بعدازظهر یکی از روزهای آخر تابستان بود. بهاره زن میانسالی استکه در یک شهرک اعیانی زندگی می کند. در اینجا بین واحدهای مسکونی دیواری نیست. بوته های گل و درختچه های تزیینی است که مرز بین خانه ها را تعیین میکند. بهاره به اتفاق خواهرش کفش تنیس شان را به پا می کنند و با یک بطری آب معدنی به دست در حال پیاده روی در کوچه پس کوچه های این شهرک رویایی هستند.

صدای پارس کردن سگی در آن نزدیکی به گوش می رسد. از خانه همسایه شان هست. به راهشان ادامه می دهند. کم کم صدای سگ نزدیک تر می شود. سعی می کنند توجهی به آن نکنند ولی قضیه جدی تر از این حرف هاست. ناگهان سگی سیاهرنگ و عظیم الجثه در مقابلشان ظاهر می شود. بدنی کشیده و پوزه دراز و گوشهای دراز و نوک تیز . چنین موجودی را فقط در فیلم ها دیده اند.

وحشت را در چهره هر دو می توان دید اما سعی می کنند با خونسردی و شوخی کردن خودشان را کنترل کنند.

ـ چخه !

ـ برو خدا روزیتو جای دیگه بده !

اما سگ که ظاهرا از یک خانواده اصل و نسب دار است و عادت به این برخوردهای سخیف ندارد به شدت عصبانی می شود و با جدیت بیشتری پارس می کند.

بهاره و خواهرش عقب عقب میروند و سگ هم جلو می آید. هیچکس هم در کوچه نیست که کمک بخواهند. بهاره ناگهان شروع به دویدن می کند ولی خواهرش می داند که نباید این کار را بکند. می خواهد این را به بهاره بگوید که دیگر دیر شده و سگ با یک جهش خودش را روی او میاندازد.

خوشبختانه سگ عادت به گاز گرفتن ندارد و فقط چنگول می زند. بهاره بر میخیزد و دوباره شروع به دویدن می کند و سگ هم دوباره او را نقش زمین میکند. خواهرش نمیداند چکار باید بکند. دستپاچه شده است حتی نمی تواند فریاد بزند. یک لحظه به فکرش می رسد به ۱۱۰ زنگ بزند اما اینکار در آن موقعیت مثل نامه نوشتن به آتش نشانی است.

وقتی برای تلف کردن نیست. با صدای بلند جیغ و داد می کند و در همان حال ترکه چوبی که در کنار بوته گل قرار دارد را برمیدارد و به جان سگ میافتد. سگ متوجه خواهر می شود و بهاره که دستها و بازوهایش زخمی شده است  از جایش بلند میشود. ابتدا می خواهد فرار کند اما تصمیم دیگری میگیرد. یک تصمیم کبری!

ترکه چوب دیگری را بر میدارد و به جان سگ میافتد. سگ به هر طرف میچرخد ضربه سهمگینی نثارش میشود. کم کم چند نفر دیگر به کمکشان میایند. به تعداد بوته های گل ترکه چوبی هست. تعداد بوته ها هم که کم نیست.

کاملا مشخص است که سگ از کرده خود مثل سگ پشیمان است و فقط برای اعاده حیثیت واق واق میکند. کم کم این صدا هم به زوزه تبدیل میشود.

جماعت سگ را خرس وسط کرده اند و از هر سو ضربه میزنند تا اینکه صاحب سگ سر میرسد. مبهوت از این همه بیرحمی!

باورش نمیشود این سگ نژاد دوبرمن اینطور ذلیل شده باشد.

کلی پول بابت این سگ داده و حالا با آن مثل یک سگ ولگرد رفتار می شود. سگ که صاحبش را می بیند مظلومانه به طرفش میرود.

صاحبش ابتدا با لحن طلبکارانه ای با مردم طرف می شود ولی حال و روز بهاره را که می بیند کوتاه می آید. با هم بهاره را به درمانگاه می برند . جراحات به نسبت عمیق است ولی نباید بخیه شود چون احتمال عفونت زخم وجود دارد. با آب و صابون شستشو می دهند و واکسن هاری و کزاز وبقیه ماجرا.

