آپاچی ها!
مرد بزرگ٬ با ابهت داخل خودرو نشسته است. از پشت شیشه های ضد گلوله به بیرون نگاه می کند. به شهر و مردمش. شب است و سیاهی و رهگذرانی که می گذرند و مرد بزرگ را نمی شناسند. غرق در افکار خودش است که تلفن همراهش زنگ می خورد. به صفحه آن نگاه می کند. شماره آشنا نیست. جواب می دهد. فرد ناشناسی اسم او را می برد. مرد بزرگ تایید می کند و منتظر می ماند. اما دیگر صدایی نمی آید.
انتظار طولانی می شود. دوباره به صفحه نگاه می کند. ناگهان نکته بسیار مهمی به یادش می آید. با عجله شیشه را پایین می کشد و گوشی را به بیرون پرتاب می کند. اما دیگر دیر شده بود. راکتی که روی فرکانس موبایل قفل شده٬ به کنار خودرو اصابت و انفجار مهیبی ایجاد می کند. خلبان هلیکوپتر آپاچی که راکتها را شلیک کرده از ارتفاع پنج هزار متری عملیات را زیر نظر دارد.


این مرد بزرگ کسی نبود جز "عبدالعزیز رنتیسی" رهبر سابق جنبش اسلامی حماس که در سال ۲۰۰۴ ترور شد. اگر چه خودرو ضد گلوله بود اما ضد موشک نبود.
چند ساعت بعد داشتم از تلویزیون خبر فوری مربوطه را تعقیب می کردم. گوینده خبر با تاثر اعلام می کند که "دکتر رنتیسی" در اثر اصابت راکت زخمی شد و حین اعزام به بیمارستان به شهادت رسید. تصاویر خبری گویای همین امر هست.
عده زیادی از جوانان فلسطینی٬ رنتیسی را از خودرو خارج کردند و با شور و حرارت خاصی بالای دست گرفتند. به شدت شعار می دهند و سر و صدا می کنند. مرد بزرگ را بدون برانکارد و روی دست با عجله به سمت نامعلومی می برند. احتمالا به طرف بیمارستان. طبق معمول بیشتر از آنکه به فکر نجات جانی باشند در پی ابراز احساسات هستند.
ناگهان کنترل وزن مرد بزرگ برای جمعیت سخت می شود و در یک آن از بالای دست آنها به پایین می افتد و با شدت به زمین برخورد میکند. سقوط آزاد از ارتفاع دو متری! جوانان پرشور ناباورانه می ایستند و به سکوت فرو می روند. کار ناتمام راکتهای اسرائیلی را این فرزندان غیور فلسطین به اتمام رساندند. حالا دیگر این "بزرگ مرد" به شهادت رسید! چند ثانیه بعد اینبار جنازه را روی دست میگیرند و با سر و صدای زیاد دور میشوند. انگار که اتفاقی نیافتاده.
ممکنه جزئیات ماجرا دقیقا اونطور که تعریف کردم نباشه (شاید هم باشه). اما اصل داستان واقعی هست. اگر من جای پزشک قانونی غزه بودم علت مرگ را "سقوط از ارتفاع و برخورد با جسم سخت" اعلام میکردم نه "اصابت اجسام پرتابه ای با سرعت بالا" یا "موج انفجار".
از همون روزهای اول استاجری که پا به بیمارستان گذاشتم همیشه برام سئوال بود چرا بیماری که برای جراحی پروستات به اتاق عمل میره وقتی برمی گرده زیر چشمش کبوده. یا طرف جراحی کیسه صفرا داره و وقتی میاد بیرون پس سرش قلمبه شده.
این سئوالی بود که خونواده بیمار هم از ما می پرسیدن و ما عالمانه اونو به حساب عوارض داروهای بیهوشی می گذاشتیم. آخه کدوم داروی بیهوشی بادمجون پای چشم مریض میکاره؟ بعدها فهمیدیم که خدمه خدوم بیمارستان موقع حمل بیمار٬ تفاوت زیادی بین یه فرغون چغندر قند و تخت مریض قائل نیستن.
اون موقع پیگیری قضیه برای ما اهمیتی نداشت. اما حالا وضع فرق میکنه. اگه نیاز باشه مو رو از ماست بیرون می کشیم.
