پرونده بعدی به اسم فرهاد هست. صداش میکنم. اما به جای اون یه خانم وارد میشه و روبروم میشینه. شلوار جین و مانتو کوتاه و تنگ داره. یه مقنعه مشکی به سرش هست که با بقیه لباسهاش متناسب نیست. یعنی تا حالا ندیدم کسی با مانتو تنگ مقنعه بذاره. موهاشو به صورت چتری روی پیشونی ریخته و آرایش غلیظی داره. در استفاده از ادوکلن هم افراط کرده.

حدس میزنم همسر یا خواهر فرهاد باشه که در غیابش پیگیر پرونده شده.

ــ شما چه نسبتی با فرهاد دارید؟

ــ خودم هستم!

با شنیدن تون صدای پسرانه خیلی زود متوجه میشم که با پدیده "Transsexualism "مواجه هستم. چیزی که ازش به عنوان بحران هویت جنسی هم اسم برده میشه. افرادی که در جامعه مشهور به "ترانس" هستن. شاید تا چند سال پیش از حرف زدن یا حتی نگاه کردن با اونها احساس خوبی نداشتم. ولی حالا شرایطشونو درک میکنم. میدونم که باید بهشون کمک کنم تا انطباق بهتری با شرایط محیط کسب کنن.

حالا متوجه میشم که چرا مقنعه گذاشته. احتمالا روسری به سر کردن و حفظ اون کار هر کسی نیست! 

سرمو بالا میارم و به چهره اون دقت میکنم. ورای میکاپ غلیظش به راحتی میشه یه چهره پسرونه رو تشخیص داد. حالا نامه قضایی رو میخونم. باید برای صدور مجوز تغییر جنسیت اقدامات لازم رو انجام بدیم.

ــ چند سالته؟

ــ بیست سال.

ــ از کی متوجه شدی که با بقیه پسرا فرق داری؟

ــ از بچگی اینطور بودم. بیشتر دوست داشتم با عروسک بازی کنم. تمایلی به شرکت در بازیها و شلوغ کاریهای پسرا نداشتم. یه گوشه می نشستم و بهشون نگاه میکردم. ولی با دخترا بهتر میتونستم بجوشم. همین باعث میشد پسرا مسخره ام کنن.

ــ عکس العمل خونواده چی بوده؟

ــ اوائل کاری باهام نداشتن و تازه برام عروسک هم می خریدن. ولی بعد دوست داشتم لباسهای خواهرمو بپوشم. اول به این کارام میخندیدن و واسه هم تعریف می کردن ولی یه مدت بعد رفتارشون عوض شد و از این کار منعم می کردن. البته من پنهونی اینکارا رو انجام میدادم و اگه متوجه میشدن تنبیهم میکردن.

ــ توی مدرسه از بودن بین پسرا چه احساسی داشتی؟

ــ تا دبیرستان مشکل خاصی نداشتم. فوقش اینکه همکلاسیها بهم میگفتن نازنازی و لوس! ولی دبیرستان که رفتم شرایط فرق کرد. دیگه از خودم متنفر شده بودم. هر چی بزرگتر میشدم احساسم نسبت به خودمو و بدنم بدتر میشد. چند بار به فکر خودکشی افتادم.

ــ ارتباطت با بقیه همکلاسی ها چطور بود؟

ــ زیاد باهاشون نمیجوشیدم. سعی میکردم رفتارمو کنترل کنم. در غیر اینصورت آسیب میدیدم. بعد مدتی تونستم یکیو پیدا کنم که مثل خودم بود. البته همکلاسی نبودیم. ولی بیشتر اوقات با هم بودیم. احساس خوبی داشتم از اینکه لااقل یکی هست که شرایطمو درک کنه. ولی زیاد طول نکشید که اونهم  با خانواده رفتن خارج از کشور و باز تنها شدم.

ــ یعنی به عنوان کسی که خصوصیات دخترانه داره از بودن بین پسرها خوشت نمیومد؟

ــ نه دکتر! شما خودت حاضر بودی توی دبیرستان با دخترا همکلاس باشی؟

ــ همچین بدم نمیومد!

ــ پس چرا به یه مدرسه دخترانه نمیرفتی؟

ــ آخه از پنجاه متری اونجا سایه منو با تیر میزدن.

ــ خب چون توی این شرایط نبودی این حرفو میزنی وگرنه حتی یه روز هم نمیتونستی تنهایی قاطی جنس مخالف باشی.

