غازقولنگ!
میدونید چندتا شماره تلفن داخل گوشی منه که اصلن نمیدونم کی هستن؟ خب شما از کجا باید بدونید وقتی خودم آمارشو ندارم! علت اینه که برای مدت زمان طولانی وقتی شماره ای ذخیره میکردم٬ پروفایل صاحبشو پر نمیکردم. لذا فقط شماره های خام٬ گوشی به گوشی٬ برند به برند منتقل میشد. مثلن الان یکی به اسم "فرهادی" داخل لیسته که هرچی به مغزم فشار میارم نمیدونم کی و چکاره ست.
بعد تصمیم گرفتم وقتی شماره ای رو ذخیره میکنم٬ شغل یا محل کار طرفو بنویسم. مثلن آقای احمدی خدمات درمانی! اما الان اصلن خاطرم نیست این بابا کیه و کی سروکارم باهاش افتاد. به خاطر همین از دو سال پیش قرار بر این شد که از مکانیسم های کدگذاری ذهنی استفاده کنم تا دچار این فراموشی فاجعه بار نشم. مثلن یه آقایی بود که برامون گوشت گاومیش میاورد٬ شماره اونو تحت عنوان "Gavmish" ذخیره کردم. بیچاره هروقت زنگ میزد و چشمم به اسمش میافتاد خنده ام میگرفت. اونم وقتی از پشت تلفن صدای خندان منو میدید٬ اینو به حساب رضایتمندی از محصولاتش میذاشت و سیریش میشد که بازم براتون بیارم!
یا شماره ای رو که تحت لایسنس لوله کش ذخیره کردم. بعد اون آقای لوله کش بدون اطلاع امتیاز خودشو به یه کلیدساز فروخت. من هم به اون کلیدساز زنگ زدم که بیاد برامون ماشین لباسشویی نصب کنه! درسته که با این شیوه بعضی وقتا ضایع میشدم یا طرف ضایع میشد٬ اما لااقل کارم راه میافتاد. تا اینکه...
داخل گوشیم چندتا گروه تشکیل دادم. گروه اول خیل کثیری از قضات و مقامات قضایی مملکت هستن که اول اسمشون با عبارت "Ghazi" شروع میشه. هر وقت که مناسبت مذهبی یا اعیادی پیش میاد٬ یه پیامک شسته رفته آماده میکنم و سند تو آل! گروه بعدی همکاران پزشک در فرمت های مختلف هستن که به مناسبت های دیگه ای مورد تفقد قرار میگیرن. مثلن عید نوروز٬ روز ولنتاین٬ روز کوروش٬ شب یلدا و اینا! مصداق نفاق واضحتر از این سراغ دارین؟ میگن منافقین از کفار هم بدترن! واسه همین شماره معدودی از کفار رو هم دارم که با هم حشر و نشر داشته باشیم. شاید هدایت شدیم و از خط نفاق به خط کفر ارتقا پیدا کردیم!
جریان قرمز و آبی هم که داستان خودشو داره. دوتا کارگروه از اینا تشکیل دادم که در وقت مقتضی یه پیامک جانانه به طرفشون شلیک کنم. البته الان خیلی وقته که یکی از این گروه ها تار عنکبوت گرفته و پیام تبریک و تهنیتی دریافت نکرده. یکی دیگه هم به طور موقت هر هفته بلاک میشه تا مورد اصابت شلیک های کورشون قرار نگیرم. بی جنبه ها بهم میگن برو آیفون ۵ بخر که صفحه ش بزرگتره٬ میتونی تیمتو ته جدول رده بندی ببینی! البته من استدلال های قوی دارم که حرفهای پوچ اونا رو بی اثر میکنه٬ مهمترینش اینه که بالاخره ما هم خدایی داریم و وضع این شکلی نمیمونه!
اما در بین گروه مقامات قضایی یکی بود که اخیرن توجه منو به خودش جلب کرده بود. کسی که داخل گوشی با نام "قاضی گرجی" ذخیره شده بود. اما در طول این دو سال هیچوقت نشده بود که تماس بگیره یا پیامکی بفرسته٬ یا حتا به پیامک های ارسالی جواب بده. این جای تعجب داشت٬ چون در تمام شهرهایی که کار کرده بودم قاضی با این نام نداشتیم. پس این از کجا پیداش شده بود؟
تصمیم گرفتم ته و توی ماجرا رو درآرم. بهترین کار این بود که به بهانه ای بهش زنگ بزنم و اونو تخلیه اطلاعاتی کنم. این بهانه خیلی زود به دست اومد٬ اونم وقتی بود که مشغول کارشناسی برای پرونده های یک شرکت بیمه گر بودم. یه آقایی که در یک حادثه دچار شکستگی فک تحتانی شده بود. حالا باید براش تعیین خسارت میکردم. البته این شکستگی مثل خیلی از شکستگی های دیگه دیه مقدر داره و محاسبه اون بر عهده مراجع قضایی هست. اما وقتی کارشناسی بیمه انجام میدیم٬ محاسبه اون به عهده خودمونه. چون در برخی حوادث که توضیح اون از حوصله این بحث خارجه٬ ما و شرکت های بیمه گر در راستای یک نقشه هوشمندانه٬ دست به دست هم دادیم و مرجع قضایی رو از میان برداشتیم! از تولید به مصرف بدون واسطه. البته زمان زیادی نگذشت که فهمیدیم فقط خرکاریش افتاد گردن خودمون و لاغیر! اما دیگه دیر شده بود!
