میتونید حدس بزنید موزیک آلارم موبایلم چیه؟ فکر نمیکنم بتونید. خودم میگم. آهنگ "لالایی شب بخیر کوچولو!" اولش از خواب بیدار میشم بعدش که میبینم یکی داره لالایی میخونه دوباره میخوابم. نتیجه اینکه اکثر اوقات دیر میرسم سر کار.

یک ساعتی میشد که خوابیده بودم. فکر میکنم بین مراحل سوم و چهارم خواب داشتم دست به دست میشدم که با یه صدای ناهنجار بیدار شدم. بلند شدم و نشستم. فکر کردم صبح شده. اما من که هنوز خوابم میومد. پس چرا کسی لالایی نمیخونه؟ اصلا واسه چی من از خواب پریدم؟ توی تاریکی ساعت دیواری معلوم نبود. دست دراز کردم و از پای تخت موبایلمو برداشتم که ساعتو بخونم. اما یه پیامک داشتم. پس این باعث شد که بیدار شم. به باعث و بانی اون لعنت فرستادم. احتمالا همراه اول بود که خودشو ملزم به قدردانی بابت پرداخت غیرحضوری قبض موبایل می دونست. زمانش اصلا مهم نبود. اما اشتباه میکردم. کارمند پذیرش بود: خوابی یا بیدار؟

لجم گرفته بود. آخه اون وقت شب چه وقت پیامک دادن بود. می دونستم یا سئوال پزشکی داره یا واسه فردا مرخصی میخواد. تایپ کردم و فرستادم"خوابم" و خوابیدم!

سی ثانیه بعد زنگ موبایل به صدا در اومد. دست بردار نبود. گوشی رو با عصبانیت برداشتم. کلی عذرخواهی کرد و سر آخر پرسید:

ــ کف دستم به شدت میخاره. علتش چی میتونه باشه؟

ــ احتمالا پول میرسه به دستت!

ــ آخه قرمز هم شده.

ــ حتما اسکناس پونصد یوروییه!

ــ شوخی نکن دکتر! من و همسرم هر دو نگرانیم.

دیگه خواب از سرم پریده بود. یه شرح حال مختصر می گیرم. کار خاصی انجام نداده بود. با گل و گیاه و مواد شیمیایی هم سروکار نداشت. علامتی به نفع عفونت قارچی هم نداشت. چیزی به جز یه درماتیت تماسی یا گزش حشره نمی تونست باشه. ازش خواستم ضایعه پوستی کف دستشو توصیف کنه. سکوت ملتمسانه ای کرد که فهمیدم خارج از توان پردازش سلولهای خاکستری مغزش هست.

فکری به سرم زد. ازش خواستم از کف دستش یه عکس بگیره و برام MMS کنه.

این پرسنل تقریبا هم سن و سال خودمه و بیشتر باهاش جور هستم. اگر چه میدونم وظیفه خطیر پایش من به اون محول شده و هر هفته باید آمار اقدامات و ملاقات ها و تلفن های منو به "بچه های بالا" گزارش کنه. اما به دو دلیل به روش نمیارم. اول یه دلیل انساندوستانه: چون از این طریق داره نون میخوره و بقیه اونو سر سفره زن و بچه ش میبره. دلیل غیر انساندوستانه هم اینکه: اگه بفهمن که من فهمیدم این وظیفه رو از دوشش برمیدارن و میسپرن به یکی دیگه که ممکنه شناسایی اون برام  طول بکشه.

در دنیا دو مکانیسم مدیریت و نظارت اداری وجود داره. یکی شرقی هست که پایه گذار اون ژاپنی ها بودن. بر اساس این الگو هر کارمندی موظفه همکار هم رده خودشو رصد کنه و اگه خطایی دید تذکر بده. در واقع یک مکانیزم نظارتی عرضی در اونجا حاکمه. ولی نوع غربی که در آمریکا و اروپا جاری هست طولی هست. یعنی وظیفه نظارت و تذکر دادن به عهده مافوق هست و در صورتیکه کارمند مرتکب خطایی بشه این مافوق مستقیم هست که باید پاسخگو باشه. اینکه کدوم روش بهتر هست من نمیتونم اظهار نظر کنم. چون هر دو روش دارن خوب جواب میدن. مهم اینه که ما سردمدار یک مکانیسم نظارتی هوشمندانه هستیم که در هیچ جای دنیا رایج نیست. عجیبه که چرا هیچکی به فکرش نمیرسه از این روش واسه مملکت خودش الگوبرداری کنه!

این روش همانا سپردن مواظبت و مراقبت از هر فرد به زیردست خودشه. همون مکانیسم طولی هست اما سرته! شرطش هم اینه که این زیردست نباید شناسایی بشه و همیشه هم باید در سایه قرار بگیره و به محض اینکه کارمندی کسی رو بالای سرش ندید و دست از پا خطا کرد خفتش کنه. به همین خاطر اسم "حراست" یا "حفاظت" در ادارات نباید شما رو به این اشتباه بندازه که وظیفه اونا حراست و حفاظت از نیروها هست. در واقع هدفشون حفاظت از این ساختار مخوف هست. شاید یکی از دلایل فرارمغزها عدم تحمل چنین ساختاری باشه. چون هیچ زیردستی قسم نخورده که سلایق و علایق و خصومتهای فردی و جناحی رو در این روند خفت گیری دخیل نکنه.

