یکی از مشاغل سخت و پرخطر که به حق در جامعه مورد کم لطفی و بی مهری قرار گرفته٬ شغل شریف "کابل دزدی" هست. وقتی قیمت جهانی یه فلز بالا میره٬ تب اون ملتو فرامیگیره. اگه این فلز طلا باشه٬ تب اون به شکل انتقال لحاف و تشک از اتاق خواب به مقابل بانک کارگشایی هست و اگه مس باشه٬ حالا بستگی داره. اگه تحصیل کرده باشن و پول و پارتی و رانت داشته باشن٬ به سراغ کشف و استخراج معدن مس یا تجارت شمش مس میرن و اگه واجد هیچکدوم نباشن٬ سر از دکل و تیر چراغ برق درمیارن! 

ده ها سال میشه که طرف با چشمای خودش شاهد طلوع آفتاب نبوده. حالا کله سحر بیدار میشه و به صفحه تلویزیون زل میزنه. چون پخش مستقیم مسابقه والیبال جام جهانیه! وسط ابراز هیجان برق قطع میشه و این طرفدار دوآتیشه در خماری فرو میره. اولین واکنشی که از یه شهروند اصیل در چنین شرایطی میشه انتظار داشت اینه که اهل و عیال پرسنل خدوم اداره برق رو مورد تفقد قرار بده. اما اون بیچاره ها روحشون هم از این قضیه باخبر نیست.

کی میتونه حدس بزنه این حادثه زیر سر یه کابل دزد هست که مشغول اضافه کاریه؟ صبح علی الطلوع از خونه بیرون زده و به دنبال یه لقمه نون از تیر چراغ برق بالا میره. این همه کارشناس و تکنیسین و محصولات تکنولوژیک به کار گرفته شدن تا در عصر ارتباطات دیتا به مخاطب خودش برسه. اونوقت این هموطن پیزوری با یک فقره "قیچی کابل" ناقابل٬ آفتابه میگیره به ساختار تکنولوژی مدرن و احساسات کلی مخاطب! 

حالا باز دم کابل دزدهای قدیمی گرم که داخل کوچه پس کوچه دنبال چند کیلو کابل بودن و فوقش برق یه کوچه رو قطع میکردن. اما این جدیدها دیگه به این قانع نیستن و اعتقاد دارن هرچی کابل قطورتر باشه ارزش افزوده بیشتری داره! به خاطر همین از کوچه ها دراومدن و به نواحی دور افتاده نقل مکان کردن. جایی که دکلهای عظیم الجثه انتقال برق٬ مثل دایناسورهای عهد ژوراسیک فرمانروایی میکنن. هر از چندگاهی هم حماسه ای خلق میکنن و مردم یک شهر رو در خاموشی فرو میبرن.

اما به نظرم این یه کار گروهی و دشواره و نیاز به تجربه داره. حالا تعهد اگه نداشتن مهم نیست و اتفاق خاصی نمیافته. ولی قرار نیست هر کی از راه رسید یه کابل دزد حرفه ای بشه. مثل همین مورد که جنازه شو از زیر یه دکل فشار قوی پیدا کردن. هیجده سال بیشتر نداشت. کلی لباس پوشیده بود و دستکش هم به دستش کرده بود. البته یه فازمتر هم همراهش بود تا کابل فاز رو از نول تشخیص بده! اما چیزی که نمیدونست این بود که در ولتاژهای بالا نیاز به تماس مستقیم نیست و میدان مغناطیسی عظیمی که در اطراف کابل درست میشه٬ از فاصله یکی دو متری هم به طرف شوک میده و به پایین پرتش میکنه. البته اگه اینا رو میدونست که دیگه کابل دزد نبود.

تا چند روز کسی پیگیرش نبود تا بالاخره خانواده پیدا شدن. پدرش اومد پیشم. زیاد ناراحت به نظر نمیرسید. یا لااقل اینطور وانمود میکرد. روبروم نشسته بود و به زمین نگاه میکرد. یک کمی بیقرار بود.

ــ پسرتون بالای دکل چیکار میکرد حاج آقا؟

ــ دنبال کبوترش رفته بود ...

طبیعیه! وقتی آدم یه سئوال مزخرف میپرسه٬ باید انتظار یه جواب مزخرفتر رو داشته باشه. خب به من چه ربطی داشت که بالای دکل چیکار میکرد. حتما واسه خودش یه دلیلی داشت دیگه! اما جوابش جای بحث داشت. کله سحر٬ بالای دکل٬ دنبال کبوتر٬ اونوقت چرا با "کابل کاتر"؟

ولی اینا به من ارتباطی نداشت. باید هدفمند سئوال میکردم تا وقت خودمو و اونارو نگیرم.

ــ در خصوص مرگ پسرتون از کسی شکایت ندارین؟

ــ نه دکتر!