بهاره و خواهرش خیلی عصبانی هستند. صاحب سگ هم مدعی است که آنها سربه سر سگش گذاشته اند وگرنه چنین اخلاقی ندارد. درگیری لفظی در می گیرد اما با وساطت بقیه ختم به خیر می شود.

پزشک به آنها توصیه میکند که سگ را زیر نظر بگیرند و در صورتیکه مرد حتما پیگیر درمان و واکسیناسیون از نظر هاری باشند.

اما صاحب سگ مدعی است که سگش کارت سلامت دارد!

همه به خانه می روند. اما بالاخره بعد چند روز سر و کارشان به ما می افتد که بیکار برای خودمان مگس پر ندهیم.

بهاره و خواهرش در یک روز شلوغ به مرکز ما می آیند. معرکه گیری را از همان پذیرش شروع کرده اند. به هر سر و دست شکسته ای که می رسند داستان را تعریف می کنند.

ـ چی شده؟ این من هستم که بعد از آرام کردنشان می پرسم.

ـ ـ هیچی دکتر! یه سگ گنده بهم حمله کرد. این هم جواب بهاره هست.

ـ ـ ـ سگ نبود خر بود. این هم وراجی خواهر بهاره بود.

ـ بالاخره خر بود یا سگ؟

ـ ـ سگ بود ولی خیلی گنده بود.

ـ خب سگ هر چی گنده باشه سگه دیگه خر که نمیشه. حالا چرا اینقدر دیر اومدی؟

ـ ـ نمی خواستم شکایت کنم. حالا سگش مرده و مدعی شدن که ما اونو کشتیم.

ـ چه طوری کشتین؟

ـ ـ با سم! البته....ما اونو نکشتیم . صاحبش اینطوری ادعا میکنه.

ـ شاید سگه هار بوده و حالا مرده.

ـ ـ ـ آره دکتر! حتما این خره هار بوده.

ـ تا حالا خر دیدی ؟

ـ ـ ـ آره! درست مثل این سگه بود.

ـ شاید اونی که دیدی سگ بوده که اشتباهی فکر کردی خره.

ـ ـ ـ نه آخه اون عرعر می کرد.

ـ این خرسگ کی مرده حالا؟

ـ دیشب. صاحبش میگه سگش از نژاد سگ شاه بوده و اینقدر میلیون قیمتشه و حالا از ما طلب خسارت کرده.

شرح ضایعاتشو می نویسم. اگر چه احتمال خیلی زیادی میدم که این سگ کشی کار خودشون باشه ولی با این وجود توصیه های لازم جهت ادامه واکسیناسیون و علائم خطر از نظر هاری رو بهشون می کنم و میرن دنبال کارشون.

 یک ساعت بعد سر و کله صاحب سگ پیدا میشه.

ـ چی شده؟

ـ سگمو کشتن.

ـ سگ بود یا خر ؟

ـ خر چیه؟  سگ بود اونم نژاد دوبرمن. کلی پول بابتش داده بودم.

ـ چطوری کشتنش؟

ـ تو غذا سم ریختن و جلوش انداختن.

ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟ شاید هار بوده.

ـ نه دکتر ! واکسناشو کامل زده بودم . مرتب میبردمش پیش دکتر دامپزشک.

ـ حالا از دست ما چه کاری برمیاد؟

ـ می خوام علت مرگش تعیین بشه!

ـ کی بهت گفته این کار ماست؟

ـ اینجا مگه پزشکی قانونی نیست؟

ـ آره ولی دامپزشکی قانونی که نیست.

ـ چه فرقی میکنه؟

ـ همون فرقی که شما با یه دام میکنی.

عصبانی میشه و میره پی کارش. دیگه هم سر و کله اونا پیدا نشد. تقریبا مطمئنم که این مرگ مرموز زیر سر بهاره و خواهرش بوده. میگین چرا؟ خب حس ششم من اینو بهم میگه!

                                                                                                       شهریور ۱۳۸۹