سه تا سرباز گردن کلفت یه جوون هم سن و سال خودشونو روی صندلی خفت کردن. یکی محکم پاهاشو نگه داشته دومی دستاشو از پشت محکم به هم گره زده و سومی هم سرشو بالا آورده و بین دو تا دستش سفت گرفته تا حرکت نکنه. یه خانم جوان هم که به زحمت سنش به بیست و پنج سال میرسه با چهره مصمم کنارشون ایستاده.

پسر جوون فریاد میزنه:

ــ من که قسم خوردم پس دیگه چی از جونم میخواین؟

کسی جوابشو نمیده. زن جوان ست خودشو باز میکنه و روی میز میچینه. اعتماد به نفس بالایی داره. سعی میکنه رفتار کادر پزشکی رو تقلید کنه. مجموعه ای از ابزار و موادی که توی آشپزخونه پیدا میشه رو با خودش به محل کار آورده. اول با سرنگ مقداری از یه مایعی که احتمالا آب لیمو هست رو میکشه و آروم خالی میکنه توی بینی پسر جوون.  بعد با قیافه جدی بهش نگاه میکنه و عکس العملشو زیر نظر داره. پسر جوون سعی میکنه با قورت دادنهای مکرر اثر تحریک کنندگی اونو خنثی کنه. هیچ مجالی برای ابراز احساسات نداره.

حالا یه مایع دیگه باید تست بشه. سربازها خودشونو آماده میکنن. این دفعه نوبت سرکه هست.

نمیدونم تا حالا شده یه چیز ترش بپره توی بینی تون؟ احساس خیلی بدی به آدم دست میده. حالا در نظر بگیرین نتونین هیچ عکس العملی نشون بدین! این دقیقا همون حسی بود که این پسر جوون داشت.

سرکه رو توی اون سوراخ بینی میریزه. معلومه به کارش وارده. حالت خفگی بهش دست میده ولی به این سادگی دست از سرش برنمیدارن. مایعات دیگه ای هم تست میشن. بعد نوبت خردل میرسه. اول جلو بینیش میگیره. یه محلول حاوی خردل هم داره که خالی میکنه توی بینی.

خب فقط یه چیز مونده که با اون میتونه لیاقت خودشو ثابت کنه: فلفل!

مقداری فلفل سیاه رو لای کاغذ تا شده میریزه و بدون هیچ ملاحظه ای خالی میکنه توی بینی پسر نگون بخت. به حد انفجار میرسه. با آخرین توانش فریاد میزنه و میخواد خودشو خلاص کنه. زن جوان با لبخندی رضایت بخش و غرور آمیز به مرد مسنی که شاهد عملیاتش بود نگاه میکنه و میگه:

ــ دیدید گفتم دروغ میگه!

با اشاره مرد مسن سربازان پسر جوان را رها میکنن. بیچاره دیوانه وار دور اتاق میچرخه و عطسه و سرفه میکنه. فلفل به ته حلقش رسیده و کم مونده اونو خفه کنه. یه پارچ آب رو خالی میکنه توی بینی و دهنش. حال و روزش که یه کمی بهتر میشه با عجله به سراغ من میاد.

داستان رو تعریف میکنه. خونم به جوش میاد. از عصبانیت دستام میلرزه. باید یه کاری کنم که دیگه کسی اجازه انجام چنین کارهای احمقانه ای رو به خودش نده.

ماجرا از یکسال قبل شروع شد که حمید (پسر جوان) در یک سانحه رانندگی دچار ضربه مغزی شد. لوب پیشانی مغز خونریزی کرد که نهایتا تحت عمل جراحی قرار گرفت و بعد از بستری طولانی مدت ترخیص شد. در این مدت به دفعات پیشم اومد و بالاخره موقع ختم پرونده رسید. از چند ماه قبل مدعی بود حس بویایی خودشو  بعد تصادف از دست داده. می گفت که دیگه مزه غذاها رو احساس نمیکنه. علت این مشکل هم ارتباط نزدیک حس بویایی و چشایی هست. البته در تشخیص مزه های اصلی مشکلی ندارن ولی در شناسایی طعم غذا که ترکیبی از مزه های ملایم تر هست دچار مشکل میشن. با توجه به نوع و محل آسیب و شدت ضربه وارده به سر ایجاد چنین مشکلی توجیه پذیر بود.