ــ از اداره برق شاکی نیستین؟ احیانا دکل جای بدی نصب نشده بود؟

ــ نه شاکی نیستیم...

جواز بهشون میدم تا برن و در فضایی ملتهب از ریشخند همسایه و نقصان سرمایه و شماتت اداره برق بیمایه٬ به مراسم خودشون بپردازن. داشتم فکر میکردم که چی باعث شد این بچه به این راه کشیده شد که یادم اومد روم به دیوار٬ خودم تجربه تقریبا مشابهی داشتم. اصلا چی باعث شد من به این راه کشیده بشم؟ حالا بهتون میگم. 

سوم دبیرستان بودم. حیاط یه دبیرستان٬ حین زنگ تفریح رو در نظر بگیرید. صدها دانش آموز بدون هدف مشغول ولگردی بودن. از جمله خودم. تا حالا آزمایش کردید که اگه وسط این جمع شرور یه توپ فوتبال پرت کنید چه اتفاقی میافته؟ صحنه های بی نظری از رفتار کلونی وار غریزی رو میتونید شاهد باشید که فقط به درد شبکه "نشنال جئوگرافی" میخوره!

یکی به توپ میرسه. برش میداره و محکم به سمت آسمون شوتش میکنه. جمع کثیری سر بالا٬ بدون اینکه جلوی پای خودشونو ببینن٬ با هیجان زائدالوصفی به سمت مکان فرود توپ هجوم میبرن. بقیه هم که هجوم نمیبرن٬ سر جاشون ایستادن و شاهد این جانفشانی بچه ها هستن و مشتاقانه میخوان بدونن توپ به دست کی میرسه. یکی دیگه برمیداره و ... این روند اونقدر ادامه پیدا میکنه که یا توپ بره خونه همسایه یا یه مقامی مسئولی چیزی به داد توپ برسه و این سیکل معیوب رو از یه جا قطع کنه. وگرنه کسی سر کلاس نمیره. هر چقدر هم زنگ بزنن.

از شانس خوب یا بد٬ این توپ اقبال این بار داشت به سمت من فرود میومد. در حالیکه بی خیال داشتم قدم میزدم و مینی ساندویچ مدرسه ای تناول میکردم. باور کردنی نبود. توپ از بالا و انبوه بچه ها از روبرو داشتن به طرف من میومدن. چشم ها و دهنم باز مونده بود و به این صحنه حیات وحش خیره شدم. اینجا دیگه قانون جنگل حاکم بود. در یک آن تصمیم خودمو گرفتم. بقیه ساندویچو پرت کردم و پریدم هوا و توپو از آن خودم کردم. وای عجب حالی داد!

 بچه ها رسیده بودن. کمی ازشون فاصله گرفتم و داشتم خودمو آماده میکردم که شوت سنگینی نثار توپ کنم. صدای خش خش بلندگوی مدرسه و به دنبال اون صدای آشنای ناظم به گوش رسید. اسم منو صدا کرد و ازم خواست که مثل بچه آدم توپو ببرم دفتر تحویل بدم. اما مشخص نکرد کدوم بچه آدم. هابیل یا قابیل! بدتر اینکه یکی دو ثانیه ای میشد که ضربه سهمگینی به توپ زده بودم و مشغول رصد اون در جو بودم. از بس محکم زدم پام درد گرفته بود. برگشتم و به دفتر مدرسه نگاه کردم. ناظم از پشت شیشه با نگاه خشم آلودی بهم خیره شده بود. همین نگاه کافی بود که رسالتم شکل بگیره. هر طور که بود باید به توپ میرسیدم و اونو به ناظم میدادم. آخه واسه چی؟ نمیدونم.   

تا به توپ برسم٬ شوتش میکردن. شده بودم "خرس وسط". بالاخره توپ رسید به دست داود. دوست و همکلاسم بود. الان یه دندانپزشک متخصص و موفق هست. اون موقع ولی فقط داود بود. خیلی هم بی خطر! با صدای بلند صداش کردم و ازش خواستم که اونو به من بده. اما داشت خودشو آماده میکرد که به توپ ضربه بزنه. چیزی که تو اون همهمه به گوشش نمی رسید٬ صدای من بود. به سرعت به طرفش رفتم و بازوشو گرفتم. تعادلش بهم خورد اما هر طور که بود به توپ ضربه زد. اونم یه ضربه اساسی. اونم به طرف دفتر مدرسه! ناظم از پشت پنجره داشت نگاه میکرد.