ــ فکر میکنم حق با شماست. حالا از کی به فکر تغییر جنسیت افتادی؟

ــ از همون اوایل دبیرستان بود که از طریق اینترنت با این قضیه آشنا شدم و اطلاعات زیادی به دست آوردم. سعی کردم با کسانی که اینکارو کردن تماس بگیرم. بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید این کارو بکنم.

ــ موضع خونواده چی بوده؟

ــ اونا به تدریج متوجه شدن که یه جای کار ایراد داره. البته خیلی واسه خاطر من زجر کشیدن و حرف شنیدن ولی نهایتا اونا هم متقاعد شدن که باید برام کاری انجام بدن. حالا هم هزینه جراحی رو به عهده گرفتن.

ــ شما آدم خوش شانسی هستی. برای همه این شرایط مهیا نیست. با یه انگ همجنس بازی که بهشون زده میشه برای همیشه این خواسته رو در خودشون سرکوب می کنن.

ــ میدونم. شرایط اونا رو درک میکنم.

ــ بعد تغییر جنسیت قصد تشکیل خونواده هم داری؟

ــ خب طبیعیه که دوست دارم خونواده تشکیل بدم.

ــ میدونی که با اینکار هیچوقت نمیتونی صاحب فرزند بیولوژیک بشی؟

ــ یعنی چی؟

ــ یعنی بچه ای که از نسل خودت باشه و ژنوم تو توی بدنش باشه.

ــ مهم نیست! میتونیم دو تا بچه از پرورشگاه بگیریم و بزرگ کنیم.

ــ اونوقت اسم این هفت بیجارو میذاری "خونواده" ؟

ــ خب چه اشکالی داره؟ آدمی که شرایط خاصی داره بایدم خانواده خاصی داشته باشه. تازه علم هم دائم داره پیشرفت میکنه مطمئنا ما هم در آینده صاحب فرزند بیولوژیک میشیم.

ــ کاملا درسته. حالا کسی که میخوای باهاش ازدواج کنی چه شرایطی باید داشته باشه؟

ــ هنوز بهش فکر نکردم ولی دلم میخواد کاملا شرایط منو درک کنه.

ــ یعنی دوست داری با یه ترانس ازدواج کنی؟

ــ نه اصلا. ما همه یه مشکل مشترک داریم. شرایط همو درک میکنیم ولی اصلا این فکر توی ذهنمون نیست. مثل اینکه فراموش کردین اونا هم مثل من روحیات زنانه دارن؟

ــ نه یادم هست ولی ما ترانسهایی داریم که ظاهرا دختر هستن ولی روحیات مردانه دارن و برای تغییر جنسیت هم اقدام میکنن.

ــ نه احساس خوبی با اونا ندارم. حتی تا حالا ندیدمشون.

ــ خب اگه بعد تغییر جنسیت من ازت خواستگاری کنم جوابت چیه؟

ابروهاش تو هم میره و با دقت بهم نگاه میکنه. ظاهرا از سئوالی که کردم جا خورده ولی جواب جالبی میده.

ــ اونوقت شما هم نمیتونی فرزند بیولوژیک داشته باشی!

ــ مهم نیست میتونیم از پرورشگاه بچه بگیریم. روی پیشرفت علم هم میشه حساب کرد. یا ...

ــ یا چی؟

ــ میتونم یه هوو رو سرت بیارم!

ــ (خنده) هنوز هیچی نشده هوو!

ــ پس موافق نیستی؟

ــ نه خیلی از این کلمه بدم میاد.

ــ خب ظاهرا با هم تفاهم نداریم. ولی یه چیزو فهمیدم اینکه ذاتا یه زن هستی!

ــ خوشحالم که اینو فهمیدین.

حالا این فرهاد که دوست داره پریسا صداش کنیم باید شش ماه زیر نظر روانپزشک ما باشه تا تاییدیه لازم رو بگیره. یعنی قرار نیست هر کی از راه میرسه زود مجوز بگیره و اقدام کنه. آخه ممکنه به مشکلات زندگی در قالب جدید آگاه نباشه و بعد مدتی پشیمون بشه که این پشیمونی دیگه سودی نداره. به خاطر همین ازش خواسته میشه که شش ماه در هیبت یک زن در جامعه حضور داشته باشه و تجربیاتشو ارزیابی کنه و در نهایت یه تصمیم درست بگیره.

                                                                                                        آبان ۸۹