البته فرد بالادست هم دست رو دست نمیزاره. دائم مترصد یه فرصتیه که انتقامشو بگیره. و چون معمولا نمیدونه از کی باید انتقام بگیره دسته جمعی یه عده رو هدف ترکش قرارمیده. برایند این دو نیروی از بالا و پایین یه جایی به تعادل میرسه که این جا همون ادارات دولتی ما هست. این که گفته میشه کار مفید در مملکت ما چهل و پنج دقیقه هست به نظرم درست نیست. چون بقیه ساعات کاری هم صرف کسب اخبار و اطلاعات و گرا گرفتن و نقطه ضعف جمع کردن  میشه تا به حفظ این ساختار کمک کنه. گاها این کینه شتری و تبعات اون تا داخل خونه افراد هم رسوخ میکنه که میتونه مصداق اضافه کاری و دورکاری باشه.

بگذریم. صحبت از پرسنل خودمون بود. کار سختی بود که متقاعدش کنم باید واسه خونه ش کامپیوتر بخره. یه مقاومت سنتی داشت. احساس میکرد باعث انحراف بچه ش میشه! بعد که خرید ازم خواست راجع به اینترنت راهنماییش کنم.

شرح مبسوطی در خصوص تاریخچه اینترنت و پروتکلهای رایج و ضریب نفوذ اینترنت در ایران و رتبه رشک برانگیز ما در بین ۱۹۴ کشور جهان بهش دادم. با فک کش اومده بهم خیره شده بود. فهمیدم "تربیت نااهل چون گردکان بر گنبد است". چیزی که اون نیاز داشت دو متر سیم تلفن بود و یه کارت اینترنت نه توصیف فلسفه خلقت اینترنت و خلق حماسه در حفظ رتبه ۱۹۳ جهانی بدون هیچ نگرانی از جایگزینی!

فردای اونروز با خوشحالی اومد پیشم. با وقاحت داشت برام شرح سیاحت خودشو در سایتهای "هرزه نگاری" تعریف میکرد. و من در این اندیشه که اون چطور بدون فیل*ت*ر*شکن وارد این سایتها شده بود.

معمولا رسم بر اینه که آدما بعد یه مدتی که وبگردی میکنن جذب این جور سایتها میشن ولی این بابا از همون اول بارش کج بود. طبق معمول یه حسی بهم دست داد. حس نوعدوستی و خیرخواهی! باید نجاتش میدادم تا در باتلاق رسوایی اخلاقی فرو نره. این بود که به سبک "میرزای شیرازی" فی الیوم استعمال هر گونه پروتکل در دستیابی به سایتهای غیراخلاقی و به دام افتادن در شبکه تار عنکبوتی هرزه نگاری رو براش ممنوع اعلام کردم و اونو در حکم محاربه با سربازان گمنام فیلترچی دونستم.

نقشه ام خیلی خوب جواب داد. از ته قلب خوشحال بودم که باعث هدایت یکی شده بودم. چون دیگه چیزهایی رو که میدید واسم تعریف نمیکرد. حالا وقتش بود که نحوه ارسال پیامک های چندرسانه ای رو بهش آموزش بدم. همینکارو هم کردم.

خلاصه اینکه اون شب یه MMS حاوی عکسی که از بخشی از کف دستش گرفته بود برام فرستاد. حدودش محو بود. ازش چیزی سر در نیاوردم ولی بهش اطمینان دادم که مشکلی نیست و عمرش به دنیاست.

روز بعد حوالی ظهر بود که دیدم گوشی به دست با نگرانی اومد پیشم. پیامکی که تازه واسش رسیده بود رو بهم نشون داد. قریب به این مضمون: "به علت عدم رعایت قوانین و مقررات مندرج در... سرویس پیامهای چندرسانه ای شما قطع گردید."

ازش راجع به پیامکهایی که فرستاده بود سئوال کردم. میگفت خیلی وقت بود که چیزی نفرستاده بود. آخرین بار هم دیشب بود که برای من فرستاد. عکسی که برام فرستاده بود رو چک کردم. یعنی اینو با چی اشتباه گرفته بودن؟ هر چقدر که به محفوظات خودم از کتاب "surface anatomy" رجوع کردم به جایی نرسیدم. بهش دلداری دادم که حالا آسمون به زمین نیومده. با این تعرفه ای که واسه این نوع پیامک وضع کردن همچین آش دهنسوزی هم نبود.

ماجرا اما به همین جا ختم نشد. فردای اونروز سه نفر با لباس شخصی به مرکز اومدن. نمیدونستم نمیدونم و نمیخوام که بدونم از کجا اومده بودن. پرسنل ما رو به یه اتاق بردن. احتمالا واسه احوالپرسی. بعد از چند دقیقه دسته جمعی اومدن به اتاقم و درو بستن. صورت پرسنل ما برافروخته و قرمز بود. سئوالشون این بود که این عکس چی بود و برای چی فرستاد؟ شرح مختصر ماجرا رو گفتم. ظاهرا همون چیزایی بود که پرسنل بهشون گفت. ازش خواستن یه عکس دیگه از کف دستش بگیره. دو تا عکسو مقایسه کردن و رفتن.

بعد رفتنشون هیچ حرفی بینمون رد وبدل نشد. اصلا احساس خوبی نداشتم. یه جور تحقیر شدن تا حد نهایت. یعنی اگه پیامکی حاوی تصویر نامناسب ارسال نشه دیگه روش دیگه ای واسه دسترسی به این تصاویر نیست؟ نمیشه ایمیل کرد؟ نمیشه با "وی پی ان" فیلترا رو در هم شکست؟ چطور باید این دوگانگی فرهنگی که بهش دچاریم رو برای نسل بعدی خودمون توجیه کنیم؟ مطمئنا هدف مخابرات از راه اندازی این سامانه خیرخواهی و به روز بودن مردم نبود. چون در این صورت سرعت اینترنت ADSL الان معادل Dial up ده سال قبل نبود. حرفهای زیادی برای گفتن دارم. اما ترجیح میدم سکوت کنم.