دورش خط کشیدن. بالاخره باید ارواح خبیثه رو دور کرد.

کسی راننده تاکسی رو مقصر نمیدونه . همه دیده بودن که سعید از کنترل خارج شد و به طرف تاکسی رفت. تازه برخورد شدیدی هم اتفاق نیافتاد. اما راننده تاکسی ظاهرا آدم با مرامی بود. با کمک جمعیت اونو داخل ماشین میذاره و به طرف بیمارستان میره.

سعید توی فاز بیهوشی به سر میبره. نگهبانی بیمارستان تاکسی رو توقیف میکنه تا تکلیف سعید روشن بشه. راننده از کاری که کرده پشیمون نیست. بالاخره پای سلامتی یه انسان در میون بود. به زودی همه چی درست میشد. اما پشیمونی وقتی به سراغش اومد که آقا سعید بعد به دست آوردن هوشیاری مدعی شد که در اثر برخورد تاکسی دچار تشنج شده بود. 

مکان: محل کارم.    زمان: سه روز بعد.

یه راننده تاکسی معرفینامه سعید رو آورده و از ما گواهی میخواد. چیزی که خیلی ازش متنفرم اینه که یه راننده مقصر بدون هماهنگی با مصدوم یا خونواده اون پیگیر کارای قانونی میشه. البته نه اینکه دلسوز طرف باشه. بلکه هدفش اینه که زودتر ماشینشو آزاد کنه و بره پی کارش. بارها پیش اومده مصدوم در شرایط خیلی بد با مرگ دست و پنجه نرم میکنه و راننده  اصرار داره که ما یه گواهی بهش بدیم تا ماشینش آزاد بشه. البته من با این جور آدما برخورد درخوری دارم. طوری که از کارشون پشیمون میشن و پی کارشون میرن. بلایی که سر این راننده تاکسی بیچاره آوردم.

دو روز بعد سعید به اتفاق خواهرش پیش من بودن. مدارک بیمارستانی و گرافیها رو آورده بودن. سعید کنارم نشسته بود و خواهرش که چند سال ازش بزرگتر بود و ظاهر مرتبی داشت روبروم. با سعید احوالپرسی میکنم. جوابمو میده اما جای دیگه ای رو نگاه میکنه. امتداد نگاهشو میگیرم. به دیوار پشت سرم ختم میشه. خیلی زود میفهمم که چشمش انحراف داره.

مشغول مطالعه پرونده بیمارستانی هستم. خوشبختانه مردم در بدو ورود به بیمارستان یه شرح حال درست میدن. ولی بعدش که حس منفعت طلبی اوج میگیره داستان سازی ها هم شروع میشه.  براساس مدارک بیمارستانی سعید مورد شناخته شده بیماری صرع بود. اولین مورد حملات تشنجی در دو سالگی بود. بعدها به دفعات اتفاق افتاد و بارها هم بستری شد. تحت درمان با فنوباربیتال بود. آخرین حمله دو سال قبل بود و بعد اون هم سرخود داروها رو قطع کرده بود.

هر سئوالی که ازسعید می پرسیدم اول به خواهرش نگاه میکرد و بعد هم جواب اونو برام رله میکرد.

قبلا سابقه تشنج داشتی؟

ــ نه! اصلا.

ــ دو سالت که بود دچار تشنج نشدی؟

ــ نه!

ــ چند بار سابقه بستری در بیمارستان شفا نداری؟

ــ نه!

ــ پزشک معالجت دکتر ستارپور نبود؟

ــ نه !

ــ آخرین دفعه تشنجت دو سال قبل نبود؟

ــ نه!

این دیگه نوبرش بود. توی چشمم زل میزد و بهم دروغ میگفت. البته به جای دیگه زل زده بود. ولی چه فرقی میکنه؟ یه کمی بهش نگاه کردم. سئوالی به ذهنم رسید.

ــ انحراف چشمت هم در اثر تصادف بوده؟

به خواهرش نگاه میکنه و منتظر جوابه. خواهرش من و منی میکنه و با اکراه میگه:

ــ نه انحرافش قدیمیه.

سعید هم با سادگی جواب میده:

ــ آره آقای دکتر! قدیمیه. این یکیو دیگه نمیتونیم دروغ بگیم!!!

کنترل نخندیدن برام خیلی سخت بود. دستمو جلوی دهنم گذاشته بودم و سفت نگه داشته بودم. جالب اینجا بود که نه خودش و نه خواهرش متوجه گافی که داده بود نشدن.

گواهی اونو مینویسم و هر نوع عارضه مرتبط با تصادف رو رد میکنم. البته بهشون چیزی نگفتم. کلی تشکر کردن و رفتن.

فردا نوبت راننده تاکسی بود که بیاد و بابت گواهی که صادر کرده بودیم کلی از ما تشکر کنه. چند روز از کار و زندگی افتاده بود. میگفت که خونواده سعید قصد داشتن اونو تلکه کنن. اما با گواهی که صادر کردیم همه چی ختم به خیر شد.

آخرای وقت اداری بود. سرم خلوت شده بود. توی پذیرش پشت کامپیوتر نشسته بودم و با دقت به صفحه اون زل زده بودم. ظاهرا مشغول کار مهمی بودم. اما عملا مشغول  تماشای کارتون مورد علاقه خودم هستم:  "shaun the sheep"

یه نفر سرشو از پنجره پذیرش میاره تو و شروع میکنه به حرف زدن. سرمو بالا میارم و بهش نگاه میکنم. به جای دیگه نگاه میکنه. پس با من نیست. احتمالا مخاطبش کارمندا هستن. ولی صداش برام آشناست. مشغول کارم میشم. صدای یکی از کارمندا منو به خودم میاره:

_ آقای دکتر! با شماست.

دوباره سرمو بالا میارم. آهان! این همون سعید دیروزیه. یکی دو دقیقه حرف زد. اصلا حرفاش یادم نیست. فقط جمله آخرش خاطرم هست که گفته بود: ... شما رو به خدا و پیغمبر و ابوالفضل واگذار میکنم.

بدون خداحافظی رفت. سکوت بر پذیرش حاکم میشه. کارمندا سرشون پایینه و مشغول کارشون هستن.

_ بیچاره عصبانی بود ولی سر آخر واسم دعا کرد و منو در پناه خدا و پیغمبر سپرد.

یکی از کارمندا که مطمئنم باهام دشمنی داره میگه:

ــ ولی منظورش این بود که خدا و پیغمبر حال شما رو بگیرن!

شایدم حق با اون باشه. ولی فکر کنم برداشت من درست تر بود.

 

                                                                                                        ۱۳۸۶