شهر کورها!
این عرصه نبرد جایی نیست جز داخل یک مینی بوس در حال حرکت جاده ای! راننده سعی میکنه با امر و نهی کردن این جمع شرور رو به راه بیاره. اما صداش لابلای فریادهای بیشرمانه گم میشه.
به تدریج این کلونی شرارت تغییر مکان میده و به طرف راننده میره. راننده یه چشمش به جاده پر پیچ و خم و پر تردد هست و یه چشمش هم به آینه تا حوادث رو زیر نظر داشته باشه. گاهی اوقات هم برمیگرده و به عقب نگاه میکنه چون ممکنه مهلکه واقعی بهش نزدیکتر از اون تصویر مجازی که توی آینه میبینه باشه!
چاره ای نداره. باید توقف کنه. سرعتشو کم میکنه که بره به حاشیه جاده. تمرکز نداره. سعی میکنه به اعصابش مسلط باشه. بیشتر حواسش به داخل هست. با عجله توقف میکنه. یه صدای عجیب میاد اما لابلای صداهای غریب دیگه گم میشه.
در مینی بوس باز میشه و یه عده بیرون میان. حالا نزن پس کی بزن. هوای آزاد یه چیز دیگه س! به آدم انرژی میده. راننده قید کرایه این عده عاصی رو میزنه. وقتی از اصلاح بینشون نا امید میشه تصمیم میگیره حرکت کنه. اما یه مشکل کوچیک پیش اومده...
جابر یه پسر بیست و یکساله هست. پدرش یه گله گوسفند رو بهش سپرده تا بچرونه. باید کار کسل کننده ای باشه. اونم سر و کله زدن با یه عده گوسفند! نه چیزی میفهمن و نه تلاشی برای فهمیدن دارن. کافیه یکیشون به سرش بزنه و یه مسیر اشتباه رو در پیش بگیره. اونوقته که همه یه رسالتی در خودشون احساس میکنن که دنبالش راه بیافتن. مهم نیست به کجا میرن. مهم اینه که برن.
جابر اما به این شرایط عادت کرده. باید آدم زرنگی باشه. حداقل پدرش اینطور فکر میکنه. گوسفندا رو به حاشیه جاده آورده. اینجوری بهتره. لااقل خودش مشغول تماشای خودرو های عبوری میشه و حوصله ش سر نمیره.
کنار جاده ایستاده و به چوب دستی خودش تکیه داده. یه مینی بوس توجهشو جلب میکنه. حرکات نامتعارف داره. انگار توی جاده پاتیناژ میره. نزدیکتر که میشه میتونه یه قائله رو داخلش ببینه. راننده رو میبینه که با اضطراب سعی در کنترل مینی بوس داره. شیششه جلوی مینی بوس برای جابر حکم یه صفحه ال ای دی چهل و هفت اینچ رو پیدا کرده. صحنه یه نبرد اکشن با کیفیت اچ دی و صدای فراگیر! سه بعدی هم که هست. احتمالا شامل رنگ زرد هم میشه! پس چه دلیلی داره که با چشمهای متحیر محو تماشا نشه. اونقدر عمیق که حتی متوجه نشه این صفحه جادویی داره میره توی مخش. صدای عجیبی بلند میشه. اما لابلای صداهای غریب گم میشه.
جابر روی زمین پرپر میزنه اما کسی به فکرش نیست. جماعت در حال تسویه حساب گروهی هستن. تازه وقتی راننده میره که حرکت کنه متوجه یه مشکل کوچیک میشه...
یکسال میشد که پدر جابر راهش به پزشکی قانونی باز شده بود. یه آدم زحمت کش و فرصت طلب. همیشه یه کت و شلوار مندرس تنش بود. تحت هر شرایط اقلیمی این آقا لنگه های شلوارش داخل جوراب بود. میگفت در این مدت همه دارایی خودشو خرج جابر کرده. حالا بعد این مدت باید پرونده رو می بستیم. جابر دیگه قادر به راه رفتن نبود. مشکلات متعدد دیگه ای هم داشت.
روزهای آخر پدر جابر راجع به گرفتن وکیل برای کارهای پسرش ازم نظر خواست. پیشنهاد خوبی بود. ازش استقبال کردم. برای یه آدم روستایی که نتونه از احقاق حقش بر بیاد گرفتن وکیل یه غنیمته. بعد چند روز سر و کله آقای وکیل پیدا شد. با عزمی جزم کارشو شروع کرد.
خوب که در جریان کارها قرار گرفت مدعی شد موکلش در اثر تصادف قوای عقلیشو از دست داده. گفتم که یه وکیل کار کشته چقدر مفیده. آخه اون چیزهایی رو در خشت خام میبینه که بقیه در آینه می بینن! ادعای کمی نبود. البته شدت آسیب به سر زیاد بود و ظاهرا میتونست نقص مورد ادعا رو توجیه کنه. ولی باید به طریق علمی اونو اثبات میکردیم. به همین خاطر ترتیب مطرح شدن موضوع در کمیسیون پزشکی رو دادیم.