مرد میانسال سند خونه ویلایی خودشو در اختیار بنگاه معاملات ملکی قرار میده تا ترتیب فروش و انتقال اونو بده. یکماه بعد که صاحب بنگاه به تلفن جواب نمیده به سراغش میره. اما اثری از آژانس و صاحبش نیست. با نگرانی به طرف خونه ویلایی میره. چشمش روشن! دود سفید از دودکش خونه بلند میشه. سکنه خونه مدعی هستن که خونه رو خریدن. کار به پاسگاه و دادگاه میکشه. دو روز بعد سر و کله دو نفر دیگه هم پیدا میشه که مدعی هستن خونه رو خریدن و بابتش پول دادن.
مرد میانسال حال و روز خوبی نداره. وسط جلسه دادگاه دچار حمله قلبی میشه. با آمبولانس اونو به بیمارستان میبرن. دو خدمه با عجله به همراه برانکارد چرخدار سر میرسن. به زحمت مرد میانسال رو روی برانکارد منتقل میکنن. عجله زیاد و سهل انگاری باعث میشه حفاظ بیمار یا همون Bed side رو بالا نیارن. حین انتقال برانکارد از روی سطح شیبدار بیمار سقوط میکنه و با سر میره تو زمین سفت.
پیشونی مرد پاره میشه و خون همه جا رو میگیره. خدمه دوباره مرد رو بالای تخت منتقل میکنن و بعد تحویل دادن اون به بخش اورژانس در کسری از ثانیه ناپدید میشن. در شلوغی اورژانس پزشک فرم تحویل مصدومو امضاء میکنه و پرسنل ۱۱۵ به سراغ کارشون میرن. یه نگاه سرسری به فرم میندازه و به سراغ بیمار میره.
مرد بیمار همراهی نداره. قادر به حرف زدن هم نیست. فقط درد میکشه. پزشک اونو ویزیت میکنه. جراحت با خونریزی و افت سطح هوشیاری. چیزی غیر از سانحه رانندگی یا سقوط از ارتفاع نمیتونه باشه! سرم وصل میکنن و ترتیب انتقال به بخش رادیولوژی داده میشه. عکس قفسه سینه و سی تی اسکن از سر به عمل میاد. خوشبختانه ضایعه مغزی نداره. جراحت سر بخیه میشه و زیر نظر میگیرنش. به طور روتین بعد نیمساعت نوار قلب هم میگیرن. وای عجب فاجعه ای! یه انفارکتوس وسیع قلبی. عجب زمان طلایی رو از دست دادن!
این بار دیگه تلاشهای بی وقفه پرسنل بیمارستان نتیجه میده و یکساعت بعد بیمار فوت میکنه.
خونواده مرد فردا سر میرسن. با هم به بیمارستان میریم. اضطراب رو در چهره پرسنل و بخصوص سوپروایزر میشه دید. مندرجات پرونده مغشوش هست. معلومه که دستکاری شده. جراحت پیشانی مشکوکم میکنه. اصلا همه چی اونجا مشکوک بود. ترجیح میدم فعلا به بچه های آگاهی اطلاع ندم. به اتفاق رئیس بیمارستان پرونده رو بازبینی و بازسازی میکنیم. از دم در بیمارستان تا اورژانس و بقیه جاها. بالاخره پی به ماجرا میبرم. باز هم متهمان متعدد و بحث تسهیم علل.
هنوز جواب این پرونده رو ارسال نکردیم. نیاز به مطرح شدنش در کمیسیون هست. باید در نظر داشته باشیم که علت عمده مرگ انسداد عروق کرونر و بیماری زمینه ای قلبی بود. میتونیم نقش هفتاد درصدی براش قائل بشیم. سی درصد دیگه میمونه که باید به عوامل تسریع کننده اختصاص بدیم:
سه تا متهم داریم: ۱- مرد کلاهبردار که خونه یکی دیگه رو به سه نفر فروخت و در واقع فتنه رو شروع کرد. ۲- خدمه خدوم بیمارستان که با بی احتیاطی و فریبکاری جریان رو به انحراف کشیدن. ۳-پزشک اورژانس که مسئولیت هیچی رو قبول نمی کرد و با فرافکنی تقصیر رو به گردن دیگران می انداخت.
خب! حالا خودتونو جای ما بذارین و اظهارنظر کنید که سهم هر کدوم چقدر میتونه باشه؟ دقت کنید چون ممکنه نظرتون تاثیرگذار باشه و یکی مجبور بشه چند میلیون دیه بده یا اینکه بیافته گوشه زندان.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.