برای شکستگی فک تحتانی هم روایات متعدده. بعضی از قضات اونو جزو استخوان های بلند بدن در نظر میگیرن و هشت درصد خسارت تعیین میکنن. اما بعضی از بزرگان هم فک تحتانی رو معادل سایر استخوانهای سر و صورت میدونن و ده درصد خسارت برای اون میدن. پس باید با یکی از قضات محترم تماس میگرفتم و می پرسیدم که آخرین دستورالعمل در این زمینه چیه. خب چه کسی بهتر از قاضی گرجی میتونست باشه؟ با یه تیر دو هدف میتونستم بزنم.
لازم بود زنگهای زیادی بخوره تا گوشی رو برداره. حتمن سرش شلوغه. یه سلام علیک گرم میکنم و در عوض پاسخ خلاصه و سرد و از سر تردید میشنوم. احتمالن شماره من داخل گوشیش نیست و به جا نیاورده. خودمو معرفی میکنم اما تغییر چندانی در تون صداش حاصل نمیشه. صدای یه پیرمرد خسته بود که میگفت در خدمتیم! هنوز به جا نیاورده بودمش که این کدوم قاضیه. اگه ازش میپرسیدم هم خیلی ضایع بود٬ لذا تصمیم گرفتم سئوال خودمو بپرسم. شرح مفصلی از موضوع شکستگی فک تحتانی٬ نظریات ارائه شده و قبض و بسط تئوریک مسئله رو بیان کردم٬ سرآخر وقتی دهنم حسابی خشک شد رفتم سر اصل موضوع و سوال رو مطرح کردم. جواب پیرمرد اما بیش از حد خلاصه بود٬ جواب که نبود خودش یه سئوال جامع و مانع بود.
ــ چی؟
یا خدا! یعنی باید دوباره این همه مطلبو تکرار کنم؟ یادم نیست چی گفتم! لااقل ذکر میکردی از کجاش چی! از تماسم مثل چی پشیمون شده بودم٬ اما چاره ای نبود. خودمو معرفی کرده بودم و نمیتونستم تماس رو عقیم بذارم. لاجرم سئوال آخر خودمو تکرار کردم. این بار پیرمرد فعالانه تر در بحث شرکت کرد و با ته لهجه خاصی گفت:
ــ با کی کار داشتی عمو؟
این دیگه غیر قابل تحمل بود٬ مصداق آب در هاون کوبیدن! بغض کرده بودم و نمیدونستم چی بگم.
ــ با آقا یاسر کار داری؟ رفته فوتبال یکساعت دیگه میاد.
اونوقت یعنی چی؟ قاضی مملکت رفته فوتبال؟ اونم تو ساعت اداری! بعد میگن این اطاله دادرسی ها از کجا آب میخوره و خفت ما رو میگیرن. خداحافظی تلخی کردم و مشغول کارم شدم. اینم از تخلیه اطلاعاتی امروز!
حوالی ظهر بود که گوشی زنگ خورد. وای! همون قاضی گرجی بود. احتمالن یاسرشون بود. اما صبر کن ببینم اینکه قاضی گرجی نیست! چرا تا حالا دقت نکرده بودم؟ چی باعث شد که برای دو سال عبارت "Ghaz gorji" رو قاضی گرجی بخونم. حالا یادم اومد. طرف غازچرون بود٬ یه روز که به خارج از شهر رفته بودم٬ سر راهم سبز شد و ادعا کرد که غاز محلی پرورش میده. شماره خودشو بهم داد که اگه خواستم سفارش بدم تا برام غاز بیاره.
وامصیبتا از این بی دقتی که در نفس ماست! چه پیامک های جانسوزی که در این دو سال براش نفرستادم و چه بیهوده در انتظار پاسخی روزگار نگذراندم! چاره ای جز رد تماس نداشتم تا در تنهایی خود اندکی بیاندیشم و هضم این رسوایی را چاره کنم. اما مگه ول میکرد٬ غروب دوباره حرکات ایذایی رو از سر گرفت. تماس پشت تماس. عجب سیریشیه! یعنی باهام چیکار داشت؟ مطمئنن نمیخواست بهم بگه که خسارت شکستگی فک چقدره. پس دیگه حرفی واسه گفتن نداشتیم. بالاخره مجبور شدم گوشی رو بردارم تا اطرافیان بهم مشکوک نشن.
ــ بفرمایید!
ــ سلام آقا! من یاسرم٬ کاری داشتین باهام؟
ــ غاز دارین؟
ــ بعله آقا هر تعداد بخواین٬ کشته یا زنده؟
ــ زنده میخوام چیکار! چه قیمتی دارین؟
ــ چهل تومن پنجاه تومن٬ بستگی داره.
ــ چه خبره! قبلن سی تومن میدادی.
ــ اون مال قبل تحریم بود آقا.
ــ مگه غاز هم تحریم شده؟
ــ خوراک طیور گرون شده ما مقصر نیستیم.
ــ ماشالا خیلی هم بهشون خوراک طیور میدین! پس اونایی که وسط لجن غلت میخوردن گوسفنداتون بودن؟
ــ نه! اونا اردک هستن.
ــ آهان فهمیدم. مرسی آقا نمیخوام گرونه ...
این حادثه که به خیر گذشت٬ اما اگه قضات محترم بفهمن کیو با اینا کردم هفتاد میلیون٬ به قطع و یقین حکم تیر منو صادر میکنن!
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.