توپ یه جای خلوت به زمین خورد. دوباره بلند شد و به بالای پنجره دفتر اصابت کرد. اما نه به دیوار بلکه به لامپی که اون بالا آویزون بود. شکست. اونم یه لامپ بزرگ دویست وات! توپ دوباره به زمین برگشت. اما دیگه هیچکی دنبالش نبود. در کسری از ثانیه٬ جمعیت تغییر ماهیت دادن. دست به جیب٬ زیر پاشونو نگاه میکردن و راه میرفتن. من اما بازوی داود هنوز توی دستم بود. با قامت خمیده کنار هم ایستاده بودیم و بی حرکت٬ به دوردست ها نگاه میکردیم. درست مثل پوستر فیلم های دفاع مقدس!

دوباره صدای بلندگو بلند شد. کاملا مشخص بود که چی میخواد بگه. دوتایی احضار شده بودیم. سر راه توپ سرگردان رو برداشتم. در برابر ناظم مقتدر ایستاده بودیم. سرمون پایین بود و به نوک کفشمون نگاه میکردیم. شرح مختصری در خصوص موقعیت ما در مدرسه داد. اینکه ارشد مدرسه هستیم اما عوضش از همه خرتریم! اینکه توی کلاسمون یه آدم حسابی پیدا نمیشه و ... راست میگفت. کلاس شماره ۱۳ مشهور خاص و عام بود. من و داود شاگرد اول و دوم بودیم. اما دیگه شاگرد سوم نداشتیم. همه در یک سطح بودن!

بالاخره قرار بر این شد که فردا بدون لامپ پا به مدرسه نذاریم. این بی انصافی بود. تمام تلاش من برای رسیدن به توپ به حساب شیطنتم گذاشته شد. با دلخوری به داود گفتم فردا بدون لامپ نیا! اما اون اعتقاد داشت که با هم باید بخریم. البته قیمت زیادی نداشت. اگه اشتباه نکنم صد یا صدوپنجاه تومان بود. اما بحث روکم کنی درپیش بود.

فردا صبح شد. وارد مدرسه شدم. داود هم اومد اما بدون لامپ. عصبانی شدم. با هم بحث کردیم. ولی با حرف زدن مشکل حل نمیشد. ورودی مدرسه نگهبان داشت و امکان خروج نبود. فقط میشد وارد شد. راه خروجی از بالای یه دیوار چهارمتری میگذشت. اونم که الان وقتش نبود. حتی اگه میرفتیم بیرون باز هم هیچ مغازه ای اون موقع باز نبود. نون بربری که نمیخواستیم! هرچی زمان میگذشت اضطرابم بیشتر میشد. تلاش میکردیم در دیدرس ناظم قرار نگیریم تا یادش نیاد. اما بی مروت حواسش خیلی جمع بود. باید یه فکری میکردیم. یه دفعه یه فکر به سرم زد. به داود گفتم. باناباوری به فکر فرو رفت و بعدش لبخند شیطنت آمیزی روی لبش نشست. درست مثل خودم!

دست به کار شدیم. از طبقه همکف شروع کردیم. کلاس به کلاس می گشتیم. اما نه دنبال طالبان. بلکه دنبال یک عدد لامپ دویست وات. ولی همه لامپ ها یا صد وات بودن یا مهتابی. کدوم بی عقلی واسه کلاس لامپ دویست استفاده میکرد؟ خسته و درمونده به طبقه سوم رسیدیم. نفس نفس میزدیم و با اضطراب داخل کلاس ها سرک می کشیدیم. دیگه امیدی نداشتیم. اما خدا با ما بود. داود جلوی واحد کامپیوتر خشکش زد. بعد هم با اشاره سقفو بهم نشون داد. چی میدیدم؟ یه لامپ دویست وات! باورکردنی نبود. اما حقیقت داشت. تازه زیر لامپ یه میز مستطیل شکل بزرگ بود که دورش میزگرد برگزار میکردن. یعنی لازم نبود قلاب بگیریم و ... اما یه مشکلی بود. اونم آقای خادمی مسئول واحد بود. کنار میز ایستاده بود. احتمالا اگه میرفتیم روی میز متوجه میشد. وقتمون داشت تموم میشد. باید یه جوری از اونجا درش میاوردیم. اما خدا باز ثابت کرد که با ما هست. آقای خادمی چندتا برگ کاغذ برداشت و از اتاق بیرون اومد و وارد بخش تکثیر شد. اصلا صبر نکردم که فکر کنم یا ارزیابی کنم که کی برمیگرده به اتاقش. با یه جهش رفتم روی میز. لامپو باز کردم و زیر کاپشن قایم کردم و به همون سرعت اومدم بیرون. خیلی خونسرد. ده ثانیه هم نشد. انگار اصلا اتفاقی نیافتاده. به حیاط مدرسه رفتیم. یکی از بچه ها که فنی بلد بود کار درآوردن بقایای لامپ قدیمی و نصب لامپ جدید رو به عهده گرفت.