چند روزی بود که از آقای وکیل خبری نبود. پدر جابر خودش پیگیر پرونده شده بود. یه روز ازش پرسیدم که چرا وکیلش نمیاد و ایشون هم مقتدرانه گفت دیگه نیازی بهش نیست. خب ربطی هم به من نداشت. ولی از اونجایی که با خصلتهای این آقا در این مدت آشنا شده بودم حدس زدم یه شیطنتی به خرج داده.
بعدا فهمیدم دعوا سر حق الوکاله بود. پدر جابر قصد داشت مبلغ حق الوکاله رو بعد گرفتن خسارت از بیمه پرداخت کنه و حتی حاضر به دادن چک هم نبود. اصرار داشت که آقای وکیل به تعهد اخلاقی اون اکتفا کنه. ولی آقای وکیل اونقدرها هم ساده نبود و زیر بار نرفت. چون داستانهای زیادی از خفت شدن خلق الله به دست این آدم به ظاهر ساده و آروم شنیده بود. به همین خاطر از سمت خودش عزل شد.
آقای وکیل باز هم عزمشو جزم میکنه. این بار در یه جهت دیگه. چند روز قبل تشکیل کمیسیون یه سری مدارک برام میاره و مدعی میشه جابر از قبل مشکل ذهنی داشته و این ارتباطی با تصادف نداشت. کارنامه تحصیلی جابر مربوط به کلاس سوم ابتدایی از یه مدرسه کودکان استثنایی! تازه مردود هم شده بود. یه برگ کپی از کارت پایان خدمت که مشمول معافیت پزشکی میشد.
مدارک مستدلی بود. ولی با این حال موضوع باید در کمیسیون پزشکی مطرح میشد. چون نمیشد به حرف وکیلی که حالا یه خصومتی هم با موکلش پیدا کرده بود استناد کرد.
اینها رو به وکیل میگم. بهم پیشنهاد میکنه یه سر با هم به منزل پدر جابر بریم. نمیدونم چرا اینقدر اصرار داشت حرفشو به کرسی بنشونه. احتمالا نمیخواست آش نخورده و دهن سوخته بشه. حالا اگه چیزی در کنار مطرح کردن یه دروغ بزرگ بهش میماسید قابل قبول بود. ولی پشت پا زدن به یکی که دینشو بابت دنیای اون زیر پا گذاشته باید خیلی لج در آر باشه. حالا وقتش بود که لااقل دینشو نجات بده.
موضوع رو با پدر جابر در میون میذارم. به شدت بر افروخته میشه و میگه که جابر زرنگترین و باهوشترین بچه اونه. مدعی بود اگه جابرو پی گوسفندا نمیفرستاد الان واسه خودش کسی بود.
خب اینجاست که آدم یه دروغ بزرگ رو باور میکنه. دیگه حرف زدن باهاش بی فایده بود. طبق قراری که با آقای وکیل گذاشتم به منزل پدر جابر میریم. آخه اصرار داشت چیزی رو بهم نشون بده. پدر جابر خونه نبود. اصلا از قرار ما بی خبر بود. یه خونه روستایی ساده با کلی گاو و گوسفند و مرغ و... . دو تا سگ مردنی هم واسمون عرض اندام میکردن. اما چیزی که قصد داشت بهم نشون بده اینا نبود. بلکه سه تا برادر و خواهر جابر بودن که همه معلول و عقب مونده ذهنی بودن. هر کدوم یه گوشه اتاق افتاده بودن و به سختی از عهده کارهای خودشون بر میومدن. یکی که میتونست راه بره جابر بود که اونم حالا دیگه فلج بود.
اصلا احساس خوبی نداشتم. خیلی از دست وکیل عصبانی بودم. چرا باید منو میبرد اونجا؟ پدر جابر تا حدی درست میگفت. جابر باهوشترین بچه اون بود. بالاخره در شهر کورها آدم یک چشم پادشاه هست. مشکل ما اینه که همه چی رو با معیارهای خودمون ارزیابی میکنیم.
ترجیح میدم موضوع رو با اعضای کمیسیون مطرح نکنم. نه اینکه از سر دلسوزی برای جابر باشه یا کم کردن روی جناب وکیل. بلکه هدفم محک زدن عملکرد کمیسیون پزشکی قانونی هست که به راحتی نظریه اونو می پذیریم.
جالب بود. اعضای کمیسیون هم اعلام کردن که مشکلات ذهنی جابر قدیمی بوده و ارتباطی با تصادف نداره. البته بدون اینکه کارنامه و کارت معافیت جابرو دیده باشن یا همراه یه وکیل مسخیری! به خونه جابر رفته باشن.
مطالب درج شده در این وبلاگ بر گرفته از زندگی روزانه افرادی می باشد که با آنها سروکار داریم. تمامی نامها مستعار می باشد. اگر به نام مکانی اشاره شده واقعی است. هر گونه تشابه با ماجراهایی که قبلا شنیده اید ممکن است اتفاقی باشد.