scarred face
بک روز صبح شوهر گلناز برای کاری بیرون رفته بود.گلناز هم در آشپزخانه مشغول انجام کارهای روزانه بود. ناگهان صدای باز و بسته شدن آرام در اتاق را شنید. شوهرش را صدا زد اما جوابی نشنید . فکر کرد ممکن است خواهرزاده اش باشد. افشین را هم صدا زد اما کسی جواب نداد. کمی نگران شد اما به کارش ادامه داد. ناگهان بدون اینکه صدایی بشنود احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده. همین که برگشت یک فرد هیکلمند را دید که لباس سرتا پا سیاه پوشیده و کلاهی بر سر گذاشته که تا روی صورتش را پوشانده و فقط چشمانش پیداست.
دست و پای گلناز بی حس شده بود. از شدت ترس توان انجام کاری را نداشت. ابتدا فکر کرد جناب عزرائیل است که برای قبض روحش ظاهر شده است. اما عزرائیل که شلوار جین نمی پوشد. تصمیم گرفت با آخرین توان فریاد بزند اما از شدت ترس صدایی از نایش بیرون نیامد . در عوض مرد سیاه پوش به طرفش حمله کرد. دستانش را جلوی دهان گلناز گرفت و او را کشان کشان به طرف هال برد. مقاومت بی فایده بود. مرد مهاجم گلناز را وسط اتاق ولو کرد و از او خواست که صدایش در نیاید. در همین حین گلناز دید که فرد دیگری با همان شکل و شمایل مشغول وارسی اتاقهاست.کمی که جستجو کردند و چیزی پیدا نکردند دوباره به سراغ گلناز آمدند و از او خواستند که جای پول و طلاها را به آنها نشان دهد. اما گلناز که حالا کمی جرات پیدا کرده بود گفت که پول و طلایی در منزل ندارد. مرد مهاجم گفت: حالا معلوم میشه. و به سراغ گلناز رفت و با پا به پهلوی پیرزن زد. از شدت درد ناله ای زد و شروع به داد و فریاد کرد.
مردان مهاجم دست و پای گلناز را بستند و یه یک قمه در آوردند و گلناز را تهدید کردند که او را می کشند . اما گلناز باز شروع به داد و فریاد کرد تا اینکه دسته قمه به صورتش اصابت کرد.ناله گلناز بلند شد. مهاجمین چاره ای نداشتند جز این که دهان گلناز را هم با یک روسری محکم ببندند.
شکنجه ها ادامه داشت وبالاخره گلناز که تحملش طاق شده بود تصمیم گرفت جای طلاها را بگوید و خودش را خلاص کند.اما نمیدانست چطور باید با آن جلبکها ارتباط برقرار کند. نه میتوانست چیزی بگوید و نه اشاره ای کند. مرد مهاجم هم دایم ضربه ای به سر و صورت و پهلویش می زد و می گفت : حرف بزن!
کم مانده بود پیرزن بیچاره تلف شود که خدا به دادش رسید و شوهرش سر رسید. مهاجمین که صدای در حیات را شنیدند آرام در گوشه ای پنهان شدند. پیرمرد که وارد اتاق شد وآن صحنه را دید شوکه شد. فهمید که یه جای کار ایراد داره . همین که خواست فرار کند ضربه ای به پس سرش خورد و او را فرش اتاق کرد.همین که برگشت و مهاجمین را دید نزدیک بود قالب تهی کند. با ترس گفت چه می خواهید؟
مرد مهاجم گفت:طلاها!
پیرمرد گفت ما طلایی در منزل نداریم.
یک لگد به پهلویش کافی بود که پیرمرد جای طلاها را به یاد آورد. با ناله گفت نزنید نشان میدهم.
به اتاق خواب رفت و از گوشه ای صندوقچه ای را در آورد و به آنها داد. پیرمرد که جوگیر شده بود یک بسته اسکناس هم به آنها داد که زودتر دست از سرشان بردارند.
مردان مهاجم زن و شوهر را به آشپزخانه منتقل کردند و تهدید کردند که اگر حرفی بزنند آنها را خواهند کشت. و خودشان به سرعت از خانه خارج شدند. حال و روز گلناز وخیم بود. ابتدا به بیمارستان رفتند وپس از انجام کارهای اولیه به اداره آگاهی مراجعه کردند و گزارش دادند.
افسر آگاهی دنبال نشانه ای می گشت که مهاجمین را شناسایی کند ولی همه اطلاعاتی که میدادند کلی بود. گلناز ناگهان چیزی به خاطر آورد. به افسر گفت که بالای ابروی مرد مهاجم یک زخم قدیمی وجود داشت.
افسر آگاهی لبخندی زد و گفت: فردا بیایید دزدها را تحویلتان می دهم.
فردا صبح گلناز و شوهرش لنگ لنگان به اداره آگاهی رفتند و افسر آگاهی دستور داد تا دو نفر را بیاورند.گلناز یکی از آنها را می شناخت از اقوام دورش بود. به چهره مرد دیگر خیره شد. او همان مرد مهاجم اول بود از چشمها و زخم روی ابرویش اورا شناخت. حالا دیگر به اندازه کافی جرات داشت که به جان مرد بیافتد و کتکش بزند.
بعد معلوم شد که مرد مهاجم دوم در یک مراسم عروسی گلناز را دیده بود که طلاهای زیادی داشت و از طرفی می دانست که با شوهرش تنها زندگی می کنند این بود که با یک دوست سابقه دارش نقشه سرقت را کشیدند و اجرا کردند. غافل از اینکه همان زخم کوچک باعث لو رفتنشان می شود.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.