با اعتماد به نفس بالا به سراغ ناظم رفتیم و بهش اطلاع دادیم. اونم با روشن و خاموش کردن کلید برق٬ سلامت لامپو تایید کرد و به ما اذن خروج داد. خیالمون راحت شده بود. بار سنگینی از گرده ما برداشته شد. حالا باید میرفتیم سرکلاس. اما تصمیم گرفتیم یه تک پا تا طبقه سوم بریم و اوضاع و جوانب اونجا رو بسنجیم. همینکارو کردیم. وای چی میدیدیم! آقای خادمی یه عده همکاراشو جمع کرده بود دور میز و داشت یه چیزایی بهشون میگفت. گاهی هم به سرپیچ خالی و گاهی به روی میز اشاره میکرد. سرپیچ هنوز داشت مثل پاندول حرکت میکرد و رد کفش اینجانب هم روی میز به حضار دهن کجی میکرد. من و داود دیگه رمقی واسه یه ماجراجویی تازه نداشتیم. خدا خدا میکردیم که قضیه ختم به خیر بشه. اما خدا فقط تا همین جا با ما بود. شک کرده بودم داره مارو به سمت هچل هدایت میکنه!

آقای خادمی بعد همکاراش از اتاق بیرون میاد. در اتاقو قفل میکنه و خیلی مصمم مسیر نامعلومی رو درپیش میگیره. یعنی کجا داشت میرفت؟ ما هم با دلهره به سر کلاس فیزیک رفتیم. دل تو دلمون نبود. جای من و داود کنار هم نبود. پخشمون کرده بودن دو طرف کلاس تا تعادل حفظ بشه. غافل از اینکه حفظ تعادل در دست اوباش کلاس بود نه ما!

هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که یکی در زد. انگار اون ضربات به در نمیخورد مستقیم روی مخ ما بود. یعنی کی میتونست باشه؟ در کلاس باز شد و سر ناظم قبل خودش وارد شد. از دبیر عذرخواهی کرد و رو به کلاس اسم مارو برد. عجیب بود. یعنی با ما چیکار داشتن؟ نگاه من و داود به هم گره خورد. چاره ای نبود. با هم بلند شدیم و راه افتادیم. صحنه اسلو موشن برخاستن مارو تجسم کنید. باافتخار با گامهای استوار به سمت سرنوشت نامعلوم خودمون میرفتیم. برای آخرین بار برگشتم و به کلاس نگاه کردم. بدرود ای دوستان!

ناظم به اتفاق آقای خادمی در انتظار ما بودن. بیصبرانه! لامپ هم در دستان با کفایت ناظم بود. طوری رفتار میکردیم که انگار از چیزی خبر نداریم. سئوال ناظم اما خیلی صریح و شمرده مطرح شد. در حالیکه لامپو به ما نشون میداد.

ــ اینو از کجا گرفتید؟

من انگار که یه مسئله دشوار فیزیک کوانتوم ازم پرسیده شده باشه٬ دست زیر چونه به لامپ خیره شدم و به فکر فرورفتم. داود اما من و منی کرد و آهسته گفت:

ــ از مغازه الکتریکی خریدیم آقا!

فریاد مملو از خشم توام با تمسخر ناظم رو سرمون آوار شد.

ــ اینو از مغازه خریدین؟

 راست میگفت. یه لامپ گریگوری گرد گرفته و رنگ و رورفته بود. معلوم بود سالها زیر سقف گرد خورده بود. حرفی واسه گفتن نمونده بود. ترجیح دادیم دوباره ساکت به نوک کفشامون خیره بشیم. همون خطبه تکراری ارشد بودنمون در مدرسه و ... فقط گوش میکردیم. آقای خادمی که به ندرت حرف میزد و همیشه خیلی آروم بود حالا زبون باز کرده بود. اصلا ما دو تا رو نمیشناخت.

ــ شما حالا وقتی لامپ میدزدین٬ فردا پس فردا شتردزد میشین!

آخ که بهمون برخورد. کفری شده بودیم. عنقریب بود که دوتایی بیافتیم رو سرش و جفتش کنیم به دیوار. حریف تو یکی که میشدیم! اما خوشبختانه آقای ناظم به دادمون رسید. خطاب به آقای خادمی گفت که اینا از شاگردای ممتاز مدرسه هستن و ایندفعه شیطنت به خرج دادن ...

چقدر کیف میداد به جای نشستن سر کلاس فیزیک٬ داشتیم تو خیابون ول میگشتیم. اصلا نمیدونم وقتی ما نبودیم دبیر داشت واسه کی درس میداد؟ اما هنوز مغازه های الکتریکی باز نبودن. داود یه بسته پیشنهادی داشت: بریم کله پزی! من ولی با فست فود موافقتر بودم. اما یه فست فود هر چقدر هم فست باشه ساعت هشت و نیم صبح باز نمیکنه. این بود که یه کله پاچه داغ زدیم تو رگ و برگشتیم مدرسه. سر راه یه لامپ هم خریدیم.