از دست رفتن حس بویایی یکی از چالشهای عمده ما در پزشکی قانونی هست. چون هیچ روش تشخیصی مطمئنی برای اون وجود نداره. برخلاف حس بینایی و شنوایی که بدون دخالت مصدوم و فقط از روی فعالیت الکتریکی مغز قابل تشخیص هستن. با توجه به این که دیه از دست رفتن حس بویایی برابر دیه کامل انسان هست و از طرفی خیلی از افراد فرصت طلب فهمیدن که روش تشخیصی صد در صدی براش وجود نداره و نهایتا کار به قسم و آیه میکشه تا کوچکترین تصادفی میکنن مدعی از دست رفتن حس بویایی میشن. حتی یکی رو داشتیم که فقط ساق پاش شکسته بود و اصلا سابقه ضربه یه سر نداشت ولی بعدا این ادعا رو مطرح کرد.

البته ضایع کردنش کار سختی نبود. چون وقتی ازش پرسیدم با طعم غذاها چه مشکلی داری شاکی شد که طعم غذا چه ارتباطی با بویایی داره!

خلاصه اینکه آقا حمید رو فرستادیم تا کلی روشهای تشخیصی پر خرج رو تجربه کنه. این روشها اگر چه تشخیص رو مسجل نمیکردن ولی قادر به رد کردن خیلی از موارد تمارض بودن. چیزی که برای حمید اتفاق نیافتاد. بعد هم موضوع در کمیسیون پزشکی مطرح شد. جراح معالج صراحتا اعلام کرد که حین جراحی شاهد بوده که بولبهای بویایی در اثر تصادف کنده شده. نهایتا بعد از بحث و تبادل نظر چند نفر از متخصصین بنام شهر و مشاهده نتایج بررسی های پاراکلینیکی به اتفاق آراء احتمال بسیار بالای از دست رفتن حس بویایی مطرح شد.

نتیجه ای که ما هم به مرجع قضایی منعکس کردیم. حالا فقط مونده بود که مراسم قسامه برگزار بشه.

در اتاق رییس دادگاه حمید با وضو نشسته. قران رو جلوش میذارن و اون هم قسم میخوره که قبلا حس بویایی داشته و بعد تصادف اونو از دست داده. قاعدتا همه چیز طبق روال پیش رفته. اما منشی دادگاه که یک خانم جوان هست پابرهنه وارد عرصه میشه و ادعا میکنه که حمید دروغ میگه. دلیلی برای ادعاش نداره. ظاهرا یه جور مکاشفه زنانه هست!

از رییس دادگاه یه روز فرصت میخواد تا پته حمید رو روی آب بریزه. در کمال تعجب رییس دادگاه این فرصت رو بهش میده. یعنی نظریه جراح مغز و اعصاب که اندازه سن اون زن تجربه کاری داره کشک! نظریه چند تا متخصص دیگه که کلی فسفر سوزوندن و با وسواس زیر برگه ای رو امضاء کردن کشک! درحالیکه از ترس اینکه نکنه حق کسی ضایع بشه پشتشون میلرزید. کلی بررسی های دقیق پاراکلینیکی هم که اصلا محلی از اعراب نداشتن.

زن جوان کلید حل معما رو در آشپزخانه منزلش جستجو میکند! چرا به فکر خودمون نرسید؟ کلی مایعات و ادویه جات تحریک کننده رو برمیداره و به محل کارش میبره و اون حماسه که شرحشو گفتم رو خلق میکنه.

چند تا سرباز و رییس دادگستری هم مثل این زن نمیدونستن که تحریک مخاط بینی هیچ ارتباطی با حس بویایی نداره. و هر کدوم مسیر حسی خاص خودشونو دارن. خیلیها ممکنه این واقعیتو ندونن ولی بعیده یه آدم نرمال هر چقدر هم کم سواد در کاری که بهش ارتباطی نداره  اظهار و اعمال نظر کنه. اونهم با چنین اعتماد به نفس بالایی!

نامه سر گشاده ای به رییس دادگستری می نویسم و ایشونو متوجه اشتباهش میکنم. متوجه قضیه میشه و از ما میخواد یه کمیسیون مجدد تشکیل بدیم. اما زیر بار نمیریم و اعلام میکنیم هر تعداد کمیسیون که تشکیل بشه پاسخ مشابهی خواهیم داشت. بالاخره کوتاه میان و حق به حق دار میرسه.

                                                                                                                                 ۱۳۸۸